عاشقانه ها

دل عارفان ربودند و قرار پارسایان همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی

 روزي، وقتي هيزم شكني مشغول قطع كردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه. وقتي در حال گريه كردن بود، يه فرشته اومد و ازش پرسيد: چرا گريه مي كني؟ هيزم شكن گفت كه تبرم توي رودخونه افتاده. فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت.
'آيا اين تبر توست؟' هيزم شكن جواب داد: ' نه' فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد كه آيا اين تبر توست؟ دوباره، هيزم شكن جواب داد : نه. فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد آيا اين تبر توست؟ جواب داد: آره.
فرشته از صداقت مرد خوش حال شد و هر سه تبر را به اوداد و هيزم شكن خوش حال روانه خونه شد. يه روز وقتي داشت با زنش كنار رودخونه راه مي رفت زنش افتاد توي آب. هيزم شكن داشت گريه مي كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسيد كه چرا گريه مي كني؟ اوه فرشته، زنم افتاده توي آب. '
فرشته رفت زير آب و با جنيفر لوپز برگشت و پرسيد : زنت اينه؟ هيزم شكن فرياد زد: آره!
فرشته عصباني شد. ' تو تقلب كردي، اين نامرديه '
هيزم شكن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. مي دوني، اگه به جنيفر لوپز 'نه' مي گفتم تو مي رفتي و با كاترين زتاجونز مي اومدي. و باز هم اگه به كاترين زتاجونز 'نه' ميگفتم، تو مي رفتي و با زن خودم مي اومدي و من هم مي گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من مي دادي. اما فرشته، من يه آدم فقيرم و توانايي نگهداري سه تا زن رو ندارم، و به همين دليل بود كه اين بار گفتم آره.

نكته اخلاقي: هر وقت مردي دروغ ميگه به خاطر يه دليل شرافتمندانه و مفيده.

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٠/٢٦ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |


عليرقم كارهاي زيادي كه داري ، كارهاي آقا رو هم بايد انجام بدي . در حال كار كردني كه مياد سمت ميزت ،‌يه نامه اي رو مي خواد كه بعدا ميفهمي الكي بوده بعد به قول خودش بهت تذكر ميده كه خانم " ا " شما خيلي با تلفن صحبت مي كني و همش هم در حال استفاده از اينترنت هستيد . داغ ميشي . بي ادبي و گستاخي رو به حد اعلا  رسونده . خودت رو به نشنيدن ميزني ، ميگي :"بله " دوباره تكرار مي كنه و ميگه شما روزي 5 ساعت با تلفن حرف مي زنيد و تو اينترنت هستيد" . پيش خودت فكر مي كني وقتي كارت با پيمانكارهاست خوب طبيعيه با تلفن صحبت كني اما دليلي نمي بيني كه بخواهي براي اون اين توضيح روبدي و سريع بهش ميگي : " به شما  ربطي نداره ." چند ثانيه مكث مي كني اما كاسه صبر ديگه لبريز شده و ميزني به سيم آخر ٬صدات رو بلند مي كني و ميگي :‌" اگه من روزي 5 ساعت با تلفن حرف مي زنم پس كي اين همه كارهاي جورواجور شما رو انجام ميده . چطور تابه  يه مشكلي بر ميخوريد بنده بايد ريشه يابي كنم و مبدا پيدايش مشكل رو پيدا كنم . شما بهتره به جاي گير دادن به مسائل واهي و بچه گانه سواد كاريتون رو بالا ببريد ولي تا اون موقع٬ به كسي كه به كارش وابستگي داريد و اگه اون نباشه نمي تونيد بادي به گلو بندازيد و بگيد رئيسم كاري نداشته باشيد . " جواب ميشنوي :‌" بفرما خانم ‌" جواب ميدي :‌" به شما ربطي نداره . با آدمهايي امثال تو نميشه آروم و با احترام صحبت كرد .بايد با صداي بلند حرف زد تا شايد بفهمي . و من تكليف خودم رو با شما امروز روشن مي كنم . "

بااينكه مي دوني صد در صد حق با تو هست ولي پيش خودت فكر مي كني اگه اين رفتارت باعث بشه كه كارت رو هم از دست بدي . هيچ ايرادي نداره .ميري سمت اتاق مدير مالي . وفتي تو رو مي بينه ميفهمه آشفته اي . تو هم كه بهش علاقه داري و محبت پدرانه اون رو دو سال پيش جلوي در آي سي يوي بيمارستان چشيده اي . اشكهات سرازير ميشه . جريان رو شنيده . اول بهت دستمال كاغذي تعارف مي كنه ، ميگه چرا اشكات در اومد ؟ عين دختر بچه هاي كوچولو بهش ميگي :" شما رو ديدم نتونستم خودم رو كنترل كنم . " يك كم باهات شوخي مي كنه و برات توضيح ميده كه من به خاطر بعضي ملاحظات دارم اين آدم رو تحمل مي كنم . خواهش مي كنم تو هم به خاطر من اين كار رو بكن . فقط به خاطر همكاري با من . انقدر بهت لطف داشته كه تو سريع حرفش رو قبول كني . اما به خودت قول ميدي كه ديگه هيچ احترامي به اين "‌آقا " نگذاري چون لياقتش رو نداره . اون انقدر عرضه نداره و انقدر از خودش نا مطمئن هست كه حتي نتونست جلوي اون همه داد و بيداد تو يك كم از خودش دفاع كنه . چون البته هيچ دفاعي نداشت و حتما در خلوت خودش مي دونه كه هيچ كاري از دستش بر نمياد .

پ . ن :
1- اون هم وقتي ديده كه من كوتاه نيومدم پيش مدير مالي رفته و البته حسابي حالش گرفته شده و مدير مالي بهش گفته براي من كارايي مهمه . وقتي كارها انجام ميشه ،‌كارمند مي تونه وقتش رو براي كارهاي ديگه تنظيم كنه و در آخر هم بهش گفته كه به اون ربطي نداره تا به كارمندهاي ديگه تذكر بده .

2- چند روزي از اين جريان ميگذره ، فقط يك بار براي مساله كاري باهاش حرف زدم . با شناختي كه از من داره و ديده كه هميشه با همه با احترام حرف مي زنم و همه فعلها رو جمع مي بندم . علامت تعجب بزرگ رو روي سرش ميديدم كه از مدل حرف زدن من كه خيلي بي تفاوت بود ، تعجب كرده بود .

3- از يكي از همكارهام در تعجبم : با اينكه خودش شديدا با اين آقا مشكل داره از شنبه كه اين اتفاق افتاده دائم در حال چاپلوسي كردن هست و مثلا مي خواد بگه ما خيلي به شما ارادت داريم جناب رئيس !!!!!!!!!!!!! اما خبر نداره كه مدير مالي به من گفته اون ديگه رئيس نيست . يك كارمندي هست مثل بقيه و هيچ امضاييش ديگه اعتبار نداره . .راستي چرا ما ايرانيها متحد بودن رو ياد نمي گيريم . و تا وقتي ياد نگيريم هميني هستيم كه مي بينيم و احتمالا وضعمون از اين هم بدتر خواهدشد.
اي شكم خيره به ناني بساز / تا نكني پشت به خدمت دو تا
اميدوارم هميشه بتونم نون بازوم رو بخورم و نه نون  زبونم رو .

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٠/٢٥ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |


روز گار دوباره باهات سر ناسازگاري داره درست تو روزهايي كه فيزيوتراپ از روند كارش راضيه و پدرت يك كم نوتسته دستهاش رو تكون بده و قدرت تكلمش داره به حالت عادي بر مي گرده ريه هاش چركي ميشه و آنتي بيوتيكها و پرستاريهاي تو خونه جواب نميده و دوباره بيمارستان بستري ميشه . روزيكه بيمارستان بستري ميشه راس ساعت 4 مي خواهي از اداره بيايي بيرون . دم در رئيس خيلي محترم تو رو مي بينه و جلوي چند نفر ديگه از همكارا بهت ميگه خانم " ا‌ " هنوز كار رو تموم نكردي . خونت به جوش مياد از بچگي ياد گرفتي حرف زور رو قبول نكني . جلوي همه بهش جواب ميدي :‌" منظورتون همون كاريه كه چند ساله شما نتونستيد انجام بدبد " اين رو ميگي و ميزني بيرون . اما به اين نتيجه ميرسي كه ديگه صبر فايده اي نداره و بايد برخورد قاطعي باهاش بكني . هرچند كه مي دوني يه وقتايي تعامل وتسامح بيش از اندازه ات كار رو خراب مي كنه .

كسي كه نه سواد كاري داشته باشه و نه سواد مديريتي خيلي زود ميتونه بهانه بده به دست كارمندي كه مترصد انتقام گرفتنه . واين فرصت از سر نادوني و البته بي فرهنگي جناب  آقا  سريع فراهم ميشه  . موضوع رو از طريق ايميل با مدير مالي درميون ميگذاري و البته سي سي ايميل رو هم براي خود آقا ميفرستي . و مدير مالي حق رو به جانب تو ميده و از اونجاييكه در همون چند روز دو سه مورد اشتباه كاري هم داشته و با يكي ديگر از همكاران در يكي از سايت ها هم برخورد بدي داشته اخطاري از جانب امور پرسنلي بهش داده ميشه و كمي سر جاي خودش ميشينه .
تو هميشه اين رو تو ذهنت داشتي كه آدمهاي بي دانش و بي تدبير دست به دروغگويي و چاپلوسي مي زنند . اين چاپلوسي و دروغگويي رو در اين آقا مي بيني . هم  در برخورد با تو دست به يك سري دروغ و خراب كردن ديگران ميزنه و هم در برخورد با مدير مالي .
بعد از چند ماه و آروم شدن اوضاع روابط رو عادي مي كني و سعي مي كني همونطور كه در شخصيتت هست باهاش با احترام برخورد كني .اما با رفتارهاي زننده مجددش اين سوال برات شكل ميگيره كه چرا اين آدمها انقدر بي ظرفيت هستند و اگر بهشون احترامي بگذاري مي گذارند به حساب ضعف تو . البته به نظر تو جواب اين سوال اينه كه چون خودشون از سر ضعف و زبوني و با هدف چاپلوسي به ديگران احترام مي گذارند .اگر احترامي هم از جانب ديگران ببينند مي گذارند به حساب ضعيف بودن طرف .

دوباره بي ادبيها شروع ميشه ،‌  با تموم شدن بعضي از پروژه هاي شركت كارها شكل ديگه اي به خودش مي گيره و چون اين جناب براي اولين بار اين زمينه كاري رو داره تو اين شركت نجربه مي كنه حسابي كم آورده و از سر ناواردي به كارها و چون سر از كارهايي كه تو در حال انجام هستي در نمياره شروع مي كنه به "جفتك انداختن " والبته دوباره اون روند سابق رو كه كلي از كارهاش رو به دوش تو ميندازه ،رو شروع مي كنه . هر روز خسه تر از ديروز ميشي و هر روز كم صبر تر از ديروز . جلوي چشمت آدمي رو مي بيني كه تو يه شركت خارجي پاش رو از گليمش دراز تر كرده و قصد داره به جاي استانداردهاي اروپايي ، استاندارد شركتهاي ايراني رو در اين شركت پياده كنه كه مهمترين نكته اش اينه كه بر خلاف رسم رايج شركت با كاركنان بي ادبانه برخورد كنه و با كش دادن كارهاي خودش مسوليت خودش رو بزرگ جلوه بده البته مسوليتي كه ظاهرا به نام اونه اما ديگران كارهاش رو انجام ميدن .تو نه تحمل زور شنيدن رو داري و نه تحمل بي ادبيهاي ديگران رو و نه تحمل كساني رو كه با رفتارها و عقايدشون سهم بسزايي در عقب موندگي مملكتت دارند .
كاسه صبرت در حال لبريز شدنه .

ادامه دارد...............................

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٠/٢٤ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

 

يك ماهي هست كه تو شركت استخدام شدي . شركت خارجي و خوشنامي كه كار كردن تو اون آرزوي خيليهاست . درست زمانيكه فكر مي كني به آرامش رسيدي هم از نظر كاري و هم زندگي . يه روز سردتو نهمين روز اسفند تو تلفن از مادرت ميشنوي كه حال پدرت خوب نيست . مثل هميشه نگران ميشي به هر حال فشار خون و قند بالاي پدرت باعث ميشه كه تو اكثر روزها نگران حالش باشي . ميري خونه تا يه دوشي بگيري و بيايي بيرون شوهرت بهت ميگه قبل از خريد بريم يه سر به بابا بزنيم . وقتي  پدرت رو مي بيني اصلا حال خوشي نداره . پاهاش مي لنگه و زبونش لكنت داره . دگرگون ميشي و با اصرار زياد ميبرينش بيمارستان . مجالي براي گرفتن نتيجه ام آر آي و سي تي اسكن نمي مونه . لمس شدن كل بدنش و عدم توانايي تكلم حاكي از سكته  مغزي وسيعي هست . اون چيزي كه هميشه ازش مي ترسيدي اتفاق افتاد . مي برنش آي سي يو . بهترين دكتر مغزواعصاب ايران بالاي سرش هست اما همش ميگه كاري از من بر نمياد بايد تو آي سي يو بمونه تا شرايط حياتي و مماتي كنتزل بشه . ساعت ملاقات آي سي يو هم 3-4 ست .يعني دقيقا ساعتي كه هرروز تو سركاري . روز اول كه سركار نميري . فقط زنگ مي زني و اطلاع ميدي .تا عصر يكريز اشك ميريزي و بيقراري .بعدازظهر تلفن مدير مالي درست زمانيكه مستاصل پشت در آي سي يو ايستادي خيلي دلگرمت مي كنه . اين آدم خارجي چطور با اون لهجه شيرين فارسيش به تو دلداري ميده و اشك رو از چشمات پاك مي كنه و لبخند روي لبات مياره .

فردا كه ميري شركت ازش تشكر مي كني و درخواست مي كني صبحها يك ساعت زودتر بيايي و عصرها يك ساعت زودتر بري تا به ساعت ملاقات آي سي يو برسي . خيلي راحت قبول مي كنه اما كسي كه رئيس دپارتمانت هست ، ايرانيه . اون خيلي راحت قبول نمي كنه البته اون قدر برش نداره كه روي حرف مدير مالي و اداري چيزي بگه اما به نوعي ديگه جبران مي كنه . اونقدر كار سرت ميريزه كه فرصت نكني راس ساعت 3 از شركت بيرون بري . اما تو مصمم تر از اين حرفها هستي و اون قدر تو كارت تبحر داري كه بتوني سريع از پس كارهاي جناب "آقا "بر بيايي و راس ساعت 3 بري بيمارستان .
البته بعد از 6 روز كه پدرت از آي سي يو به بخش منتقل ميشه ساعت  كاريت بر مي گرده به حالت عادي . اما تو هم بايد در پرستاري از پدري كه حالا هيچ كدوم از اندام بدنش حركت نمي كنه و توانايي صحبت كردن رو هم نداره نقشي داشته باشي . روزها كه ميايي شركت براي انجام شدن همه كارها چشم از كامپيوتر بر نميداري و هميشه مشغول كاري . كم كم با همكارها هم آشنا شدي . يكي دو ماه مي گذره . شبها شيفتي با خواهرت بالاي سرپدرت هستي تا اگه كاري داشت متوجه بشيد . صبح هم كه ميايي سركار  .از مكالمات و مكاتبات مي فهمي كه همه از رئيس دپارتمانت ناراضي هستند . و بدتر از اون متوجه ميشي كه خيلي از كارهايي كه تو الان داري انجام ميدي كارهاي خودش هست كه به تو واگذار كرده . اما چون تو هر لحظه به خاطر بيماري پدرت و مسائل حاشيه اي بيماريش ممكنه به مرخصي احتياج پيدا كني به روي خودت نمياري و همه كارها رو انجام ميدي .  تا موقع مرخصي گرفتن بهانه اي نداشته باشي .

سه ماه از استخدامت گذشته . ديگه آزمايشي نيستي و همه كارهات رو كاملا ياد گرفتي و   امور تو دستت هست . ديگه مي دوني كاري كه رئيس خيلي محترم بهت گفته كه بايد يك ماهه انجام بدي كاري هست كه 6 ساله انجام نشده و فقط از اين ميز روي اون ميز رفته . مي دوني كه نفر قبلي كه جاي تو بوده به خاطر رفتارهاي زننده همين آقاي رئيس دپارتمان از اينجا رفته اما تو اخلاقت مدلش اينه كه صبوري مي كني صبوري مي كني يك جايي ديگه قاطي مي كني . رو همين حساب و به خاطر اينكه دوست نداري تو محيط كار صدات بلندبشه و باكسي درگير بشي اين رفتارها رو تحمل مي كني .

ادامه دارد ..............

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٠/٢۳ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

و اما برف ٬‌این شوخ خیال انگیز

سپید اندام و سرما خیز ٬‌ می بارد و میبافد به روی شهر حریر پرنیانش را .

 واي كه چقدر سردمه ، نمي دونم چرا به هيچ عنواني گرم نميشم .انقدر لباس پوشيدم كه نمي تونم به راحتي از جام تكون بخورم .
چهارشنبه بالاخره فرصتي دست داد و رفتيم خونه دوستمون "س " .بردياي عسلي حسابي بزرگ شده و خوردني . شب خوبي بود .
پنج شنبه براي اولين بار نيكا رو ديدم . خيلي از تصوري كه ازش داشتم خوشگلتر بود و خيلي احساس مي كردم شبيه خواهر كوچولومه . عكسهاي عروسيش رو هم ديدم ، خودش كه خوشگله روز عروسيش ماه شده بود . تازه موقع ديدن عكسها فهميدم كه خواهر شوهرش تو كادر دفتر دبيرستان ما بوده . من اون موقغ از خواهرشوهرش خيلي خوشم مياد چون خيلي شيطون بود . به نيكا هم گفتم كه ازش خاطره اي كه دارم مربوط به روزيه كه رفتيم نمايشگاه کتاب و اون كلي با ما همدستي ميكرد و شيطوني مي كرد .
تازه دسته گل عروسيش رو هم از گلفروشي بغل خونه مامانم اينها گرفته بود كه توي درست كردن دسته گل عروس و ماشين خيلي خيلي حرفه ايه . خودش هم دختر خیلی خیلی خوبی بود و من بیشتر از قبل دوستش دارم .
خلاصه تجريه خيلي جالبي بود و خيلي هم به من خوش گذشت . به اين نتيجه رسيدم كه با خوندن وبلاگ بچه ها مي تونم تجسم درستي از اخلاق و روحياتشون داشته باشم . خوشحالم كه بعد از 4-5 سال دوباره شروع به نوشتن وبلاگم كردم .

ديروز هم دو سري برف بازي و شيطوني اساسي كردم . خيلي خوش گذشت . برف خوشگلي دیشب باريد و ما هم از تعطيلي استفاده كرديم و هم برف بازي كرديم هم آش رشته خورديم .

خيلي وقته كه  سريالهاي تلويزيون رو دنبال نمي كنم . اين جاري جان ما كه چند وقتيه به جمع خانواده اضافه شده خيلي اهل تلويزيونه . فكر كنم خيلي از برنامه هاش رو با تلويزيون هماهنگ مي كنه . اينه كه من هم جديدا در جريان چند تا سريال هستم . سريال بيداري رو اول دوست داشتم ولي حالا حس مي كنم جريان داستان كند و خسته كننده است . البته من از کل سريال دو قسمتش رو ديدم .
سريال حاتمي كيا هم اسمش يادم نيست فضاش سورئاليستيه و اي بدك نيست . يك سري از ديالوگها قشنگه ولي من زياد اهل ديدن كارهاي حاتمي كيا نيستم . اما پنج شنبه كه خونه جاري جان و خان داداش بوديم . جاري جان تلويزيون رو گذاشت رو كانال 4 و گفت اين سريال شهريار رو ببين . من ميرم زود عينكم رو كه سفارش دادم ميگيرم و بر مي گردم . من هم از سر بيكاري نگاه كردم و عجيب خوشم اومد . ديدنش رو به همه توصيه مي كنم . خيلي سريال خوش ساختيه . كارگردانش هم كمال تبريزي هست كه من خيلي كارهاش رو دوست دارم .
جمعه شبها ساعت 9 از كانال دو پخش ميشه و شنبه ها ساعت 14:30 از كانال دو و پنج شنبه ها ساعت 19 از كانال 4 تكرارش پخش ميشه .
ديشب هم سريال رو ديدم . يه صحنه اي شهريار پيش ابوالحسن صبا بود . خيلي اون صحنه و ديالوگهاشون رو دوست داشتم . اشک شوقی بود که تو اون لحظه از چشمام سرازیر میشد .

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٠/٢٢ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

هواي سرد اين روزها همه مردم رو درگير كرده تقريبا همه كشور دارند سرمايي رو تجربه مي كنند كه به گفته خبرگزاريها تو 50 سال اخير بي سابقه بوده . اميدوارم كه مردم اين بحران رو پشت سر بگذارند .
خوبه كه يادمون باشه :
1- رعايت قوانين رانندگي تو اين روزها خيلي بيشتر از روزهاي عادي به نظم كمك مي كنه .
2- خريد كردن به اندازه واقعي اين چند روز باعث ميشه كه همه بتونند نيازهاي اين چند روز رو برطرف كنند تا راهها باز بشه و سيستم حمل و نقل راه بيفته .
3-درسته كه اونهايي كه بايد به فكر مردم باشند به فكر نيستند اما ما به فكر هموطنانمون باشيم . آپارتمانهاي امروزي به لطف بساز بفروشها عاري از هرگونه عايق كاري و مملو از سوراخها و درزهاست . كه باعث ورود سرما و خروج گرما ميشند با استفاده از پتو و نايلومهاي كلفت و نوارهاي درزگير از خروج هواي گرم خونه تون جلوگيري كنيد
3- شايعه سازي نكنيد باشايعه سازي قيمتها بالا ميره ،‌هجوم براي خريد و........زياد ميشه .
4- در اين سرما به رسم نياكانمون با همشهريها و هموطنانمون مهربون باشيم .

در مورد اون بازي هم كه گفته بودم تصورتون رو از خودم بگيد بايد بگم خيلي بازي شيريني بود چون همه خيلي بهم لطف داشتند و همين جور ما خوش به حالمون شد .

مشخصات ظاهري :
قد : 164
وزن : ( با عرض شرمندگي ) 67
چشم و ابرو مشكي . ( مشكي اساسي ها )
صورت گرد ،‌موي كوتاه ،‌بيني هم كه دو ماه بعد عروسي بر اثر زمين خوردن  شكست ، دكتر جراح گفت نيازي به جراحي نداره ما هم حدس مي زنيم احتمالا از اول همين جوري گنده بوده ديگه .
رنگ پوست گندمي  .
بيشتر اسپرت مي پوشم و به ست بودن لباسهام خيلي اهميت ميدم . البته خوشم نمياد هميشه يك رنگ بپوشم سعي مي كنم رنگها رو با هم هماهنگ كنم . رنگهاي گرم رو خيلي دوست دارم ( هموني كه نيكا جون گفت ) . كلا عاشق رنگم و از اينكه كشوي لباسهام رو باز مي كنم و طيف رنگها رو توش مي بينم لذت مي برم .
آرايش هم زياد اهلش نيستم بيشتر ترجيح ميدم  از كرمهاي بهداشتي و لوسيونها استفاده كنم . به همين خاطر وقتي ميرم هايلند ، پاهام شل ميشه و دوست دارم هر چي پول دارم خرج كنم .عطر هم خیلی دوست دارم .

در مورد اخلاقم هم به خشي آقا گفتم برام بنويسه كه وقت نكرد ، خودم در مورد خودم فكر مي كنم خيلي احساسي هستم ، عاشق شوهرم و پدرم و مادرم هستم ،خواهرهام رو خيلي دوست دارم همين طور داداشم رو . ( البته اين به اين معنا نيست كه با هم بحث نكنيم ، اما سعي مي كنم به عنوان خواهر بزرگترطوری رفتار کنم که  هميشه با هم اتحادمون رو حفظ كنيم ) به روابط خانوادگي خيلي اهميت ميدم . اگه يكي از نرديكان كاري بكنه كه دوست نداشته باشم اعصاب خودم خيلي خرد ميشه و حرص مي خورم ولي در 90 درصد مواقع به اون شخص چيزي نميگم . فقط زورم به همسر و پدر و مادر خودم ميرسه .
خيليها بهم ميگن صبورم . تو كل زندگي نميدونم واقعا صبورم يا نه ؟ ولي تو درد كشيدن صبورم . چند سال پيش معده ام خونريزي داد و دكتر تا آزمايش ندادم و نتيجه رو نديد باور نميكرد . چون مي گفت اگه معده خونريزي بده دردش غير قابل تحمله .
موقعي هم كه بينيم شكسته بود و رفته بودم براي جا انداختنش پرستاره تعجب كرده بود كه چطور من اصلا صدام در نيومده بود .
خيلي خيلي دوست دارم مستقل باشم . از اينكه يه نفر ديگه بخواد كارم رو انجام بده عصبي ميشم . تو تمام زندگيم از برنامه ريزي استفاده كردم .
مي تونم تو يه جمع مديريت كنم و تقسيم وظايف كنم . در اين جور مواقع از آدمهاي تنبل اصلا خوشم نمياد .
دوست دارم از همه چي با خبر باشم . روزانه حتما به سابتهاي خبري ميرم ، وي ا اي نگاه مي كنم ( بلفي جون مي دونم از كجا فهميدي ! ) يورونيوز هم اكثر روزها نگاه مي كنم .
تو خريد كردن سختگيرم و خيلي كم پيش مياد همون لحظه كه از چيزي خوشم اومد اون رو بخرم . ( هميشه خشي آقا شاكيه ، چون 90 درصد خريدهاي من اينجوريه كه يه چيزي رو مي پسندم ولي ميگم حالا بگذار فكرام رو بكنم ، بعد كه ميام خونه پشيمون ميشم كه كاش مي خريدم .)
حرف انگليسيها رو خيلي قبول دارم هنوز اونقدر پول دار نشديم كه جنس ارزون بخريم .
به رابطه با دوستام خيلي اهميت ميدم . دوست دارم دوستهاي زيادي داشته باشم تا خوبيهاشون رو ازشون ياد بگيرم . البته به قول زهرا بين رابطه دوستي و خانوادگي ، رابطه خانوادگي رو ارجح مي دونم . صميمي ترين دوست من شوهرمه .

راستی خیلی هم شکمو هستم و خوردنی دوست دارم برای همین هم به آشپزی اهمیت میدم و همیشه دنبال یاد گرفتن غذاهای جدیدم .
از همه تصميماتي كه تو زندگيم گرفتم راضي هستم جز انتخاب رشته تحصيلي تو دانشگاه .
خيلي حرف زدم ببخشيد . خيلي هم از خودم تعريف كردم . تقصير خودم نيست . شما انقدر از من تعريف كرديد كه من باورم شد . حالا اگه خشي آقا وقت كرد بهش ميگم بياد و براتون بگه كه كدومهاش رو درست گفتم كدومها رو اشتباه .

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٠/۱٩ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |


نيكا تو وبلاگش همه رو به يه بازي دعوت كرده بود :
از كساني كه وبلاگش رو مي خونند خواسته بود تا تصور خودشون رو از نيكا بنويسند . من هم خواستم تو اين بازي شركت كنم . يعني در واقع شما تو بازي شركت كنيد و تصور خودتون رو از من بنويسيد . ممنون ميشم . نيكا جونم زحمت كشيده اينها رو براي من نوشته البته فكر كنم زياد به من لطف داره . دوستان عزيزم لطف كنيد بي تعارف بنويسيد .

نیکا جون اینها رو گفته :


در مورد ظاهرت که خوب عکسهاتو دیدم ولی برای اونایی که ندیدن باید بگم:گلپر جون میده مامان شه.چون فوق العاده چهره اش مهربونو دوست داشتنیه.در ضمن با نمک هم هست.
فکر کنم به رنگهای گرم خیلی علاقه داری.بازم خسته نباشم چون از روی عکسهات دیدم.اکثرا قرمزو نارنجی هم تو وسایل خونه هم پوشیدنت.با سلیقه ای.تعارفی نیستی بهتره بگم اهل تشریفات نیستی .البته همه اینا حدسه ها.خونگرمی.صبوری.خانواده دوستی بازم خسته نباشم

به تصمیمات همسرت اعتماد کامل داری.به امور مالی خونه خودت رسیدگی میکنی.دستپختت خوبه.حس میکنم وقتی مهمون میاد خونتون حوصلش سر نمیره.اهل پز و .... نیستی خدا رو شکر.نمیدونم چرا ولی حس میکنم به حیوونها علاقه داری.آره؟؟؟؟دیگه رانندگیت خوبه.اهل کوهی.اهل رقص نیستی.مثل خودم عاشق شعری.

مرسی نیکای عزیزم به من خیلی لطف داری . دوست جونام من منتظرم برام بنویسید اگه فرصت دارید .

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٠/۱٦ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

يك سال شد كه ما تصميم بزرگمون رو عملي كرديم و بعد از گرون شدن بيش از حد خونه تو تهران دقيقا زمانيكه وام ما حاضر شده بود رفتيم كرج و يه آپارتمان خريديم البته تو آذرماه قولنامه كرديم و تو دي ماه اسباب كشي . اين مهاجرت ما يه سري مزايا داشت و يه سري هم دردسر ها .

تعداد افرادي كه مثل ما قصد خريد خونه تو تهران  داشتند و به افزايش زياد قيمت خونه خوردند و به سمت كرج اومدند كم نبود اين بود كه درست بعد يكي دو ماه بعد از خريد ما قيمت آپارتمانمون 50-60 درصد گرون شد و ما اگه يك كم دير مي جنبيديم حتي تو كرج هم نمي تونستيم جاي مناسبي پيدا كنيم  و مجبور بوديم تو يه محله پايينتر خونه بخريم و بديم براي اجاره و خودمون يه جايي اجاره كنيم .

هواي خوب كرج  و تنفس اكسيژن براي ما كه همه عمرمون رو با هواي آلوده تهران گذرونده بوديم خيلي عالي و دوست داشتني بود .

كم بودن ترافيك و راحت خريد كردن و رسيدن به همه كارها تو كرج هم خيلي خوشاينده .


ما تو كرج آشناي نزديك نداريم و مني كه هروز تو بازه زماني 6-6:30 از خونه ميام بيرون و خشي آقايي كه تو بازه زماني 7-7:30 به سمت محل كارش ميره امكان هيچ كار اداري تو كرج رو نداريم و به همين خاطر براي تمام كارهاي خريد خونه و خريد تلفن و حتي براي پرداخت بعضي قبض ها مجبور به مرخصي گرفتن هستيم .

براي اومدن هر روزه از كرج به تهران براي رسيدن به محل كار مسافت زيادي بايد طي بشه  و در روزهاي مختلف اتفاقهايي هم ممكنه بيفته ، يك تصادف باعث يك ترافيك اساسي ميشه ،‌بارش بارون و برف سرعت رو كم مي كنه و البته ماشينهاي كرايه كمتري هم رغبت به سوار كردن مسافر دارند . در مورد مترو هم كه من ترجيح ميدم صحبت نكنم . چون  براي سوار شدن مترو تو ساعتهاي ابتدايي صبح بايد مهارتهاي خاصي رو داشت .

براي سر زدن به پدر و مادرها هم برنامه ما عوض شده و هر وقت خونه پدر ومادرهامون باشيم  شب رو هم همونجا مي مونيم . كه خوب اين مساله يك كم سخته و باعث ميشه كه هميشه يك ساك تو ماشين همراهمون باشه .

ديدن دوستان و قرار گذاشتن با اونها هم بعد ساعت كاري خيلي سخته چون بعد از ساعت 7-8 رفتن به كرج مساوي با اينه كه فقط بري خونه بخوابي و صبح دوباره برگردي تهران . به اين صورت رفت و آمدها با دوستان يك كم كمتر ميشه البته من سعي مي كنم اين كرجي شدنم زياد باعث دوري از دوستام نشه ولي يك كم باعث خستگي بيشترم ميشه .

هميشه فكر كرديم كه بعد از خريدن آپارتمان خانواده مون رو سه نفري مي كنيم ولي حالا با وجود زندگي تو كرج و كار در تهران همش اين علامت سوال تو ذهن من هست كه بعد از مادر شدن بايد چي كار كنم ؟! البته احتمالا يه مدتي سركار نميرم اما بعدش اگه بخوام هر روز بچه رو با خودم بيارم تهران كه خوب خيلي ظلمه براي يه بچه كوچيك . اگه بخوام تو كرج بگذارمش مهد و خودم بيام تهران كه اصلا هيچ جوري امكان نداره .

برای اینکه صبح ساعت ۶ بیدار بشی و روز بانشاطی رو هم داشته بشی باید ساعت خوابت رو جلو بکشی و این یعنی کمتر با همسر صحبت کردن و با عجله کارها رو انجام دادن . کاری که من اصلا دوست ندارم و برای همین خیلی روزها در طول روز خسته ام .

معایب و مزایای زندگی تو کرج اینهاست البته اینها به ذهن من اومده . زندگی کردن تو حومه شهرهای بزرگ چیزی هست که تو تمام کشورهای پیشرفته دنیا متداوله .البته همین پیشرفته بودن اونها باعث میشه کارها راحت تر باشه . سیستم پیشرفته حمل و نقل ٬‌ فروشگاههای بزرگ برای خرید ٬ استفاده از خرید های اینترنتی ٬ نگهداری از کودکان و بیماران با درجه مسولیت پذیری بالا ٬ استفاده از کارتهای اعتباری با حداقل ایرادها و ........... باعث میشه که در کشورهای پیشرفته زندگی در حومه شهرهای بزرگ ساده تر باشه .

امروز روز خانواده هست پست من هم همش مربوط به خانه و خانواده بود .

پ.ن : از امروز جواب کامنتهای دوستان عزیزم رو همینجا میگذارم  .

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٠/۱٥ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

خداوند رحمت فرستد بر همه كسانيكه درروز برفي جهت صرفه جويي در برق مصرفي چراغهاي اتومبيل خود را روشن نمي كنند و و به فكر ديد رانندگان ماشينهاي ديگر نيستند .

خداوند رحمت فرستد بر همه رانندگان تاكسي و راهي و شخصي مسافر كشي كه در روز برفي به فكر همشهريان و هموطنان خود هستند و فقط مسافر دربستي سوار مي كنند و يا دست كم كرايه را دو برابر مي كنند .

خداوند رحمت فرستد بر همه فروشندگاني كه در روزهاي برفي قيمت چتر و شال گردن و دستكش را چند برابر مي كنند .

خداوند رحمت فرستد بر تمام بزرگان م م ل ك ت كه در روزهاي برفي سرشان را داخل برف مي كنند و آمارهاي آنچناني مي دهند و دقيقا وشديدا به فكر مردم مستضعف مي باشند .

خداوند رحمت فرستد بر همه كسانيكه به هر طريقي و براي اهداف خودشان انرژي مصرف مي كنند و گاز را بر مردم بيگناه شهرستانها در هواي سرد برفي قطع مي كنند.

خداوند رحمت فرستد بر برف زيبا كه با باريدن هوايي پاكتر را به ريه هاي ما هديه مي دهد .


نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٠/۱٢ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

يکی بود يکی نبود در روزگاران قديم پيرمردی دم مرگ ، سه پسرش را جمع کرد تا دارايی های خود را بينشان قسمت کند، پيرمرد خانه را به برادر بزرگتر، مغازه را به برادر وسط و چون چيزی باقی نمانده بود گربه اش را به کوچکترين پسر داد و برای اين که سه نشود با لحن حکيمانه ای افزود "پسرم اگر عقل داشته باشی خودت ارزش سهم الارثت را خواهی فهميد" (اساساً آدم وقتی بلد نباشد چهار قلم جنس را درست تقسيم بر سه کند ناچاراست که سخنان حکيمانه ول بدهد.) بعد هم چون نقش ديگری در اين قصه نداشت مرد .
گربه رو به کوچکترين پسر کرد و با لحنی مؤدب گفت:  ارباب غم به دل خود راه نده، من تو را خوشبخت خواهم کرد، کافی است برای من يک جفت چکمه مهيا کنی. پسر چنين کرد، گربه چکمه های ساق بلند را پوشيد و در حالی که از در خانه بيرون می رفت گفت:  ارباب عزيز، هنگامی که باز گردم تو ثروتمندترين مرد اين شهر خواهی بود.
متأسفانه اين قصه همين جا تمام می شود چون همان روز گربه را به جرم پوشيدن چکمه ساق بلند دستگير و روانه زندان کردند. به هر حال واگويی قصه های قديم در اين دور و زمانه کار چندان راحتی نيست.

 

پ.ن : ۱- با ایمیل به دستم رسید و خیلی خوشم آمد .

         ۲- در راستای اینکه همکاران ساعی و سختکوش بنده در سالهای ۲۰۰۲ ٬‌۲۰۰۳ و ۲۰۰۴          انجام بعضی کارها را فراموش کرده بودند(در حسابداری ثبت نکردن   حسابها  در سال     مشخص یعنی فاجعه ٬ یعنی غلط بودن تمام سود وزیانهای سالیانه ) و این مطلب دیروز در ساعت ۱۵:۳۰ روز ۳۱ دسامبر به من اطلاع داده شد و چون بنده گردنم از مو هم باریکتره  این دیرکرد رو باید جبران کنم . اینطوریه که برخلاف همه پزهایی که دادیم و گفتیم روز اول ژانویه سر کار نمی آییم .بنده هم اکنون پشت میزم در محل شرکت نشسته ام و درحالیکه قریب ۹۰ درصد همکاران خاطی یا در منزل یا در خارج از کشور در حال خوشگذرانی هستند من در حال  انجام کارهای عقب مانده آنها می باشم .

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٠/۱۱ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

-امروز رو مي تونم آروم به كارهام برسم و در بين كارهام وبلاگها رو هم راحت بخونم . سومين دسامبري هم كه من تو اين شركت كار مي كنم هم گذشت و من طبق دو سال گذشته با آرامش به همه كارهام رسيدم و هيچ كاريم عقب نموند . البته كارهايي كه بايد براي ايتاليا فرستاده بشه رو همه رو انجام دادم نامه نگاريهايي داخلي يك كم مونده كه امروز با آرامش و سر صبر انجام ميدم . تاكيدي كه روي آرامش امروز دارم به خاطر غيبت يكي از همكارهاست كه انقدر براي انجام كارهاش شلوغ مي كنه و انقدر هم خودش و هم ديگران رو به استرس ميندازه كه واقعا فكر مي كني همين الان ساعت بيگ بنگ از كار مي افته و دنيا تموم ميشه و ................
اصلا دوست ندارم وبلاگم رو با بدگويي ديگران پر كنم ولي اين یکی دو هفته اخير واقعا خل شدم تمام سعيم اين بود كه اين ناراحتي رو به خونه نبرم . نمي دونم موفق بودم يا نه ؟ اما اعصاب خودم به معناي واقعي خط خطيه . تو اين روزهايي كه مجبوري به خاطر زيادي كار اضافه كار هم وايستي بايد تو فاصله يكي دومتريت دائم ايرادهاي جورواجور يكي ديگه رو هم گوش كني و دعواهايي كه با همه داره : مرد و زن و پير و جوون هم فرق نمي كنه . از نظر اون همه يه ايرادي دارند و فقط خودشه كه كارش رو درست انجام ميده . البته در ظاهر با من خيلي خوبه اما نمي دونم همونطور كه پشت سر ديگران اين همه حرف مي زنه پشت سر من هم حرف مي زنه يا نه ؟

-فردا اول ژانويه هست و شركت ما تعطيله . خيلي خوبه . قراره با ففر جون خواهر عزيزم بريم بازار بزرگ هم يه گشتي بزنيم و هم اون وسايل رو نگاه كنه و يه چيزهايي براي خونه آينده اش بخره .فكر كنم سال ديگه اين موقع ديگه تو خونه خودش زندگي كنه .

-نميدونم چرا كسي در مورد عكسي كه گذاشتم تو وبلاگ نظري نداد ؟( عکس حلقه های عروسیمون )

- كادوي تولد خشي آقا هم ادوكلن 212 بود كه در مهماني جشن تولدمون بهش دادم البته قصد خريد كادوي ديگه اي هم تو روز تولدش داشتم كه به دلايلي شديدا در حال پس انداز هستيم و به همين خاطر از خريد كادوي جديد صرف نظر كردم .

- قرار بود براي روز تولد خشي آقا برخلاف مناسبتهاي گذشته که برای نهار یا شام به رستوران می رفتیم ٬ نهار اختصاصي به سفارش ايشان درست بنمايم و براي شوهر عزيزتر از جان دست و پنجه اي نرم كنيم كه متاسفانه به مهماني نهاري دعوت شديم كه از سر  تعارف و رودروايسي  قبول كرديم و هم اكنون بنده يك نهار به ايشان بدهكارم .

- در راستاي مشكلات كاري و خط خطي بودن اعصاب دچار فراموشي عظيمي شده ام . پرپر خانم ( خواهر شوهر جان ) برايم يك آويز گردن بند با نشان ماه تولدم خريده بود و دو هفته اي بود كه گم شد بود خوش بختانه پيدا كردم . قبض تلفن رو هم گم كردم و درست وقتي از مهلت پرداخت گذشت پيدا كردم . در راستاي اين حواس پرتيها و تا قبل از اينكه دچار آلزايمر بشم براي تقويت حافظه قصددارم روزي يك غزل از حافظ شيرازي حفظ كنم .


نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٠/۱٠ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

دويست و پنجاه و چهارمين روز سال بود ، سرما از راه رسيده بود و درختها هم به خواب زمستوني رفته بودند تا در بهار بيداري دوباره اي داشته باشند . باد سرد ، ابرهاي خشمگين و غران خبر از بارش برف و باران هاي زيادي ميداد . زمستان هفت هشت روزي بود از راه رسيده بود و اين آغازي بود براي زمستاني سرد و بيجان . طبيعت بي جان زمستان انسانها رو هم به خواب زير كرسيهاي خانگي دعوت مي كرد . اما چيزي يا كسي در راه بود ،سردي زمستان را پشت سر گذاشته بود در راه بود تا به اين طبيعت بيجان جاني دوباره ببخشد و اين سرماي سوزان را گزمايي دوباره ببخشد . راه سخت بود و هوا سرد طي كردن راه سخت بود در اولين ساعات نيمه شب خود را رساند . بهاري در زمستان روي داد .مادري فرشته صفت فرشته كوچولويي به دنيا آورد تا سرماي سخت زمستون رو تموم كنه و گرمايي غير قابل وصف براي هميشه به خونه و خونواده هديه كنه . اين فرشته كوچولو يه پسر كوچولو و خوشگل بود با پوست سفيد چشمهاي قهوه اي و دستهايي پر مهر .
اون پسر كوچولو زمستونها رو پشت سر گذاشت ، قد كشيد و بزرگتر شد و همچنان گرمابخش زمستانهاي سرد هست .
زمستونها يكي يكي ميان و ميرن پسر كوچولو حالا مرد جووني هست كه گرماي وجودش رو شريكش بيش از هر كسي  احساس مي كنه ، اون دستهاي كوچولو و خوشگل بعد از 32 سال حالا تبديل به دستهايي قوي شدند كه با اونها دونه دونه مشكلات رو كنار ميزنه ، با اون دستها به استقبال خوبيها ميره .
32 سال از اون روز سرد زمستون مي گذره و تو اون مدت خيليها با وجود اون فرشته كوچولوي خوشگل ديگه سرماي سخت و بيرحم زمستون رو متوجه نشدند .
عزيزم ، بهترينم مي دونم ومي دوني كه تو اين سالهاي عمر چه مهربون بودي و صبور ،‌چه درستكار زندگي كردي و چه عاشق . عشقت به پدر ومادرت ، محبتت به خواهرت ، علاقه ات به برادرات ، احترامت به اقوام و آشنايان و تو اين سالهاي اخير احترامت و مهربونيت و علاقه ات به پدر ومادرم ،‌به خواهر ها وبرادرم ، چقدر قشنگ بود و چقدر قشنگ هست .


همسر عزيزم ، عشق هميشگي من ، صميمي ترين دوستم ، تولدت مبارك . سالهاي سال زنده باشي و شاد . گرمابخش وجود من باشي .
ميدوني چقدر دوستت دارم ؟ مي دوني چقدر مي خوامت ؟ مي دوني تمام مدتي كه در حال نوشتن بودم گوشه چشمم تر بود .

بعدا نوشتم : این هم عکس کیک تولد خشی آقای عزیزم که خودم براش پختم .

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٠/٧ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

يه روز تعطيل وسط هفته واقعا عاليه  . صبح بي دغدغه بيدار ميشي ،‌سر فرصت با خيال راحت صبحانه مي خوري . بدون استرس و تو خلوت ترين ساعت ممكن ميري آرايشگاه و از همه مهمتر ميري ديدن دوست عزيزت كه چند وقته نديديش .
بعد از دو سه ماه كه همديگرو مي بينيد ، 5-6 دقيقه دل نمي كنيد و تو آغوش هم مي مونيد . پسر كوجولوي عسلش خيلي بزرگ شده اما همچنان خوش اخلاقه خيلي هم خوشگلتر شده وفتي ميبينيش قند تو دلت آب ميشه .
حسابي با هم خلوت مي كنيد ، از هر دري حرف ميزنيد و نهاردرست مي كنيد و مي خوريد و دوباره حرف و تعريف و كتاب و فيلم . ساعت اين جور مواقع خيلي تند حركت مي كنه و تو ديگه بايد بري چون از تهرانپارس تا كرج راه طولانيه و خشي آقا هم فردا مسافره .
از خونه كه ميايي بيرون تو كوچه هاي تهرانپارس كه رد ميشي كلي خاطره مياد سراغت : 25 سال تو اون محل  زندگي كردي ،كودكي ،نوجواني و قسمتي از جوانيت رو اونجا گذروندي . تو اين محل باسواد شدي و تو كوچه پس كوچه هاي اين محل رانندگي ياد گرفتي ، واز همه مهمتر تمام اين كوچه ها رو پياده با عشقت چندين و چند بار  رفتي و برگشتي . از كنار اولين خونه مشتركتون كه رد ميشي . دلت طاقت نمياره ماشين رو پارك مي كني و يه دو سه دقيقه اي به ساختمون نگاه مي كني . اولين سقف مشترك كه 4 سال پيش اون رو اجاره كرديد. روزهايي كه دوتايي مي رفتيد و. خونه رو تميز مي كرديد . روزيكه رفتيد مبل خريديد و وقتي براي نهار حسابي گرسنه بوديد ترجيح داديد تا دو تا ساندويچ بخريد و بريد تو خونه جديدتون بخوريد كه دو سه روزي بود اجاره كرده بوديد و فقط يه موكت كوچيك توش پهن بود . چه خاطرات قشنگي . خدا رو شكر كه با خاطري خوش اون آپارتمان كوچيك رو ترك كرديم و طبق قولي كه  همون روزها به هم داديم وقتي اون آپارتمان رو به صاحبش برگردونديم كه براي خودمون يك آپارتمان خريديم .
خلاصه از ديدن آپارتمان دل كنديم و راهي منزل شديم.

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٠/٥ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

آخر سال مالي كه باشد و انسان هم در بخش مالي مشغول به كار باشد  . ديگر نه مي تواند  زياد وبلاگ بخواند و نه زياد وبلاگ  بنويسد .
از صبح حتي وقت نكرده ايم دو تا وبلاگ بخوانيم . اومدن هر كريسمس و بستن حسابها در اين شركت مارا ياد آن روزهايي  مي  اندازد  كه تازه آمده بوديم در اين شركت . و چقدر همه چيز  برايمان جديد بود . وهمه افراد برايمان نا آشنا .  .
خلاصه كه ما امروز سرمان بسي شلوغ مي باشد، و كلا مخ و مخچه و هرچي در سرمان هست يخ بسته  و شايد هم هنگ كرده باشد .
خشي آقا هم كه ستاره نايابي هستند . ديشب بنده مهماني تشريف داشتم و ايشون هم سركار . مجال زيادي براي ديدار نداشتيم . امروز هم به عنوان همون نقش خودشان "ماركوپولو " در رفت وآمد هستند و ما زياد با ايشان مكالمه تلفني نداشتيم .
مادر جان هم كه مي دانستند ما امروز نهاري براي خوردن نداريم مرحمت نمودند يك ساعت قبل نهار تماس تلفني برقرار كردند و ما را به نهار دعوت كردند .البته به يك رستوران نزديك شركت خودمان و با اين شرط كه فاكتور رستوران را براي ايشان ببريم تا پرداخت كنند . البته پدر جان حس مدير عامليشان گل كرد و به ياد روزهاي قشنگ سلامتيشان كه هميشه در محل كار به ما و همه سختگير بودند فرمودند تتها فاكتور مهردار قابل پرداخت است و از آنجائيكه رستوران مورد نظر مهر ندارد ما مجبوريم خودمان پول نهار را پرداخت كنيم .
البته اين بار اولي نيست كه پدر و مادر عزيز تر از جان ما را به نهار دعوت مي كنند و الحق كه انقدر از اين بزرگواران به ما رسيده است كه حد و نصاب ندارد تا جائيكه ما با حضور ايشان و يا تنهايي اما جيب آنها نصف بيشتر رستورانهاي پايتخت را امتحان نموده ايم .اما جالبترين دعوتي كه پدر جان از بنده و خشي آقا براي صرف غذا كردند در مسافرت اخيرمان به شمال بود كه مرحمت كردند و تماس گرفتند و گفتند :" نهار مهمان من هستيد به صرف هواي خوب "
و فرمودند فاكتور مهردار بياوريد تا پول نهارتان را بپردازيم . والبته دوستان مي دانند كه خشي آقا در برنامه فتوشاپ چه تواناييهايي دارند ، يك فاكتور مهردار به نام خودمان و از طرف شهرداري چالوس درست كرديم و داديم خدمت جناب آقاي پدر . ايشان هم كه متاسفانه به علت عارضه مغزي توانايي استفاده از دست راست را ندارند فرمودند هر وقت توانايي امضا كردن داشتم چك شما رو امضا مي كنم و هر چه ما فرموديم لطف بنماييد و از محل تنخواه گردان  پرداخت كنيد ايشان قبول نكردند .
خدا همه دوستان را حفظ كند و سايه همه پدر و مادرها رو بالاي سر آنها نگه دارد .

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٠/۳ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

از صبح که بیدار شدم این شعر شاملو اومد تو ذهنم موقع مسواک کردن ٬‌لباس پوشیدن ٬ آرایش کردن ٬‌کفش پوشیدن همش تو ذهنم بود . اولهاش یادم بود ولی هر چی به ذهنم فشار آوردم بقیه اش یادم نیومد . خلاصه رفتن سایتش و کل شعر رو خوندم . عین کسی بودم که از سرمای زمستون وارد یه خونه گرم میشه ٬ عین کسی بودم که بعد یه تشنگی طولانی یک لیوان آب خنک می خوره خلاصه بگم بعد دو ساعت کلنجار رفتن با ذهنم وقتی کل شعر رو خوندم یه جور آرامشی بهم دست داد :

به تو سلام مي‌کنم کنار ِ تو مي‌نشينم
و در خلوت ِ تو شهر ِ بزرگ ِ من بنا مي‌شود.

اگر فرياد ِ مرغ و سايه‌ي ِ علف‌ام
در خلوت ِ تو اين حقيقت را بازمي‌يابم

خسته، خسته، از راه‌کوره‌هاي ِ ترديد مي‌آيم.
چون آينه‌ئي از تو لب‌ريزم.
هيچ چيز مرا تسکين نمي‌دهد
نه ساقه‌ي ِ بازوهاي‌ات نه چشمه‌هاي ِ تن‌ات.


بي‌تو خاموش‌ام، شهري در شب‌ام.
تو طلوع مي‌کني
من گرماي‌ات را از دور مي‌چشم و شهر ِ من بيدار مي‌شود..

ديگر هيچ چيز نمي‌خواهد مرا تسکين دهد.
دور از تو من شهري در شب‌ام اي آفتاب
و غروب‌ات مرا مي‌سوزاند.

تو سخن مي‌گوئي من نمي‌شنوم
تو سکوت مي‌کني من فرياد مي‌زنم
با مني با خود نيستم
و بي‌تو خود را در نمي‌يابم


ديگر هيچ چيز نمي‌خواهد، نمي‌تواند تسکين‌ام بدهد.

اگر فرياد ِ مرغ و سايه‌ي ِ علف‌ام
اين حقيقت را در خلوت ِ تو بازيافته‌ام.

حقيقت بزرگ است و من کوچک‌ام، با تو بيگانه‌ام.

فرياد ِ مرغ را بشنو
سايه‌ي ِ علف را با سايه‌ات بياميز
مرا با خودت آشنا کن بيگانه‌ي ِ من
مرا با خودت يکي کن.
 

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٠/٢ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

 بعد از چند هفته ماموريت رفتن خشي آقا كه من هم تمام اون روزها خونه مامان ها تشريف داشتم و بعد هم مسافرت و مهموني تولد خونه مامان و..........همه و همه باعث شده بود كه هيچ روز تعطيلي در خونه نباشيم و به امر خطير خانه داري نپردازيم . اين شد كه :
1- كمد و كشوي لباسها خالي از لباس بود و خدا رو شكر كه اين چند روز دزد به خونه ما نيومد چون احتمالا وقتي در كمد لباس رو باز مي كرد و اون رو تقريبا خالي ميديد دلش براي ما ميسوخت و شايد طفلي يه چك پولي برامون ميگذاشت و روش هم مينوشت براي خودتون لباس بخريد  البته بعدش كه مي رفت سمت حياط خلوت و ميديد كه سطل لباس چركها پره احتمالا نوشته روي چك پول روعوض مي كرد و مي نوشت : براي خودتون پودر ماشين لباسشويي بخريد. .

2- ميزتوالت سرشار از بي نظمي بود و انواع رژلب و مداد و عطر وگيره مو همگي بي خانمان شده بودند و خانه اصليشون هم كه كشوي طبقه اوله ميزتوالته چون مدتي خالي بوده آگهي  براي مستاجر  جديد داده بود.

3- براي اينكه احيانا در طول ساعات كوتاهي كه منزل تشريف داريم خسته نشويم و بالش روي تخت رو نبريم  جلوي تلويزيون و دوباره براي خواب ببريم روي تخت ، دو عدد بالش اضافي روي مبل و كاناپه قرار داده بوديم..

3- براي اينكه تنوع در زندگي حفظ بشه از انواع و اقسام ليوانهامون استفاده كرديم براي خوردن چاي و قهوه و آبميوه و ...........و نه اينكه ما هم خيلي مايه داريم و هزار مدل ليوان داريم . خلاصه ليوانهاي جورواجور كه از كابينت در آورده شده  و استفاده شدبودند و بعضا شسته شده و بعضا هم نصقه نيمه شسته شده بودند  در آشپزخونه هوا مي خورند براي خودشون .

4- چربيها و ربها و انواع و اقسام خوراكيهاي ماه گذشته هم براي خودشان جشني برپا كردند روي اجاق گاز و انگار مسابقه پاتيناژ برقرار است .

5- تميزترين جاي خونه هم يخچال بود كه هر چي توش بود خورده شده و در حال استراحت بود.

6- چون گلپر خانوم عاشق كفشه و بايد با هر لباسي يه كفش يپوشه و بعد هم كه بعد چند روز ( به قيد چند روز توجه كنيد ، ما معمولا بعد يكي دو روز برمي گرديم خونه مون ) برمي گرده خونه خسته هست انواع و اقسام كفشها كنار جاكفشي مونده كه ديگه تو جا كفشي براشون جايي نيست و بايد نو قفسه مخصوصشون تو كمد باشن اما اين كفشها هم مثل صاحبشون زياد خونه خودشون تشريف ندارند .

7- دي وي دي رام خراب هم مزيد بر علت شده و تو اين شلوغ بازار باعث شده كه اسپيكرهاي كامپيوتر رو بگذاريم جلوي تلويزيون تا شبها به جاي استفاده از دي وي دي پلير لپ تاپ رو روي اسپيكر بگذاريم و فيلم نگاه كنيم . اين هم سينماي خانوادگي خشي آقا و گلپر خانم .

8- بهتره ديگه چيزي نگم وگرنه فكر كنيد تو خونه ما بمب هيدروژني منفجر شده بوده .

خلاصه همه اينها رو شنيديد ، تو دلتون چي گفتيد ، هر كي گفت ما تنبليم و نامرتب و.............ببخشيدا ، ببخشيدا ولي خودشه .چون در عرض دو روز ببينيد اون خونه رو به چه خونه اي تبديل كرديم ؟
همه لباسها شسته شد ، اطو شد ، سرجاشون قرار گرفت ، ميزتوالت مرتب شد و همه رفتند سر خونه و زندگيشون ،بالشهاي اضافي به كمد رخنخواب منتقل شدند ،  ‌ليوانها و فنجونها همه شسته شدند خشك شدند و رفتند استراحت كنند تو كابينت .برنامه مهموني و پاتيناژ چربيها هم به وسيله مايع گازشور و دسنكش و سيم ظرفشويي و دستهاي گلپر خانوم تعطيل شد . (اينجا بنده نقش م ن ك ر ا ت رو داشتم .) كفشها همه جمع شدند و به سر جاشون رفتند . اسپيكر به روي ميز كامپيوتر اطاق مطالعه منتقل شد و كنابهايي هم كه جاي اسپيكر روي ميز كامپيوتر بودند به خوابگاهشون كه همون كتابخونه هست منتقل شدند .
الان خونه ما شده يه دسته گل .

این آشپرخونه

این قسمتی از سالن

این قسمتی دیگر از سالن

میز کامپیوتر

ميز توالت

اين همه عكس از خونه مون گذاشتم . دلم نيومد نقاشيهاي خواهرجونم رو نبينيد .

اين رو براي كادوي عروسيمون كشيد .

اين رو هم براي كادوي عيد ۸۶ برامون كشيد .


خسته نباشي گلپر خانم ، خسته نباشي خشي آقا .

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٠/۱ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |


Design By : Night Skin