عاشقانه ها

دل عارفان ربودند و قرار پارسایان همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی


رز در مورد فرستنده گلها از فروشنده سئوال کرد . فروشنده در جوابش گفت که من منتظر تلفن شما بودم و می دونستم که تماس خواهید گرفت .

دیگه شوکه شده بود . انگار خواب می دید یا داشت فیلم نگاه می کرد . منظور فروشنده از اینکه منتظرش بوده چی بود ؟ فروشنده ادامه داد : همسر شما همیشه به این فکر بودند که بعد از مرگ هم از شما قدردانی کنند برای همین این سفارش گل در چنین تاریخی همیشه در دفتر من هست . و پول این گلها قبلا پرداخت شده است . اما کارتی که سال قبل برای شما فرستاده شده بود هم از سالهای قبل نوشته شده است . امسال هم یک کارت برای شما فرستاده شده است . از فروشنده گل خدا حافظی کرد . گوشی تلفن رو گذاشت و به سمت دسته گل رفت . کارت رو پیدا کرد . دستاش می لرزید نمی تونست به خودش مسلط باشه در حالیکه اشک از چشماش سرازیر بود شروع کرد به خوندن :

عشق من سلام . می دونم که یک سال از رفتن من می گذره . امیدوارم که تحملش برات سخت نبوده باشه . می دونم تنهایی  درد بدی هست ، درکت می کنم . چون می تونم خودم رو جای تو بگذارم و میدونم اگر جای تو بودم چقدر برام سخت می گذشت .
عشقی که ما در زندگیمون به هم دادیم همه چیز رو زیبا ودرخشان کرده بود من تو رو بیشتر از اینکه بشه با قلم نوشت دوست داشتم . تو همسر کامل من بودی . تو معشوق و دوست من بودی . تو همه نیاز های من رو جوابگو بودی . می دونم که یک سال گذشته .اما عزیزم  از خودت مراقبت کن ، ازت خواهش می کنم که شاد باش . من گلها رو هر سال برات می فرستم . هر وقت این گلها به دستت رسید به شادیها و خوبیها فکر کن .
یه لحظاتی که با هم بودیم ما مست عشق بودیم . من همیشه دوستت داشتم و می دونم که هنوز هم دوستت دارم اما عزیزم تو باید زندگی کنی . خواهش می کنم التماس می کنم به دنبال شادیها باش ... می دونم که سخته اما تلاش کن .

این گلها هر سال برات فرستاده میشه تا وقتی که تو در خونه باشی و این گلها رو از فروشنده بگیری . اگر تو خونه نباشی فروشنده ۵ بار دیگه گل رو میاره دم در .و اگر تو نباشی / گل رو به جایی می بره که من بهش معرفی کردم . جایی که ما دوباره در کنار هم خواهیم بود .


پاینده باشید

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱۱/٢٩ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

 

یک داستان کوتاه پیدا کردم که متنش خیلی قشنگ و شاعرانه بود . من سعی کردم او نرو ترجمه کنم . اگر خوب نبود به بزرگواری خودتون ببخشید .


اسمش رز بود به گل رز هم خیلی علاقه داشت . هر سال روز والنتاین شوهرش یک دسته گل رز براش می فرستاد . که همراهش یک یاد داشت بود : عزیزم عشق من به تو از پارسال هم بیشتر شده عشق ما مثل یگ گیاه هر سال رشد می کنه .
اما رز می دونست که امسال آخرین باری هست که این گلهای قشنگ رو هدیه می گیره . و می دونست شوهر عزیزش بیماره و قصد سفر داره یک سفر ابدی .
همسرش فوت شد . اما روز والنتاین یک دسته گل رز جلوی در خونه بود . روی اون نشته بود : مثل همه سالهای گذشته فرشته عشق من باش .

فکر کرد حتما همسرش قیلا گلها رو سفارش داده . چون شوهرش نمی دونست که به زودی از دنیا میره و از طرفی عادت داشت که همه کارها رو زودتر انجام بده پس حنما قبلا دسته گل رو سفارش داده .

رز گلهای زیبا رو تو یه گلدون گذاشت و گلدون رو هم کنار عکس عزیز ترین فرد زندگیش که متاسفانه حالا کنارش نبود .
رو به روی عکس کنار صندلی همسرش نشست . ساعتها به عکس نگاه کرد و خاطرات روزهای والنتاین گذشته رو مرور کرد .

یک سال از این ماجرا گذشت سالی که بدون وجود شوهرش خیلی براش سخت گذشته بود . بدون اون چطور می تونست زندگی کنه ؟ خودش هم نمی دونست که چطور تونسته بدون وجود نیمه دیگه خودش زندگی کنه .

روز والنتاین دیگه ای رسید اما رز فرشته عشق خودش یا به قولی والنتاین خودش رو در کنارش نداشت به همسرش فکر می کرد به اینکه همسرش چقدر مهربون بود . به اینکه چقدر با هم تفاهم داشتند و ازکنار هم بودن لذت می بردند .

اما اتفاق جالبی رخ داد . امسال هم در چهاردمین روز فوریه یک دسته گل رز براش فرستاده شد . شوک زده شده بود این کار چه معنایی داشت ؟ این دسته گل از طرف کی بود ؟ به سمت تلفن رفت .
با گل فروشی تماس گرفت ...............

پ.ن : این داستان رو روزهای اولی که شروع به وبلاگ نویسی کرده بودم ترجمه کرده بودم . خیلی هم دوستش دارم به مناسبت روز سپندار مزگان ،‌روز بزرگداشت عشق و دوستیهای ایرانیان باستان ، دوباره بعد ز 5 سال می گذارمش .

 

داستان ادامه دارد ............

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱۱/٢۸ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

ساعت 6 صبح از خواب بیدار شدم ،‌با اینکه خستگی چند روز پیش هنوز تو تنم بود اما استرس نگذاشته بود راحت بخوابم .این شب با همه شبهای قبلی و بعدی زندگیم یه فرقی داشت . ساعت 6:30 اومدی دنبالم رفتیم سمت الهیه ، خیابونها خلوت بود ، از خیابونهای پشتی تهرانپارس رفتی تو اتوبان صدر و مستقیم روندی .
استرس کلمات رو از ذهنم ربوده بود ،‌همش به این فکر می کردم نکنه از استرس دیگه نتونم صحبت کنم . رسیدیم الهیه ،‌خیابان گلپر ، زنگ آرایشگاه رو زدم ، در باز شد و رفتم تو .خانم مسنی که اونجا لود منو یاد دبیر ادبیات سالهای دبیرستان می انداخت ،‌محیط آرایشگاه هم بیشتر شبیه مدرسه بود تا آرایشگاه . تا ظهر به این نتیجه رسیدم که این نظم برای از بین رفتن استرس من و 5 نفر دیگه که مثل من بودند بد نیست .
یک ماه پر از شلوغی و کار رو پشت سر گذاشته بودم ، امتحانات پایان ترم ، پیدا کردن خونه ، خرید وسایل ،‌چیدن وسایل ، دوختن لباس ، سفارش ساخت طلا . گرچه همه اینها از 20 لغت تجاوز نمی کنه اما انجام دادن هر کدومشون بیشتر از 20 ساعت وقت می گیره . ساعت 1 که حاضر شدم تو اون محیط آروم همه استرسها از بین رفته بود ، تو آینه خودم رو نگاه کردم اونی بود که می خواستم . راس ساعت 1 حاضر بودم ، تو هم حاضر بودی .هر دو خوش قول . تنها چیزی که از کارهای من باقی مونده بود عطر زدن بود ، همون روز باعث میشه که بعد از داشتن معروفترین عطرهای دنیا هنوز هم عطر Fifth Avenue رو برای خودم و Good Life رو برای تو بهترین عطر و بدون جایگزین بدونم .
یک شنل سفید بدون کلاه تو سرمای بهمن ماه وقتی می تونست منو گرم کنه که گرمای قلبی در انتظارم باشه که با دیدن من تندتر بزنه ،‌طوری که من نبض ضربانش رو از روی پیراهن سفید و کت و شلوار مشکی ببینم .
منو بوسیدی و دسته گل مورد علاقه ام که پر از نرگسهای شیراز بود رو بهم دادی . من هم گلی از دسته گلم جدا کردم و روی جیب کتت گذاشتم . به این ترتیب در بیست و سومین روز از یازدهمین ماه هزارو سیصد و هشتاد و دومین گردش زمین به دور خورشید من عروس تو شدم و تو داماد من . پیوندی بستیم با این امید که روز به روز محکم تر و پایدار تر بشود .

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱۱/٢۳ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |


به این نتیجه رسیدم که زندگی دو صفحه داره : تو یک صفحه خواسته هات رو می نویسی و با حساب و کتاب و اعداد وارقام محاسبه می کنی که آیا امکان رسیدن به اون هدف هست یا نه ؟ و اگه همچین امکانی هست  چه زمانی این اتفاق می افته ؟
تو یک صفحه دیگه یه جدول درست می کنی و خواسته هات رو تو یه ستون جدول می نویسی ،یه  ستون دیگه هم روبه روی اون ستون  درست می کنی ،ستون دوم  جدول رو خالی می گذاری و زیاد به پر کردن اون ستون فکر نمی کنی .البته بیشتر هم به اون صفحه اول توجه می کنی .گاهی که ورق می زنی می بینی که ستونهای خالی با یه تیک پر شدند و تو بدون محاسبه و فکر کردن اونها رو انجام دادی .


کم کم دارم تلاش می کنم به صفحه دوم زندگیم بیشتر اهمیت بدم .


به همین خاطر تصمیم به رفتن به یک سفر کردم ، هیچ محاسبه نکردم که برای تعویض خونه چقدر پول احتیاج داریم ، هیچ فکر نکردم که دیگران همش بهم میگن که دیگه باید مادر شدن رو تجربه کنم و برای مادر شدن هم به پس انداز  ، احتیاج دارم . هیچ فکر نکردم که میخوام ادامه تحصیل بدم و این روزها ادامه  تحصیل جیب پر پول میخواد مثل همیشه دنبال پس انداز کردن نبودم تا به هدفم برسم حتی  از درآمد آینده هم استفاده کردم یعنی مبلغی از خواهرم گرفتم تا عید بهش برگردونم ؛ هیچ به سنگهایی که خیلی ها انداختند تا از سفر منصرف بشم نگاه نکردم . یک لحظه تصمیمم رو گرفتم و به این نتیجه رسیدم که دیدن چند تا از زیباترین شهرهای دنیا ارزش این رو داره که من چند صباحی دیرتر به بقیه خواسته هام برسم . که البته این روزها بر این باورم که به هر کدام در زمان مناسب خودشان خواهم رسید  .

 اقدام برای رفتن به کشور ایتالیا کردم تا ونیز شهر رویاهای کودکیم ، ورونا شهر رومئو و ژولیت ، فلورانس شهر نقاشان بزرگ دنیا و میلان یکی از مراکز بزرگ مد دنیا رو ببینم . دیروز سه شنبه ویزا رو گرفتم و این مهر تائیدی است بر خواسته من . در یکی  دو هفته آینده برای اولین بار در زندگیم و برای چند روزی کوتاه خاک پاک وطنم رو ترک می کنم تا تجربه ای جدید داشته باشم و مهر تائیدی بزنم بر گفته نیاکانم که : " دنیا دیده به از دنیا خورده . "

پ. ن : این روزها سرگرم  دست و پنجه نرم کردن با سرماخوردگی هستم و خونه نشین شدم . ویروسی سرسخت با من در افتاده . تو خونه موندم و با اینترنت نفتی وبگردی می کنم . امروز صبح هم کامپیوتر ویروسی شده و امیدوارم بتونم این نوشته ها  رو روی وبلاگم بگذارم.

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱۱/۱٧ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

ساعت 22:45 روز شنبه ، 13 روز از بهمن ماه گذشته ، پشت ميز كامپيوتر نشسته ام و دارم كامنتهام رو مي خونم و يكي يكي تائيد مي كنم . انقدر به وبلاگم دلبسته شدم كه تو اين حال مريضي هم  به يادشم . . تو كجايي ؟ روي مبل نشستي و من از تو اتاق مي بينمت .ياد صبح مي افتم كه از دستت دلخور بودم ، براي خودت يك ليوان چاي ريختي و داري شكلاتها رو مرتب مي كني ، خيلي  متفكرانه در حال بررسي شكلاتها هستي .نمي دونم داري اونها رو دسته بندي مي كني يا در حال انتخاب طعم بهترش هستي . پيش خودم فكر مي كنم حتما شكلاتهاي تلخ با طعم كره زودتر از همه تموم ميشه و شكلاتهاي مارزيپان از همه ديرتر . چون هر دومون طعمش رو زياد دوست نداريم .


كامنتهام رو تائيد مي كنم ، ميام تو هال روبه روت ميشينم ، بهم شكلات تعارف مي كني انقدر مايعات داغ وشلغم و .......خوردم كه جايي ندارم خودم تعجب مي كنم كه براي خوردن شكلات اشتهايي ندارم .


تو داري چاي مي خوري و من تو فكر نوشتن هستم ، تو داري كانالهاي تلويزيون رو عوض مي كني و من تو فكر كارهايي كه امروز كردم هستم . دارم فكر مي كنم براي روزمرگي وبلاگم چي بنويسم ؟


سرماخوردگي و بي حالي و خواب تا حدود ساعت 6 بعدازظهر ، دلخوري و غصه خوردن تا ساعت 7، خريد شلغم و ليمو شيرين و كاهو و پياز و كمپوت و شير و نان و پنير ساعت 7:30 ، درست كردن سوپ و پختن شلغم و خوردن ليمو شيرين ساعت 8، دوش آب گرم و تغيير از حال بد به حال خوب ساعت 8:30 ، خوندن وبلاگم توسط امير . (خيلي راحت از اون بند نگفتن رازها ميگذره و ميگه من تو قلبت هستم پس همه رازها رو به من ميگي .)ساعت۹ ، ميكس كردن محتويات سوپ و ريختن ورميشل ساعت 9:15 ، تماس با مامان و صحبت در مورد اونچه كه امروز بهش گذشته ساعت 9:30 ، امير هم دوش مي گيره و من هم شلغم پخته شده رو با نمك و آبليمو خوردم و دوباره مثل ساعت 4 روي كاناپه ولو شدم ساعت 9:45، امير از حموم مياد بيرون بهش ميگم سوپ آماده شده و منتظره تا بياريمش و بخوريمش ، سفره رو آماده مي كنيم وسوپ داغ رو مي خوريم  ساعت 10 ، براي صبحانه فردا نون و پنير آماده مي كنم وامير هم در حال شستن ظرفهاي نشسته امشب و ديشبه ساعت 10:15 ، بعد از درست كردن نون و پنير و جمع كردن سفره ميرم سمت كامپيوتر تا كامنتهام رو تائيد كنم . امير رو مي بينم كه با شكلاتها سرگرمه ، حتما دنبال شكلات خوشمزه مي گرده ، شكلات مارزيپان حتما از بقيه ديرتر تموم ميشه ، تو زندگي ما شكلات مارزيپان زياد خورده نميشه چون طعمش رو دوست نداريم اگر هم مثل امروز صبح بخوريمش زود طعمش رو فراموش مي كنيم .اما شكلات تلخ با طعم كره رو هميشه دوست داريم و طعمش هميشه تو زندگيمون هست .

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱۱/۱٤ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

- امروز مریضم ، به عنوان یک انسان خود آزار تا محل کارم رفتم اما طاقت نیاوردم و برگشتم خونه . بدن درد و گلو درد حوصله هیچ کاری بهم نمیده و بعد از سه چهار ساعت افتادن روی کاناپه تصمیم گرفتم بیام وبگردی . اینترنت خونه سرعتش کمه . زیاد وبلاگ نخوندم.

- سه شنبه احتمالا اتفاق خوبی برای من پیش میاد دارم میرم که یک تجربه جدید داشته باشم . بی صبرانه منتظر سه شنبه هستم .

- یه چیز تازه کشف کردم : سکوت بزرگترین موهبت الهیه و قلب هر انسانی بهترین جایگاه برای نگهداری رازها و غصه هاش .

- از خودم راضیم بعد از مدتها که کتاب خوندن روزمره رو تبدیل کرده بودم به ماهانه . چند وقتی هست دوباره  شروع کردم و چند تا کتاب باارزش رو این روزها خوندم.

- خیلی خوشحالم که وبلاگ می نویسم و خیلی خوشحالم که وبلاگ های دوستای خوبی رو می خونم

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱۱/۱۳ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

پست امروز ساروي كيجا رو خيلي دوست داشتم حتما بريد بخونيد .

بياييد با هم مهربونتر باشيم ، اگر يك نفر كاري رو درست انجام نميده احتمال بديم شايد مشكلي بوده ، مساله اي بوده زود قضاوت نكنيم :
پدرم بعد از سكته وسیع مغزي و عفوني شدن ريه ها مدتها تو راه گلوش تراكستومي داشته ، اين تراكستومي و ناتواني اون در صحبت کردن تو روزهاي اوليه سكته باعث شده كه هنوز تو صداش ايراد هست و يكباره و به صورت ناگهاني صداش قطع ميشه ، مهندس فعالي كه سالها پرانرژي هميشه در حال كار بوده ، دو ساله كه همراه با مامانم كه پرستارشبانه روزيشه خونه نشين شده ، چند وقتيه كه يكي از دوستان قديمي كاري رو بهش سپرده ،‌البته به بابا گفته كه جز تو كسي نمي تونه اين كار رو براي من انجام بده ، اما با ايماني كه به تسلط پدرم در تخصصش دارم اما ته ذهنم يه باوري دارم : دوستش مي خواسته به اين روش بابا رو مشغول كنه ، تا از افسردگي كه داره ميادسراغش رهايي پيدا كنه .
واقعا وقتي چند صفحه اي رو در مورد كار فكس كرده بود ، بابا بعد از مدتها عميقا خوشحال بود ،‌ امروز در مورد همين كار جايي زنگ زده تا قيمتي بپرسه و در حين صحبت كردن با آقاي پشت خط ناگهان صداش قطع ميشه ، آقاي پشت خط هم مرحمت مي كنه و هر چي از دهنش درمياد نثار اين مرد 56 ساله مي كنه كه تموم جوونيش رو براي سازندگي اين مملكت گذاشته ، كسي كه بهترين سالهاي عمرش رو زير بمبارانهاي بي وقفه عراق در پالايشگاهها و نيروگاهها در حال تعميرات بوده و فشارخون و ديابت و گرفتگي عروق كرونر قلب پاداش زحماتش بوده .
خوب حدس زدن در مورد بقيه داستان ديگه كار سختي نيست ، اينكه چطور روحيه يك كم سر حال اومده پدر ما داغون شده و مامان چه زحمتي كشيده تا حواسش رو پرت كنه و........................

پ. ن : 1- تراكستومي وسيله اي است كه با جراحي از راه گردن مي گذارند هم به تنفس    كمك    مي كنه و هم در مورد بيماران ريوي كمك به تخليه ترشحات عفوني مي كند .
         2- مردم اون طرف دنيا ، جاييكه هوا خيلي سرده قلبهاي گرمي دارند و به فكر همكارايي هستند كه ديرتر به سركار مي رسند ، ما حتي حاضر نيستيم يك دقيقه وقتمون رو به هموطنمون بديم تا صحبت كنه .
اين اتفاق همين امروز صبح افتاده و حسن تصادفي بود با نوشته مهروش عزيزم براي مقايسه .

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱۱/۱٠ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

يه دختر 20 ساله دانشجو رو تصور كنيد كه روزهايي كه دانشگاه كلاس نداره ميره سركار ، تو همون ايام كه مي رفته سركار ، يكي پيدا ميشه: يه آقا پسر 25 ساله كه همچين پسر بدي هم نيست تا دلتون هم بخواد شيطونه ، اون دختره هر وقت كه ميره سركار اون آقاهه رو مي بينه پس نتيجه گيري مي كنيم كه با هم همكارن. آقاهه برنامه هايي جور مي كنه براي خودش و دختره و همين جور دل دختره رو........آره دیگه . 
مياد دنبال دختره با هم ميرن عروسي همكار مشتركشون ، سي دي فرامرز اصلاني مي گيره بعد جريان ايميل بازي راه مي افته ، ميره تو ليست ياهو مسنجرش اسم دختره رو اضافه مي كنه .خلاصه جريان هايي پيش مياد و دو تا دل به هم نزديك ميشه و نزديك تر . اما زبونها همچنان قفله .
به قول سايه :
نشود فاش كسي آنچه ميان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
گوش كن با لب خاموش سخن مي گويم
پاسخم گو به نگاهي كه زبان من و توست
خوب  جريان دستتون اومد ، مي دونيد منظورم كدوم دو نفره ؟
اين دوتا همين جور با زبون نگاه با هم حرف مي زدند ، البته يه روايتي هم هست كه راويش همين آقا پسره هست كه دختره هر روز تو  يه دكه روزنامه فروشي مي ايستاده تا آقا پسره رو ببينه .( شما چي مي گيد ؟ )
خلاصه مهر رفت و آبان اومد ، آبان كوله بارش رو بست و آذر اومد ، آذر هم رفت و با خودش اولين پاييز عاشقونه دختر رو برد . تو دي ماه ديگه كم كم داشت قفلهاي زبونا باز ميشد . آقا پسره به دختر خانم مي گفت : " من يه حرفايي بايد به شما بزنم ، ولي اول بايد امتحانهاي پايان ترمت رو بدي ، بعدا ميگم .! "  اي بابا ! مگه مي خواهي بنده خدا رو ببري سينما كه بعد امتحانها اين اتفاق بايد بيفته .  اما آقا پسره هر چي اصرار شنيد گوش نكرد . مرغش يه پا داشت و قرار گذاشته بود بعد امتحانهاي پايان ترم قفل لب رو باز كنه .
دي ماه هم گذشت  ،بهمن اومد . يه شبهايي كه  اين دو نفر همزمان با هم تو نت بودند با هم چت مي كردند ، يه شب آقاهه اومد و شروع به ناله كرد كه آي دندونم درد مي كنه و بي خواب شدم و....... دختره هم بهش گفت : " خوب برو استراحت كن  . من هم ميرم ٬ بعدا با هم صحبت می کنیم."
پسره داد زد : " نه بمون . اين جوري با شما حرف می زنم دندون دردم يادم ميره . " ( حالا اگه شما فهميديد كه دختره چه جوري صداي داد رو از پشت كامپيوتر بدون وجود  چت صوتي شنيد ما هم فهميديم . )

خلاصه دندون درد كار خودش رو كرد . آقاهه گفت : " مي خواستم نظر شما رو درمورد ازدواج بدونم .؟ "
- خوب يعني چي ؟ نظرم من اينه كه ازدواج خيلي خوبه ، آدم ميره مهموني ، مي رقصه خوش مي گذره .( كوچه علي چپ رو داشته باشيد .)
- نه منظورم اينه كه به نظر شما زمان مناسب براي ازدواج كي هست ؟
- خوب هر وقت مورد خوب پيدا بشه .
-ايشالله كه تا حالا پيدا نشده ؟
- نه ! يافت مي نشود .( دختره بدجنس رو مي بينيد چطور پسر مردم رو اذيت مي كنه .)
- نظر مامان و بابا در مورد ازدواج شما چيه ؟
- اونها از خداشونه كه از دست من راحت بشن . (‌ خوب طقلي دختره اينو گفت تا جبران حرف قبلي رو بكنه .)
- بهشون بگيد به همين خيال باشند ( آقا تلافي مي كنند.)
.
.
.
صحبت ادامه پيدا مي كند ، حرف نگفته گفته مي شود ، قفل زبانها باز مي شود . زندگي روزهاي شيريني در پيش رو دارد .روزهايي كه اگرچه از نظر مادي سختيها و تلاشهايي بيشتر را در پي دارد اما انرژي مضاعفي هم هست تا همه سختيها از پيش رو برداشته شود . امشب که بیاد ۷ سال از اون شب می گذره ٬ اما همچنان زبان نگاه نامه رسان این دو تا عاشق هست .

باورت میشه ۷ سال گذشت ؟  من ۷ سال پیش اشتباه کردم گفتم : یافت می نشود . من اونی رو که می خواستم یافتم .

پ. ن : هر وقت امیر دندون درد داشته باشه حسابی ازش مراقبت می کنم . یاد خاطره شیرینی می افتم . البته حواسم هم هستموقع دندن درد  زیاد سمت کامپیوتر واینترنت نره .

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱۱/٩ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

هوا سرده و  تاريك . باد سردي كه به صورتت مي خوره و ديدن دخترهايي كه سرو صورت رو با شال و كلاه پوشوندند و با عجله ميرن ٬تو رو ياد حرف يكي از آشناها ميندازه كه هميشه ميگه عصر زمستون يه غمي داره . حالت خوب نيست ، از سرگيجه مدام مي فهمي كه فشارت پايينه اما چون يه بار ديگه قرارت رو با خواهرت كنسل كرده بودي و سرماي هوا ، غم عصرهاي زمستون و پايين بودن فشار و سرگيجه رو تحمل مي كني و تو ميدون فاطمي منتظر "ففر " مي موني .
به قول اخوان ثالث : " هوا بس ناجوانمردانه سخت است ".

 سر خيابون جويبار ايستادي ففر اس ام اس ميده كه خيلي ترافيكه . پس همچنان منتظر مي موني . يه دختر 20-22 ساله توجه تو رو جلب مي كنه . چون با صداي بلند داره با موبايل صحبت مي كنه ، معلومه كه داره با يه پسر قرار مي گذاره ، بعد هم كه تلفن رو قطع مي كنه سريع يه شماره ديگه مي گيره ، با مامانش صحبت مي كنه و بهش ميگه كه كلاس رفع اشكال داره ودير تر ميره خونه . گوشي رو قطع مي كنه . همين جوري لبخند ميزنه و راه ميره ، دو سه بار ديگه به پسره زنگ مي زنه و باهاش شوخي مي كنه و ..............
يه پسره 26-27 ساله هم همون طرفها وايستاده ، كم كم مياد جلو و به دختره ميگه : قرار داري ؟ دختره ميگه : آره . ميگه : دوست پسرته ؟ دختره جواب ميده : آره . همين طور به صحبت كردن ادامه ميدن و درباره شغل همديگه و شغل دوست پسر دختره و.......صحبت مي كنند . همش با خودت فكر مي كني يعني چي انقدر سريع با اين پسره شروع به صحبت كرد ، اگه تو بودي احتمالا با يه اخم گنده از پسره پذيرايي مي كردي . اما پيش خودت ميگي : قرن بيست و يكمه ، همين جوري دارندبا هم صحبت مي كنند كه وقت بگذره . اما تا به خودت مي آيي مي بيني كه پسره داره به دختره التماس مي كنه كه شماره موبايلت رو به من بده ، دختره هم هي ناز مي كرد .البته از اون مدلها كه با دست پس مي زنند با پا پيش مي كشند . دختره ميگه الان دوستم مياد بايد باهاش برم . پسره هم جواب ميده : " تا 5 دقيقه صبر مي كنيم ،‌اگه نيومد بيا با هم بريم ." اينو كه ميگه ديگه شاخ درمياري كه دختره هيچي نميگه و يه لبخند تحويل ميده . اما بعد 5 دقيقه كه دوست پسرش نمياد ودست پسره رو ميگيره و به سمت خيابون زرتشت حركت مي كنند دستت رو ميبري روي سرت تا ببيني شاخهايي كه درآوردي اندازه شون چقدره ؟

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱۱/٧ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

 

۱- چه قدر کیف کردم  وقتی با خواهر عزیزم رفتم  خرید دیدم خانم دانشجوی پارسال برای  خودش خانم مهندسی شده و دستش میره تو جیب خودش و وقتی دیدم برای مامان کیف خرید من بیشتر از خود مامان ذوق زده شدم.

۲- چقدر بهت افتخار کردم امیر جونم با اینکه کلی راهمون دور میشد ولی خواهری رو بردی و رسوندی .

۳- چقدر از تربیت مادرشوهرم لذت بردم وقتی موقع رسوندن ففر رسیدیم دم خونه مامانم اینها و خواهر شوهر و برادر شوهر جان گفتند بی ادبیه اگه نریم با مامان و بابا احوالپرسی نکنیم و زحمت بالا اومدن رو کشیدند و کلی مامان و بابای منو خوشحال کردند .

۴- چقدر خوشحال شدم که امروز مامان زنگ زد . گفت : " گلهای نرگسی که دیشب برامون خریدید خیلی عشقولانه بود و من و بابا گذاشتیم کنار تختمون تا عطرش رو احساس کنیم و تا صبح راحت خوابیدیم . "

۵-چقدر دوست دارم همیشه تو وبلاگم از خوبیها بنویسم و وقتهایی که خیلی چیزها بر وفق مراد نیست چه زحمتی باید بکشم تا یه پست جدید بنویسم و همین باعث میشه تایه وقتهایی نتونم هر روز پست جدید بگذارم.

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱۱/٦ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

سي دي هاي جالبي به دستم رسيده : مجموعه كامل آوازها و تصنيفهاي استاد شجريان .
داداش كوچيكه امير زحمتش رو برام كشيده ، موقع رانندگي كلي باهاشون حال مي كنم . بعضيهاشون رو قبلا نشنيده بودم ، بعضيها رو تو دوران كودكي و نوجواني مامان و بابا دوست داشتند و من زياد دوست نداشتم چون بيشتر تو مايه آوازهستند  . اما بيشتر آلبومها برام تداعي كننده يه خاطره هست :
آلبوم بيداد رو كه گوش مي كنم ياد دوران كودكيم مي افتم ، پيچ و خمهاي جاده هراز ، مي رفتيم شمال و تو ماشين نوار شجريان بود و سكوت عميق مامان و بابا كه در حال گوش كردن بودند و حالا كه موسيقي رو بيشتر مي فهمم مي بينم چه لذتي مي بردند . وقتي تصنيف " روز وصل دوستداران ياد باد " رو گوش مي دادند قطره هاي اشك رو كه از چشماي بابا مي اومد رو ميديدم . وقتي دليل اين اشكها رو فهميدم كه 13-14 ساله شده بودم داشتيم تو جاده گلستان از پيچ و خمهاي زيباش رد مي شديم . همش شيطوني مي كرديم . از تهران تا گلستان همه جور نواري گوش كرده بوديم از وي*گن و دلكش تا درياچه قوي چايكوفسكي و هايده و ابي و داريوش و......تا رسيديم به نوار بيداد ،‌بابا گفت : " اين همه شيطوني كرديد نيم ساعت ساكت باشيد ما اين آهنگ رو تو اين فضای زیبا گوش كنيم و لذت ببريم . " ففر كه هميشه از همه ما شيطونتر و حاضر جوابتر بود گفت : " چرا هميشه اين آهنگ رو گوش مي كني و بعد هم گريه مي كني ؟"
بابا جواب داد : " ياد برادرم مي افتم كه چطور جوونيش رو براي مملكت فدا كرد . "
اون روز هم فهميدم كه چرا بابا هميشه با شنيدن اين آهنگ اشك به چشماش مياد و هم اينكه چرا مامان نميگذاره تصنيف  " از خون جوانان وطن لاله دميده"  رو گوش كنيم .

آلبوم دودعود رو كه گوش مي كردم ياد خواهر كوچولوم افتادم كه اولين بار كه نوارش رو تو خونه گذاشتيم چطور سريع رفت پيرهن چيندارش رو پوشيد و شروع به رقصيدن كرد . چقدر اون روز از رقص دخترك 5-6 ساله لذت برديم .

آلبوم دلشدگان منو ميبره به كلاس دوم راهنمايي كه مدرسه ما رو برد سينما فيلم " دلشدگان " همه از اين فيلم ناراضي بودند جز من كه عاشق ضرب اكبر عبدي شده بودم و به خيال خودم صداي تارخ . اون روز همه همكلاسيهام به من گفتند كه تو خيلي قديمي فكر مي كني كه اين آهنگها رو گوش ميدي . البته اونها نمي دونستند در حاليكه در حال يادگيري حروف الفباي انگليسي هستند من در حال حفظ كردن آهنگهاي كريس * دي * برگ هستم .

آلبوم معماي هستي و ياد ايام مال دوران دبيرستانمه ، روزهايي كه با موسيقي درس مي خوندم . هم از موسيقي سنتي لذت مي بردم ، هم از موسيقي كلاسيك ، شوپن و ويوالدي ، موتسارت همه رو گوش مي كردم . و باهاشون درس مي خوندم هنوزم هم وقتي به مساله فيزيك نگاه مي كنم صداي اين مويسقيها تو گوشمه و البته صداي مامان و بابا كه ايراد مي گرفتند و مي گفتند  با موسيقي نميشه درس خوند .

آلبوم بوي  باران روزهاي دانشگاه و شاعر محبوب من " فريدون مشيري " رو به يادم مياره .

واما آلبوم سرو چمان كه شايد هزار بار شنيدمش ، روزهایی بود که عاشق شده بودم و دائم در حال زمزمه اين تصنيف :
نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی  ،  که به دوستان یک دل سر دست برفشانی 
دلم از تو چون برنجد که به وهم درنگنجد   ، که جواب تلخ گویی تو بدین شکردهانی
نفسی بیا و بنشین سخنی بگو و بشنو    ، که به تشنگی بمردم بر آب زندگانی
غم دل به کس نگویم که بگفت رنگ رویم   ،  تو به صورتم نگه کن که سرایرم بدانی 
عجبت نیاید از من سخنان سوزناکم          ،  عجبست اگر بسوزم چو بر آتشم نشانی 
دل عارفان ببردند و قرار پارسایان               ،  همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی 
نه خلاف عهد کردم که حدیث جز تو گفتم   ،  همه بر سر زبانند و تو در میان جانی 
اگرت به هر که دنیا بدهند حیف باشد        ،  و گرت به هر چه عقبی بخرند رایگانی 
تو نظیر من ببینی و بدیل من بگیری           ،   عوض تو من نیابم که به هیچ کس نمانی 
نه عجب کمال حسنت که به صد زبان بگویم ،   که هنوز پیش ذکرت خجلم ز بی زبانی 
مده ای رفیق پندم که به کار درنبندم         ،     تو میان ما ندانی که چه می‌رود نهانی 
مزن ای عدو به تیرم که بدین قدر نمیرم      ،     خبرش بگو که جانت بدهم به مژدگانی 
بت من چه جای لیلی که بریخت خون مجنون  ،    اگر این قمر ببینی دگر آن سمر نخوانی 
دل دردمند سعدی ز محبت تو خون شد     ،     نه به وصل می‌رسانی نه به قتل می‌رهانی 

صداش جاودانه هست و هر چي بيشتر گوش كني بيشتر لذت ميبري.

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱۱/٤ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

ميدونيد چي كيف ميده ؟ صبح كه ساعت يك ربع به شش زنگ مي زنه و تو حتي ناي بلند شدن نداري تا ساعت رو خاموش كني چه برسه به اينكه بخواهي 40-50 كيلومتر رانندگي كني تا برسي سركار . يه نفر بهت بگه كه يك كم استراحت كن يعد هم چون خسته اي من تو رو ميرسونم و بر مي گردم .

مي دونيد چقدر كيف داره بعد يه روز كاري سخت  وقتي ميري خونه وارد خونه كه ميشي مي بيني همه جا مرتب شده ، ظرفها شسته شده ، جارو كشيده شده .
اون موقع بايد چي كار كني ؟ تصميم مي گيري با يه شام حسابي جبران كني تا تو اين خونه تميز و مرتب بوي غذا هم بپيچه . دست به كار ميشي و در حاليكه يك ساعت پيش فكر مي كردي هيچ انرژي براي انجام كارها نداري با يك انرژي مثبت كه بهت رسيده شروع به كار مي كني .آواز گل گلدون رو هم مي خوني و سر خوش سرخوشي . خدا رو به خاطر روزهاي خوب شكر مي كني و ازش مي خواهي هميشه انرژيهاي مثبت بهت برسه تا بتوني روزهاي سخت رو هم تحمل كني . 

بعد از خوردن شام و جمع کردن سفره هم به جای اینکه تو رو یه کاناپه دراز بشی و امیر هم رو یه کاناپه دیگه . کنار هم میشینید و اولین روز بهمن ۱۳۸۶ رو خوب تموم می کنید و هر دو به هم دیگه یادآوری میکنید که چقدر همدیگرو دوست دارید و چقدر از انتخابتون راضی هستید .

پ.ن : در مورد اسم خشی آقا . من یه روزی که صحبت از انتخاب اسم برای کودک آینده بود اسم خشایار رو انتخاب کردم که امیرخان مخالفت کردند و گفتند همه بهش میگن : خشی . من هم همون موقع گفتم : خشی نه خشی آقا . اینطوری بود که تصمیم گرفتم اینجا خشی آقا صداش کنم .

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱۱/٢ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

در راستاي اينكه اسم همسر جان من به واقع (البته از نظر خودم ) قشنگتر از خشي آقاست و اينكه بارها و بارها از من سوال شده كه چرا به همسرت ميگي خشي آقا و اينكه ايشان گاهگاهي مي آيند اينجا و در كامنتها از اسم حقيقي خودشون استفاده مي كنند . از امروزاز ايشون با اسم حقيقي خودشون كه همانا " امير " مي باشد نام مي برم . 

امروز اول ماه بهمنه . ماهي كه تو زندگي من تاثير زيادي داشته :
اونكه عزيزترينمه 7 سال پيش تو چنين ماهی به من ابراز علاقه كرد و ازم خواست كه باهاش ازدواج كنم . من هم اون روتبدیل  كردم به" امير قلبم " و سالهاست كه اين امير خوب تو قلب من حكمرانی مي كنه .

امير خان 5 سال پيش تو همين ماه براي اولين بار اومد خونه مون ، تا در مورد جدي ترين مسائل زندگيمون با پدرم صحبت كنه . يادش بخير انقدر وقت شناس بود كه راس ساعتي كه قرار بود بياد زنگ خونه مون رو زد . وقتي كه با بابام صحبت كرد و رفت . بابام گفت : چقدر نجيب بود ، چقدر با حيا بود ، خدا رو شكر كه هنوز مملكت از اين جوونها داره .
در آخر هم تو همين بهمن ماه زندگيمون رو زير يه سقف شروع كرديم .
ماه بهمن رو دوست دارم .
فقط 22 روز مونده تا چهارمين سالگرد ازدواجمون رو جشن بگيريم .

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱۱/۱ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |


Design By : Night Skin