عاشقانه ها
دل عارفان ربودند و قرار پارسایان همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی
گوش کردن به هر آهنگ قشنگی ، مرور هر خاطره ای تو این چند سال ، چشیدن طعم واقعی خوشبختی و......همه وهمه منو یاد تو میندازه . دیشب که خسته خسته بودم ، تو ماشین لحظه شماری می کردم که زودتر به خونه برسیم . ترانه های نوری منو به دنیایی برد که مسافت و ترافیک از ذهنم رفت . همچو بارانی که شوید جسم خاک / هستیم زالودگیها کرده پاک/ ای تپشهای تن سوزان من/ آتشی در سایه مژگان من/ عشق چون در سینه ام بیدار شد ............... راستی راستی عشق تو مثل بارونی خستگیها رو از تنم می بره . دوست دارم هر روز و هر ساعت بهت بگم : دوستت دارم عزیزم . امسال هم تموم شد . و من 1386 بار بیشتر از سال 1385 دوستت دارم همسر خوشگل و مهربون و دوست داشتنیم . خیابون ولیعصر با درختهای کهن ، وقتی از بالا به سمت پایین میری می فهمی که تو شهری زندگی می کنی که رو دامنه کوهه ،وقتی از بالا به پایین میری چشمات غرق زیبایی درختهای بلندی میشه که اون بالاها خم شدند و انگار دارند تو گوش هم نجوا می کنند . حالا اگه شب عید باشه و بخواهی تو این خیابون قشنگ عبور کنی ، زیاد نیاز نیست که گوشهات رو تیز کنی یا چشمات رو درشت . درختها دارن جوونه می زنند ، پرنده ها آواز می خونند و اکثر عابرهای پیاده حال و هوای عید رو دارند . خانمی رو می بینی که حدس می زنی 80-90 ساله باشه ، رنگ موهاش یک دست سفید و براقه ، مانتوی گلدار خوشگل با کفشهای چرمی شیک که دقیقا با رنگ مانتو هماهنگه . چیزی که باعث میشه بهش نگاه کنی و از طراوت و زنده دلیش لذت ببری بستنی قیفی هست که تو دستاشه و داره آروم آروم اون رو می خوره . وای چقدر مو سفیدهایی که دل جوون دارند رو دوست داری . دخترهای دانشجویی که دارند پشت سرت میان و صدای خنده هاشون به راحتی شنیده میشه . از مکالماتشون می فهمی که قصد خرید ندارند و فقط برای گشت و گذار تو خیابون پ*ه*ل*و*ی از کلاس در رفتند و اومدند بیرون . یاد دوران دانشجویی خودت می افتی که از میدون ونک تا چهارراه ولیعصر با بچه ها پیاده می اومدیم تا بریم سینما فلسطین . کنار ویترین یه مانتو فروشی می ایستی ، نظاره گر جدالی هستی که انگار تو این جامعه قصد تمومی نداره ، دختر 16-17 ساله ای که با مادرش اومده خرید ، سر انتخاب یک مانتو در حال کلنجار رفتن با مادرشه . مانتویی که انتخاب کرده رو می بینی . برای سن وسال اون بد نیست : یک مانتوی سفید که روی یقه و سر آستین گلهای صورتی و زرد گلدوزی کردند و البته از اون مدل مانتوهایی که جذب بدن هستند ، مادر میگه : " حالا اگه بابات هم اجازه بده این مانتو رو بپوشی . وقتی بیایی تو خیابون ، مامورها می گیرنت ، اون موقع می خواهی چی کار کنی ؟ یاد دخترهای شهر میلان می افتی که دامنهای پشمی کوتاه خوشگل با چکمه های بلند پوشیده بودند ، صورتشون هیچ آرایشی نداشت و تنها زینت صورتشون لبخند روی لبشون بود . به چهره دختر نگاه می کنی ،غرق در آرایش ، تو اگه بخواهی عروسی هم بری انقدر آرایش نمی کنی ، اما به جای لبخندی که باید روی لباش باشه . ابروهای درهمش رو می بینی که اخم کرده و زمزمه های زیر لبش رو که در حال غر زدنه . میری سراغ مغازه ای که دیروز تو ویترینش یک کیف دیده بودی که بخری . حالا که رفتی خرید کنی ، میگه همه اون مدل کیف ها تموم شده ، تعجب می کنی و پیش خودت فکر می کنی چه فروش خوبی دارند شب عید . دختر و پسری رومی بینی که دست تو دست هم آروم آروم دارن راه میرن . با قدمهای بلندی که تو برمیداری ، رسیدن به اونها سخت نیست . از دور وقتی اونها رودیدی که انقدر آروم دست تو دست هم راه میرن فکر کردی دارن تو این هوای بهاری لحظه های عاشقی رو می گذرونند . اما نزدیک که شدی ، و یه نگاهی بهشون کردی با دو تا صورت اخمو مواجه شدی . پیش بینی درست از آب در نیومد . از این گردش تو خیابون ولیعصر فقط تونستی آدمهای مختلف رو ببینی و چند تا کارت پستال بخری . جنسهای گرون بی کیفیت هیچ اشتیاقی برای پول خرج کردن برای آدم نمی گذاره. این روزها در حال تجربه کردن بیست و هشتمین اسفند ماه زندگیم هستم . 28 تا اسفند رو پشت سرگذاشتم ،باورش سخته ، این 8 تای آخر خیلی سریعتر اومدند و رفتند . بالاخره بلیطم رو عوض کردم ، من دو روز دیگه تو رو می بینم . الان هم اومدم هتل وسایلم رو جمع کردم تا با هتل تسویه کنم . میخوام یک سر برم بازار سن لورنزو ، بعد هم برم ایستگاه قطار تا برم ونیز. عشقم سلام ، امروز صبح با بوی خوش شیرینی از خواب بیدار شدم ، اتاق صبحانه هتل نزدیک اتاق منه . بوی شیرینی گرم خیلی لذت بخش بود . یه دوش آب داغ گرفتم . انقدر زیادراه رفتم که بدنم کوفته بود . دوش آب داغ خیلی چسبید . صبجانه هتل هم خوب و خوشمزه بود . آدرس آلیتالیا رو پیدا کردم . میرم و بلیطم رو عوض می کنم . واقعا بی تو زیاد نمی چسبه . بهتره پول کمتری خرج کنم تا دوباره بتونیم با هم به یه سفر خوب بریم . ادامه دارد... ادامه دارد ... عزیزم ، نمی دونم شوق پروازی رو داشته باشم که همیشه در آرزوش بودم یا در حسرت فراق تو در این سفر باشم . خیلی تلاش کردم لحظه خداحافظی آروم باشم اما اشکهام بی اختیار سرازیر شدند و بیقراریم رو دیدی . می دونم خیلی دوست داشتی تو این سفر با هم باشیم اما با این حال هر لحظه تشویقم کردی که این سفر رو از دست ندم و این روزهای آخر که خودم زیاد سرحال نبودم همه مقدمات سفرم رو آماده کردی . الان هواپیما روی ابرهاست . فکر کنم تو هم رسیدی خونه وداری استراحت می کنی . دیشب که اصلا نخوابیدی . امیدوارم که فردا ویزات بیاد و دوشنبه با هم بریم فلورانس.
ای شب از رویای تو رنگین شده /سینه از عطر توهم سنگین شده/ ای به روی چشم من گسترده خویش / شادیم بخشیده از اندوه بیش /....
نمی دونی زندگی با یک مرد فهمیده و بافرهنگ چه ارزشی داره و چقدر این فهم و فرهنگ از هر ثروت و قدرتی باارزشتره.
اولین و دومین و سومین اسفندهای زندگیم روزهای بیخبری و آسودگی بودند . اصلا نمی فهمیدم عموی بیست و یک ساله ای که اومده ما رو ببینه و برای ادامه دوره سربازیش بره جبهه ، تو نوروز بدون اینکه بخواد سیزده به در سبزه ای گره بزنه تا بختش باز بشه تو روز ششم عید شهید میشه و داغ ناکام موندنش رو برای همیشه تو دل مادر و برادرها و وخواهرهاش میگذاره .
اسفند چهارم و پنجم و ششم هم زیاد یادم نیست .اما هفتمی رو خوب یادمه ، بابا همیشه عادت داشت اواخر بهمن لباس عید ما رو بخره . اون سال من برای خودم یه شلوار لی انتخاب کرده بودم و بابا هم یکی برای من خریده بود و یکی هم برای ففر ، بلوزش یادم نیست اما دو تا جوراب هم برامون خریده بود که سفید و آبی بود و با شلواهامون ست میشد . چقدر من عاشق اون شلوار بودم . اما اون سال حمله عراقیها به تهران و موشک بارون خیلی شدید شده بود و ما هم رفته بودیم شهرستان . مامان طفلی تو اون شلوغی با داشتن بچه های قد و نیم قد محبور بود خیلی سریع وسایل رو جمع کنه و بریم سمنان خونه دایی . تو اون شلوغی و عجله شلوارهای عید من وففر جا مونده بود . وقتی رسیدیم سمنان و چمدونها باز شد . من تازه متوجه شدم که شلوارم رو نیاوردیم و همین باعث شده بود که هر بار خبری از موشک بارون تهران میشد ، من گریه سر میدادم که الان خونه ما آتیش گرفته و شلوار من هم سوخته ، تا بالاخره یک بار که بابا از ماموریت بر میگشت رفته بود تهران و شلوار لی ما رو برامون آورده بود . این ماموریت که من میگم اهواز بود دقیقا محل حادثه ،دقیقا نیروگاهی که دائم در حال بمباران شدن بود و بابا و همکاراش هم دائم در حال تعمیرات . الان که فکر ش رو می کنم می بینم بنده خدا با اون همه خستگی باز به فکر دل کوچیک من بود ،من هم از همون بچگی خیلی دوستش داشتم و وقتی بهم می گفت :" گل گل من " قند تو دلم آب میشد . خلاصه هیچ شلوار لی رو به اندازه اون شلوار لی دوست نداشتم .
اسفندهای آینده همش در تب و تاب عید ، چیدن هفت سین ،پوشیدن لباس نوی عید بودیم. اسفند های زیادی تا آخرین روزهای سال منتظر برگشتن بابا از سفر بودیم .
اسقند 77 بیشتر حال و هوای کنکور داشت تا حال و هوای عید . اسفند 78 اولین اسفندی بود که مادر بزرگمون ( مادر مامان خوبمون ) کنارما نبود . اون سال عید هم به شیرینی همیشگی نبود . مادر بزرگ با ما زندگی می کرد و هر سال به محض تحویل شدن سال دست تو دست بابا صورتش رو می بوسید و بهش عیدی می داد . بعد هم نویت مامان و ما میشد .
اسفند 80 شروع روزهای عاشقی بود . مزه بهار رو وقتی عاشقی بیشتر می فهمی . مخصوصا اگه عیدی یه کتاب حافظ خوشگل هم بگیری از بعضی ها .
اسفند 81 ،شیرینترین روزهای زندگیم بود . مخصوصا اون روز که مامان بهم پول داد و گفت :" برای امیر از طرف من یه کادو بخر . " خدایا چقدراون روز خوشحال بودم .
اسفند 82 خیلی جالب بود ، خونه عروس و دامادی که 3-4 هفته از شروع زندگیشون می گذره نیازی به خونه تکونی نداره ، اما ما ذوقش رو داشتیم و دو سه تا تکون اساسی به خونه دادیم . بعد هم تو هوای ملس اسفند همش به خیابونگردی و خوشی گذروندیم .
اسفند 84 اما نقطه تاریکی تو زندگیم بود که هنوز هم همه جوره اثرش روی من هست . روزیکه قصد خرید کردن عید رو داشتم و می خواستم برای خواهرها و برادر عزیزم عیدی بخرم . مجبور شدم پدرم رو به خاطر علائم سکته مغزی به بیمارستان ببرم ودر کمال ناباوری در عرض چند ساعت اون رو تو آی سی یو بستری کنیم، سخت تر از همه تو اون روز خبر دادن به ففر بود که اون روزها یزد دانشجو بود. خدایا این سختی رو به ما نشون دادی که قدر داشته هامون رو بدونیم دیگه ؟ خدایا می خواستی به من بگی که چه مادر فرشته ای دارم ؟ می خواستی خلوص قلب امیر رو به من نشون بدی ؟ اسفند 84 نمی تونم هیچ وقت فراموشت کنم .
28 تا اسفند گذشت . نمی دونم چندتای دیگه هم برای من میاد و میره . اما به قول دوست عزیزم آلبا ، اسفند همیشه غصه این رو داره که بهار رو نمی بینه . و من همیشه اسقند رو به خاطر این دوست دارم که بعدش طبیعت دوباره زنده میشه و بهار میاد .
امیر جونم ، الان تو قطار نشستم ،دارم میرم سمت ونیز . بازار سن لورنزو رفتم پر از محصولات چرمی بود و همه جا بوی چرم می اومد . قیمتها از مغازه ها ارزونتر بود ،اما از اونجاییکه هیچ ارزونی بی علت نیست اکثر چرمها یه ایراد کوچیک داشت .
خوب این هتل هم آدرس رو خوب نداده بود و کلی پیاده راه رفتم تا به هتل رسیدم . اما جای خوبیه . وسایلم رو گذاشتم . و سریع اومدم بیرون . واقعا ونیز شهر خاصیه . برای رفت و آمد از اتوبوسهای آبی استفاده می کنند . من هم سوار اتوبوس آبی شدم . و به سمت میدون سن مارکو رفتم . وقتی پیاده شدم . از کوچه های باریک رد شدم . و تابلوهای راهنمای میدان سن مارکو رو دنبال کردم بعد از این همه کوچه های باریک وارد یک میدون خیلی بزرگ شدم . فوق العاده بود . واقعا متعجب بودم .
ونیز واقها شهر خاصیه و خیلی هم مردم پولداری داره . صنایع دستی فوق العاده ای دارند .
راستی امروز سخت ترین روز سفرم بود چون شارژر موبایل خراب شده بود و موبایل هم شارژ نداشت . یه بار هم از تلفن عمومی بهت زنگ زدم اما صدای منو نمی شنیدی . اما الان که دارم اینا رو می نویسم . از vodafon شارژر خریدم و موبایلم در حال شارژ شدنه .
خوب شد که به هتل زنگ زدی شنیدن صدات دلگرم کننده هست تو این هوای سرد ونیز . بعد از تلفنت برای شام رفتم بیرون . هوا کاملا مه گرفته بود ، دستم رو که دراز می کردم دستهام رو نمی دیدم . تا حالا همچین هوای مه آلودی ندیده بودم .
امروز آخرین روزی هست که تو ایتالیا هستم . سفر خیلی خوبی بود که اگر تو همراهم بودی فوق العاده میشد . اما این تنهایی درس خیلی خوبی برای من بود و همین طور یک آزمون بزرگ . از این جهت درس خوبی بود که از تو گذشت رو یاد گرفتم . با اینکه خیلی دوست داشتی به این سفر بیایی و جور نشد که بیایی هیچ همکاری رو از من مضایقه کردی و تا همین الان هم همش پشتیبان من بودی . از این جهت آزمون خوبی برام بود که به خودم ثابت کردم که اونقدر توانایی دارم که تنها به یک مملکت غریب با فرهنگی بسیار متفاوت از فرهنگ کشور خودم سفر کنم . و همین طور خیلی خوشحالم که فهمیدم علاقه من به تو از سر نیاز نیست ، چرا که خودم می تونم از پس کارهای خودم بر بیام تنها رشته محبته که من و تو رو به هم وصل کرده و خوبیهاو محبتت این رشته رو روز به روز محکمتر می کنه و نه نیازهای مادی من یا تو .
بی صیرانه منتظر دیدنت هستم . منتظر بوسیدنت و تعریف کردن همه تجربه ها و دیدنیهای سفر . دوست دارم زودتر بیام . هرچند ترک کردن این همه زیبایی و آسایش اینجا در یک نظر سخته . اما آسایش و زیبایی من تویی . این چند روز که من نبودم . نمیدونم بهت چی گذشته منتظر شنیدن نگفته های تو هم هستم .
پایان
صبح بعد صبحانه سریع به سمت دفتر آلیتالیا راه افتادم ، از روی نقشه از کوچه و پس کوچه رفتم . واقعا شهر فوق العاده ای هست ، با حفظ آثار قدیمی ، خیابونسازی کردند و همه چی هم مرتبه.البته اکثر خیابونها سنگفرشه ، این خیلی برای من جالبه . دفتر آلیتالیا کنار رودخونه هست . از دیدن رودخونه ای به این پر آبی و خوشگلی شگفت زده شدم . منظره فوق العاده ای بود . اما متاسفانه کارمندهای آلیتالیا زیاد من رو امیدوار نکردند و گفتند برای تغییر بلیط باید به تهران زنگ بزنیم و تعرقه ها رو بپرسیم . احتمالا باید جریمه پرداخت کنم . اما به اینکه زودتر بیام می ارزه . اینجا این همه مناظر خوشگل و جاهای دیدنی می بینم اما همش به کنارم که نگاه می کنم و جای تو رو که خالی می بینم حالم گرفته میشه . نمی دونی با دل من چی کار کردی و این دل چقدر دوستت داره ؟
از کارمندهای آلیتالیا بگم که چقدر کند بودند و کاراییشون پایین بود .حتی اینها که تو دفتر هواپیمایی کار می کنند خیلی به انگلیسی مسلط نیستند . چرا ما که انقدر باهوش تر و باسواد تریم ،جامعه ای به این شکل امروزی داریم و اینها اینقدر پیشرفته اند ؟
امروز دوباره رفتم مجسمه "داوود " میکلانژ رو دیدم خیلی خوش ساخت بود .باید از ففر در موردش سوال کنم و اینکه چرا انقدر معروف شده ؟ راستش من اصلا فکر نمی کردم که فلورانس انقدر باشکوه باشه .وهمیشه فکر می کردم اگه روزی بیام ایتالیا اول ونیز رو می بینم و بعد هم رم . در مورد فلورانس اشتباه می کردم .
پل معروف فلورانس هم مثل پل کریمخان ماست البته نه از نظر ظاهری ، روی پل همه مغازه ها طلافروشی و جواهرفروشی هستند . مثل کریمخان خودمون .طلافروشهای این پل این شغل رو از پدرانشون به ارث بردند و این حرفه در فلورانس موروثیه. این پل جز اولین پلهای دنیاست که یک بار در اثر طوفان خراب شده و در سال 1345 میلادی دوباره با سنگ ساخته شده .
اونور رودخونه هم یک ساختمون خیلی قدیمی و بزرگ بود به اسم "ساختمان پیتی " که یک بانکدار به اسم پیتی اون رو در اواسط قرن پانزدهم ساخته و بعدها گسترش پیدا کرده و کلکسیونی از هنرهای دوره های رنسانس و باروک در اون هست . موزه هنرهای مدرن و نقره هم همونجاست که من فرصت بازدید از اونها رو نداشتم .
میدان La Republica هم رفتم. یک میدون بزرگ کاملا سنگ فرش . یک گوشه میدون اسباب بازی بود که اسبهاو عروسکهایی داره که می چرخند ، اسمشون نمی دونم چیه اما منو یاد کارتون پینیکیو میندازه . راستی نمی دونی اینجا چقدر عروسکهای چوبی پینیکیو زیاده .
امیر جونم عصر دوباره رفتم دفتر آلیتالیا ، باید جریمه پرداخت کنم تا بلیط رو عوض کنم . البته تا فردا صبح برای تصمیم گرفتن وقت دارم . می دونم نظرت اینه که بیشتر بمونم ، اما من فردا میرم و بلیط رو عوض می کنم . راستی تو یکی از مغازه ها در حال گشت و گذار بودم که دختر فروشنده به انگلیسی ازم پرسید :" where are you from ? " من هم جواب دادم :"Iran" به فارسی بهم گفت که از قیافت فهمیدم که ایرانی هستی . ومنو بغل کرد و بوسید . از ولنجک تهران اومده بود و در فلورانس دکوراسیون می خونه در کنار درس هم کار می کنه.
عصر هم رفتم میدون "سن لورنزو" ساختمونش یکی از قدیمیترین بازارهای اروپاست . حالا هم اونجا بازار هست ولی دوشنبه ها تعطیله . فردا حتما میرم یه سر میزنم . اینجا که انقدر گرونیه . من حس خرید کردن رو از سرم بیرون کردم . البته تو که منو میشناسی تا مطمئن نشم که یه چیری جنسش خوبه بعد قیمتش هم خوبه خرید نمی کنم . اینجا گزینه 1 اکثرا درسته یعنی بیشتر جنسها کیفیت خوبی دارد اما قیمتها خیلی بالاست . خیلی دلم میخواست برات کفش و لباس مارکدار بگیرم اما فکر نمی کنم اینجا بگیرم میام تهران و حسابی برات خرید می کنم . چرمهای ما هم واقعا دست کمی از این چرمها نداره به نظر من نهایتا چرمهای ایتالیایی دو کلاس بالاتر از چرمهای ما هستند اما قیمتهاشون خیلی بالاتر از این حرفهاست . کفشهای چینی هم هست که من و تو اهل پوشیدنش نیستیم .
عکس یک پیاده رو در فلورانس
سلام صبحت به خیر عزیزم ، اینجا ساعت 7 صبحه تهران هم 9:30 هست . بی صبرانه منتظر جواب ویزات هستم . دارم میرم پایین صبحانه بخورم . دیشب یه یک ساعتی با هم چت کردیم . قبلش خیلی نگران بودم نسبت به هتل ، به همه رفتارهای مودبانه مشکوک بودم . اما دیشب که می خواستم به اینترنت وصل بشم ،چون اینترنت wireless بود و تا طبقه پنجم که اتاق من بود آنتن نمی داد مجبور شدم لپ تاب رو بیارم پایین و تو لابی بشینم و دیدم که محیط هتل چقدر آروم و خانوادگیه ، صحبت کردن با تو هم همیشه من رو آروم می کنه .
بعد از صبحانه رفتم بیرون .روز یکشنبه بود و همه جا تعطیل . همه جا آروم بود و فقط صدای زنگ کلیسا می اومد . کم کم داریم به ساعت 1 نزدیک میشیم که تو بری کنسولگری و جواب ویزات رو بگیری . من هم دارم وسایلم رو جمع می کنم تا برم ایستگاه قطار و برم ونیز .
امیر جونم ، اس ام اس که فرستادی و گفتی ویزا نیومده ، خیلی اعصابم خرد شد . بی توجه به هزینه تلفن بهت زنگ زدم تو هم عصبی بودی . من هم از ایستگاه قطار زنگ زدم به هتل ونیز ، وقتی گفتم اتاق یک تخته میخوام ،گفت : " جا نداریم ." از یه طرف می دونستم که تو این سفر تا آخر تنهام ،چون اگه ویزای تو هم می اومد دیگه نمی تونستی بیایی ، از یه طرف دیشب بهت گفته بودم که اگه تو نیایی من فقط یک شهر دیگه میرم و این هم از هتلی که برای ونیز پیدا کرده بودم که جا نداشت .
خلاصه یک تصمیم لحظه ای گرفتم ، چون تو ایستگاه قطار به اینترنت دسترسی نداشتم بهت اس ام اس دادم که از سایت قطار ایتالیا برام قطارهای فلورانس رو پیدا کنی . خودم هم به هتلی که توی قلورانس بود زنگ زدم و خوشبحتانه دو شب برام رزرو کرد . من هم با توجه به ساعتهایی که از قطارهای فلورانس گفته بودی رفتم بلیط فروشی که بلیط بخرم . یک صف دراز جلوی باجه بود . همه پشت هم ایستاده بودند و فاصله افراد منتظر تو صف با باجه بلیط فروشی با یک خط زرد مشخص شده بود .هر کسی که نوبتش میشد سمت یکی از باجه ها می رفت . فکر می کردم خیلی طول میکشه تا نوبتم بشه ،اما اگه همه چیز روی نظم باشه کارها خوب پیش میره . خانمی که بلیط فروش بود خیلی خوش اخلاق جوابم رو داد و همه سوالهای منو به خوشرویی جواب داد ، هر چند اون انگلیسی بلد نبود و من هم ایتالیاییم زیاد کامل نیست و همین باعث میشد مکالمه ما و خرید بلیط وقت بیشتری بگیره هیچ کدوم از افراد توی صف اعتراضی نکرد .یاد روزهایی افتادم که با مترو از کرج به تهران می آییم و یاد کسایی که می خوان با قطار به مشهد و بندعباس و.........برن . هیچ شباهتی بین قطارهای خودمون با اینجا ندیدم .
الان دارم تو قطار اینها رو برات می نویسم . برای شارژ لپ تاب و موبایل پریز برق هست . وقتی خواستم چمدونم رو بگذارم بالا ، یه آقایی بهم کمک کرد . . الان هم که من دارم اینها رو تایپ می کنم . اکثر افراد در حال خوندن روزنامه و کتاب هستند ، یکی دو نفر مثل من با کامپیوترشون مشغول کارند ، بعضی ها هم خوابیدند . دارم به آرامش می رسم . امیدوارم هتل فلورانس رو راحت پیدا کنم .
از قطار که پیاده شدم ، نسیم آرامش به صورتم خورد . عجب شهر آروم و تمیزیه فلورانس . عزیزم هتل رو خیلی راحت پیدا کردم . اتاقم رو خیلی دوست دارم خیلی آرومه . اما اینترنتش پولیه و گرون . فکر کنم رفتن به کافی نت به صرفه تر باشه .همین که چمدونم رو گذاشتم رفتم بیرون . عجب شهریه . همه جا آثار هنری و مجسمه های خوشگل . وقتی به میدون دوموی فلورانس رسیدم هاج و واج بودم ،چقدر قشنگ بود ، چقدر خوشگل بود . اینجا هم پر از مغازه های معروف و البته گرونه . شام هم رفتم پیتزا خوردم با ... بی تو اصلا صفایی نداشت . دوستت دارم عزیزم . داشتم اینها رو برات می نوشتم که بهم زنگ زدی .صدات بهم انرژی میده . اگه تودر این سفر همراهم بودی همه چیز بیش از صد در صد عالی بود .
امیر جون ، الان رسیدم هتل . لحظه ای که از هواپیما پیاده شدم خیلی مضطرب بودم ، هیچ وقت این همه استرس رو تجربه نکرده بودم . اما همه چیز مرتب بود .چمدونم انقدر زود به دستم رسید که باور نمی کردم مال خودمه ، دو بار شماره اش رو با بلیط چک کردم .آخر سر هم بازش کردم و با دیدن وسایل خودم مطمئن شدم که چمدون خودمه .
مامور فرودگاه وقتی می خواست ویزام رو مهر کنه ، عکس با مقتعه ام رو به همکارم نشون داد ، زیر لب یه چیزی هم با هم زمزمه کردند.
اتوبوسهای شاتل هم دقیقا همونجایی بود که تو سایتشون دیده بودیم بین خروجی 5و6 . بلیط خریدم و سوار شدم .خیلی راحت بود . راس 50 دقیقه هم به میلان رسیدم . هوا خیلی گرمتر از تهرانه . یک کم تو پیدا کردن هتل سختی کشیدم . یه آقای مسن که دید من یک چشمم به نقشه است و یک چشمم به خیابونها . می خواست کمکم کنه ، اما اون اصلا انگلیسی بلد نبود و من هم زیاد ایتالیایی که اون با لهجه غلیظ صحبت می کرد رو نمی فهمیدم . خلاصه هتل رو پیدا کردم . پنجره اتاقم رو به خیابونه . کارمند هتل یه آقایی بود .اسمم رو از تو لیست رزرو پیدا کرد ، خیلی با احترام با آدم صحبت میکنه ، خیلی هم خوش اخلاقه . راستش من یک کم ترسیدم ، نمی دونم چون تو ایران انقدر به خانمها احترام نمی گذارند من عادت ندارم یا با منظور خاصی با من این رفتار رو می کنه ؟ هنوز هیجان زده هستم و مضطرب .
حدود 4 ساعت پیاده روی کردم تا به میدان دومو رسیدم . در طول راه مزونهای معروفی دیدم ،فروشگاههای معروف : FENDI, D & G , PROMA , FERRE , EMRIO ARMANI , CHANNEL , VERSACE , NIKE , PUMA , LANCOME , ,,,,,,,,
همه هم خیلی خیلی گرونند . تو مک دونالد نهار خوردم . چقدر دختر ها و پسر ها خوشحال و خندون بودند . دخترها اکثرا دامنهای کوتاه خوشگل و جوراب شلواریهای پشمی و چکمه های بلند می پوشند . واقعا همه خوش لباسند و البته کسی هم در مورد تبر*ج صحبت نمی کنه و از چکمه بلند ایراد نمی گیره .
5 یورو پول بلیط بود برای دیدن کلیسای دومو . واقعا قشنگ بود روی هر ستون چندین مجسمه . این عکس که می بینی در بالاترین نقطه کلیسا گرفتم . این عکس هم در واقع عکس یک پرده هست که روی یک ساختمون در حال بازسازی کشیدند و به این ترتیب منظره رو نه تنها خراب نکردند بلکه زیباتر هم کردند .
میدون دومو هم پر از پرنده بود . مثل اون بار که تو رفته بودی. کبوترهای خوشگل که انقدر مردم به اونها غذا دادند اصلا اهل پریدن نیستند . از یه خانم فیلیپینی خواستم ازم عکس بگیره . عکسم رو برات ایمیل کردم . خیلی دلم برات تنگ شده .خیلی دوستت دارم .
بعد از یه بازرسی بدنی وارد کلیسای دومو شدیم خیلی خوشگله از پنجره تا کف زمین ، شمعهایی که مردم روشن می کنند ٬ جایی که توش آب مقدس هست ، همه خیلی زیبا و هنرمندانه بود . البته من هر کاری کردم نتونستن عکسهایی که از شیشه های رنگی می گیرم به قشنگی عکسهایی باشه که تو از اینجا گرفتی . به هر حال تو عکاسیت خیلی از من بهتره .
وارد این پاساژ که شدم به بیشتر فروشگاهها سر کشیدم ، ساعت سواچی که برای تولدم خریده بودی اینجا قیمتش یک و نیم برابر تهرانه . از قیمت کیف و کفش هم بهتره صحبت نکنم .اینجا برای خرید کردن پول خرد اسکناس 200 یوروییه . خیلی دلم میخواد برات یک لباس یا کفش مارکدار بخرم اما نمی دونم میشه یا نه . همین مارکها رو تهران می تونم ارزونتر بخرم .
ادامه دارد .....
پ . ن : من از سفر برگشتم . اینها یادداشتهایی است که در طول سفر برای شوهرم نوشتم که با کمی سا*نسور اینجا گذاشتم .
نمی دونم چرا عکسهایی که گذاشتم حذف شده !!!!!!!!!!!!!!!
| Design By : Night Skin |

