درباره نویسنده
گلپر
سیزدهمین روز آذر ماه 1359 چشمم رو به این دنیا باز کردم . همیشه سعی کردم چشمم خوبیهای دنیا رو ببینه . تو سال 79 یکی از بهترین خوبهای دنیا رو دیدم و تا امروز باهاش هستم و از گرمای وجودش زندگیم گرم شده .تیرماه 90 پدر بزرگوارم رو از دست دادم و تلخ ترین طعم زندگی رو چشیدم . این روزها در انتظار کوچولویی هستم که ثمره عشق من و همسر عزیزمه . اینجا هم یه جایی هست برای ثبت خاطره ها و دلمشغولیهام .
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • گلپر
صفحات اختصاصی
کلمات کلیدی مطالب
  • روزمرگی (٦٦)
  • دغدغه های ذهنی من (٤٩)
  • تجربه (٢٥)
  • دوست دارم تکرار کنم (٢۳)
  • رفیق (۱۳)
  • تولد (٩)
  • دلبرک (٩)
  • بارداری (٥)
  • داستانهای جالب (۳)
  • هفت سین (٢)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩٢
  • فروردین ٩٢
  • اسفند ٩۱
  • بهمن ٩۱
  • دی ٩۱
  • آذر ٩۱
  • آبان ٩۱
  • مهر ٩۱
  • شهریور ٩۱
  • امرداد ٩۱
  • تیر ٩۱
  • خرداد ٩۱
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • بهمن ۸٦
  • دی ۸٦
  • آذر ۸٦
  • آبان ۸٦
  • مهر ۸٦
  • شهریور ۸٦
  • بهمن ۸۱
  • آذر ۸۱
  • آبان ۸۱
  • مهر ۸۱
  • شهریور ۸۱
  • امرداد ۸۱
  • تیر ۸۱
دوستان من
  • نیکا
  • هتي
  • نیکادل
  • ممول
  • ارکیده
  • طوطیا
  • گلستانه
  • دایت بازار
  • بهمندخت
  • جودی آبوت
  • ما چهارنفر
  • درگذرزمان
  • دنیای سارا
  • روزانگی ها
  • نم نم باران
  • لیدی جین
  • آشپزی مدرن
  • یک جای دنج
  • کوچه خلوت دل
  • سکوت جاودان
  • ملک عاشقی
  • خونه مهربونیها
  • برسر خوان هنر
  • اينجا ايران من زن
  • رها ( ستایش )
  • شکست ناپذیر 2
  • یک عاشقانه آرام
  • روزمرگیهای شیوا
  • یه وبلاگ خوشمزه
  • خانواده کوچک من
  • روزانه های خاتون
  • دفترچه ممنوع من
  • دلنوشته های من
  • دلنوشته های من
  • برای نخود و فندقم
  • یادداشتهای صحرا
  • جایی همین حوالی
  • دو لقمه خاطره سبز
  • من و همسرم در اروپا
  • خاطرات سامی و من
  • روزهای قشنگ زندگی
  • آموزش زبان انگلیسی
  • یادداشت های خاکستری
  • خانه به خانه ( نگار نازنین )
  • دکوراسیون تزئینات و خانه داری
  • مارتیا فرشته کوچک خوشبختی
  • هستی شیرینی زندگی مامان
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • طراحی وب قالب
  • جامعه ادبی بیشه
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



عاشقانه ها
دل عارفان ربودند و قرار پارسایان همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی
دوستان ٬ خاطرات گذشته .
نویسنده: گلپر - ۱۳۸٦/٧/۳٠

ديروز رفتم ديدن دوست عزيزم "ن" اين روزها مادر شده پسر كوچولوي نازش رو هم ديدم .چه احساس قشنگي بود حس مادري . اين دوست من كلا خيلي شاد و پر انر‍ژيه . همه دوستش دارند .به پسرش گفتم خيلي خوش شانس بودي همچين مادري داري . كوچولوش رو دوست داشتم . خيلي جالبه من قبلا نسبت به نوزادها هيچ حسي نداشتم .اما حالا كه دوستهام يكي يكي دارن مامان ميشن بچه هاي اونها رو خيلي دوست دارم براي بردياي عزيزم هميشه دلم تنگ ميشه البته براي مامانش هم دلم تنگ ميشه ولي با مامانش هفته اي دو سه بار تلفني صحبت مي كنم اما هنوز نمي تونم با اين پسرك 8 ماهه تلفني صحبت كنم . مامان برديا دوست دبيرستاني منه ، چه خاطره هاي خوبي با هم داريم . خيلي با هم راحتيم بي غل وغش . اگه يكي تقاضايي كنه تعارفات تا حد امكان كنار گذاشته ميشه و اگه در توان نباشه خيلي راحت به هم ميگيم :نه .هيچ كدوممون هم ناراحت نميشم ولي اگه در توان باشه هر چي از دستمون بربياد براي هم انجام ميديم . 
چند وقت پيش يه بازي اس ام اسي بود كه براي دوستات و آشناها ميفرستادي كه اولين خاطره اي كه از من تو ذهنت مياد چيه ؟ (مشابه همين كه تو وبلاگ هم بازيش رو كرديم )‌دوستم برام نوشت : ياد يه دختر درسخون مي افتم كه يك  كوله پشتي سبز داشت ، رديف اول كلاس مينشست  من هم  دوست داشتم باهاش دوست بشم .
از كلاس اول دبيرستان با هم آشنا شديم . از سال دوم با هم صميمي شديم . بماند كه سر كلاس چه شيطنتهايي مي كرديم . براي اينكه همه چي رو بگيم همه حرفهامون رو مي نوشتيم هنوز دوست جونم اون نامه هاي سر كلاس رو نگه داشته .پرتقال می خوردیم با پوستش کاردستی درست می کردیم . تازه این دوست جون من مبصر کلاس هم بود ولی خودش سردسته شرها بود .الهی که چقدر دوستش دارم      ولي از مدرسه كه مي اومديم بيرون سر به زير بوديم . از در مدرسه كه بيرون مي اومديم مشغول حرف زدنهاي خودمون بوديم تا برسيم خونه . يه وقتايي باباي من يا باباي اون مي اومدند دنبالمون ولي بيشتر اوقات از فلكه سوم نهرانپارس پياده مي اومديم تا چهارراه تیرانداز  كه خونه مامان برديا بود . يه دفعه دوست جونم بهم گفت : گلپر بيا امروز بريم اين مغازه اي كه تو كوله سبزت رو خريدي ببينيم ، همه بچه ها عاشق كوله پشتي تو شدند مي خوام ببينم اگه باز هم كوله پشتي خوشگل داره من هم بخرم .من هم قبول كردم اين اولين باري بود كه پياده بر مي گشتيم و مي رفتيم تو يه مغازه . ( البته حالا كه با هم ميريم بيرون از يك مغازه هم نمي گذريم و همه رو ديد مي زنيم ) وقتي كيفها رو نگاه كرديم و اومديم بيرون ديدم اه اين آقا خوش تيپه دم مغازه چقدر شكل باباي منه ! اي دل غافل ما يه دفعه هم خواستيم اداي بچه خلافها رو در بياريم بابامون آمار ما رو گرفت . سلام و احوالپرسي كرديم حالا من و مامان بريا از وقتي سوار ماشين شديم هي داريم توضيح ميديم كه ما اولين باره كه رفتيم تو مغازه و از اين حرفا . باباي من هم هي مي گه خوب كاري كرديد چه اشكالي داره ، بايد كم كم خودتون خريدهاتون رو انجام بديد . خلاصه خنده دار بود ما يه يك ربعي سر باباي بيچاره رو خورديم كه ما  هميشه سريع مياييم خونه و جايي توقف نداريم كه يه دفعه بابام گفت : مي دونم  ولی يك كم هم به اطراف توجه كنيد من داشتم از سركار مي اومدم شما دوتا رو ديدم هر چي بوق زدم شما متوجه نشديد من هم تو ترافيك نمي شد جايي پارك كنم .حالا اگه یک کم این وراونور رو هم ببینید اشکالی نداره . خلاصه ما اينجوري شده بوديم .
باباي من در عين اينكه خيلي سختگير بود و به درس خوندن ما خيلي گير مي داد و لي تو خيلي چيزها هم خيلي دموكرات بود هميشه هم دوست داشت مستقل بشيم .
بميرم براش كه انقدر مريض شده و شكسته ، اون موقع ها هميشه با ما مي اومد خريد ، خيلي دوست داشت ما شيك بپوشيم خودش هم هميشه تيپهاي اسپرت مي پوشيد هر وقت مي اومد دم مدرسه  دنبالم بچه ها به من مي گفتند خوش به حالت باباي خوش تيپي داري ،‌باباهاي ما نمي گذارن ما شلوار جين بپوشيم چه برسه به اينكه خودشون هم جين بپوشند .( اون موقع ها خيلي تيپها با الان فرق مي كرد ) .
مامانم هم خيلي با حال بود هر وقت مي اومد مدرسه همچين با بچه ها گرم مي گرفت انگار همسن و سالشونه.

من اینجا میام هی از دوست و آشنا و فامیل نعریف می کنم دوست دارم اینجا از خوبیهای همه بنویسم ٬ از لطفهایی که  در حقم کردند .

دوست جونهای خوبم که در پست قبلی خیلی من رو مورد لطف قرار دادند ممنونم منو شزمنده کردند . من که به بعضی از این دوستان خیلی دل بستم و در موردشون با خشی آقا هم صحبت می کنم .

این هم شعریه که من برای کسایی که دوستشون دارم همیشه می خونم :

شاهدان گر دلبری زینسان کنند / عارفان را رخنه در ایمان کنند

هر کجا آن شاخ نرگس بشکفد / گلرخانش دیده نرگسدان کنند .

 .

نظرات ()



 
نویسنده: گلپر - ۱۳۸٦/٧/٢٩

ديروز در راستاي اينكه خشي آقا هيچ تقصيري نداره كه :
1-من دانشگاهم رو دوست نداشتم و هزار بلا اونجا سرم اومد.
2- فكر مي كردم تو همين سن و سالها كه الان هستم همش ميرم مسافرت و كيف مي كنم

ولي حالا نمي تونم برم .
3- مريضي طولاني مدت بابا ، باعث خستگي روحي وجسمي مامان شده
4- همكارهاي گرامي خيلي راحت صبح علي الطلوع به حال آدم .............مي زنند
....
ولي من انتقام همه اينها رو از شخص شخيص خشي آقا گرفتم و رابطه عشقولانه عجيبي

پيش آمد . براي پاره اي عذر خواهيها از آخرين باقي مانده هاي حقوق شهریور كادوئ كوچيكي براي ايشان خريداري نمودم . ( لطفا در مورد كادو سوال نفرمائيد ،‌چون دوستان مشترك

من و ساروي كيجا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!ناراحت ميشن اگه مشخصات بديم .)
كادوي ناقابل را تقديم نموده ، مقاديري عذر خواهي كرديم و روانه كلاس حركات موزون

شدم . .در آنجا چشم را به همه مشكلات بستم و حركات موزون انجام دادم  و شاد شدم
خدا بر خشي آقا رحمت فرستد با اين همه مهرباني و صبر عنايت كند با اين همسر خوش

اخلاق .این هم برای خشی آقا

نظرات ()



پای استدلاليون چوبین بود .
نویسنده: گلپر - ۱۳۸٦/٧/٢۸

شما اگه جاي اين آدم بوديد چي كار مي كرديد ؟
تمام سالهاي مدرسه شاگرد اول باشي تو خونواده اي كه درسخون بودن بالاترين ارزشه و بعد اون هم احترام به بزرگترها و رعايت حقوق ديگران . خلاصه تو با اين وجود سوگلي هستي و همه ازت تعريف مي كنند كه البته اين زياد به مذاق نوجوونهاي همسن سال فاميلت هم خوش نمياد چون تو هم درس مي خوني هم زياد با بزرگترها كل كل نمي كني و خيلي هم مثبتي هيچ خلافي نداري جز شيطنتهاي پشت نيمكت مدرسه . بعد از كلي درس خوندن  و داشتن يه رتبه نسبتا خوب تو كنكور سراسري با كمال تعجب همه رشته هاي مهندسي تو فرم انتحاب رشته ات رد ميشه و كامپيوتر متقلب سازمان سن جش تو رو تو يه دانشگاه تك جننسيتي  تو رشته رياضي محض قبول اعلام مي كنه ،‌روز ثبت نام زمزمه ها رو مي شنوي كه امسال اشتباه زياد بوده و تقلب شده و ...ولي تو هنوز خوش باور هستي و هنوز در آغاز راه به دانشگاهي كه قبول شدي اميدواري و زياد دنبال ايراد گرفتن نيستي خيلي ها اعتراض مي نويسند و اين دانشگاه رو همتراز رتبه خودشون نمي دونند ولي تو اين كار رو نمي كني ،‌هنوز خوش باوري ، اعتقاد داري كه رياضيات علم پايه است وچون فكر مي كني  بابد تا دكترا ادامه تحصيل بدي فكر مي كني كه با خوندن رياضي ذهن تحليل گري پيدا خواهي كرد و می تونی رشته های متنوعی رو تو تحصیلات تکمیلی دنبال کنی .
 بعد از دو ماه دست متقلبها رو ميشه يك دانشگاه تو تهران و چند دانشگاه شهرستان با رشوه تعداد زيادي از دانشجوها رو بدون توجه به رتبه قبول اعلام كرده اند . زيادي تابلو بود و نمي شد كاري كرد برای همین یک سری از قبول شده ها رو جا به جا کردند .4-5 نفر از بچه ها كه اعتراض كرده بودند دانشگاهشون عوض شد يكي از دوستاي خودت هم رشته اش رو عوض كرد . كاش تو هم اعتراض نوشته بودي .
شرايط تو يه دانشگاه تك جنسيتي زياد جالب نيست دخترهاي لوسي قصد ادامه تحصيل دارند كه بعضا به اين هدف به دانشگاه آمدند كه كاغذ پاره ليسانس رو هم روز جهيزيه برونشون قاب كنند و به رخ خانواده داماد بكشند . بعضي هم كه مثل يك ماشين در حال اضافه كردن محفوظات خود بودند و كميت را بيشتر از كيفيت دوست داشتند در اين بين در فضاي مه گرفته دانشگاه هيچ همسويي بين علم و عمل ،‌بين قضيه هاي سنگين آناليز رياضي با صنعت ،‌بين فرضيه هاي آماري با جامعه و.........نبود .سر كلاسها يك جامد بي شعور وبي احساس ميشدي كه بايد با اعداد يوناني و روابط قراردادي به چيزي ميرسي به اسم قضيه همين .


براي استادهاي دانشگاه و بچه درسخونهاي كلاس چه اهميت داره كه تو در كتار درس خوندن كار مي كني ، با دنياي روز پيش ميري زبان برنامه نويسي يادگرفتي ، مي توني همه درسها رو به زبان اصلي بخوني و تا نيمه هاي تحصيل سعي در مرتبط كردن قوانين طبيعت با قوانين رياضي هستي .تو در این جامعه مدرک زده محکوم به خواندن و حفظ کردنی . چند استادی هم که در دانشگاه باور دیگری جز نمره و کمیت دارند و گوشه چشمی به کیفیت دارند نیز از بی مهری دیگران بی نصیب نیستند .
 5 سال عمر رو سپري مي كني  و تو اين 5 سال هر آنچه عشق به آموختن در تو بود كشته ميشه و تحصيل تنها هدفي ميشه براي كسب درآمد . و چه خيال خامي چرا كه  شهروند يك كشور مصرف كننده اي . در اين مملكت بزرگ چيزي به دست متخصص داخلي طراحي نمي شود كه تو بخواهي محاسباتش را انجام دهي ؟

 بعد 5 سال عذاب درس خوندن تنها چيزي كه تو رو از افسردگي شديد نجات ميده عشقه . عاشق شدن انگيزه زندگي رو زياد مي كنه ولي عطش يه آدم كه دوست داره تو جامعه باشه تو چرخه توليد ( بخونيد به اصطلاح توليد ) باشه رو كم  نمي كنه . اينه كه ميری سراغ حسابداري درسهاي 4 ساله رو تو 4-5 ماه همه رو ياد مي گيری به لطف همراه زندگيت تو  يه شركت بزرگ و بين المللي ميشی  : دستيار مدير اداري ومالي ، تمام قراردادها دستِ تو هست و بايد  بند

بند قراردادها رو حفظ باشي ، زمان همه پرداختها رو بدوني .......................................كار خوبيه همه دلداريت ميدن كه اينجا زبان انگليسي دونستن و ... به دردت مي خوره ولي اينجا بايد جواب كسايي رو بدي كه تو دانشگاه زياد ديدي تشنه هاي مدركي كه عنوان حسابداري ليسانسشون رو بر من كه غير از اونها هستم برگ برنده اي مي دونند ، گاه و بيگاه انجام بعضي كارها به اونها نشون ميده كه نه تنها برتري ندارند بلكه جاي بسي تاسف داره كه هيچ درسي رو براي كار عملي نخوندند و همانند بسياري از همكلاسان سابق من تنها  براي قاب كردن مدرك آنها را به حافظه كوتاه مدت سپرده اند .


اين روزها بعد از چند سال دوري از كلاس و درس ، خاطرات تلخ را فراموش كردي و دوباره عشق به خوندن و آموختن در تو زنده شده اما هيهات كه ديگر راهي براي تو نيست همانهايي كه خلاف

جهت تو مي رفتند موفق تر بودند ، ادامه تحصيل هم منبع در آمديست براي سودجوها و راهي است براي آنها كه در جامعه امروزي ما مرفه بي درد نام دارند و عاشقان به تحصيل همان بهتر كه در غم فراق بمانند كه در ادبيات ما نيز براي هيچ عاشقي وصالي نبوده .


تويي كه هم از درس خوندن مونده شدی ( به لطف قوانین نانوشته دانشگاهها )  و هم از خيلي كارهاي ديگه رونده شدي .
تو اگه جاي اين آدم بودي با هزار جور  مشكل ديگه جامعه امروزي ما داغ نمي كردي ؟ چه بايد كرد ؟

نظرات ()



 
نویسنده: گلپر - ۱۳۸٦/٧/٢٥

در پي خوندن يك وبلاگ كه از مادر شوهر نوشته بودن و اينكه چرا كم محبتن و چرا اين كار و مي كنند و چرا اون كاررو نمي كنند و از اين حرفها من یاد یک خاطره افتادم :

  من مادر شوهر خوبي دارم اصولا خوش ذاته و براي همه خوبي مي خواد من هميشه فكر مي كنم اين خوش ذاتي و مهربوني خشي آقا از مادرش بهش رسيده ،‌ شوهر عزيزم كه اندازه دنيا دوستش دارم به همه لطف داره و حتي گاهي اوقات انقدر با خوش بيني به اطرافيان نگاه مي كنه كه من تعجب مي كنم . خشي آقا جونم من عاشق چشمهاي مهربونت شدم و اون گرمي دستهات منو مست كرد و دلم اسيرت شد .مهربون من براي سلامتي مامان خوبت دعا مي كنم .
حرف مادر شوهر بود تو يكي از وبلاگها ی دوستم  تو كامنتش نوشتم كه مادر شوهر من دوست داره پسرهاش به زنهاشون محبت كنند و حتي اگه گاهي اونها از سر شوخي هم به ما چيزي بگن بهشون تذكر ميده . ( خوب ما اينيم ديگه از مادر شوهر شانس آورديم ) اين مادر شوهر ما برادرزاده هاش رو هم خيلي دوست داره يعني من يه چيزي ميگم شما يه چيزي مي شنويد . امسال كه ما مي خواستيم براي عيد ديدني بريم خونه پسرداييهاي خشي آقا ( همون برادرزاده هاي مادرشوهر جان ) پرپر (خواهر خشي آقا ) و داداش كوچيكه و مامان خشي آقا هم با ما اومدند .
حالا اينجاي داستان رو داشته باشيد ، قبل از اينكه بخواهيم حاضر شيم بريم مهموني خشي آقا يه اسكناس نو به من داد ، گقت اين رو خانم ...داده (همكارش رو مي گفت ) گفت اين عيديه و به همه از كوچيك و بزرگ داده . من هم گفتم باشه تو جيب خودت و ازش نگرفتم .
خلاصه برگرديم به خونه پسردايي خشي آقا كه يه خانم خيلي باحال و يه دوقلوي كمي تا قسمتي شر داره ، نشسته بوديم و از اين در و اون در مي گفتيم كه مامان خشي آقا به يه سبد گل مصنوعي  بزرگ كه كنار مبل به عنوان دكور بود اشاره كرد و گفت : چه گلهاي خوشگلي . خانم پسردايي هم يه چشمكي به من حواله كرد و گفت : " عمه دست رو دلم نگدار كه خونه ، اين گل نيست خاريه به چشم من . چند وقت پيش نشسته بودم خونه ديدم زنگ مي زنند من هم درو باز كردم ديدم آژانش اين سبد گل رو آورده و ميگه منزل آقاي ............. من هم سبد رو گرفتم و پاكت روش رو باز كردم ديدم نوشته آقاي ...تولدتون مبارك .از طرف خانم .............حالا اينها رو داشت تعريف مي كرد معلوم بود كه شوخي مي كنه و ناراحت نيست شوهرش هم مي خنديد همش مي گفت عمه خانومه 20 سال از من بزرگتره و از اين حرفها .مادر شوهر من هم فهميده بود كه اين عروس خانوم داره شوخي مي كنه و هيچي نگفت ولي وقتي خداحافظي كرديم و نشستيم تو ماشين  خشي آقا شروع به شيطنت كرد ميدونه كه مامانش رو برادرزاده هاش تعصب داره گفت : به به ، اين هم از پسر دايي ما ، خانومها براش گل ميفرستن .
مادر شوهر من هم ساده ، اصلا فكر نكرد اين پسر شيطونش داره اذيتش مي كنه سريع حمايت رو شروع كرد كه :"قصد و غرضي نبوده " ولي خشي آقا ول كن نبود من هم ديدم مادرشوهر بيچاره كم كم داره ناراحت ميشه وكم كم حس فمينيستيش گل مي كنه ميره يه بلايي سر برادرزاده اش در مياره گفتم : خشي آقا به نظرت پسر دايي كار بدي كرد . اون طفلي هم فكر كرد من دارم ازش حمايت مي كنم گفت : آره ، به نظر تو كار بدي نكرد . من هم كه كم نميارم ، گفتم چرا خيلي هم كار بدي كرد تو هم خيلي كار بدي كردي از همكارت عيدي گرفتي زود باش به مامان توضيح بده كه اون اسكناس نو تو كيفت چي کار مي كنه ؟ ما اينيم خشي آقا . اگه مادر شوهر رو اذيت كني رگ فمينيستیمون گل مي كنه . و اينگونه بود كه براي خوشايند فمينيستهاي دنيا خشي آقاي عزيزم رو آچمز كردم .

نظرات ()



 
نویسنده: گلپر - ۱۳۸٦/٧/٢٤

امروز بعد 4 روز اومدم سركار ، يك كم كارها تلنبار شده ولي انقدر قيافه ام تابلو شده كه نيازي نيست به كسي توضيح بدم كه سرما خوردم و از بدن درد و سرفه و گلو درد و تب براشون تعريف كنم . خوب البته شركت ما از شركت بلفي جون خيلي بهتره ولي دردسرهاي خودش رو هم داره هم بايد به رئيس بخش خبر بدي هم به مدير امور پرسنلي و هم به مدير اداري . شركت ما يك شركت خارجيه ولي اين خارجيها هم با هموطنان ما گشتند و همه گونه اعتماد دو طرفه رو فراموش كردند .
دوستاي خوبم ممنون كه برام كامنت گذاشتيد و از توصيه هاتون هم ممنونم . چند روزه ننوشتم و نمي دونم چي بنويسم ؟ به روش بعضي از دوستان موردي مي نويسم :
-تعطيلات آخر هفته با آشپزي خشي آقا شروع شد : يك سوپ خوشمزه ( چون سرما -
خوردگي خشي آقا از هفته قبل شروع شده بود ) به علاوه يك كشك و بادمجون خوشمزه .

-جمعه براي پيك نيك روز شنبه خريد كرديم و از خجالت جيبمون در اومديم نميدونم چرا همه چي انقدر گرونه ؟


- من هم حسابي خودم رو خجالت دادم و خشي آقا رو تو خرج انداختم و بالاخره قابلمه چدني خريدم البته و ام اف نخريدم يه مارك ايتالياييش رو خريدم ( ديدم زشته از ايتالياييها حقوق بگيرم بعد جنس آلماني بخرم )


-خونه رو حسابي مرتب كرديم  و كلي بعد از اينكه تميز شد كيف كرديم .


- شنبه به همراه خانواده خشي آقا رفتيم طالقان كه خيلي خوش گذشت . خيلي خوشگل بود . زير يه درخت بساطمون رو پهن كرديم كه ميوه هاي ريزي داشت شبيه زالزالك .ولي زرشكي رنگ بود . ريز تر . من گفتم اينها بلوبريه و تو ايران كسي نميشناسه ولي اروپاييها باهاش مربا و مارمالاد درست مي كنند و خيلي خوشمزه هست . هيچ كس حرفم رو قبول نكرد ولي همه كمك مي كردند براي چيدنش ، من كه عشق ميوه چيدنم ياد بچگيهام مي افتم كه تو شهميرزاد چقدر آلو و آلبابو مي چيديم . واي خيلي خوش مي گدشت .يعدا تو اينترنت چك كردم و ديدم اين ميوه شكل بلوبري هست ولي مدل برگشون فرق داره خشي آقا ميگه شايد اين نوع جنگليش باشه . يك كم باهاش مربا درست كردم ولي سرما خوردگي نمي گذاره تا طعمش رو متوجه يشم .

-تو پیک نیک هم حسابی خوردیم و خندیدیم . صبحانه مفصل که جاری آورده بود . نهار هم جوجه کباب که من و خشی آقا تدارک دیده بودیم .عصرونه هم آش رشته که مادر شوهر عزیز پخته بود به علاوه مقادیری چیپس و میوه و چایی و ............. من هم رژیم دارم برای همین اصلا نخوردم .


-دو روز تمام هم كه مريض بودم و همچنان اين سرماخوردگي ادامه داره امشب قراره بريم خونه مامان خشي آقا . طفلي مامان هامون اين دو روز همش نگران ما بودند ولي راه دور بود نمي تونستند به ما سر يزنند حالا امشب ما ميريم پيش مامان خشی آقا فردا هم احتمالا ميريم خونه مامان من ، راستي يكشنبه هم كه از دكتر ميومدم خونه٬ همسايه واحد روبه رويي ما رو ديد و وقتي فهميد كه سرما خورديم برامون سوپ درست كرد و آورد . راستش خيلي چسبيد . من از محبت آدمها زود سر ذوق ميام و خوشحال ميشم . البته اگه كاري بكنند كه به نظرم خوب نياد هم زود ناراحت ميشم .

- به عنوان یک شمالی به عنوان یک ایرانی نمی نونم ناراحتی خودم رو از ت ق س ی م ناعادلانه  دریای خ ز ر عنوان نکنم و نمی دونم چرا سهم یک سوم ما باید به یک پنجم برسه . همش می خوام س ی ا س ی ننویسم ولی انگار نمی تونم نسبت به این مسائل بی تفاوت باشم .

نظرات ()



 
نویسنده: گلپر - ۱۳۸٦/٧/٢۳

می خواستم حتما برای روز عید فطر یه پست بگذارم ولی عصر که از پیک نیک برگشتیم بدن دردی اومد سراغم که شروع یک سرماخوردگی رو به من نشون می داد صبح یکشنبه با گلوی کاملا گرفته از خواب بیدار شدم . خشی آقای عزیز هم دست کمی از من نداشت . هر دو خونه موندیم و دکتر رفتیم و سوپ خوردیم و آب میوه  ولی این مریضی هنوز تو تن من مونده . دیشب که به لطف مسکن و ویتامین یک کم بهتر بودم اومدم در مورد اینکه بعد چند سال آمپول پنی سیلین زدم نوشتم ولی سرعت اینترنت خونه کم بود . من هم دمای بالای بدنم ( همون تب ) منو بی حوصله کرده بود نمی تونستم پای کامپیوتر زیاد بشینم این بود که یادم رفته با یونیکد ذخیره کنم همه پریده . این دو روز غیبت باعث شده که وبلاگ خیلی از دوستام رو هم نخونم چون از وقتی کامپیوتر خونه رو فورمت کردیم لیست وبلاگها رو به کامپیوترم اضافه نکردم .به امید خدا فردا میرم شرکت واز خجالت همه در میام ولی دلم حسابی  تنگ شده .

 

نظرات ()



 
نویسنده: گلپر - ۱۳۸٦/٧/۱۸

امروز روز حافظه و قراره مزارش تو شيراز گلبارون بشه ، خوش به حال اونهايي كه

تو شيراز هستند و مي تونند تو اين مراسم شركت كنند .من ياد بلفي جون افتادم چون فكر

كنم اون شيراز زندگي مي كنه ، وقتي اومدم نظرات رو خوندم ديدم به يك بازي دعوت

شدم موضوع جالب اينجا بود كه پرسيدن : چه وقت ياد دوستهات ( واقعي و مجازي ) مي

افتي ؟
محدثه خانم من زود زود دعوتت رو قبول كردم
مي دوني در مورددوستاي نتي كه من تقريبا هر روز باهاشون هستم چون با نوشتن

وبلاگ در جريان زندگي هم هستيم . يه اتفاقي هم اگه بيفته يا اگه چيزي بشنوم كه به بك

كدومشون مربوط باشه باز هم بيشتر يادشون مي افتم . دوستهاي واقعي هم همينطور.
من بعد 5 سال براي اين دوباره وبلاگ نويسي رو شروع كردم كه با اين برو بچه هاي وبلاگ

نويس بيشتر آشنا بشم . هر کدومشون يه خوبي دارند :
خاتون عزيز كه خيلي ماهه٬ زندگي رو قشنگ تعريف مي كنه خيلي هم شيطونه .
خانوم خونه يه جاي دنج واقعا خانوم خونه هست و هميشه تو كامنتهاش منو راهنمايي مي

كنه .
شاذه هم كه داستانهاش انقدر متفاوته كه خيلي اززندگيها رو ميبينم ياد اون مي افتم .
شهرزاد و ملودي هم كه دو تا تو راهي دارند فكر كنم با هم به دنيا بيان ،‌نمي دونم چرا

حس مي كنم خونه ملودي تو يوسف آباده ؟ هر وقت ميرم اونجا ياد ملودي مي افتم ( حالا

ببينيد كه چقدر برام مهمه كه من شكمو جاي اينكه ياد شيرينيهاي خوشمزه پوپك و بي بي

بيفنم باد ملودي مي افتم البته نوشته هاي اون هم خيلي شيرينه ).
نيكاي عزيز هم كه جاي خود داره اين روزه يك كم هواش ابري بود نگرانش بودم .
سيندخت و كوچه باغ عشقش ، مريم جون و ته تغاريش ، لاله جون با غداهاي خوشمزه

،‌ساروي كيجا كه با هم اشتراكات فرهنگي داريم ( هر دو شمالي هستيم )شيلاجون با همسر خوبش در خونه شون كه بهشت كوچيك و دلپذيريه ،( هروقت کفتر می بینم یاد مصائب شیلا جون می افتم.) فيشوي عزيز كه خيلي ماهه ( هر روز كه سر اتوبان تهران -كرج مي بينم نوشته قزوين 150 كيلومتر ياد فيشو جون مي افتم كه قزوين زندگي مي كنه .) مريم خانومي كه تصميم گرفته هفته اي دو بار بنويسه و محدثه ( نيايش ) خانم كه عروس خانمه و ميزبان اين بازي وبلاگي  شايد بعضي ها رو ننوشتم ولي خيلي هاي ديگه هستند كه تو ذهن من جاي دارند ٬ مثل خانومی که مشهدیه ٬‌زهزا مامان یاسین و دانیال و.........................


طنين عزيز آدرس وبلاگت رو پيدا نكردم ، لطفا برام بگذار.

هر کسی دوست داره تو این بازی شرکت کنه ٬ من رو هم خبر کنه که برم بخونم.

نظرات ()



 
نویسنده: گلپر - ۱۳۸٦/٧/۱٧

ماه رمضون داره تموم ميشه و من كلي كار دارم . بايد چند تا مهموني بدم :
1- خان داداش و جاري رو پا گشا كنم .
2- دوستهاي دانشگاه رو دعوت كنم . ( از وقتي رفتيم كرج نيومدند خونه مون )
3- دايي رو هم احتمالا بايددعوت كنم .
 براي اين مهمونيها بايد قابلمه بخرم ، همه قابلمه ها تفلونشون خط خطي شده ، تصميم دارم ديگه تفلون نخرم و البته ابن تصميم برام گرون تموم ميشه و بايد براي 2-3 قابلمه خوب پول خوبي هم بدم . ( اگر كسي جز و-ام-اف مارك خوب ديگه اي سراغ داره بهم بگه .)
 پتوها رو دو هفته هست گذاشتم كنار بدم خشكشويي هنوز نبردم .
بقيه رو هم نميگم چون خيلي زياد ميشه قيل از نوشتن وبلاگ داشتم همينها رو تو دفترم ياداشت مي كردم . اين كار هميشگي منه كه همه كارهام رو مي نويسم . اگه ننويسم همش وسواس دارم كه يكيشون يادم رفته . و برنامه ريزي چيزيه كه من خيلي بهش اهميت ميدم و البته اگه برنامه هام به هم بخوره اون موقع خشي آقاي بيچاره خيلي بهش سخت ميگذره چون من همه ناراحتي و بداخلاقيم رو سرش خالي مي كنم .مثل دیشب .
ديروز هم رفتم خونه دوست عزيزم "ن" كه همين روزها مامان ميشه جوجه رو هم با خودم برده بودم .تو اتاق خواب كوچولوش حسابي كيف كرديم . جوجه هم با من بود كلي ذوق زده شده بود به من ميگه : دو ماه بهت مهلت ميدم كه من خاله شم .
ولي راستي من مي تونم بچه داشته باشم اين مادرشدن سختيش بيشتره يا شيرينيش ؟ كارم رو چي كار كنم ؟ روابط من و خشي آقا چطور ميشه ؟
يا رب اين نوگل خندان كه سپردي يه منش / مي سپارم به تو و دور كن از چشم حسود چمنش


راستي اين گلپر خانم و خشي آقا در واقع اسمهايي هستند كه من براي بچه هاي آينده مون در نظر گرفته بودم .همسر عزيزم در مورد گلپر نظر قطعي نداده هر چند مي دونم با اسم ديگه اي بيشتر موافقه اما وقتي من پيشنهاد خشايار رو دادم گفت اون وقت همه ميگن خشي . من هم گفتم خشي نه ! خشي آقا .
خلاصه اين هم جريان اسمهاي پرشين بلاگي ما .

نظرات ()



 
نویسنده: گلپر - ۱۳۸٦/٧/۱٦
شيشه پنجره را باران شست
از دل من اما چه كسي نقش تو را خواهد شست

زمستون 81 بود كه دل عاشق من به قلبم اطمينان داده بود كه اين انتخابِ عاشقانه ، عاقلانه هم هست و اون زمستون همونطور كه براي زندگي من پر نعمت بود براي طبيعت هم پر نعمت بود ، بعد از سالها خشكسالي اون سال حسابي بارندگي داشتيم هم بارون زياد بود هم برف . من وخشي آقا هم اون موقع خودمون ماشين نداشتيم يا ماشين بابا دست من بود يا ماشين خان داداش دست خشي آقا ، مي رفتيم طرفهاي پاسداران ، يه گوشه ماشين رو پارك مي كرديم با هم درس مي خونديم ،‌ماه  رمضون هم بود انقدر بيرون ماشين بارون باريده بود و هوا سرد بود كه حسابي شيشه ها بخار گرفته بود و داخل ماشين معلوم نبود ما هم در حين درس خوندن ساندويچهايي كه با عشق و هيجان زياد درست كرده بودم رو مي خورديم . ( هنوزم كه هنوزه  يه روزايي ساعتها يه اين فكر مي كنم كه امشب براي شام دو نفره مون چي درست كنم و كلي براي يه شام عشقولانه نقشه مي كشم ) .
اما روزهايي هم پيش مي اومد كه ماشين نداشتيم تو اون هواي سرد مسيرهاي طولاني رو پياده روي مي كرديم . يك روز بارون خيلي شديد بود از ابتداي خيايون ميرداماد ( سمت وليعصر ) پياده رفتيم تا سيد خندان ، اونجا براي ميدان رسالت سوار ماشين شديم به رسالت كه رسيديم دلمون نمي اومد از هم جداشيم از ميدان رسالت تا تهرانپارس ( كه اون موقع ها خونه ما بود ) پياده رفتيم . وقتي رسيدم خونه ،‌همه چشماشون گرد شده بود انگار با همه  لباسهام رفته بودم زير دوش . ولي انقدر بهم خوش گذشته بود كه اصلا متوجه نشده بودم كه چقدر خيس شدم .
بهمن همون سال بود كه خشي آقا به صورت رسمي اومد خونه ما و بهمن سال بعد بود كه عروسي كرديم . زمستون 81 واقعا زمستون پربركتي  بود .
نظرات ()



وطن
نویسنده: گلپر - ۱۳۸٦/٧/۱٥

يه بازي وبلاگي ديگه : وطن چيست ؟
اطرافيانم رو تا حدودي مي شناسم ، شوهر عزيزم دنبال تكنولو‍‍ژيهاي مدرن روزه و بنا به رشته و حرفه اش در پي پيشرفتهاي صنايع خودرو سازيه ، پدر زحمتكشم سالها عمرش و سلامتيش رو تو نيروگاهها ي برق گذاشته و عاشق كارش بوده ، مادرم شعر رو دوست داره و خواهرم ففر عاشق معماري و هنره ، خواهر كوچيكه ( همون جوجه خودم ) اگرچه فارغ التحصيل جامعه شناسيه اما اين علم رو هم براي دانستن روابط سياسي دوست داره ، خلاصه كنم كه آدمهاي دور و بر من هر كدوم علاقه خاص خودشون رو دا رند اما به يك جا كه مي رسند دغدغه مشتركي دارند :
- چرا فلان كارخونه ماشينش ايراد داره ، آبروي مملكتمون رو پيش خارجيها بردند ؟
- زير بمباران تو گرما و سرما تو اين نيروگاهها كار كرديم تا وطن آباد و هموطن سرافراز باشه .
- به شاعران اين مملكت افتخار مي كنم از شعر بني آدم سعدي تا گريه بدم خنده شدم مولانا و ....اينها اسم ايران رو پرآوازه مي كنند .
- معماري ايران بي نظيره ، بادگيرهاي يزد ، مساجد بزرگش كه نشون از علم بالاي معماراش داره همه موارد تو ساختش ديده شده . كاش قدر اين عمارتها رو بدونند و از اينها براي ساخت الگو برداري كنند تا معماري اين مملكت حفظ بشه .
-اگر فلان آقا در فلان روز اون حرف رو نمي زد  مملكت ما وضعيتش بهتر بود
و از اين دست حرفها و نگرانيها من زياد ميشنوم .
مگر نه اينكه وطن چيزي نيست جز مشتي خاك باقيمانده از نياكان ما ، اين خاك پاك چه كرده با ما كه اين فدر براي ما مهمه ؟ خدايا من جواب اين سوال رو نمي دونم . چون من عاشق وطنم هستم و هيچ عشقي منطق نداره . بارها خسته شدم فشارهاي مختلف كه روم اومده باعث شده كه از اين سرزمين از اين خاك زده بشم اما چيزي نگذشته كه فراموش كردم .
بارها قصد هجرت كرده ام اما هميشه ترديدي در پس ذهنم هست ، آيا مي توانم ؟ اين همه سختي كشيدن در وطن سخت تر است يا دوري از وطن ؟ نمي دانم ، هيچ جوابي براي اين سئوالم ندارم .
 در روح و جان من می مانی ای وطن

به زیر پا فتد آن دلی که بهر تو نلرزد

شرح این عاشقی ننشیند در سخن

که بهر عشق والای تو همه جهان نیرزد . 

نظرات ()



 
نویسنده: گلپر - ۱۳۸٦/٧/۱٢

خشي آقاي عزيزم دستت درد نكنه كه ميايي و مي خوني ، كامنت هم ميگذاري . قربونت برم كه انقدر ماهي .

من اگه در مورد بگو مگوي اون روزمون نوشتم به خاطر اين بود كه بگم ما انقدر همديگرو دوست داريم كه هيچ وقت روي لج و لجبازي به مساله رو كش نميديم .
ديروز كه بيست و يكم ماه رمضون بود دو تايي از صبح كه بيدار شديم مقدمات آشي رو كه من نذر كرده بودم فراهم كرديم و در حين تهيه آش به كارهاي خونه هم رسيديم .
.خشي آقاي عزيزم مثل هميشه خيلي كمك كرد ، من هم كه سابقه عجيبي در سوزاندن دست دارم وسطاي كار دستم رو سوزوندم و بيشتر هم زدن آش كه به نظر من قسمت اصلي آش پختنه افتاد گردن خشي ‌آقا . ما هم تو كرج كسي رو نمي شناسيم جز دوست بابام كه همسايه شدن ما داستان بامزه اي داره و مادر جاري گرامي  . آش ها رو بين همسايه ها تقسيم كرديم و براي دوست بابا هم برديم خان داداش و جاري عزيز هم زحمت كشيدند و اومدند براي خودشون آش بردندکه اگه نمي اومدند ممكن بود كه ما موقع افطار نتوتيم براشون آش ببريم و خیلی بد میشد . بعد از همه اين كارها خودمون هم يك كم آَش خورديم و استراحت كرديم بعد دوتايي رفتيم سراغ آشپزخونه كه حسابي به هم ريخته بود همين جوري كه داشتم مرتب مي كردم همش براي سلامتي بابا دعا مي كردم ( اين آش ندز سلامتي اونه ) همين جور كه تو عالم خودم بودم ياد روز سكته كردنش افتادم ،‌تا صبح گريه كرده بودم همش خشي آقا آرومم  مي كرد ، صبح كه شد خشي آقا رفت دنبال كارهاي بيمارستان  من هم داشتم خودم رو آروم مي كردم كه وقتي خواهر و برادر كوچيكم از خونه ميان شوكه نشن كه ديدم خشي آقا كه تا صبح همش در حال آروم كردن من بوده داره با تلفن حرف مي زنه و يكريز گريه مي كنه بعدا فهيدم كه  داره جريان رو به مامان و باباي مهربونش مي گه ، وقتي ديدمش ..............نمي تونم  بگم چه حالي داشتم ديشب كه يادش افتادم گريه ام گرفت الان هم گريه ام گرفته ، هر وقت كه یادش مي افتم گريه ام مي گيره . خشي آقا اون روز و همه روزهاي ديگه به اندازه من و شايد بيشتر از من براي پدرم ناراحت بود و صدالبته كه بيشتر از من براي سلامتي پدرم زحمت كشيد و از خود گذشتگي كرد . خدايا به من كمك كن كه هيچ وقت اين محبت بي چشمداشتش رو فراموش نكنم . عزیزتزینم  خیلی دوست دارم خیلی ازت ممنونم از مامان و بابا ( پدر و مادر تو ) هم خیلی ممنونم .

آمده ام که سر نهم عشق تو را به سر برم

ور تو بگوییم که نی  نی شکنم شکر برم

.

گر شکند دل مرا جان بدهم به نی شکن

گر زسرم کله برد من ز میان کمر برم

.

اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم

اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم.

نظرات ()



 
نویسنده: گلپر - ۱۳۸٦/٧/۱٠

يه روز صبح پاييزي ، خشي آقا و گلپر خانم از خواب بيدار شدند ،از رختخواب جدا شدند ، شستند دست و روشونو ، شونه زدند به موشون ، راه افتادند سمت پايتخت ، با اينكه ماشينشون فرد بود ولي چون ديرشون ميشد تازه عصر هم يه عالمه كار داشتند زدند تو محدوده طرح ترافيك . ولي از اونجاييكه شبها كه ما مي خوابيم آقا پليسه بيداره چه برسه به ساعت هفت و نيم صبح ،‌يه آقا پليس بداخلاق اونها رو ديد و سوت زد يعني بزن كنار آقا . حالا ماشين اين ور ميدونه آقا پليسه اونور ميدون هيچ كي هم راه نميده كه خشي آقا بره كنار . آقا پليسه هم بد اخلاقي مي كنه و هم خشي آقا رو  جريمه مي كنه تازه علاوه بر جريمه كردن  بي ادبي هم مي كنه . و اينجا ميشه كه گلپر خانم ناراحت ميشه و خشي آقا هم عصباني . خلاصه يك كم كه جلوتر ميرن :
خشي آقا : گلپر خانم شما ماشين رو ببر ، حالا كه جريمه شديم ديگه تا عصر كاريت ندارن ، من هم بقيه رو پياده ميرم .
گلپر خانم : نه خشي آقا من همين جا پياده ميشم شما ماشين رو ببر .
خشي آقا : چرا تعارف مي كني ؟ مگه عصر نمي خواهي بري خريد ؟ من حالا وقت دارم پياده ميرم .
گلپر خانم : نه خشي آقا روم به ديوار ،چرا شما پياده بري ..........
خلاصه اين تعارفات 5 دقيقه اي طول كشيد تا يه دفعه آمپر خشي آقا رفت بالا و گفت :چقدر تعارف مي كني ؟ تو چرا اينجوري هستي ؟ ( اين يك جمله تاريخي هست كه هميشه خشي آقا در مواقع خاص از گلپر خانم مي پرسه )
بعد هم هوا طوفاني شد همينطور كه طوفاني بود گلپر خانم دم شركت از ماشين پياده شد و تو دلش گفت : اگه من تا ظهر به تو زنگ زدم خشي آقا، بعد از ظهر هم با آژانس ميرم خريد. .
ولي ساعت به نه و نيم  كه رسيد گلپر خانم دلش تنگ شد و...........
-الو سلام خشي آقا چطوري ؟
- خوبم گلپر خانم تو خوبي

-اين چه رفتاري بود امروز كردي
-خودت چرا با من تعارف داري ؟
.
.
.
.
(بعد از كمي كل كل )
-خوب خشي آقا جون مي دوني چقدر دوست دارم ؟
-گلپر خانم من هم خيلي دوست دارم .
تا ساعت چهارونيم مقادير ديگري از اين كل كل ها ادامه داشت اما سرانجام دو كبوتر كه طاقت دوري يكديگر را بيش از ساعت كاري ندارن دوشادوش يكديگر سوار بر رخش سفيد سراغ برنامه هاي عصر خود رفتند .
پ.ن :۱-چون گلپر خانم نويسنده مي باشد از نوشتن تقصيرهايي كه به گردن خودش مي باشد معذور است . البته كه تقصيري هم نداشتند.

        ۲-در اين بين مقادير زيادي پيامك يا به قول خودمون اس ام اس جابه جا شد كه هر چند مخابرات سود فراواني برد اما خشي آقا و گلپر هم بعد از طوفان و گردباد و .... به هواي آفتابي دلپذيري رسيدند .

ها جستيم و وا جستيم از غم و غصه جستيم .

نظرات ()



بازی وبلاگی
نویسنده: گلپر - ۱۳۸٦/٧/٩

در راستاي اينكه همه دارن بازي وبلاگي مي كنند و كسي هم از من دعوت نكرده كه تو اين بازي شركت كنم و من هم اگه بك كاري رو دوست داشته باشم اهل تعارف نيستم بدين وسيله خودم رو دعوت به بازي اينترنتي ميكنم :

1- خودتو معرفي كن: 27 سالمه يه مامان و باباي خوب دارم كه خيلي دوستشون دارم . 2 تا خواهر و يه برادر دارم كه هر چي بزرگتر ميشيم بيشتر دلمون براي هم تنگ ميشه و دعواها تبديل به قربون صدقه رفتن ميشه . يه همسر دارم كه خيلي دوستش دارم و اون هم منو دوست داره .

 2-فصل و ماه و روزي كه دوست داري : بهار رو دوست دارم چون خوشگله ،‌دي ماه رو دوست دارم چون ماه تولد خشي آقاست ، 5 شنبه رو هم دوست دارم چون عروسيم 5 شنبه بود .

 3- رنگ تو : آبي و قرمز رو خيلي دوست دارم.

 4-غذاي مورد علاقه : من عاشق غدا خوردنم می دونید که چقدر شکمو هستم :همبرگر.........شيشليك ...... ماكاروني و همه غداهاي تند

 5-موسيقي مورد علاقه : من عاشق موسيقيم بسته به شرايط همه چي گوش مي كنم .

6-بدترين ضد حالي كه خوردي :وقتي فهميدم بعد از كلي درس خوندن براي كنكور و قبولي تو دانشگاه خوب و البته تحمل استادهاي ...... نمي تونم كاري مناسب رشته ام ( رياضي محض) پيدا كنم .

 7-بزرگترين قولي كه دادي : در بهترين و بدترين شرایط، در خوشي و ناخوشي ، در غم و شادي ، در همه جا و همه حال در كتار خشي آقا باشم .

 8-ناشيانه كاري كه تا حالا كردي : وقتي مي خواستند منو رئيس يك بخش بكنند و من از سر سادگي رفتم وبه همه گفتم .

 9-بهترين خاطره زندگيت : روز بله برونم ، وقتي كه همه بزرگاي فاميل به انتخابم آفرين گفتند .

 10-بدترين خاطره زندگيت: 9 اسفند84 روزيكه بابام سكته كرد نمي دونستم توانايي اين رو دارم كه 24 ساعت هيچ چيز نخورم و نخوابم فقط گريه كنم .

 11- شخصي هست كه بخواهي ملاقاتش كني : دوست دارم مولانا بياد به خوابم .

12- به كي نفرين مي كني : به كسي نفرين نكردم .

 13-وضعيت در 10 سال آينده : زندگي در كنار خشي آقا و يك يا دو كوچولوي خوشگل كه اميدوارم شكل باباشون باشن يعتي خوشگل باشن .

 14-حرف آخر: من خشي آقا رو از هز چيزي تو دنيا بيشتر دوست دارم خيلي وقتها باهم حرفمون ميشه ولي زود يادمون ميره .اميدوارم هميشه رابطه مون اينجوري بمونه .

ببخشید که خستتون کردم . ولی اگه بازی بود منم دعوت کنید وگرنه خودم دست به کارمیشم .

نظرات ()



دسته گلی که آب دادم.
نویسنده: گلپر - ۱۳۸٦/٧/۸

چند وقتي هست كه جاي ديشهاي ما خراب شده و ماهواره نداريم و چون كانالهاي تلويزيون ايران رو هم با ماهواره مي گرفتيم مجبوريم از آنتن هاي روي تلويزيون استفاده كنيم كه هم بد منظره هست و خونه رو زشت كرده و هم دايم بايد جاش رو عوض كرد .
ديشب تو راه خونه حليم خوشمزه رو خريديم و سريع رفتيم خونه و خورديم موقع شروع سريالها چون زن سالاريه من رو يه كاناپه دراز كشيدم جوجه هم رو يك كاناپه دراز كشيد خشي آقاي عسل هم براي خودش بالش آورد روي فرش دراز كشيد كه البته بهتره بگم خوابيد چون هنوز تيتراژ رو نزده بودند نگاه كردم ديدم از خواب بيهوشه .سريالها تموم شد و ظرفها رو شستيم و سبد پيك نيك رو جايه جا كردم از كنار ساحل سنگ جمع كرده بودم تا همونجوري كه الينا جون تو وبلاگش ياد داده بود آكواريوم مصنوعي درست كنم با كلي سروصدا اين كار ها رو هم كردم خشي آقا ي بيچاره خواب ِخواب بود همه کارها رو که انجام دادم اومدم به گل خوشگل و نازم آب بدم كه .........چشمتون روز بد نبينه دستم خورد به آنتن ، آنتن اقتاد روي قاب عكس  ، قاب عكس افتاد روي شمعدون كتار ميز تلويزيون و با هم افتادتد زمين . در عرض 10 ثانيه آنچنان صدايي ايجاد شد كه خشي آقا از خواب كه بيدار شد هيچ تو حالت خواب و بيداري هي دنبال دليل صدا مي گشت . من و جوجه هم  هول كرده بوديم هم خنده مون گرفته بود نمي دونستيم چي كار كنيم .
خشي آقا يك نگاه غضب آلودي به من كرد و رفت تو اتاق .
البته بماند كه چه جوري رفت تو اتاق و در رو بست .
من هم بعد 5 دقيقه رفتم منت كشي ولي انواع منت كشي و پاچه خواري تا حدود 1 ساعت جواب نمي داد . خوب بيچاره هول خورده بود ديگه . حالا من ميگم پاچه خواري كردم فكر نكنيد خيلي قوانين فمينيستي رو كنار گذاشتم  ،‌آخر سر گفتم خوب ما هم ترسيده بوديم و خندمون عصبي بود.
واقعا هم من يه وقتايي كه عصباني ميشم يا مي ترسم خندم مي گيره .. بعضی وقتا هم خیلی بد میشه . 

نظرات ()



خطر از بيخ گوش ما گذشت .
نویسنده: گلپر - ۱۳۸٦/٧/٧

ما ديروز و پريروز در حال برگزاري مراسم اسباب كشي به خونه دانشجويي  ته تغاري (داداش من) بوديم .5شنبه حدود ساعت 3 من و خشي آقا و ته تغاري و داداش كوچيكه ( داداش خشي آقا ) به سمت آمل راه افتاديم . ته تغاري پارسال دانشگاه آمل قبول شد دانشگاه خيلي خوشگليه و فضاش مثل دانشگاههاي انگليسي مي مونه ولي متاسفانه خوابگاه نداره . ته تغاري پارسال خونه عمه ام مي موند اونها بابل زندگي مي كنند كه 40 كيلومتر تا آمل فاصله داره ولي امسال ديگه دو تا دوست پيدا كرده و با اونها تو آمل خونه اجاره كردند . ساعت 6 رسيديم خونشون وسايلش رو تواونجا گذاشتيم ورفتيم سمت بابل . يك سري از وسايل داداش جونم خونه عمه مونده بود . خلاصه شب رو خونه عمه مونديم صبح وسايلش رو جمع كرد من هم داشتم با عمه صحبت مي كردم و حواسم به اينها نبود وقتي رفتم سوار ماشين بشم ديدم ميگن دوچرخه ديگه جانميشه ما نوبتي ركاب مي زنيم پشت ماشين مياييم . من چشمام گرد شد حلقه شد از جا در اومد كسي اصلا توجه نكرد گفتند كاري نداره فقط يك كم ديرتر مي رسيم .اول يك كم خشي آقا نشست خودش فهميده بود كه من ناراضي هستم ولي............. همچين حس دوچرخه سواري بهشون دست داده بود بعد هم مي گفتند كه ما دوچرخه رو اسكورت مي كنيم .
خشي آقا كه خسته شد داداش كوچيكه نشست يك كم كه جلو رفتيم اين ته تغاري كه پشت فرمون بود ازش جلو افتاد من گفتم وايستا اون بياد جلوي ماشين با ترمز كردن ماشين داداش كوچيكه هم ترمز كرد ولي .......تو آينه ماشين ديدم افتاد . نميدونيد چه حالي شدم حالا مي خوام پياده شم ببينم چي شده  اصلا نمي تونم طفلك دستش داغون شد ورم كرد و كبود شد  پشتش هم زخمي شد من كه ديگه خيلي عصباني بودم ولي اينها سريع وسايل صندوق عقب رو جابه جا كردند يك سري رو گذاشتند تو ماشين دوچرخه رو هم گذاشتند تو صندوق (نمی دونم چرا قبلا جا نشده بود ؟) همش هم شوخي مي كردند و ته تغاري و خشي آقا به من مي گفتند عيب نداره و از اين چيزها پيش مياد و .....خدا رو شكر به خير گذشت . بعد از اون هم خيلي خوش گذشت فقط وقتي برمي گشتيم جاي ته تغاري خيلي خالي بود .
پانوشت : شما اگه به همسر محترمتون بگيد اين كار خطرناكه ولي اون فكر كنه خطرناك نيست هر 10 ثانيه به شما ميگه تو چرا اينجوري هستي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟فكر كنم اون موقعها من يك شاخ در ميارم .
خشي آقا اين قسمت رو نخون : مسافرت خوبي بود هم هوا عالي بود هم همسفرها پسرهاي گلي بودند ( بماند كه يك كم شيطونند ) و هم اينكه خشي آقا يه نهار خوشمزه اي به ما داد كه نگو و نپرس . من هم كه شكمو همش ياد غذاهه هستم .

خشی آقا دستت درد نکنه ولی من نگران شما بودم واللا خیلی هم ترسو نیستم .

نظرات ()



فتوشاپهاي خشي آقا
نویسنده: گلپر - ۱۳۸٦/٧/٥

خيلي زور داره كه آدم پنج شنبه ها بياد سركار ولي امروز به خاطر سفر

شمال ميشه تحملش كرد  ظهر بعد از سركار قراره وسايل ته تغاري رو

ببريم خونه دانشجوييش كه امسال گرفته  داداش كوچيكه هم كه قراره بياد

فكر كنم خوش بگذره فقط من بيچاره دست تنهام با سه تا پسر شروشيطون

بايد برم البته اگه خشي آقا ا بشنوه با بهتر بگم بخونه ميگه تو و ففر و

جوجه از پس يه لشكر بر مياييد ما كه يك گروهان هم نيستيم . حالا اگه من

بگم پرپر خانم كه دست كمي نداره ميگين چون خواهر شوهره ميگين .

ولي از اونجاييكه ما جامعه نسوان خانواده همگي فمينيست تشريف داريم

حال همه مردها رو ميگيريم خوب كاري هم مي كنيم اصلا چه معني داره

كه ما جلوي اونها كم بياريم تازه با ازدواج خشي آقا و خان داداش پرپر

خانم دو تا زن داداش پيدا كرده عين دو تا شير پشتش وايستادن .

راستي ديشب در حين جمع كردن وسايل سفر و پيدا كردن ليوانهاي دسته

دار ( ماگهاي خوشگلم ) ياد يه خاطره افتادم گفتم كه حتما بنويسمش .:اوايل

ازدواجمون من دانشجو بودم و مي دونيد كه خصوصيت اصلي دانشجو

اينه كه همه درسها رو بذاره شب امتحان بخونه مخصوصا اگه عروس

باشه و همش بخواد از خودش كارهاي عشقولانه در وكنه ، خشي آقاي

مهربون هم موقع امتحانها همه كارهاي خونه رو مي كرد آخه اين گلپرخانم

اعتقاد داره كه آدم بايد كارهاي خونه خودش رو ، خودش انجام بده حتي

نمي گذاشت مامانها غذا هم برامون بپزن، خوب خودم مي پختم . ولي

ظرف شستن ، جارو كردن و دستشويي شستن و شستن سراميكها و پهن

كردن و جمع كردن لباسها با خشي آقاي گل و گلاب . البته دستش درد 

نكنه ها ولي من بعد از امتحانهاي تير تا شهريور دنبال وسايل مي گشتم و

هر كدوم رو سر جاش مي گذاشتم . يه بار بعد از امتحانات داشتم ظرف

مي شستم رسيدم به ماگهاي محبوبم.  در دوران نامزدي خيلي عشقولانه

دو تا ماگ يك شكل خريده بودم كه پايينش يه نوار مشكي داشت بالاش هم

قهوه اي بود . وقتي داشتم ماگ رو مي شستم ديدم يه جوريه قسمت سياهش

هي كم رنگ مي شد . حدس زديد چي شده بود ؟
خشي آقاي عسل در حال ظرف شستن بوده كه ماگ از دستش مي افته و

قسمت سياهش لب پر ميشه خشي آقا هم كه زياد فتو شاپ كار ميكنه يك

ماژيك سياه بر ميداره و با فتوشاپ دستي ماگ رو سياه مي كنه از دورهم

اصلا معلوم نبود كه با ماژيك رنگ شده . خلاصه خشي آقا در سالهاي

اوليه زياد خونه داريش خوب نبود ولي فتو شاپش خيلي خوب بود و

كارهايي باهاش مي كرد كارستان . حالا ديگه خونه داريش هم خوب شده و كمك خوبي هست براي گلپري خسته كه از ساعت 6/5 صبح از خونه بيرون ميره و 6 عصر برميگرده .
راستي ديگه تصميم گرفتم تنبلي رو بذارم كنار و شروع كنم به خوندن

درسهاي كارشناسي ارشد و زبان ايتاليايي . خدا كنه واقعا تنبلي رو بذارم

كنار .     

نظرات ()



 
نویسنده: گلپر - ۱۳۸٦/٧/٤

ديشب هم خونه مامان خشي آقا اينها بوديم. 2 شبه كه خونه نرفتيم تو اين 8-9 ماهي كه رفتيم كرج وقتي ميريم خونه پدر مادرها شب هم همونجا مي مونيم قبلا خيلي كم اين اتفاق مي افتاد من و خشي آقا خونه خودمون رو خيلي دوست داريم٬ من بعد از اينكه درسم تموم شد و دنبال كار تمام وقت بودم خيلي وقتها از صبح تا عصر تنها مي موندم ولي زياد اهل خونه مامان رفتن نبودم ٬دوست داشتم مستقل باشم و خودم به همه کارهام برسم  یه روز تنهایی همه دکور خونه رو عوض کردم تنها چیزی که جاش عوض نشده بود  کابینت آشپزخونه بود .      اما  بعد از مريضي بابا شرايط عوض شد و ما 1 سالي با اونها زندگي مي كرديم و من از اين بابت هميشه قدردان خشي آقا هستم چون هم مي دونم كه اون چقدر دوست داره كه ما بيشتر خونه خودمون باشيم هم اين كه وقتي يه مريض بد حال تو خونه باشه همه عصبي و ناراحتند و ممكنه اتفاقهايي بيفته يا حرفهايي زده بشه كه زياد خوشايند نباشه با همه اين اوصاف من و خشي آقا 1 سال تموم خونه مامانم اينها زندگي كرديم وسايلمون رو برده بوديم و يه اتاق داشتيم .خوب همه خشي آقا رو خيلي دوست دارند سعي مي كردند كه كارهايي بكنند كه اون دوست داره ولي من كه اونو از همه بهتر ميشناسم مي دونم كه چيزهايي هم پيش مي اومد كه مطابق ميلش نبود ولي هيچي نمي گفت . خشي آقا دستت درد نكنه منو سربلند كردي .
اصلا اين مريضي باباي من خيلي تاثير منفي رو ما گذاشت زندگي همه شكلش عوض شد تفريحاتمون كم شد ، بچه هايي كه هيچ وقت فكر اين نبودند كه چقدر پول تو حساب هست و نگراني نداشتند حالا هميشه با حساب و كتاب خرج مي كنند و ............. اما در كنار همه اين سختيها درسهاي بزرگي هم به همه ما داد مهمترينش اين بود كه بيشتر قدر هم رو بدونيم و البته من هميشه براي پدر و مادر يه ارزش خاصي قائل بودن و هستم اما هميشه باهاشون كل كل اين رو داشتم كه اين كار درسته يا اين كار غلطه . ولي كم كم دارم ياد مي گيرم كه من نمي تونم پدر و مادر خودم يا خشي آقا رو عوض كنم اونها سالها با اين عقايد زندگي كردند فقط قدر لحظه هايي كه باهاشون هستم رو مي دونم . البته پيش خودمون باشه كه يه وقتايي باز هم يادم ميره و از دستتشون كلي دلخور و ناراحت ميشم . ولي خدا مي دونه كه هم مامان و باباي خودم و هم خشي آقا رو خيلي دوست دارم . مامان خشي آقا كه يك فرشته است كه خدا اونو براي ما فرستاده . ( مطمئن باشيد اون اينجا رو نمي خونه و من هم پاچه خواري نمي كنم ) . به هر حال خيلي تو دلم بود كه كه اينها رو بنويسم . ديشب هم كه من ساعت 9.5 رفتم دندون پزشكي كارم خيلي طول كشيد تازه بعد هم كه كارم تموم شد همين كه سوار ماشين شدم دردم دوباره شروع شد و نصفه راه دوباره برگشتيم مطب . تا برسيم خونه خيلي دير شد . مامان اينها منتظر ما مونده بودند و شام نخورده بودند(مامان و بابای خشی آقا و پرپر خانم و داداش کوچیکه )

 . من هم شكمو اول گفتم نمي خورم ولي تا بوي چلو كره و جوجه كباب بهم خورد دندون و درد دندون و هر چيزي غير از غدا رو فراموش كردم و شروع كردم به خوردن .

امشب میریم کرج خونه خودمون ٬ درسته که راهمون هم به پدرو مارامون و دوستامون و محل کارمون دور شده ولی ما هم خونه مون رو خیلی دوست داریم و هم عاشق آب و هوای اونجا شدیم از ۷-۸ شب تا ۶-۷ صبح انرژی ذخیره می کنیم تا بیاییم تو هوای دود آلود تهران نفس بکشیم . از وقتی رفتیم کرج من بیشتر بوی دود رو تو تهران احساس می کنم . به زودی عکس آپارتمانمون رو براتون می گذارم .

نظرات ()



ديشب ما
نویسنده: گلپر - ۱۳۸٦/٧/۳

ديشب ما خونه مامان من بوديم وقتي من و خشي آقا رسيديم هم مامان خواب بود هم بابا ، مامان طفلي سرما خورده و بابا هم كه  ازيك سال و نيم پيش كه سكته كرده هنوز نتونسته از تخت بلند بشه البته از اول كه حتي نمي تونست يك انگشتش رو تكون بده خيلي بهتر شده ولي راه زيادي مونده تا سلامت كامل . مامان خوبم خيلي براش زحمت مي كشه . وقتي ما رسيديم ففر جون ( خواهرم ) هم از سركار رسيد اين جوجه  هم( خواهر كوچيكيم ، اين اسم رو خشي آقا روش گذاشته ) كه حسابي از صبح تنها بود عرصه رو مناسب ديد براي شيطوني و با صحبتهاي ما چهارتا بابا و مامان هم بيدار شدند .جاي ته تغاري هم خالي بود مهر ماه شده اون هم رفته شهرستان براي كلاسهاي دانشكده . ما هم قراره 5شنبه براش وسايلش رو ببريم .
مامان خانم آش پخته بود به من هم گفت كه براي نهار خودم و ففر كوكو درست كنم چون من و ففر سردرد ميگرني داريم و نمي تونيم روزه بگيريم . خشي آقا هم رفت نون گرفت و جاي همه خالي شام خورديم . و سريال ماه رمضون نگاه كرديم البته در تمام لحظه ها كل كل كردن جوجه و خشي آقا رو داشتيم

 بابام  ديگه خيلي حساس شده كوچيكترين حرفي اون رو شديدا ناراحت مي كنه البته هميشه زود رنج بود ، خشي آقا اين موقها به من ميگه تو كپي برابر اصلي ، من هم ميگم همه بچه ها اخلاقهاي پدر و مادر رو دارند هم خوبش رو هم بدش رو . ولي تو اين دوران بيماري بابام تنها كسي كه هميشه  تونسته باهاش رابطه خوبي برقرار كنه و بابام با وجود اون كلي سرحال بشه خشي آقاست . بابام ميگه خشي آقا كه مياد پيشم من حالم خوب ميشه ، اونجا كه هستيم با هم ورزش مي كنند ، شوخي مي كنند خلاصه ميونه خيلي خوبي با هم دارند .
ديشب بابام كه ديد من هم دندون درد دارم هم چشمام ويلي ويلي ميره گفت : خوب بابا جان برو بخواب ، خشي آقا هم كه هم خسته بود گفت پس من هم ميرم بخوابم بابام كه همش دلش مي خواد اون بشينه كنارش سر به سر هم بذارن بخندن گفت نميشه . خشي آقا گفت : بابا اين تنهايي مي ترسه بخوابه بابا هم گفت پس تو هم  نميشه بخوابي  . خلاصه ما رفتيم بخوابيم كه اين دفعه خواهر زنهاي محترم گير دادن كه نخوابيد زوده و اين حرفا . -  ما هم گفتیم :  آخه ما خسته ايم صبح هم بايد 7 بريم سركار ففر كه براي خودش آتيش پاره هست ولي زياد نشون نميده اصولا در حال كارگرداني كردن شيطنت هاست به جوجه يه چشمكي حواله كرد و اون هم شروع كرد : به خشي آقا گفت ما يه داماد داريم اينجوري مي رقصه و شروع كرد به اداي خشي آقا رو در آوردن ، خشي آقا هم كه كم نمياره گفت : يك داماد ديگه هم داريد كه اين جوري مي رقصه ( منظورش نامزد ففر بود ) خلاصه شروع كرد به رقصيدن يه نيم ساعتي اين جوري گذشت خلاصه وقتي من چراغ اتاق رو خاموش كردم و اعلام خاموشي كردم ديگه بي خيال ما شدند و اجازه دادند ما بخوابيم .

خوش باشید .

 

نظرات ()



آزمايش خون
نویسنده: گلپر - ۱۳۸٦/٧/٢

امروز صبح خواب مونديم ، يعني يك بار ساعت 6 كه موبايل زنگ زد بيدار شديم ولي دوباره خوابيديم تا 7 صبح . محل كار ما تا خونه خيلي فاصله داره ، اينه كه با ديدن ساعت 7 عين جت از جا بلند شديم سريع حاضر شديم تو ماشين زياد حرف نمي زديم هر دو هنوز خواب بوديم من كه به خاطر دندون درد انقدر مسكن خوردم كه فكر كنم بايد يك روز كامل بخوابم تا خواب از سرم بپره ، خلاصه تو عوالم خودمان بوديم كه من ياد دوستام افتادم  "س " دوست دوران دبيرستانه كه

خيلي با هم صميمي هستيم ، "ز" دوست دانشگاهمه ،‌"ن " دوست محل كار فعليمه ، اما يه دوست دارم كه باهاش خاطرات خاصي دارم "ف" .

  اون  موقع كه با خشي آقا همكار بوديم همه نمي دونستند كه .......... البته يه حدسايي و يه حرفايي بود .ولي علني نبود فقط همين دوستمون "ف " مي دونست . هم خودش هم شوهرش دوستهاي خوبيند براي ما خيلي وقته كه نديديمشون . چند وقت پيش تو يه جريان كاري خشي آقا رو پيدا كرده بود گفته بود يه پسر 2 ساله داره . هم خوشحال شدم

هم ... چرا ازشون خبري نداشتيم ؟ چرا انقدر گرفتاريم ؟ بايد حتما بهشون سر بزنيم .

راستي گفتم كسي جز "ف" نمي دونست كه.......... ياد يه خاطره افتادم : همه بچه ها بايد براي بيمه مي رفتند آزمايش خون ما هم تو دوروز مختلف رفته بوديم براي آزمايش ولي جوابهامون با هم حاضر ميشد . خلاصه ما هم مرخصي ساعتي گرفتيم و با هم رفتيم .محل  كارمون آر‍ژانتين بود و آزمايشگاه هم نوفل لوشاتو خلاصه رفتيم و جواب رو گرفتيم شروع كرديم به كل كل كردن با آقاي همكار سابق خشي آقاي فعلي كه كي مي تونه بيشتر پياده روي كنه خلاصه شروع كرديم به پياده اومدن سمت آرژانتين ، اين خشي آقا هم شروع كرد به حرف و صحبت اول همه يچه هاي شركت رو نقد كرديم ( شما بخونيد غيبت) بعد هم اين خشي آقا شروع كرد از خودش گفتن من از همون موقع فهميدم كه اين عسل چه مهربونه خيلي چيزا برام تعريف كرد نمي تونم بگم چون آخرش گفت اينها رو كسي نمي دونه من فقط براي شما گفتم . ) يادش بخير اون روز روز مادر بود من هم قرار بود عصر برم جايي اين بود كه من مانتوهايي كه سركار مي پوشيدم رو نپوشيده بودم ويه مانتوي كرم جينگيلي مستون پوشيده بودم حالا هر وقت حرف اون موقع ميشه خشي آقا ميگه خوش تيپ كرده بودي با هم بريم آزماشگاه . چي بگم ، من كه اون موقع تو اين فكرا نبودم البته اگه بودم (مثل الان ) مي رفتم يه مانتوي نو مي خريدم .
خلاصه ما اون روز تا آرژانتين پياده رفتيم . ولي مثل اينكه بعضيها ما رو ديده بودند همش براي خودشون تيكه در مي كردند . ما هم كه مثلا نمي دونستيم اونها چي مي گن !
خلاصه اين اول لحظاتي بود كه ما با هم صحبت كرديم .
سرسبزتزين بهار تقديم تو باد
آواي خوش هزار تقديم تو باد
گويند كه لحظه ايست روييدن عشق
اين لحظه هزار بار تقديم تو باد .
 

نظرات ()



خشي آقاي دوست داشتني
نویسنده: گلپر - ۱۳۸٦/٧/۱

بالاخره بعد از مدتها باز هم وارد دنیای وبلاگ نویسی شدیم . دیشب یه این خشی آقای عسل و دوست داشتنیم میگم یادته من یه وبلاگ دیگه هم داشتم که توش در مورد گرامر انگلیسی می نوشتم ؟ میگه : آره . میگم دیروز رفتم دیدم هنوز هست، يه عالمه هم كامنت برام گذاشتند كه چرا ديگه نمي نويسي ؟ يا در مورد اين كم توضيح دادي ؟ از   اين  حرفها .

خشي آقا هم گفتند : همين كه نمي نويسي گرامر من هم پيشرفت نمي كنه ديگه !!!

من اين خشي آقام رو خيلي خيلي دوست دارم البته دلايل عقلاني و غير عقلاني  زيادي هم دارم : مهربون ، فهميده ، اهل كار و زندگي ، درستكار ،محترم ، راستگو ولي از همه مهمتر اون دليل غير عقلانيه هست : واون چيزي نيست جز عشششششششششششق .

من و خشي آقا تير 1379 با هم تو محيط كار آشنا شديم به مرور زمان به هم يواشكي نگاه مي كرديم بالاخره به هم علاقه مند شديم (البته من يك سري شگرد به كار بردم كه بعدا در مورد اونها توضيح ميدم ).خلاصه شديم دو تا كبوتر عاشق ، ولي به دو، سه سالي صبر كرديم با هم رفاقت صميميانه وعشقولانه و  سالم داشتيم اخلاقهاي همديگه  رو محك زديم تو سال 82 به خانوادهاي گلمون گفتيم كه بععععععععععععععععله ما مي خواهيم مستقل بشيم.

جوجو و ففر كه خواهرهاي منن و پرپر هم كه خواهر خشي آقاست كلي شيطوني و بالا و پايين كردند خانداداش و داداش كوچيكه هم كه داداشهاي خشي آقا هستند و ته تغاري هم كه داداش كوچيكه  منه از اين وصلت استفاده كردند و كلي با هم رفيق شدند از مامانها و بابا هم كه نميگم كه چقدر با هم صميمي شدند ( البته چشم نكنيد ها )انگار 4 تا دوست صميمي بعد از سالها همديگرو پيدا كردند  مامان و باباي من كه اول از نگراني خواب تو چشمشون نمي اومد حالا همچين به خشي آقا اعتماد دارند كه به من ندارند . 
خلاصه خستتون نكنم بهمن 82 به همه دوستان و آشناها خبر داديم كه زود باشيد بياييد ما ميخواهيم زندگي نو درست كنيم اينجوري شد كه تقريبا 4 ساله كه با خشي آقا زير يه سقف زندگي مي كنيم و من معناي عشق واقعي رو هرروز بهتر از ديروز درك مي كنم .
خشي آقا جون به خاطر همه چي ازت ممنونم . مي دوني كه چقدر دوست دارم .

نظرات ()