عاشقانه ها
دل عارفان ربودند و قرار پارسایان همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی
تابستون 82 نامزد بوديم . قرار شد خشي آقا بره ماموريت . خيلي سخت بود ، تصور دوري برام سخت بود . من هم به مامان اينها گفتم و اونها هم اجازه دادند كه با هم بريم . اول رفتيم عمارت 40 ستون . چه ابهتي داره اين بنا . در يك آرامش وارد محوطه كه ميشي روبه روت يك عمارت مي بيني كه ستونهاش عظمت خاصي بهش داده . يك كم زاويه ديد رو عوض كني روي آب حوض بزرگ عكس ستونها رو مي بيني . .هم خود عمارت رو دوست دارم و هم باغش رو . عروس و دامادي بوديم كه قبل عروسي به ماه عسل رفته بوديم . اما انقدر به ما خوش گذشت كه براي ماه عسل بعد عروسي هم دوباره رفتيم اصفهان . عكسهايي كه روي زاينده رود وفتي سوار قوها بوديم گرفتيم رو تو فيلم عروسيمون گذاشتيم . تا هر وقت اون فيلم رو مي بينيم و قشنگترين شب زندگيمون رو مرور مي كنيم . خاطره اولين سفرمون هم تو ذهنمون باشه . بعد اون يكي دو بار ديگه هم با خشي آقا رفتم ماموريت. مشهد رفتيم ، . اون موقعها وقتم بيشتر بود ، حالا ديگه فرصت نميشه . امروز عصر از تبريز برمي گرده . مي خواستم برم دنبالشون . وقتي ازش پرسيدم كه چقدر به آژانست ميدي تا تو رو برسونه دم خونه . خيلي قيمت رو پايين گفت . من هم ديدم با اين بنزين جیره بندی شده صرف نمي كنه كار كنم . مي خوام پياده برم فرودگاه با آژرانسي كه خشي آقا ميره خونه برم خونه . خشي آقا حق و حقوق ما رو نميدي پ .ن :برای بارون امروز و دیروز که با اینکه ترافیک رو زیاد کرد اما هوا رو هم لطیف کرد : شیشه پنجره رو باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست . ديروز در پي اينكه بنده عزمم رو جزم كرده بودم تا حتما با خشي آقا برم خونه درراه برگشت از شركت و در زمان انتظار٬ دو ساعتي رو تو خيابون انقلاب گذروندم انقدر اين خيابون رو دوست دارم كه اصلا متوجه گذشت زمان نشدم . كتاب عطر سنبل ، عطر كاج رو خونديد . پيشنهاد مي كنم حتما بخونيد تو ايران به چاپ يازدهم رسيده . من مانده ام مهجور از او ٬ .......................گوئی که نیشی دور از او در استخوانم می رود . دلم براي دوستم تنگ شده . چهار سال هرروز كنار هم از صبح تا ساعت دو سر كلاس مي نشستيم . دانشگاه هم كه قبول شديم هر روز با هم تلفني حرف مي زديم ، خيلي صميمي و بي تعارف بوديم . زودتر از من ازدواج كرد همه مراسمش يك سال زودتر از من بود . بله برونش بهار 81 بود مال من بهار 82 ، معمولا تو بله برون فقط بزرگهاي فاميل شركت مي كنند ولي من تو بله برونش بودم . بعد از اينكه انگشتر نشون رو شوهرش بهش داد تو اولين فرصت يواشكي اومد تو اتاق ، تا قشنگ با هم ببينيمش .همديگرو بغل كرديم ، گريه كرديم ، چه گريه اي مي كرديم . باور نداشتيم اون لحظه رو ، بزرگ شدنمون رو باور نداشتيم . شوهرش مرد خوبيه . من و خشي آقا قبولش داريم . عروسيش هم دقيقا يك سال قبل عروسي من بود بهمن 81 . چه روزي بود چه استرسي داشتم . انگار خواهرم مي خواد عروس بشه ، از صبح تو فكرش بودم و تو ذهنم ترسيم مي كردم كه الان داره چي كار مي كنه ؟ الان موهاش رو درست کرده الان لباس پوشیده ٬الان دارند عکس می گیرند . عصري خشي آقا اومد دنبالم تا منو ببره . اون موقع ما هنوز رابطه مون رسمي نبود و خشي آقا عروسي نيومد ، چند روز بعد عروسي دوستم خشي آقا اومد خونه ما تابا بابام در مورد گلپر خانم جون صحبت كنه و بابام رو راضی کنه که گلپر جون رو ببره خونه خودش . يكي از علايق من آشپزيه . البته در كنار دكوراسيون خونه . تو برنامه هاي تلويزيوني و مجله ها و اينترنت هيچ وقت اين دو مورد رو فراموش نمي كنم . خلاصه اهل مطالعه هستم اما از كتاب خوندن ياد گرفتم كه تو زندگيم تك بعدي نباشم ياد گرفتم چيزي كه تو زندگي به آدم انگيزه و عشق بيشتري ميده هنره . و هر كس يه جور هنر رو دوست داره .گوش دادن به يك موسيقي خوب از هر داروي ضد افسردگي موثر تره . و انجام دادن كارهايي با دست يكي از بهترين راهها براي تمركز حواسه از اين بين من آشپزي رو هم به عنوان يك هنر قبول دارم و اون رو خيلي دوست دارم اليته شايد يك كم ريشه در شكمو بودن هم داشته باشه . مي خواستم دستور فتوچيني رو بنويسم براي خانوم خونه ، ولي در كنارش چقدر حرف زدم . اول قارچ رو خرد مي كنيم و با يك قاشق آبليمو تو روغن تفت ميديم . درست كردن اين غذا زياد وقت گير نيست . يك کم با ذائقه ما كه عادت كرديم ماكاروني ( انواع اسپاگتي و پاستا ) رو بعد جوشوندن دم كنيم فرق داره ولي فكر كنم براي تنوع بد نباشه . البته ميشه به جاي سس قارچ ، از سسهاي ديگه مثل سس بادمجان كه همون خوراك بادمجون خودمونه يا از تن ماهي باسس كچاب و خيلي چيزهاي ديگه استفاده كرد . فقط تا یادم نرفته بگم که تو سس سفید زیاد آرد نریزید چون هم طعمش جالب نمیشه و هم برای اونهایی که ناراحتی معده دارند خوب نیست . سعی کنید همونطور که اسمش روشه بیشتر تو سستون قارچ باشه تا سس سفید پر از آرد . امیدوارم دوست داشته باشید . انقدر صبر كردم تا هم حالم بهتر بشه و هم بتونم در مورد يه موضوع خوب بنويسم . حالا که بزرگتر شده شیطونتر شده ٬ شوخی می کنه ٬ با خشی آقا همدستی می کنه سر به سر ما می گذارن ٬خلاصه هنوز دوست داشتنی هست ولی مدلش خیلی عوض شده . بزرگ شده . 1- نمي دونم دوستاني كه وبلاگ من رو مي خونند با منظق فازي آشنايي دارند يا نه ؟ مدتيه كه دانشمندان علم رياضي به اين نتيجه رسيدند كه علم رياضي که هميشه به عنوان مطلق گراترين علم مطرح ميشده هم مطلق نيست .وبراي هر گزاره علمي در مورد اين علم بايد نسبيتي قائل بود . روش ابداع منطق فازي و اينكه مبدع آن يك ايراني الاصل بوده مبحث بزرگي هست كه اينجا مجالش نيست شايد وقتي ديگر . اما مطالعه اين منطق رو به همه جويندگان حقيقت شديدا پيشنهاد مي كنم . 3-به قول آقاي امير ،بهتر بود ايشون در نوشته شون از ادبيات بهتري استقاده مي كردند تا اقلا نوشته از نظر ظاهري بيشتر شكل يك مقاله علمي داشته باشه تا يك نوشته پ و ر.. خبر خيلي سريع بود و با اينكه انتظار شنيدن اين خبر رو تو همين روزها داشتيم باز هم شكستيم ، بغض كرديم و نگريستيم . هنوز خبر نداره كه تو اين دنياي فاني ديگه برادرش نيست . غم مرگ عمو از يك طرف نگراني از حال بابا و اينكه مراقب باشيم كه متوجه نشه از طرف ديگه . همینه که گریه نمی کنیم اما یه چیزی تو دلمون سنگینه . برای بابام دلم می سوزه ُ خودش خبر نداره ولی ما از این بی خبریش هم ناراحتیم . تو کتاب جنگ و صلح خیلی جالب نوشته بود که غم آدمها موقع مرگ یک نفر بیشتر برای خودشونه . من برای وجود نازنینش که الان زیر خروارها خاکه خیلی غمگین و متاسفم ٬ اما برای دخترش هم که حامیش رو از دست داده هم غمگینم ٬ برای مادربزرگم هم که غم فراق فرزند داره ناراحتم ٬ عمه های خوبم که بعد دو سال پرستاری مداوم و عالی دلشون شکسته ناراحتم . برای بابام هم که نمی دونه و وای به روزی که بفهمه ............. خلاصه اين چند روز گرفتار بودم . نمي خواستم اينجا از تلخيها بنويسم اما دلم خيلي تنگ بود گفتم يك كم سبكش كنم . من دچار سندرم ماموريت رفتن خشي آقا هستم 4 ساله كه با هم زندگي مي كنيم به طور متوسط ماهي 5-6 روز هم ايشون ميرن ماموريت ولي من هنوز عادت نكردم يه حالي ميشم كه ديدنيه اصلا قاطي قاطيم . تو ارديبهشت ماه خشي آقا ماموريت به بلاد فرنگ داشت ما هم رفتيم ايشون رو هم برسونيم و هم بدرقه كنيم . خلاصه با كلي ناراحتي تك و تنها ساعت 2:30 صيح از فرودگاه اومدم بيرون كارت پاركينگ تو دستم بود خواستم تو راه پول پاركينگ رو از كيف پولم در بيارم تا مثلا معطل نشم اما چشمتون روز بد نبينه انقدر قاطي بودم كه حواسم نبود و كارت پاركينگ رو انداخته بودم . از شانس بد هم ماشين مامانم رو برده بودم .كارت همرام بود ولي دفتر پاركينگ مي گفت بايد صاحب ماشين با سند مالكيت بياد . از ديروز يه دوست جديد پيدا كردم دلم روشنه ، فكر كنم دوستي سازنده اي با هم خواهيم داشت . ( دوست جون سلام ) پ.ن : سندرم من هیچ ربطی به پست شراگیم نداره ٬ بهتره بگم سندرم دلتنگیه . ديروز روز مهمون بازي بود ، ظهر دوست دانشگاهي من خونه ما نهار دعوت بودند ،يعني ما نهار دعوتشون كرده بوديم ، شام هم ما خونه دايي خدا بيامرز خشي آقا و زندايي عزيزش بوديم . سالي كه ما ازدواج كرديم دختر دايي خشي آقا شمال٬ دانشگاه قبول شد و چون مامانش تهران حسابي تنها ميشد با هم رفتند شمال و 4 سالي اونجا زندگي كردند الان يكي دو ماهه كه دوباره اومدند تهران. از سليقه و خانمي زندايي هر چي تعريف كنم كم گفتم . البته من از روز اول آشنايي هم عاشق زندايي خشي آقا شده بودم و هر چي بيشتر باهاش آشنا ميشدم بيشتر هم بهش علاقه مند ميشدم . چند وقت پيش كه خونه مامان خشي آقا ديدمش به خشي آقا گفتم : " من تو فاميلهاي خودم و فاميلهاي تو هيچ كس رو اندازه زندايي قبول ندارم . از بس كه خانمه و با احترام گذاشتن به همه ، به خودش احترام مي گذاره . پ.ن : فمینیستها منو نزنند لطفا ٬ چون منظور من تحمل ظلم بی دلیل مردها نبوده ٬ منظورم همون صفا و صمیمیت قدیمیهاست . 4 شنبه همراه مامان و ففر و پرپر و جاري و دوست پرپر رفتيم كنسرت خانم پري زنگنه ، جاتون خالي . خيلي خوب بود بيشتر از هر چيز خاطرات كودكيم اومد جلوي چشمم . آهنگهاي انگليسي به سبك اپرا . قسمت آخر هم آهنگهاي محلی بود و لالايي . خواهر و برادر كوچيكم رو بخوابونه و آهنگهاي قديمي و محلي هم كه ياد دوران كودكيم افتادم مي خواستيم بريم شمال مامان و بابا تو جاده برامون مي خوندند : . . از اینجا تا به بیرجند سه گداره نمي دونستم به ياد اون روزهاي خوش اشك بريزم و يا به خاطر اينكه صداي پري زنگنه رو از نزديك مي شنوم لبخند بزنم . حال و هوام مثل وقتي بود كه هم بارون مي باره و هم آفتاب هست همون لحظه خوشگلي كه رنگين كمون هفت رنگ تو آسمونه . آشنايي دارم و مي دونم براي معلولين جسمي . حركتي كارهاي ارزنده اي انجام داده . مهمترين كارشون اينه كه براشون كلاسهاي آموزشي برگزار مي كنه و اونها رو وارد بازار كارو چرخه توليد مي كنه . به جاي اينكه به اونها ماهي بده ، بهشون ماهيگيري ياد ميده . دوست داريد بياييد . هم خوش مي گذره و هم تو كار خير شركت كرديد . من با اين خشي آقا يه داستاني داريم كه جالبه . اما يه چيزهايي مي گه و مثالهايي مياره كه من فقط مي تونم بخندم چون واقعا بي غرض بوده: فرداش رفتم گفتم : " آقاي .........من ديروز شما رو تو رسالت ديدم . " يه لبحندي زد و ما فكر كرديم تموم شد . ولي بعد از جريان آشنايي و دوستي و نامزدي و ازدواج و................. هميشه میگه من مي دونستم تو از من خوشت مياد فقط بگو تلسكوپ قرض كرده بودي من رو ببيني يا دوربين داشتي ؟ يه دفعه هم تو روزهايي كه آف بودم و دانشگاه مي رفتم سر ظهر تو ميدون رسالت منتظر تاكسيهاي تهرانپارس بودم كه ديدم يك آقاي خوش تيپ تو تاكسي نشسته سرش رو خم كرده عقب داره براي من دست تكون ميده ( خشي آقا بود ديگه ) اين اتفاق چند بار افتاد كه روزهايي كه من دانشگاه مي رفتم تو رسالت همديگرو مي ديديم . مهمون داري بايد خريدهات رو بكني و سريع خودت رو برسوني به خونه براي انجام كارها . خيابون انقدر شلوغ هست كه ديگه جاي پارك نيست تابلوهاي پارك مطلقا ممنوع سرتاسر خيابون ديده ميشه ، ميري سمت پاركينگ بعد از گذشتن از يك صف طولاني و متعجب بودن از اين طولاني بودن صف وارد پاركينگ ميشي وقتي وارد محوطه اصلي پاركينگ ميشي يه چادر بزرگ ميبيني كه قراره توش نمايشگاه بشه ، همه اونهايي كه قصد پارك كردن تو اون محوطه رو داشتند در حال برگشتن هستند تازه دليل اون همه شلوغي دم در رو مي فهمي . بعد از كلي عقب و جلو كردن تو يه مسير تنگ و رد شدن تعدادي از ماشينها پشتت يه خانم سبز ميشه هر چي بوق مي زني ، اشاره مي كني كه راه بسته هست قبول نمي كنه چند نفر هم بهش توضيح ميدن كه اون طرف بسته هست برگرد ولي اون اعتنايي نمي كنه ، مي بيني كه صداي بوق ممتد ماشينش هم اعصاب تو رو خراب مي كنه و هم ديگران رو. يك كم ميري جلوتر تا بره و خودش ببينه كه راه بسته هست از كنارت كه رد مبشه بدترين ناسزاي ممكن به يك زن رو بهت ميده و رد ميشه !!!!!!!!!!!!!! 1- مهموني خيلي خوش گذشت ، جاي همه خالي . 5 شنبه همه خريدها رو كردم بيشتر كارها رو هم من و خشي آقا همون 5 شنبه انجام داديم .و جمعه موقع اومدن مهمونها همه كاها رو كرده بوديم و ميز رو هم چيده بوديم . نهار خورديم و مهمونهاي نازنين تو جمع آوري سفره و شستشو كمك كردند بعد هم عكس نگاه كرديم و اختلاط كرديم . خانواده جاري جان حدود 4:30 رفتند ، جاري و خان داداش هم يه نيم ساعت بعد رفتند خونه پدر زن جان . مامان و بابا و داداش كوچيكه و پرپر هم پيش ما بودند .خيلي وقت بود كه حسابي با پرپر گپ نزده بودم ، خوش گذشت . موقع برگشتن هم ديديم قصدشون سر زدن به مامان ايناي منه و از طرفی هم جاشون تو ماشین خان داداش تنگه ما هم باهاشون رفتيم . جمعه با حالي بود همه رو ديديم . شب هم خونه مامان اینها مي مونيم . ديروز هم رفته بوديم اونجا تا بريم كلاس . تلفن زنگ زد يه دفعه مامانم داد زد : سلام چطوري ؟ اومديد تهران ! و ما فهميديم كه پسردايي بابا و خانمش هستند كه تو شهرستان زندگي مي كنند ، پسردايي پزشكه و كلا مي تونم بگم نابغه هست تو نقاشي وطراحي ، تو زبان شناسي ،تو خطاطي سرآمده و 15 سالي هست كه درگير بيماري ام اس شده ،چند سال پيش براي اينكه راحت تر زندگي كنند رفتند شهرستان و ما كم مي ديدمشون . ديشب كه زنگ زدند و گفتند اومدند تهران من انقدر ذوق زده شدم كه بدون هماهنگي با خشي آقا به مامان گفنم كه آدرس بگير ما الان ميریم دنبالشون ، و بعد از كلي اصرار ما آدرس دادند تا بريم از خونه خواهر خانمش بياريمشون . کلاس رقص هم بی خیال شدیم . ما ديشب شب خوبي رو داشتيم عشق اين زن به شوهرش خيلي قشنگ بود . تو بدوني يك نفر همچين مريضي داره و باهاش ازدواج كني همه مسوليتهاي زندگي رو قبول كني و عاشقانه پرستاري كني . به خودم گفتم : " گلپر تو هم اسم خودت رو گذاشتي عاشق ،عاشقي يعني اين " موردش مي نويسم . اتفاقهايي كه نبايد اشاره بشه : خلاصه اي از اخلاق مثبتم كه بايد بهش اشاه بشه : ببخشيدا يك كم خودپرستيه جواب اين سوال ولي من يه اخلاقي دارم كه خودم دوستش دارم : از كار كردن و فعاليت فرار نمي كنم و دوست دارم مستقل باشم، دوست دارم به همه كمك كنم ، اگه چيزي رو بدونم به همه ياد ميدم. كدوم هنرپيشه : هنرپيشه اي كه نقشهاي ماندگار بازي كنه مثل :پرويز پرسنويي در همه نقشهاش . گلشيفته در م مثل مادر ، معتمد آريا در گيلانه و ريچاردگر در بي وفا . خلاصه اي از اخلاق منفيم : هر کس دوست داره تو این بازی شرکت کنه ٬ من هم خیر کنه تا برم بخونم . فردا مهمون داريم . قراره خان داداش و جاري رو پا گشا كنيم . خانواده جاري جان رو هم دعوت كردم يك كم باهاشون تعارف دارم اينه كه يك كم استرس گرفتم . 14 نفري ميشيم . ديشب يك كم از خريدهام رو تو كرج كردم ولي هنوز به كرج عادت ندارم تا قصابي هم رفتم كه گوشت بخرم ولي ترسيدم تازه نباشه يا گوشت خوب نده اينه كه امروز يك كم زودتر ميرم بازار قزل قلعه تا از اونجا گوشت بسته بندي شده و تاريخ دار بخرم . كجايي مامان خانم خوشگلم كه دخترت، هموني كه دائم بهت ايراد مي گرفت كه وسواس داري تو خريد ، عين خودت شده . هم مي خواد جنس گرون نخره هم كيفيتش خوب باشه و ............ امشب سعي مي كنم كارهام و بكنم. دوست ندارم مهمون كه مياد تو آشپزخونه باشم . خشي آقاي عزيز هم كمك مي كنه شايد به رسم بعضي از دوستان عكسهاي مهموني فردا رو تو وبلاگ گذاشتم . چند روز پيش يه ايميل داشتم از دوست دبستانيم كه الان در مغرب زمين زندگي مي كنه نامه نوشته بود و حال واحوال كرده بود من هم جوابش رو دادم و براش نوشتم كه ففر ( خواهر من ) و يكي از دوستاي مشتركمون با هم تو يه روز نامزد كردند عكس هم براش فرستاده بودم . جواب نامه اش خوندني بود سرشار از احساس انقدر از اين خبر خوشحال بود كه فكر كنم خود عروس و دامادها انقدر ذوق نكرده بودن . بنازم به اين احساست دوست عزيزم. در مورد خشي آقا و فتوشاپش عرض كنم بنا به گواهي همه دوستان گرامي بايد عرض كنم كه ايشان بلا هستند آنهم چه بلايي . بنده شبانه روز از اين بلايي كه سرم آمده خدا را شكر مي كنم خوب البته همسر شيطون و بلايي هست وليييييييييييييييييييييييييي مهربون و خوش قلب هم هست . قبل ازاينكه بابام سكنه كنه خشي آقا خيلي جلوي باباي من مراعات مي كرد شوخي زياد نمي كرد و يه جورايي سعي مي كرد كه حدرو حفظ كنه . بابا هم كه از شيطونيهاش خبر داشت و از زبون ما شنيده بود هميشه باهاش شوخي مي كرد ولي اون هيچ وقت جواب نمي داد . بابا هم به من مي گفت : اين پسر چقدر آقاست . من مي دونم كه خيلي شوخه و حاضر جواب ولي براي اينكه يه وقت من ناراحت نشم هيچ وقت جواب نميده . بعد از سكته بابام همه به ما مي گفتند جلوش ناراحتي نكنيد و بگيد بخنديد تا افسرده نشه چون افسردگي براش سم بود . ما هم همه٬ تمام رودروايسيهامون رو با بابا گذاشتيم كنار هر چيزي رو بهونه ميكرديم و در موردش مي خنديديم . مخصوصا خشي آقا كه به خاطر روحيه بابا ساعتها پيشش مي نشست و براش جوك نعريف مي كرد و شوخي مي كرد . الان ديگه انقدر با هم شوخي مي كنند كه ديدنيه . يه دفعه خشي آقا داشت حركات فيزيوتراپي رو با بابا تمرين مي كرد و در حين تمرين براي اينكه بابا يك كاري كه خشي آقا ازش مي خواست انجام بده رو انجام نمي داد خشي آقا از روي شوخي يه اخمي به اين باباي ما كرد . باباي من هم برگشت بهش گفت : " شما با شمر نسبتي داريد آقا ؟" خشي آقا هم شيطون گفت : "بله ، من دامادشون هستم ." بابا هم شروع كرد به خنديدن و اصلا به روي خودش نياورد به مامان بيچارم ميگه : " اين دامادت بهت ميگه :شمر " خشي آقا هم گفت نه ، شمر مرد بوده بابا جون . خلاصه اون شب كلي خنديديم . بعدا كه من اين رو براي مامان و باباي خشي آقا تعريف كردم بيچاره ها تعجب كرده بودند . باباش كه خيلي عاشقشه و يه خشی آقا مي گه صد تا از دهنش در مياد يه اخمي بهش كرد خشي آقا هم گفت من و پدر زنم با هم رفيقيم بابا شوخي كردم . قربون رفاقتت برم خشي آقا كه كم رفيقي اين همه براي رفيقش مايه مي گذاره كه تو براي باباي من ( همون رفيقت ) گذاشتي . هر چي از شب بيمارستون موندنات ، از پرستاري كردنت ، از محبتت ،از دوندگيهات براي دارو خريدن و دكتر پيدا كردنت ، از فيزيوتراپي بردنت ، از خيلي كارهايي كه مي دونم خيلي سخت بود و كردي بگم كم گفتم ، دوباره اشكم داره در مياد و .......... دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست تا ندانند رقيبان كه تو منظور مني ديگران چون بروند از نظر از دل بروند تو چنان در دل من رفته كه جان در بدني . پ.ن :۱- برای خاتون عزیزم : سعی کردم از اینتر زیاد استفاده کنم . امیدوارم خوب شده باشه . ۲-خاتون جونم دستت درد نکنه از بابت اصلاح شعر ٬ من حفظی از کنسرت استاد شجریان نوشته بودم. من و خشي آقا با هم همكار بوديم ،خدا به همه دخترخانمهاي مجرد از اين همكاراي خوب اعطا كنه ، اون جريان آزمايشگاه هم تموم شده بود و سر و صداي دوستان هم خوابيده بود عروسي يكي از خانمهاي همكار بود ما هم دعوت بوديم اينكه ميگم ما يعني ما و خشي آقا و بعضي از همكاران ديگر . يك سري گفتند ما مياييم عروسي يك سري هم نمي اومدند . عروسي هم طرفهاي افسريه بود و من هم اونجا رو اصلا بلد نبودم . خشي آقا كه اون موقع ها آقاي " ر" بود به من گفت خانم ........شما ميريد عروسي من هم گفتم آره دوست دارم برم ولي نمي دونم چه جوري برم چون اونجا رو بلد نيستم بابام هم نيست كه شب بياد دنبالم آژانس هم نصفه شب مي ترسم . يك كم منو نگاه كرد و رفت ، عصر موقع برگشتن يكي از خانمهاي شركت كه من باهش صميمي بودم و خشي آقا هم با شوهرش دوست شده بود گفت خشي آقا ماشين آورده من باهاش مي رم تو هم بيا تا يه جايي برسوندت . ما هم كه مثبت تا اون موقع هر چي خشي آقا به من مي گفت برسونمتون ، من ابرو مينداختم بالا و مي گفتم : نه ! ولي اين بار قبول كردم . وقتي كه "ف " از ماشين پياده شد ( بلا به من گفته بود من هستم ولی وسط رله جیم شد ) من همينجور صندلي عقب ماشين نشسته بودم كه خشي آقا فرمودند : صدا هست ولي تصوير نيست . من هم گفتم اشكال از گيرنده هست خشي آقا يك كم از خواهر و برادراش گفت از منهم در مورد خانواده ام پرسيد و رسيديم خونه .
قرار بود بره اصفهان . به من گفت اگه بابا اجازه بده با هم ميريم من كارهام زياد نيست . هم كارهام رو انجام ميدم هم با هم مي گرديم.
چقدر خوشحال بوديم . قبل اون يه بار دسته جمعي با خانواده هامون رفته بودیم شمال كه خاطره اش هنوز با ماست .سفر خوبي بود . ولي اين اولين باري بود كه تنها مي رفتيم .
خشي آقا يه كوله پشتي خيلي خوشگل براي سفر مون برام خريد . تو راه صبحانه مفصلي كه مامان خشي آقا برامون آماده كرده بود رو خورديم چقدر چسبيد .
اصفهان هم كه رسيديم رفتيم هتل مدرس جا گرفتيم . خشي آقا رفت دنبال كارها و عصر اومد رفتيم بيرون .
چقدر من اين شهر رو دوست دارم شهر آرامش منه . بعد اون سفر هر بار كه مي خواهيم واقعا استراحت كنيم برنامه اصفهان مي گذاريم .
مسجد شيخ لطف ا...: سقفش فوق العاده هست . اون راهروي باريك كه بايد طي كني تا به سالن مسحد برسي . يه جور شگفتي داره يه علامت سوال كه به كجا مي خواهي برسي .
شام رفتيم رستوران نيكان ، جاي قشنگي بود . خشي آقا گفت : دفعه قبل كه با همكارش اومده بودند اصفهان . راننده تاكسي اينجا رو بهشون معرفي كرده و وقتي وارد رستوران شده و ديده چه محيط خوشگلي داره تصميم گرفته يه روز با من به اين رستوران بريم . كه البته دو سالي طول كشيده بود تا به اين خواسته اش برسه . رستوران خوبيه من اون رو پيشنهاد مي كنم . اگر اشتباه نكنم تو خيابون صدوق هست .
قدم زدن كتار زاينده رود با منظره سي و سه پل و پل خواجو ، ديدن نورپردازي خوشگل ، هواي خوب ،همه چي فراهم بود و دو تا دل ما بود كه ميون اين همه خوشي تالاپ تالاپ مي كرد و پالسهاي خوشبختي مي فرستاد .
. حالا ديگه اينجوريه . 
فكر كنم شام بيرون هم خيلي ارزونتر از شام خونه باشه .
شما چي فكر مي كنيد ؟
كتابفروشيها و لوازم تحرير و كارت پستال و..........همه چي دل انگيزه . تو پاساژ كتاب هم طبقه زيرزمين يه فروشگاه صنايع دستي شيشه هست كه اونجا رو هم خيلي دوست دارم .
اول يه سر رفتم كارهاي شيشه رو ببينم كه چيز جديدي زياد نداشت . يك كم هم تو مغازه هاي لوازم التحرير بودم . بعد هم ديگه وارد كتابفروشي شدم و فقط تلفن خشي آقا تونست منو از كتابفروشي بيرون بياره . كتابي مي خواستم كه پيدا نكردم .
يك سري از كتابها هم كه ممنوع الچاپ شده اند .
در اين بين كتاب جزيره سرگرداني خانم دانشور رو خريدم . سالهاست كه مي خوام اين كتاب رو بخونم تا به حال فرصتي دست نداده بود .
يه كتاب هم گرفتم قطار 57 نويسنده اش رو نمي شناختم اما كتابفروش چيزهاي جالبي ازش تعريف مي كرد .اين بود كه خريدم . بايد بخونم ببينم چطوره .
ديروز روز خوبي بود ، اگرچه از نظر جسمي خسته شدم ولي روحم تازه شد .
كتاب جزيره سرگرداني الان كنارمه . اشتياق زيادي دارم براي خوندنش .
خشي آقا هم كه قراره تغيير اسم بده و بشه ماركوپولو . فعلا رفته تبريز ،فردا شب مياد چهارشنبه ميره كرمانشاه هفته آينده هم اهواز . در اين بين قزوين و قم و شهريار هم كه ديگه راهي نيست دائم تو این شهرها در رفت و آمده . اينها رو گفتم كه بدونيد من از اين به بعد بايد به خشي آقا بگم ماركو جون .
signor Marco :Amoro .

روز عروسيش خيلي خوشگل شده بود . عروسي خوبي بود هيچ وقت از يادم نميره .
موقع خريد وسايل زندگيم( همون جهيزيه) چقدر به فكرم بود همش دنبال ماركهاي خوب ، تجربه هايي كه خودش داشت همه رو به من مي گفت . اما هيچ اصراري بين ما نبود كه حتما حرف همديگه رو قبول كنيم . فكر كنم همين احترام به عقيده همديگه هست كه باعث ميشه روز به روز دوستيمون عميقتر و گرمتر بشه .
روز عروسي من خيلي زحمت كشيد . سفره عقد همه كارهاش با خودش بود .
بعد عروسي من هم دوستيمون كماكان ادامه داشت . در مورد خيلي چيزها با هم حرف مي زديم كه حتي به مامان هامون هم نمي گفتيم . درد دل مي كرديم و می کنیم اما از اين حرفها هيچ وقت سواستفاده نكرديم . دوستيمون انقدر عميق بود كه شوهرهامون هم توش شريك شدند . خوشبختانه اونها هم با هم دوست شدند . خوب البته دوستي اونها هم دور از انتظار نبود به چند دليل :
هر دو مردهاي نيك روزگارند ، اهل خانواده و مهربون .
از دوستي عميق ما هر دو خبر داشتند.
من و دوستم در هيچ موردي زندگي هامون رو با هم مقايسه نمي كرديم در واقع چشم و هم چشمي نمي كرديم . فقط اون چيزهايي كه به نظرمون درسته به همديگه ميگيم .انتظار اجراي صددرصد رو نداريم .
اولين تابستون بعد ازدواج من هر صبح با هم مي رفتيم پارك پياده روي . خيلي از روزها هم تا عصرش با هم بوديم يا خونه هم يا خيابون انقلاب و ميدون تجريش .
اون روزها هميشه به اين فكر بوديم كه اگه بريم سركار چه قدر برامون سخت ميشه .
پارسال دوستم مامان يه پسر خوشگل شد . اولين نوزادي كه من دوستش داشتم و هميشه دلم براش تنگ ميشه . قبل از بردياي نازم هيچ احساسي به هيچ نوزادي نداشتم .
دوستم در حال تجربه كردن روزها و ماههاي اوليه مادريه من هم در حال سر و كله زدن با جماعت همكاران .
ديگه هر روز نمي بينمش ، شايد هفته اي دو بار هم به سختي با هم تلفني صحبت كنيم اما هميشه گوشه ذهنم هست . هميشه به يادشم .
امروز خيلي دلم براش تنگ شده بود . براي همين ازش نوشتم .
مي خوام بهش پيشنهاد بدم براي برديا يه وبلاگ درست كنه .
خوندن مقاله ها و خبرهاي سياسي ، جامعه شناسي و روانشناسي لازمه زندگي امروزه ، چون تو عصر ارتباط اگه از يك سري موضوع بي اطلاع باشي زياد نميشه روت حساب كرد . اون هم من كه تا چشمم رو باز كردم تو خونه و مهموني بحث سياست و اجتماع داغترين بحث ها بوده. تو دوره راهنمايي بابام كتابي كه به من پيشنهاد داد تا بخونم كتاب تاريخ جهان باستان بود . اولش خوندنش برام خيلي سخت بود ولي كم كم خيلي علاقه مند شدم . كلا كتابهاي سنگيني رو زودتر از سنم خوندم كلاس اول راهنمايي جنگ و صلح رو خوندم و چون با مامانم با هم كتاب شعر مي خونديم شعرهاي زيادي از نيما و شاملو رو حفظ بودم .
دنبال ياد گرفتن غذاهاي جديد هستم و در درست كردن غذاهاي سنتي هم دقت زيادي مي كنم اعتقادم بر اينه كه غذاهاي سنتي ايراني بايد در خونه هاي ايراني پخته بشه و همين طور فكر مي كنم كه خونه اي كه توش بوي غذاي داغ باشه گرمي و صفا هم توش ديده ميشه .
من و خشي آقا متاسفانه غداي آماده و حاضري زياد مي خوريم اما سعي هم مي كنيم كه وعده هايي هم غذاي گرم بخوريم كه البته براي پيشگيري از ديابت و چربي خون و..........سبزيجات زياد مي خوريم .
اما فتو چيني با سس قارچ كه من درست مي كنم :
دستور اوليه اش رو از برنامه تيم مازلر تويه شبكه آلماني ديدم ولي خودم تغييرش دادم :
سس سفيد هم به اين شكل تهيه مي كنيم :
كره رو داغ مي كنيم و آرد سفيد رو توش تفت ميديم . ادويه به دلخواه و بنا به سليقه بهش اضافه مي كنيم :
(من فلفل سياه ، پودرسير ، آويشن و نمك اضافه مي كنم .(
بعد از اضافه كردن ادويه دلخواه شير رو اضافه مي كنيم تا حدي كه سس از حالت خميري دربياد و شل بشه .
سس رو روي قارچ سرخ كرده اضافه مي كنيم. ( در صورت دلخواه ميشه خامه هم اضافه كرد كه من توصيه نمي كنم چون خيلي چرب ميشه و براي سلامتي مضره )
روي مخلوط قارچ و سس سفيد سبزيجات معطر بنا به سليقه خودمون اصافه مي كنيم ( من جعفري خرد شده رو پيشنهاد مي كنم .)
به اين ترتيب سس حاضر ميشه . اما در حين تهيه سس بايد فتوچيني ها رو هم به مدت 10 دقيقه در آبجوش بجوشانيم .براي طعم و رنگ بهتر در آب جوش زردچوبه و كمي روغن مايع و فلفل قرمز و برگ بو هم اضافه كنيد . ( دیدم بعضی خانمها تو آبجوش نمک هم اضافه می کنند که شدیدا نفی می کنم چون تو خمیر انواع ماکارونیها نمک هست و نمک اضافی واقعا مضره .)
بعد 10 دقيقه فتوچيني رو آبكش مي كنيم در ظرف مورد نظر مي ريزيم و سس روهم در وسط فتوچيني ها مي ريزيم .
حتما سعي كنيد سس قارج همزمان با فتو چيتي آماده بشه چون اگه سس سفيد زياد بمونه سفت و بد شكل ميشه .
به سليقه و ذائقه خودتون مي تونيد در اين غذا تغيير بدبد . مثلا مي تونيد توي آب جوش كمي لبوي پخته شده اضاقه كنيد تا فتوچيتي قرمز رنگ بشه كه البته اين شامل حال افرادي كه غذاي شيرين دوست ندارند نميشه.
نمي خوام اينجا صرفا دفتر خاطرات باشه ، اين روزها انقدر گرفتاري و ناراحتي زياد شده كه روزمره نويسي شايد تبديل به مصيبت نامه نويسي بشه .
21 سال پيش در چنین روزی وقتي مامانم پيش ما نبود و ما رو به مادربزرگمون سپرده بود من به عنوان يه دختر 6 ساله زياد نمي دونستم جريان چيه ؟ مامان و بابا كجا هستند ؟ عمه ام گفت دارند براتون داداش ميارن . من هم كه دلم براي مامانم - عزيزتزينم كه تا عمر دارم مديونشم- حسابي تنگ شده بود لج كرده بودم و مي گفتم من داداش نمي خوام . اگه بیارن دوستش ندارم .
ولي اين داداش کوچولو چه موجود نازنيني بود . يعد 3 تا دختر اومده بودولي از هر سه تامون آرومتر بود ، بابا هميشه مي گفت من 3 تا پسر دارم يك دختر .
كوچيك كه بود خوشگل و تو دل برو بود ، خيلي آروم و مودب ، تو مسافرت ساعتها مثل آدم بزرگها آروم مينشست و موسيقي گوش ميداد ، هنوز هم به موسيقي خيلي علاقه منده . غذا که می خورد آخر سفره بشقابش رو میبرد تو آشپزخونه می گذاشت ٬ تشکر هم می کرد .جایی که نشسته بود و غذا خورده بود انقدر تمیز بود که فکر نمی کردی یه بچه ۴-۵ ساله اونجا غذا خورده .( برخلاف بعضی از اعضای خانواده که نصف بشفابشون دور و اطراف سفره ریخته میشد ٬
البته امیدوارم اون بعضیها اینجا رو نخونند .اگر هم خوندند ناراحت نشند ٬ چون می دونند که اون خانوم خوشگله رو هم چقدر دوست دارم
)
روز كلاس اول دبستان ته تغاريمون رو كه فرستاديم مدرسه ، معلمش انقدر بوسش كرده بود ، لوسش كرده بود كه مامان و بابا كلي كيف كرده بودند .
بزرگتر كه شد با اينكه از همه ما كوچيكتر بود اما مي گفت من خان داداش شمام ، مگه داداش از من بزرگتر هم داريد ؟ خدائيش خيلي هم به ما كمك مي كرد .در طول روز 100 بار هم دنبال خريد و چيزهاي مختلفي مي فرستاديمش صداش در نميومد .
2 سال ديگه ميشه آقاي مهندس اين ته تغاري خونه ما . براي همين مهندس شدن هم امروز و فردا پيش ما نيست و تو يه شهر ديگه هست .
21 سالگيت مبارك . سالم و سلامت باشي .
صبح من و خشي آقا برات اس ام اس داديم . عصر هم بهت زنگ مي زنيم . در اولين فرصت هم كه بيايي تهران كادوت رو مي گيري .
نكته اي كه من مي خوام از منطق فازي براي اين مطلب استفاده كنم همون نسبي بودن هر چيزي در دنياست . و من وقتي نوشته شراگيم رو خوندم وافعا در شگفت شدم كه چطور كسي كه خودش رو امروزي مي دونه مي تونه به اين راحتي انقدر مطلق گرا باشه . اگر در علوم رياضي و مهندسي چندين سال است كه بحث نسبي بودن مطرح شده در بحثهاي علوم انساني سالهاست كه نسبي بودن روابط مطرح و قابل قبوله كه اگر غير از اين بود نظر سنجيها و آمارگيريها چه ارزشي داشت ؟
2-شرايط زندگي انسانها ، تربيت ، ژن ، سطح اطلاعات عمومي همه وهمه در اين نوشته ناديده گرفته شده و تنها به غريزه اتكا شده ؟ با عرض معذرت فقط براي رد قضيه مطرح شده ميگم : پس چه فرقي است بين موجود دو پا با چهارپا ؟ مگر نه اينكه انسان برتري خود را به چهارپا بر دو چيز ميداند :1- زبان ناطق 2- انتقال تجربه و پيروي نكردن كوركورانه از غريزه .
4-چه زن چه مرد هميشه بايد نسبت به رابطه اي كه داره احساس تعهد بكنه هر وقت از رابطه اي زده شد بهتره كه اون رو تموم كنه و نه خيانت كنه . در ضمن هميشه هم بايد گوشه ذهنش به خودش يادآوري كنه كه اون هم ممكنه اشتباه كنه و تو مسير اشتباه بيفته چون هيچ چيز و هيچ كس مطلق نيست و راه خطا براي همه هست .
ببخشيد زياد حرف زدم و كمي هم بي ادبانه نوشتم .
خبر ، خبر فوت عموم بود كه دو سالي بود بيمار بود ، خبر بيماريش براي پدر من انقدر سخت بود كه تاب نياورد و يك ماه بعد از شنيدن خبر بيماري لاعلاج برادر سكته كرد.
در مورد اون وبلاگ كه نظر سنجي گذاشته بودم ، در مورد درست كردن فتوچيني كه خانوم خونه خواسته بود و خيلي چيزهاي ديگه به زودي مي نويسم . شايد فردا شايد دوشنبه .
اي بابا ! اين موقع شب مامانم رو از كجا بيارم بيچاره خوابه خوب . هر چي التماس ، خواهش ، قبول نكردند خوب البته حق هم داشتند .نمي شد قبول كرد . ديگه خداحافظي كردم كه برم آژانس بگيرم برم تا صبح با مامان برگردم . البته بعد از يكي دو ساعت . همين پام رو از دفتر پاركينگ بيرون گذاشتم مسولش اومد منو صدا زد كارت پيدا شده بود مشخصات رو دادم و ماشين رو گرفتم ساعت 5 رسيدم خونه .
خلاصه يه حسي دارم وقتي خشي آقا ميره ماموريت .
امروز تو وبلاگ شراگيم چيزي خوندم كه نمي دونم درسته يا نه ؟ اگه وقت پيدا كرديد بخونيد نظرتون رو برام بگذاريد.اسم پستش خوردن بستنی بسکین رابینزه .
دایی خشی آقا هم از مردان نيك روزگار بوده ، يك انسان واقعي بوده كه من سعادت نداشتم ايشون رو از نزديك زيارت كنم 5-6 سال قبل ازدواج ما به رحمت خدا رفتند .
انقدر از خوبيهاش شنيدم كه چند باري كه به زيارت مقبره اش رفتيم گوشه چشمم به يادش خيس شده .
زندايي خيلي خاطر دايي خدابيامرز رو مي خواسته ، البته شيوه ابراز علاقه به سبك نسل خودش ولي خشي آقا ميگه از وقتي دايي رفت زندايي شكسته شد ، بيچاره دردهاي منتوعي داره كه بيشترش رو دكترها عصبي مي دونند . بعد 10-11 سال هنوز در سوگ از دست دادن همسر خوبش هست .
روز پاتختي خان داداش و جاري جان من مسول باز كردن كادوها بودم . زندايي يك پاكت پول بهشون كادو داده بود ، مي دونيد روش چي نوشته بود : از طرف دايي ...جون و زندايي .
از خوندنش واقعا منقلب شدم . آفرين به اين همه وفاداري .
دست زناني ايراني رو مي بوسم ، زنان هم نسل مادرها و مادربزرگهامون رو كه انقدر وفادار بودند و هميشه همراه صبور شوهرانشون بودند .
اول آهنگهاي معروف رو خوند : سرزمين من ايران و پيرهن آبي و... بعد هم يك سري
لالايي كه مي خوند صداي مامانم تو گوشم بود وقتي كه 4-5 ساله بودم و مي خواست
مي خوام برم كوه شكار آهو
ليلي جان تفنگ من كو
.
.
.
عزيز جون دست من بر دامنته
عزيز جون دست بر گردنته
چرا خون منو كردي تو شيشه
به درگاه خدا نالم هميشه
...
جاي همه خالي .
راستي اين كنسرت رو انجمن خيريه رعد برگزار كرده بود . من از نزديك با اين انجمن
اين انجمن 12 آذر ماه بازارچه خيريه داره به مدت يك هفته . دوست جونا ي خوبم اگه
جريان از اين قراره كه خشي آقاي نازنين اعتقادش بر اينه كه من هميشه ايشون رو تعقيب مي كردم و خلاصه من هم از اول خاطر خواه ايشون بودم . من هم انكار نمي كنم كه از اين آقاي محترم خوشم ميو مده و كم كم عاشقش شدم الان هم به قول محمد اصفهاني :
هميشه از نگاه تو با تو عبور مي كنم
از اينكه عاشق توام حس غرور مي كنم
دوباره با سلام تو تازه تازه مي شوم
با نفس ساده تو غرق ترانه مي شوم
با تو ستاره مي شوم
جريان آزمايشگاه رفتنمون رو كه گفته بودم هميشه ميگه چون مي خواستي با من بري مانتوي خوشگلت رو پوشيده بودي در صورتيكه چون اون روز روز مادر بود و من هم مي خواستم با خواهرم برم خريد يك كم مانتوم جينگلي مستون تر از روزهاي عادي بود كه مي رفتم سر كار .
محل كار ما آرژانتين بود من هم مي رفتم رسالت از اونجا هم تهرانپارس . خشي آقا هم مي اومد رسالت از اونجا مي رفت خونه شون ( البته صبح ها از يه مسير ديگه ميومد نمي دونم چرا عصر ها مسير رو عوض مي كرد ؟ )
يه روز من سر كار نرفته بودم حول و حوش همون موقعايي كه همييشه از اتوبوس پياده مي شديم من اون سمت ميدون رسالت ( يعني به سمت غرب ) تو تاكسيهاي ونك نشسته بودم تا ماشين پر بشه و بريم همين جوري خيابون رو كه نگاه مي كردم اون ور ميدون خشي آقا رو ديدم . به قول شمسي خانم نه اينكه قد ماشاالله بلند سينه ستبر خوب راحت ديده مي شد ديگه . ميدون رسالت هم ديگه اسمش فقط ميدون بود براي رفع شلوغي شده بود چهارراه .
( فكر مي كرده چون مرخصي بودم دلم براش تنگ شده يواشكي رفته بودم ببينمش .
حالا هم هر چي ميگم بابا كاري نداره كه آدم از اينور خيابون اون طرف رو ببينه ! ميگه اون خيابون 45 متره حتما دوربين داشتي .!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)
بچه هاي شرق تهران مي دونند يه دكه روزنامه فروشي تو رسالت هست خشي آقا اعتقادش بر اينه كه من اون دكه رو كرايه كرده يودم تا هميشه اونجا باشم هر وقت ايشون از رسالت رد ميشه ببينمش . هميشه هم ميگه : خدائيش روزي چفدر به روزنامه فروشه كرايه مي دادي ؟ من هم مي گم : كرايه نمي دادم جاش واي ميستادم روزنامه مي فروختم 
خلاصه اينجوري با دوربين وتلسكوپ و اجاره دكه روزنامه فروشي من گلپر خوشبختي شدم .
خشي آقا جونم دوستت دارم اين شيطونيهات رو هم خيلي دوست دارم .
1 شنبه شام دوستامون مهمونمون بودند . آقاهه همكار سابق من وهمکار فعلي خشي آقاست . داشتيم خاطرات اون موقع رو مرور مي كرديم يه دفعه برگشت گفت : " خشي آقا بچه مثبت بود ها ." ما هم كلي كيف كرديم .
ولي خشي آقا جون ٬ خودمونيم چقدر دادي تا آقاي ... ازت تعريف كنه ؟بگو به كسي نمي گم .


دو تا سوال تو ذهنت مي مونه : يكي اينكه مگه فرق انسان با بقيه موجودات در اين نيست كه تجربه پذيره و همه چيز رو با آزمون و خطا درك نمي كنه پس چرا نخواست تجربه ديگران رو قبول كنه ؟ و دوم كه چرا يك زن بايد به همجنس خودش جلوي اين همه آدم تهمت ناروا بزنه ؟ واقعا چرا ؟
.
2- من و ففر شنبه و دوشنبه ميريم كلاس رقص و چون كلاسمون تا 8:30 طول مي كشه
نه هر كه سر بتراشد قلندري داند / عاشقي شيوه رندان بلاكش باشد .
كلي انرژي گرفتيم از مهموني ديشب ، نمي تونم احساس كاملم رو بگم ، يه روز حتما در
3- من به يك بازي دعوت شدم فكر كنم محدثه قهميده من عاشق بازيم تند تند منو دعوت مي كنه به بازي .
اتفاقهاي مهم زندگي :
- آشنايي با خشي آقا و عاشق شدنم : روزهاي قشنگي كه تو اون روزها خيلي صبر كردم تا وصال با نطر مثبت همه باشه و وقتي وصال حاصل شد نمي دونيد چه حس خوبي داشتم و ناملايمات و سختيها برام مهم نبود . (البته سختیهای ما همش مالی بود و از نظر عاطفی هیچ مشکلی نداشتیم . )
- تصميم به خونه خريدن تو كرج و زندگي تو اون شهر : تصميم بزرگي بود هيچ شناختي از اون شهر نداشتيم ، همه امكانات و فاميل رو گذاشتيم تهران ، هر روز 150 كيلومتر رانندگي تا بياييم سركار و برگرديم خونه ، چند ماه گشتن و ياد گرفتن آدرسها ،همه اينها باعث مي شد كه تصميم بزرگي بگيريم كه خدا رو شكر به جاي اجاره نشيني تو تهران صاحبخونه شديم و الان هم خيلي راضي هستيم .
ببخشيد از من دو نمره كم كنيد من اصلا نفهميدم اين سوال منظورش چيه ؟
خلاصه خيلي خوبم
و خشي آقا خيلي منو دوست داره و من خشي آقا رو خيلي دوست دارم . نوشابه هم خيلي دوست دارم همش به خودم نوشابه تعارف مي كنم ، كارت تبريك هم مي فرستم .
اول كلي ادم رو تحويل مي گيرند ، بعد اعتراف مي گيرند من كه گفتم خيلي خوبم فقط :
اگه از چيزي ناراحت بشم خيلي حرص مي خورم ، خيلي به رفتار ديگران فكر مي كنم گاهي هم جاي اونها غصه مي خورم عصبي ميشم و........يك كم "نه" گفتن برام سخته .
۴-راستي طي گفتگوي عصر جمعه آدرس اينجا رو به پرپر خانم دادم .( واي خواهر شوهر !)
پستهاي قبليم رو خوند الهي بگردم يه جاهايي مي خنديد يه جاهايي اشك مي ريخت . ولي بچه ها مواظب من باشيد به هر حال خواهر شوهره ديگه .



. خشي آقاي بيچاره هم گفت : دست شما درد نكنه ،
يك كم مكث كرد و گفت من 5 شنبه ميرم عروسي مي خواهيد بيام دنبال شما . من هم يك كم تعارف كردم بعد قبول كردم . چون اون موقع دانشجو بودم و نيمه وقت كار مي كردم ديگه تا 5 شنبه اونها رو نمي ديدم اين بود كه شماره خونه شون رو داد كه هر وقت حاضر شدم بهش زنگ بزنم . من هم يه جوري شدم تا حالا خونه هيچ پسري زنگ نزده بودم ، نمي دونستم كار خوبي كردم يا نه ....تا 5 شنبه شد من هم به مامانم گفتم كه يكي از همكارا مياد دنبالم با هم ميريم خلاصه ساعت 6 بهش زنگ زدم يه زنگ هم نخورده بود كه گوشي رو برداشت و گفت الان مياد دنبالم آدرس رو دادم ولي انقدر هول بوديم كه يادم رفت بگم كدوم زنگ رو بزنه اين شد كه داداش جونم رو فرستادم پايين و مشخصات خشي آقا رو بهش گفتم که هر وقت رسید منو خبر کنه ( نه اینکه ما قدیمی هستیم اون موقعها موبایل خیلی زیاد نبود .) خشي آقا اومد و رفتيم . بعدا جوجه (خواهر كوچيكم ) گفت كه ته تغاري بهش گفته اين پسره چه پسره خوبي بوده خیلی با شخصیت بود .
الان هم خداييش خيلي با هم جورن و رفيق .
خلاصه رفتيم و آخر عروسي هم با بچه ها عكس گرفتيم . داشتيم بر مي گشتيم خونه همكار ارجمند سابق آهنگ سلطان قلبها رو گذاشته بود
و صحبت مي كرديم كه حرف رو كشيد سمت خودش به من گفت :" به نظر شما ضعف من تو چيه " من هم گفتم شما ضعف نداريد ولي يك كم ويتامين "ث " براتون خوبه
. طفلي هم خنده اش گرفته بود و هم نمي دونست ديگه چي بگه .
گلپر خانم همون اول به جاي اينكه سر بحث رو باز كنه بيشتر جمع و جورش كرد و بحث بسته شد .
چند وقت بعد آدرس اي ميل منو گرفت و يه عكس برام فرستاد و پرسيد نظرت در مورد اين عكس چيه ؟ مي دونيد جريان چي بود :
ما اون شب كه عكس گرفته بوديم من و خشي آقابا فاصله عكس گرفته بوديم یعنی چند نفري بينمون ايستاده بودند ولي عكسي كه ايشون فرستاده بود يه عكس دو نفره بود كه ما دو تا بوديم كه تنگ هم وايستاده بوديم .من كه عكس رو ديدم جا خوردم ولي خودمونيم خوشم اومد . ( اين خشي آقا هم فتوشاپ دستی خوب كار مي كنه و هم كامپيوتری )
من هم جواب ايميلش رو اينطوري دادم : نظرم در مورد تكنيك عكس رو پرسيده بوديد يا تاكتيك عكس .
اون هم جواب داد : هر دوش .
من هم گفتم : هم باهوشي هم هنرمند و به اين ترتيب بود كه روند آشنايي ما روز به روز تند تر ميشد و هر بار كه بيشتر باهاش آشنا مي شدم قلبم بيشتر تالاپ و تولوپ مي كرد .
| Design By : Night Skin |

