عاشقانه ها
دل عارفان ربودند و قرار پارسایان همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی
آهاي آقايي كه اولين بار بعد از اينكه منو تو ليست ياهو مسنجرت گذاشتي و من هم آنلاين شدم خواستم باهات چت بكنم يه دفعه خواهركوچيكه روغن ماهيتابه رو سوزوند و از هولش روش آب ريخت و روغن سوخته شعله گرفت من هم برات تايپ كردم كه واي آشپزخونه مون آتيش گرفت . آهاي آقايي كه بعد اون تا وقت مي كردي آنلاين ميشدي و من هم كه هميشه آنلاين بودم باهات چت مي كردم . آهاي آقايي كه وقتي آنلاين بودي نمي دونم روت نمي شد يا ...چيزي نمي گفتي اما براي من پي امهاي آفلاين عشقولانه مي گذاشتي . آهاي آقايي كه يه شب سرد تو بهمن ماه وقتي دندون درد داشتي اومدي آنلاين شدي و گفتي اگه چت كنم درد رو فراموش مي كنم و همون شب نمي دونم چي شد كه يه دفعه از من خواستگاري كردي ؟ يادته چي گفتي : گفتي نظر مامان و بابات در مورد ازدواج چيه ؟ من هم گفتم از خداشونه كه از دست من راحت بشن و تو هم گفتي : پس بهشون بگو حالا حالا ازدستت راحت نميشن و من هم برات عكس يه ادمك خندون گذاشتم تو هم كم آوردي و گفتي : فكر كنم دندون دردم زده به سرم ، مي خوام مامان و باباتو از شرتو راحت كنم . آهاي آقايي كه هميشه براي هم آفلاين مي گذاشتيم و توش پر از عشقولانه بود آهاي آقايي كه وفتي براي اولين بار اومدي خونه ما تا با بابام صحبت كني هنوز از در خونه ما بيرون نرفته بودي آنلاين شدي كه بهت بگم خونه ما چه خبره و مامان و بابا چي گفتند ؟ . آهاي آقايي كه روزي چند بار بهت به بهانه چيزهاي الكي زنگ مي زنم و تو هم به هيچ بهانه اي و همين جوري به من زنگ مي زني . آهاي با خودتم ، فهميدي كه ! حالا كارت به جايي رسيده كه برات اس ام اس عشقولانه ميدم جواب نميدي و ميگي سرم شلوغ بود . شانس آوردي دم دستم نبودي . ولي با همه اين حرفها امروز كه ببينمت : 1- گوشهات رو ميكشم . انقدر دلم براي اين ته تغاري تنگ شده كه نگوو نپرس . اون دفعه كه برديمش آمل و وسايلش رو برديم گفتم ماهي يك بار ميام بهت سر مي زنم اما به حساب قول اون روز من٬ هنوز يك ماه نشده كه ترم شروع شده . جدا از بهانه گيريهايي كه داره و بيشترش مقتضاي سنشه خيلي بچه خوبيه و براي ما سه تا خواهر تكيه گاه خوبيه . چند وقت پيش براي جوجه يك مشكلي پيش اومده بود تو دانشگاه همچين رفته و ازش حمايت كرده كه اگه يكي جريان رو بشنوه و ندونه كه اين داداش ما ته تغاريه فكر مي كنه كه حتما از همه ما بزرگتره . البته خودش هم ميگه به من بگيد خان داداش ، چون داداش بزرگتر از من نداريد . برخلاف خيلي از خانواده ها كه بين پسر و دختر فرق مي گذارند خونه ما اصلا اينجوري نبوده و بين دختر و پسر هيچ فرقي نبوده و اون هم عادت كرده همه كارهاش رو خودش بكنه . البته خدا اون روزي رو نياره كه عصباني بشه . بگذريم خيلي ازش تعريف كردم خوبه كه اینجا رو نمي خونه وگرنه خيلي لوس ميشد . الان مامان زنگ زده بود . حال داداشي رو ازش پرسيدم . يه جرياني تعريف كرد بامزه بود . كريسمس تو شركت ما هم اومد و بالاخره درخت گذاشتند و تزينات مربوط به كريسمس . جاي دوست عزيزم "ن " واقعا خاليه كه پارسال يه جوراب گنده قرمز آورده بود و توش پر از آجيل كرده بود . اين روزها سرگرم وظيفه مادريه و تو مرخصي زايمانه . هرروز جات خاليه عزيزم و دلم برات تنگ ميشه . از سريع گذشتن روزها واقعا درعجبم . هنوز شعر آغاز سال نو ،آغاز مدرسه تو دهنم هست كه مي بينم همه در گيرودار خريد شب يلدا هستند . بعد از مدتها تو سينما فيلم خوب ديديم . البته موضوع فيلم جنگ بود و ناراحت كننده . اما چه قشنگ جنگ رو تعريف كرده بود و چقدر خوب اين زياده خواهي حكومتها رو به تمسخر گرفته بود . دیدن این فیلم تو روزهایی که حرف جنگ و آدم کشی و قدرت طلبی زیاده خیلی جالب بود ٫ کاش جنگ طلبها و قدرت خواهها هم این فیلم رو ببینند . جای همه اونهایی که عشق به وطن داشتند ٬ به سربلندیش فکر کردند و هدفی جز آزادی و سربلندی ایران نداشتند ولی حالا در بین ما نیستند واقعا خالیه ٬ روحشون شاد باشه . نمي دونم چرا آخر برج كه ميشه ، با اينكه هنوز كلي از خرجهايي كه برنامه ريزي كرده بودي رو انجام ندادي و مبلغي رو هم كه مي خواستي پس انداز كني رو پس انداز نكردي باز هم تو كارت اي تي ام هيچ پولي باقي نمي مونه . نمي دونم چرا با اينكه هر روز ميگي فردا صبح زودتر از خواب بيدار ميشی و اول صبحانه مي خوری و بعد حاضر ميشی بری سركار . باز صبح روز بعد موقع آلارم موبايل فكر مي كني يك ربع بيشتر خوابيدن بهتره و براي صبحانه يك ميوه يا بيسكويت رو برميداري تا تو ماشين بخوري . نمي دونم چرا هر چي به خودت ميگی شرايط ايده ال ادامه تحصيل تو يه دانشگاه خوب و رشته مورد علاقه مال از ما بهترونه . باز هم يه وقتايي دلت ميگيره و براي درس و مشق دلت پر ميزنه . نمي دونم چرا وقتي مي دونی هر چقدر كمتر به فكر ديگران باشي و حرف ديگران رو گوش نكني و كار خودت رو انجام بدي بيشتر مورد توجه هستي ولي باز هم براي همه حرص و جوش مي خوری و دنبال كار همه هستی . نمي دونم چرا با اينكه دلت براي "س " خيلي تنگ شده و دو ماهي ميشه قراره بری بهش سر بزنی باز هم وقت پيدا نمي كنی . نمي دونم چرا با اينكه هر وقت ميری آرايشگاه به خودت قول ميدی دفعه بعد زودتر ميای تا هميشه مرتب باشی . ( يعني براي خودت وقت بگذاری) باز هم همه كارهاي ديگه رو به آرايشگاه رفتن ارجح مي كنی . نمي دونم چرا با اين كه مي دونی بايد قرص گرون قيمتت رو حالا حالا ها بخوری باز هم موقع خريدن خسيسي مي كنی و فقط يك بسته ميخری نا سر دوهفته مجبور بشی دوباره بری داروخانه براي خريد دوباره . * * مي دونم چرا صبحها خسته ام چون دلم نمي خواد شبها از مصاحبت با خشي آقا دور بمونم يا وقتي خونه مامان اينها هستيم بابا رو كه هميشه تنهاست بگذارم و برم زود بخوابم . مي دونم چرا دلم براي ادامه تحصيل پر ميزنه چون عاشق ياد گرفتن و پيشرفت كردنم البته از راه درست و اصوليش . مي دونم چرا حرص و جوش همه رو مي خورم و دوست دارم هر چي مي دونم به همه ياد بدم .چون اين شخصيت اصلي منه و اگه اين كار رو نكنم و به ديگران بي اهميت باشم و ...خودم بيشتر اذيت ميشم . كاش زودتر عزمم رو جزم كنم تا "س" و بردياي عزيز رو ملاقات كنم . مي دونم چرا آرايشگاه رفتنم طولاني ميشه چون كارهاي مهمتر از او ن هم هست (البته گاهي اوقات تنبلي هم هست .) مي دونم چرا قرصم رو كم مي خرم . چون مي خوام پولم تو جيبم باشه شايد جاي ديگه بهش احتياج داشتم . خانوم حلزون منو به بازي دعوت كرده : توانايي اين رو داشته باشه كه بتونه پيشرفت كنه : خدا رو شكر تا امروز با برنامه ريزي و هماهنگي و كار زياد هردومون تونستيم هم از نظر مالي پيشرفت كنيم وهم از نظر كاري . خشي آقا تو كارش يك مهره كليدي هست كه باعث شده شب و روز و جمعه هميشه موبايل روشن و در حال كار باشه . راستگويي : خيلي برام مهم بود و هست . و مي تونم بگم برآورده شده جز چند تا مورد كه اميدوارم ديگه اتفاق نيفته . خانواده دوست بودن : بيشتر از اون چيزي كه من انتظار داشتم هست . فرهنگ مشترك داشتن : نقريبا 99 درصد٬ خانواده هامون فرهنگ مشترك دارند و همين باعث شده خيلي روابط گرمي داشته باشند و براي زندگي خودمون هم اين فرهنگ مشترك خيلي مفيده . مهربون بودن : الهي قربون چشماي مهربونش برم كه يه دريا محبت توشه . دست و دلباز بودن : براي ديگران راحت خرج مي كنه براي خودش سخت . و من اين رو دوست ندارم . البته براي من هم راحت خرج مي كنه . مشورت كردن : همه مسائل زندگي رو با هم در ميون مي گذاريم ، تصميمهاي بزرگ رو اصلا تنهايي نمي گيريم . حتي قرار يك مهموني رو هم با هم هماهنگ مي كنيم . اهل مطالعه بودن : فقط روزنامه و سايتهاي اينترنتي .اصلا اهل كتاب نيست . سر قول ايستادن : حرف نداره . تا اونجاييكه از دستش بربياد مي كنه . اوني هم كه نتونه تو ذهنش مي مونه تا وفتي كه بتونه انجام بده . احترام به پدر و مادر من : بيشتر ، بيشتر ،1000بار بيشتر از اوني كه من انتظار داشتم . سيگاري نبودن : از هر گونه دود و دم منتفره .خوشبختانه . رفتن به سربازي : رفته اما از نوع آسونش . سربازي براي پسرهاي ايراني كه تو خانواده هاي مردسالار بزرگ ميشن لازمه . پولهامون از هم جدا نباشه : از همون دوران نامزدي حساب مشترك داشتيم . نه من و نه خشي آقا جز وقتي خواستيم براي هم كادو بخريم . پولهامون و در آمدمون رو شخصي نكرديم . خوش غذا بودن : اوايل بعضي غذاها رو دوست نداشت . حالا به من لطف داره و تقريبا هر چيزي درست كنم رو دوست داره و اگه دوست نداشته باشه هم مي خوره . اهل تفريح كردن : هر دو هستيم و دوست داريم زياد تو طبيعت باشيم . داشتن خلوتهاي دو نفره : اوايل زياد اهلش نبود ، حالا از من بيشتردوست داره . به نظر من همه زن و شوهرها احتياج دارند كه ساعاتي رو با هم تنها تفريح كنند ، شام بخورند و يا حتي فيلم و تلويزيون نگاه كنند . عاشق خونه بودن : شديدا هر دومون خونه خودمون رو دوست داريم و توش احساس آرامش مي كنيم . بد دهن نبودن : خدا رو شكر نيست . آزادي عمل : در مورد هيچ موضوعي من تحت فشار نيستم و همه تصميم ها بر اساس مشورت و توافقه . تو كار خونه كمك كردن : قربونش برم خيلي به من كمك مي كنه تازه غر غرهاي منو هم تحمل مي كنه كه اين جوري بشور اون جوري نشور ، اينو اينجا يذار اينو اونجا نذار . تازه اگر ظرف هم شكست از فتوشاپ براي تعميرش استفاده مي كنه . خلاصه بگم من با ازدواج با خشي آقا به آرامش و خوشبختي كه دوست داشتم رسيدم . مي دونيد معشوق بودن يعني چي ؟ يعني وقتي بخواهي هر جايي بري تا حد امكان يه همراه داشته باشي . ولو اينكه اين همراه هميشگي دستش تو گچ باشه و بخواد يه دستي رانندگي كنه . يعني وقتي بعد دو سه بار رد شدن از آزمون رانندگي ديگه كم كم داره اعصابت خورد ميشه كه چرا سنگچين كردن رو ياد نمي گيري ، يكي ماشينش رو بياره دل رو به دريا بزنه و بگه تو بشيني پشت ماشين و تمرين رانندگي كني . يعني وقتي ميره مسافرت خارجي . با اينكه خيلي با باباش رودروايسي داره و نمي خواد همه چيز رو همه كس بدونند و نمي خواد راز عاشقيش رو فعلا بر ملا كنه برات يه عالمه سوعاتي بياره و به دنبال باز شدن چمدون همه بفهمند كه كتوني و شكلات و شال و .......مال كيه . يعني وفت مي خواهي بري عروسي دوستت ،بياد دنبالت تو رو ببره عروسي و چون راه دوره و شب جمعه هم همه جا ترافيكه . تا آخر عروسي منتظرت بمونه تا دوباره تو رو برسونه دم در خونه . يعني وقتي درس داري ونمي توني حتي به غذاي ساده درست كني ،به جاي اينكه بره خونه مامانش يا مامانت و يه غذاي گرم بخوره يه غذاي حاضري مي خوره و كنارت مي مونه . يعني وقتي با هزار مشكل مالي داره سرو كله ميزنه. تا كوچكترين خواسته اي از دهنت در مياد بدون سبك سنگين كردن تنها كلمه اي كه تو دهنش درمياد اينه : " حتما" يعني تو تمام سختيها ومشكلات يك لحظه از كنارت نميره و تو هيچ وقت تنها نيستي . يعني تو اولين نفري هستي كه از مهمترين و شخصي ترين مسائل شخصيش با خبر ميشي . يعني اگه يك وقت كم بياري ، قاطي كني ،عصباني بشي سريع فراموش مي كنه و اصلا انگار نه انگار . يعني همه امكانات زندگيش رو ميده دست تو و تو هر كاري اراده كني مي توني انجام بدي . يعني هميشه خيالت جمعه كه يك نفر هميشه به فكرت هست و نگرانت ميشه . ديشب به متن چند روز قبل اضافه شد : وقتي از سر كار بر مي گردي و روز گار باهات سر ناسازگاري داشته و ....دعوت ميشي به چند سيخ جيگر و مقادير زيادي قربون صدقه رفتن و وقتي هم رسيديد خونه و تو با خستگي شام رو درست مي كني ، البته بيشتر به قصد نهار فردا ، همه كارهاي قبل و بعد سفره شام انجام ميشه و تو مشغول استراحت ميشي و در حين كتاب خوندن خوابت ميبره. ارزشمندترين وقايع زندگي معمولا ديده نميشوند ويا لمس نميگردند، بلکه در دل حس ميشوند.لطفا به اين ماجرا كه دوستم برايم روايت كرد توجه كنيد، پ .ن : از طریق ایمیل به دستم رسید .خیلی بهم اثر کرد یک حالی شدم . می خواستم پست امروز در مورد معشوق بودن باشه اما حیفم اومد این رو نگذارم . بعدا پست معشوق بودن رو می گذارم . جشن تولد امسال ما هم برگزار شد . من و خشي آقا چون روزهاي تولدمون به هم نرديكه( من 13 آذر هستم ايشون 8 دي ) در راستاي صرفه جويي و اينكه خشي آقا دلش نسوزه كه من تكي كادو بگيرم و اون چيزي نصيبش نشه . هميشه تو يه روز جشن مي گيريم . جشن تولد شخص شخيص بنده و حضرت خشي آقا در ساعت 6:30 شروع شد . و از ساعت 7 به حالت گرم در آمد . چون به همه اعلام كرديم هر كس حركت موزون انجام ندهد با كمال شرمندگي مجبوريم بدون دادن شام و كيك فقط كادويش را قبول كنيم . هنرها همه نمايان شد . انسانهاي شام دوست و كيك خور همه به تكاپو اقتاده و از خودشان حركات موزون به نمايش گذاشتند . بعد از صرف شام كه همانا غذاي اصيل ايراني ،چلوكباب ، بود . نوبت به اجراي بخش اصلي مهماني رسيد . يك عدد كيك خوشگل ، كه خيلي هم خوشمزه مي نمود با مقاديري شمع روشن توسط بنده ،گلپر خانم ، به جمع آورده شد ترانه تولد تولد خوانده شد شمعها رو فوت كرديم تا صد ساله شيم . كيك رو بريديم تا بخوريم . اما نخورديم . چون بايد مطمئن مي شديم تو اون بسته هايي كه خيلي خوشگل پيچيده شدند آيا واقعا كادويي هست يا خير . كادو ها يكي يكي باز شد : به به ! كوله پشتي و پليور و آباژور و شمعدان و جا روزنامه اي چوبي و گلدون سراميك و كاپشن شلوار آديداس و مقاديري پول وعطر 212 همه و همه دلپسند بود . اما يه چيزي رو ما فراموش كرده بوديم . بعد جشن تولد خان داداش و اون جريان كه ما تو جعبه سرخ كن تفال خودمون يك آجر گذاشته بوديم و بهش داده بوديم و........ بايد منتظر انتقام مي مونديم . اما زياد يادش نبوديم . این هم عکس قهوه جوش طهفال ما. البته ما از اين كارها زياد كرديم : يه دفعه براي داداش كوچيكه كتوني خريده بوديم . به جفتش رو نگذاشتيم تو جعبه و با يه لنگه كفش جعبه رو كادو كرديم . بعد هم كه باز كرد خودمون رو زديم به ناراحتي كه اي بابا موقع خريد يادمون نبوده و يه لنگه رو تو مغازه جا گذاشتيم . يا اين دفعه كه تو جعبه سرخ كن آجر گذاشتيم . خلاصه به قول معروف خياط تو كوزه افتاد. نتيجه ما از اين جریان چي بود : چيزي كه عوض داره گله نداره . بعد از اينكه كاملا مطمئن شديم كه كادوها همگي خوب و عالي هستند و ما همه كادوها رو مي پسنديم . كيك را بريديم و همراه با چاي خورديم . .خدا جيب ما را پريول كند و بدن شيريني پز شيريني فروشي پوپك را سالم نگه دارد تا هميشه از اين شيرينيهاي خوشمزه بخوريم . خدا بر همه كساني كه كادو آوردند و همه كسانيكه با ايميل وكامنت و اس ام اس و ...تولد ما را تبريك گفتند رحمت فرستد ، جيب همه را پر پول نگه دارد تا سا ل آينده و تولدي ديگر .و كادوهايي ديگر. مي دوني عشق يعني چي ؟ عشق يعني اينكه جلوي همه وايستي ،بي پروا به آدمهاي سنتي و غير ستني اطرافت بگي كه دوست داري بيشتر ساعات زندگيت رو در كنار معشوقت ، زير سقف خودتون باشيد . عشق يعني اينكه براي گرم كردن خونه ات و اينكه همه خواسته هاي معشوق ، تو خونه خودت و به دست خودت مرتفع بشه همه مسوليتها رو به عهده بگيري . و از واگذار كردن اونها به ديگران براي راحتي خودت صرفنظر كني . عشق يعني اينكه تو هر جمعي دوست داشته باشي در كنار معشوقت باشي و در غير اينصورت جاي خاليش رو حس كني و دلتنگش بشي . عشق يعني وقتي دستت به هيچ جايي بند نيست چشمات به آسمونه كه ببيني اون بالا براي سرنوشتت چي رقم زدند گرماي وجودي باشه تا تحمل لحظه هاي انتظار رو داشته باشي . عشق يعني اينكه وقني معشوقت داره از يه راه دور مياد كه هزارها كيلومتر با تو فاصله داره ، تو هم يه جورايي ازش دلخوري اما بي خيال دلخوريها ميشي و به همه ميگي پرواز 1 شب به تهران ميرسه تا هيچ كس نگران شب و تنهايي تو ،تو خيابونها نشه و از ساعت 1 تا 4 صيح تو فرودگاه منتظر ميشيني تا اولين نفر باشي كه بهش خير مقدم ميگي . عشق يعني عصباني ميشي ، تهديد مي كني ، ديوونه ميشي . اما يه نگاه ، يه نگاه گرم معشوق ، حال عصبي و موضع تهديد رو به آرامش و صلح تبديل مي كنه . عشق يعني اينكه در طول روز دلت براش تنگ بشه و بخواهي دو سه بار اقلا صداش رو بشنوي تا عصر بشه و بعد ساعت كاري دوباره همديگرو ببينيد . عاشق خسته نميشه ، بيزار نميشه ، عاشق يه وقتايي دلش مي گيره : وقتايي كه عشقش ناديده گرفته ميشه ، اما زود رفع كدورت ميشه . چون عاشق واقعي دنبال دستمزد نيست . پ.ن 1: من چند وقت پيش شنيدم كه عاشق نيستم و معشوقم . اون هم نه معشوق یکي دو روزه و یکی دو ماهه ، معشوق چندساله . بلفي عزيز منوبه بازي دعوت كرده . من هم به ديده منت قبول مي كنم و شركت مي كنم . مادر شوهر : من كه همه جوره خاطر خواهشم . خدا كنه اوني هم كه سرچ كرده از مادرشوهرش راضي باشه . خاطرات دوران نامزدي : يعني از من كنجكاوتر هم هست . شانه هايت را براي گريه كردن دوست دارم : اين شعر رو قديما تو وبلاگم گذاشته بودم . وقتي عموي مامانم فوت كرده بود . خيلي دلم مي خواست خشي آقا تو بهشت زهرا كنارم مي بود . تو اون سرما و غم بهشت زهرا ، خيلي تنها بودم . بلفی جون ممنون که منو به بازی دعوت کردی . من هم هر کسی که دوست داره تو بازی شرکت کنه رو دعوت می کنم . هر وقت تو بازی شرکت کردید به من خبر بدید لطفا . 13 آذر 1379: 13 آذر1383 : 13 آذر 1384: 13 آذر 1385: اون قديم نديما يه دختري بود اسمش گلپر بود ، اين گلپر خانم يه سي دي هم داشت ، توش آهنگهاي فرامرز*اصلاني بود . يه روز يه دختر خانمي كه همكارش بود بهش گفت ميشه سي ديت رو بياري . من آهنگهاش رو بريزم تو كامپيوترم . گلپر خانم هم قبول كرد . گلپر خانم هم پیش خودش گفت : " به به چه پسريه اين آقاهه ، بيخود نيست من همش ميرم تو روزنامه فروشي كار مي كنم تا وقتي از اونجا رد ميشه ببينمش .اون هم میخواد از من سی دی بگیره " گلپر خانوم گفت : " آدرس ايميل بده ، من بهتون خبرش رو ميدم . " اين سي دي تو كامپيوتر گلپر خانم خيلي قشنگ و صاف مي خوند . يك هفته اي گذشت . آقا پسر جواب اي ميل رو داد .به اين مضمون : پس ما شرط رو باختيم . سي دي شما آماده هست . روزيكه بياييد سركار ميدم خدمتتون ( چه پسر مودبي ) راستي اطاعت امر كرديم سي دي رام رو كه خراب بود عوض كرديم . حالا اين سي دي رام جديد ، سي دي كه سهله ،كالباس هم توش بگذاري ،ديتاهاش رو هم مي خونه. مراقب خودتون باشيد مي بينيد چه زمونه اي شده . من نمي دونم چرا گلپر خانم اون سي دي رو كه آقاي همكار خريد رو انقدر دوست داره و ازش حفاظت مي كنه .هنوزم اون رو نگه داشته و اصلا ازش استفاده هم نمی کنه مهربون من ، كسي كه من پاره اي از تنت هستم ، كسي كه الفباي عشق و عاشقي رو از تو ياد گرفتم .امروز مي خوام از تو بنويسم .گرچه امروز نه روز مادره و نه روز تولدت و حتي روز تولد من هم نيست كه بخوام ازت تشكر كنم . ولي مي خوام ازت بنويسم چون هر روز براي من روز مادره . تو هرروز درسي جديد به من ميدي و براي من تولدي جديده ، نكته اي تازه ازت كشف مي كنم . مامان جونم ، يادته وقتي كوچيک بودم فكر مي كردم اسم بابام "عزيزم " هست .چون هميشه به اين اسم صداش مي كردي . يادته وقتي مادر 4 تا يچه قد و نيم قد بودي كه بزرگترينشون من بودم همه كارهاي درسي و خريد و دكتر وتفريح و..همه به دوش خودت تنهايي بود . چون دوران كودكي و نوجواني ما با جنگ و تعميرات بعد از جنگ همراه بود و بابا تمام شهرهاي جنوب رو دوره مي كرد براي تعمير نيروگاهها و پالايشگاههاي بمباران شده . الان مي فهمم كه چه خستگي و فشار كاري داشتي اما روزي كه بابا برمي گشت همه چهره ات مهربوني بود و چشماي هردوتون برق عشق داشت . چطور بابا رو همراهي كردي . روزهايي كه بابا بعد چند روز استراحت دوباره برمي گشت جنوب يادته ؟ من يادمه ، اون روزها نمي شد برخلاف روزهاي ديگه زياد باهات حرف زد ، سر حال نبودي . اين بي حوصلگيت رو الان درك مي كنم خوشگل خانم من . امروز صبح خشي آقا رفت اهواز . صبح زود از كرج اومديم سمت تهران تا ايشون بره فرودگاه من هم زودتر بيام سركار تا به كارهام برسم . همين جور در حال عوض كردن آهنگها بودم ، آلبوم اندي رو كه باز كردم رو آهنگ فرودگاه ، درجه احساساتمون بالا رفت .خشي آقا دست چپ منو كه ريموت ضبط هم توش بود رو گرفت . در حين گوش دادن به آهنگ در حاليكه دست در دست هم حسابي در حال خوشي بوديم راننده محترمي ! پيچيد جلومون و خشي آقا ناچار به عوض كردن دنده شد . دنده عوض كردن همان و دست من و خشي آقا به ريموت ضبط خوردن همان و آهنگ عوض شدن هم همان . وسط آهنگي كه كلي باهاش حال مي كرديم قاعدتا بايد حالمون گرفته مي شد . اما از اونجاييكه ما خاطره زياد داريم ياد خاطره برف پاك كن افتادیم و خندیدیم . جريان برمي گرده به 4-5 سال پيش .دوران دوستي و آغاز عشقولانه هاي ما ، يه وقتايي كه با هم مي رفتيم بيرون . من پيكان قديمي بابام رو مي بردم . مدل برف پاك كنش اين طوري بود كه يه دكمه پايين دنده بود يه طرفش تند مي زد .حالت وسط براي خاموش كردن بود وطرف ديگه هم دور كند بود . من از پروانه بودنها ، من از ديوانه بودنها ، من از بازي يك شعله سوزنده كه آتش زده بر دامن پروانه نمي ترسم . از عشق نداشتنها ، از بي كسي و خلوت انسانها مي ترسم . نمي دونم چرا دلم خواست در مورد كرج بنويسم ، شايد به خاطر اينكه مامان تينا ازم سوال كرده و خيليهاي ديگه كه كرج چه جور جاييه ؟ يك مركز خريد شيك و مدرن هم هست كه طبقات شيب دار داره مامانهايي كه با كوچولوهاشون ميرن خريد مي تونن يه ماشينهاي كوچولويي اجاره كنند و بچه ها سوار اون بشن . اين باعث ميشه كه به بچه ها هم خوش بگذره و مامانها بتونن ويندوز شاپينگ ويا خريدشون رو راحت انجام بدن . برای خريدهاي روزمره هم بازار تره بار داره و همه چي هم توش پيدا ميشه اما قيمتهاش از بازار روزهاي تهران يك كم بيشتره ولي سوپرهاي بزرگي تو كرج هست كه در اكثر مواقع نيازي به نوشتن ليست خريد نداري چون همه چي جلوي چشمته و تا ببيني یادت مياد كه چه چيزهايي لازم داري . فروشگاههايي هم داره كه كه اغلب خانمها اداره اش مي كنند انواع و اقسام سبزيها پاك شده تو سبدهاي مختلف ريخته شده و هر مدل سبزي بخواهي خودشون با نسبتهاي خودشون ( كه هميشه هم درست از آب در مياد ) برات خرد مي كنند و ديگه از بابت سبزي تميز و آماده خيالت راحته . رستوران هاي كرج هم خوبند البته رستوراني مثل البرز ندارند ( فكر نمي كنم جز شانديز مشهد هيچ جا همچين رستوراني داشته باشه ) اما شعبه سوپر استار ، رستوران آريا ، دي ،فست فود 20 و رستورانهاي زنجيره اي من و ما جاهاي خوبي هستند. اينها تجربه هاي 9-8 ماهه من از كرج بود .كرج شهر بزرگيه ، دوستان كرجي اگر موردي هست كه اشتباه نوشتم حتما تذكر بدن لطفا . تو بهار این باغ و باغهای دیگه که درختهاشون پر از شکوفه هست واقعا دیدنیه .
شانس آوردي بعدش هي اس ام اس دادي كه بابا چرا ناراحت ميشي از دستم ؟
شانس آوردي كه تلفن كردي و هي باشوخي به من نشون دادي كه قصدي نداشتي .
شانس آوردي كه طاقت ندارم كه باهات حرف نزنم .
شانس آوردي كه عاشقتم ، دوستت دارم و به اين راحتيها ازت دلخور نميشم .
2-يك كم برات چشم و ابرو ميام خوش خوشانت بشه .
3- مجبوري برام بستني بسكين رابينز بخري
4- يك عالمه هم بايد ماچم كني
5- احتمالا هنوز اينجا رو نخوندي و نمي دوني كه چي نوشتم ولي چون منو ميشناسي ته دلت مطمئني كه اينها همه شوخيه و من ازت ناراحتي به دل ندارم .
اين جوري ميشه كه مي دونم ميگذاري گوشهات رو بكشم ، چشم و ابرو هم كه بيام مي گذاري به حساب شوخي و مي خندي . بستني هم نمي خري ميگي چاق ميشيم . تو خيابون هم ماچم نمي كني .ولي با همه اين حرفها مي دوني و مي دونم كه اولين اس ام اس عاشقانه ديگه اي كه ياد بگيرم رو براي تو مي فرستم ولو اينكه باز هم وقت نكني جواب بدي .
پ.ن : این نوشته دیروز نوشته شد و باید عرض کنم که بستنی هم خریده شد البته از نوع بسکین رابینز نبود .
جريان از اين قراره : باباي ما شماليه و با اينكه از 20 سالگي يعني 37 سال پيش تا حالا تهران زندگي كرده ولي هر وقت ميره شهر خودش ( بابل ) هنوز خيليها ميشناسنش . فكر كمي كنم رفتارهاي خودش هم بي تاثير نبوده هميشه يه رد پايي از خودش باقي گذاشته تا ديگران به يادش باشند . چند وقت پيش كه براي مجلس عموم رفته بودم بابل كسايي حالش رو مي پرسيدند كه بعضيهاشون رو من كه سهله عمه هام هم نمي شناختنشون .
خلاصه بابا اون موقع ها كه حالش خوب بود هر بار كه مي رفت بابل يه جايي رو هيچ وقت فراموش نمي كرد : آرامگاه برادر شهيدش و پدر مرحومش . و ظاهرا هميشه به نگهبان آرامگاه هم پول ميداده . چند وقت پيش عمو كوچيكم رفته و به همون نگهبانه پول داده ،نگهبانه هم سراغ بابام رو گرفته كه كجاست ؟ چرا نمياد ؟ عمو هم بهش گفته كه دو ساله مريضه و رو تخت خوابيده ، يه پولي بهش ميده و ميگه از طرف داداشم . نگهبانه هم بهش ميگه اين خيلي كمه داداشت هميشه دو برابراين ميداده . داداش كوچيكه ما هم اون روز همراه عمو بوده و اين موضوع رو ميشنوه ، دفعه بعد كه تنهايي ميره آرامگاه براي زيارت اهل قبور ، ميره و همون مبلغي كه نگهبانه گفته بابا هميشه بهش ميداده رو ميده به نگهبانه و ميگه من پسر فلاني هستم . و به اين ترتيب داداشي هم با نگهبان آشنا ميشه
اما قسمت خنده دار جريان اينه كه اخيرا كه دوياره رفته آرامگاه ، تو هواي باروني و نيمه تاريك شمال آرامگاه خلوت بوده يه دفعه يكي از پشت بغلش مي كنه و مي گيردش . خودش به مامانم گفته من زهره ترك شدم و حسابي ترسيدم . بنده خدا فكر كرده بوده كه احتمالا يكي مرحومين قصد داره اون رو ببره خونه اش مهموني (هزار بار دور از جونش ) ولي وقتي بر گشته ديده نگهبان آرامگاهه و خيالش راحت شده .
خوشبختانه تنها حسني كه خارجي بودن شركت ما داره اينه كه : روز كريسمس و روز اول ژانويه تعطيل هستيم البته تو تعطيلات عيدنوروز اين مساله جبران ميشه و مرخصي گرفتن براي ما خيلي سخته و اگه كار باشه حتي روزهاي تعطيل هم بايد بياييم سركار .
باید یه سری هم به ویلا و ميرزاي شيرازي بزنم هم حال و هواي كريسمس داره و هم مي تونم براي همكاراي مسيحي كارت تبريك و كادو بخرم .
چند وقت پيش بازار كريسمس باشگاه آرارات رو رفتم به همين قصد ولي اصلا چيزي نديدم كه جالب باشه . تر جيح دادم برم ميرزاي شيرازي و هم خودم كيف كنم و هم كادوهاي خوشگلتر و كارتهاي خوشگلتر بخرم .
پيشنهاد مي كنم دوستاي تهراني هم يه سر بزنن . پر از عروسكهاي خوشگل ، شمعهاي ناز و كلي خرت و پرتهاي ريز و نازه كه هم براي كادو خوبه و هم براي تزئين خونه .
ديشب رفتيم فيلم اتوبوس شب رو ديديم . تعريفش رو شنيده بوديم و خيلي دوست داشتم كه حتما تو سينما ببينمش وقتي آدم مي بينه كه فيلمهايي مثل توفيق اجباري فروش بالايي دارند و اين فيلمها كم فروش هستند دلش مي خواد براي طرفداري از هنر خوب يه كمكي بكنه . البته خريدن دو تا بليط اون هم روز شنبه كه نصف قيمته تاثير زيادي رو فروش نداره .اما
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي..............
هيچ وقت جمله هماروستا تو فيلم از كرخه تا راين از يادم نميره كه گفته بود : " جنگ شومترين كلمه هاست "
عشق به وطن ، عشق به دوست ،عشق به همسر همه زيبا و دوست داشتني هستند ولي چه سخته كه آدم بايد تو زمانهايي يكي از اينها رو انتخاب كنه و بقيه رو كنار بگذاره .
بازيها هم خيلي خوب بود . بعد از مدتها بازي خوب خسرو شكيبايي ، بازي خوب فروتن و البته بازي خيلي خيلي عالي مهرداد صديقيان . كه من تا حالا ازش فيلمي نديده بودم .
الناز شاكر دوست هم نقش كوتاهي داشت . اما خوب بود و به نظرم تو اين فيلم خيلي خوشگل اومد . با روسري و چادر و تو ميدون جنگ انقدر دوربين معصوميت نگاهش رو قشنگ نشون داده بود كه از نظر من چندبرابر خوشگلتر از هنرپيشه هاي هاليوودي با لباسهاي آنچناني و آرايشهاي استادانه بود و صد البته خوشگلتر از هنرپيشه هاي گيشه اي خودمان كه فقط به خاطر خوش لباس و خوش آرايش بودن خيلي طرفدار دارند .
شب جمعه به رفتن به کنسرت گروه کر استاد نوری گذشت . حس خوبی بود . با اینکه من با موسیقی سنتی خودمون همیشه خودم رو پیدا می کنم اما موسیقی کلاسیک اون شب و هماهنگی گروه کر هم برای من خیلی جذاب بود . بعضی جاها به خودم می اومدم و میدیدم که باگوش کردن یک قطعه به حال و هوای خودم رفتم و دارم یک قسمتی از زندگیم رو برای خودم تفسیر می کنم . رفتم تو دوران دبیرستان ، روزهای سبک سری و بی خیالی که هیچ دغدغه ای نداشتیم . اون چیزهایی رو که دغدغه تعریف می کردیم حالا تبدیل شده به سرگرمی و یا خاطرات شیرین گذشته .
یاد روزی افتادم که برای تست گروه کر دانشگاه رفته بودم و هر چی فکر کردم یادم نیومد که چی شد که من اصلا تست ندادم برای گروه کر . بعد به ابن فکر افتاده بودم که چقدر عجیبه که من خاطره ای رو فراموش کردم در حالیکه خیلی چیزها رو دوست دارم فراموش کنم اما همچنان تو ذهنم باقی می مونه .
یه دفعه به خودم اومدم دیدم یه قطعه رو از دست دادم .
ولی لذت بردم .احساس می کردم در هوایی نفس می کشم که آدمهای هنرمند و هنر دوست اونجا هستند و عجب آرامشی داشت تالار وحدت .
راستی اگه هنر نبود دل آدمها به چی خوش بود ؟ چطور خلاها رو پر می کردیم .
در حین اجرای کنسرت از دست خشی آقا هم روده بر شدیم انقدر شیطونی کرد . کل فیلم مستر بین رو دوره کرد . طفلی همش استرس داشت که همون اتفاقها بیفته .
گروه کر متشکل از تعدادی دختر و پسر جوون بود که دخترهای گروه با احساس بیشتری می خوندند البته فکر می کنم که به خاطر نوع صداشون هم بود . بعداز تموم شدن چند تا قطعه کلاسیک ، گروه نوازندگان ویولون از صحنه خارج شدند و پسر جوونی وارد صحنه شد برای نواختن پیانو . در این حین یکی از دخترها که قطعات شوبرت رو خیلی با احساس می خوند از گروه کر خارج شد و به سمت پیانو رفت . خشی آقا خیلی جدی و در عین حال خیلی آروم به من گفت : من ازاول فهمیدم این دختره خیلی با بقیه فرق داره .
منظورش این بود که مثلا از بقیه بهتره .
اما وقتی شروع به اجرای قطعه بعدی کردن ما دیدیم که پسره شروع به زدن پیانو کرد و دختره کنارش ایستاد . بعد از تموم شدن نتهای صفحه اول دختره دفتر نت رو ورق زد . حالا من نمی دونستم از خنده چی کارکنم خشی آقا هم میگه : چرا میخندی ، خوب بالاخره با بقیه یه فرقی داره دیگه ، فقط من یه مثبت و منفی اشتباه کردم . من هم دیگه افتاده بودم رو دور خنده . مگه می تونستم نخندم . خلاصه جریانی داشتیم با این خشی آقا .
بعد از کنسرت هم همراه با خواهر شوهر گرام و برادرانش و جاری جان شام را در رستوران صرف نمودیم و به سمت منزل رهسپار شدیم .
مي دونم چرا آخر برج كه ميشه تو حسابم پولي نمي مونه : چون اولا گروني و تورم زياده ، دوما پول اونقدر مهم نيست كه من بخوام براي پس انداز اون از خريد چيزهايي كه زندگيم رو رنگي تر مي كنه و كارهام رو راحت ترو يا خريد هديه هايي كوچيك براي كسايي كه دوستشون دارم بگذرم .
چند تا از مهمترين انتظاراتي که قبل از ازدواج دوست داشين همسر تون رعايت کنه روبگين و اينکه آيا همسر تون اون خصوصيات رو داره يا نه؟










عاشق بودن بهتره يا معشوق بودن ؟
اگر معشوقه كسي باشي كه عاشقش هستي زندگي شيرينه و همه تلخيهاش گذراست چون دلت گرمه .
مثل من كه خيلي روزها خرد ميشم مي ريزم اما دوباره خودم رو پيدا مي كنم . يك چيزي هست كه منو بلند مي كنه و دوباره آغاز مي كنم .
.اوميگفت كه پس از سالها زندگي مشترک، همسرم از من خواست که با زن ديگري براي شام و سينما بيرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد، ولي مطمئن است که اين زن هم مرا دوست دارد. و از بيرون رفتن با من لذت خواهد برد.
زن ديگري که همسرم از من ميخواست که با او بيرون بروم مادرم بود که 19 سال پيش بيوه شده بود ولي مشغله هاي زندگي و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقي ونامنظم به او سر بزنم.آن شب به او زنگ زدم تا براي سينما و شام بيرون برويم. مادرم با نگراني پرسيد که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادي بود که يک تماس تلفني شبانه و يا يک دعوت غير منتظره را نشانه يک خبر بد ميدانست.به او گفتم: بنظرم رسيد بسيار دلپذير خواهد بود که اگر ما امشب را با هم باشيم. او پس از کمي تامل گفت که او نيز از اين ايده لذت خواهد برد.
آن جمعه پس از کار وقتي براي بردنش ميرفتم کمي عصبي بودم. وقتي رسيدم ديدم که او هم کمي عصبي بود کتش را پوشيده بود و جلوي درب ايستاده بود، موهايش را جمع کرده بود و لباسي را پوشيده بود که در آخرين جشن سالگرد ازدواجش پوشيده بود. با چهره اي روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتي سوار ماشين ميشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم براي گردش بيرون ميروم و آنها خيلي تحت تاثير قرار گرفته اند.ما به رستوراني رفتيم که هر چند لوکس نبود ولي بسيار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گوئي همسر رئيس جمهور بود. پس از اينکه نشستيم به خواندن منوي رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالاي منو نگاهي به چهره مادرم انداختم و ديدم با لبخندي حاکي از ياد آوري خاطرات گذشته به من نگاه ميكند، به من گفت يادش مي آيد که وقتي من کوچک بودم و با هم به رستوران ميرفتيم او بود که منوي رستوران را ميخواند. من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسده که تو استراحت کني و بگذاري که من اين لطف را در حق تو بکنم.هنگام صرف شام گپ وگفتي صميمانه داشتيم، هيچ چيز غير عادي بين ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پيرامون وقايع جاري بود و آنقدرحرف زديم که سينما را از دست داديم.وقتي او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بيرون خواهد رفت به شرط اينکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم.وقتي به خانه برگشتم همسرم از من پرسيد که آيا شام بيرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خيلي بيشتر از آنچه که ميتوانستم تصور کنم.
چند روز بعد مادر م در اثر يک حمله قلبي شديد درگذشت و همه چيز بسيار سريعتر از آن واقع شد که بتوانم کاري کنم.کمي بعد پاکتي حاوي کپي رسيدي از رستوراني که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خورديم بدستم رسيد.يادداشتي هم بدين مضمون بدان الصاق شده بود: نميدانم که آيا در آنجا خواهم بود يا نه ولي هزينه را براي 2 نفر پرداخت کرده ام يکي براي تو و يکي براي همسرت. و تو هرگز نخواهي فهميد که آنشب براي من چه مفهومي داشته است، دوستت دارم پسرم.
در آن هنگام بود که دريافتم چقدر اهميت دارد که بموقع به عزيزانمان بگوئيم که دوستشان داريم و زماني که شايسته آنهاست به آنها اختصاص دهيم. هيچ چيز در زندگي مهمتر از خدا و خانواده نيست.زماني که شايسته عزيزانتان است به آنها اختصاص دهيد زيرا هرگز نميتوان اين امور را به وقت ديگري واگذار نمود.
البته مدعوين همانا خانواده هاي محترم مي باشند كه شامل پدران و مادران و خواهران و برادران هستند.
خدا سلامت نگه دارد خان داداش رو كه با ازدواجش يك نفر به مهماني امسال ما اضافه كرد و او كسي نبود جز جاري جان .
البته جاي سه نفر خالي بود كه عبارت بودند از :بابای خشی آقا که مریض بود ٬ ته تغاري گل و گلاب ( داداش عسل من ) و باجناق عزيز خشي آقا يعني همون شوشوي ففر خانم كه به علت مشغله هاي تحصيلي و كاري در جشن حضور نداشتند .
به دليل پاره اي مسائل امنيتي زياد از قبل جشن تعريف به عمل نمي آوريم .
ممكن بود بر اساس دلچسب نبودن كادوها از پذيرايي مهمونها با كيك پشيمون بشيم .
يك كادوي بزرگ رو كه با كاغد خوشگلي هم بسته بندي شده بود رو باز كرديم روي جعبه آرم تفال و عكس قهوه جوش بد جوري خود نمايي مي كرد . من هم غافل از جريان گفتم به به ! چه كادوي خوبي . اما خشي آقا شك كرد . پرسيد: خيلي سبكه ما رو سر كار نگداشتيد . اما همون لحظه ديد روي جعبه تاريخ شروع گارانتي هست كه مال روز قبله و شكش برطرف شد . فكر مي كنيد با باز كردن جعبه قهوه جوش با چي مواجه شديم ؟ اشتباه نكنيد تو جعبه آجر نبود ، تو جعبه قهوه جوش بود البته چه قهوه جوشي . از اين قهوه جوش استيلها كه رو گاز بايد استفاده كني نه اون قهوه جوش خوشگلي كه عكسش روي جعبه بود . براي سنگين شدن جعبه هم يه وزنه توش گذاشته بودند .
روي قهوه جوش استيل هم يه نوار پرينت گرفته بودند كه فارسي و انگليسي نوشته بود : طهفال . يه برچسب هم زده بودند كه با دست روش نوشته بودند : اين قهوه جوش است . حالا تصور كنيد قيافه من و خشي آقا رو كه كلي حالمون گرفته شده ازاونطرف تصور كنيد حال مهمونهاي محترم رو كه تقريبا دست 50 درصدشون تو يه كاسه بود و شديدا در حال خنديدن به ما بودند .
بعد از كلي خنده و البته تهديد كه از كيك خوشمزه به شما چيزي نميرسه رفتند از توي ماشين قهوه جوش اصلي رو آوردند .
عشق يعني اينكه آدم خسته باشه اما براي ساعتي با معشوق بودن بلند شه ، خستگي رو فراموش كنه ، يه دوش سريع بگيره ، لباس بپوشه و عين جت بره بيرون و خودش رو برسونه سر يه قرار از قبل تعيين نشده .
عشق يعني اينكه معشوق تو رو وسط خيابون عصباني كنه٬ بغلدستيت تو تاكسي و اون كه داره تو خيالون كنارت راه ميره و همه و همه بفهمن . تو هم همش با خودت زمزمه كني كه مي دونم باهات چي كار كنم . اما وقتي دوباره بهش زنگ مي زني و صداش رو مي شنوي . آبي روي آتيش همه رو فراموش مي كني .
عشق يعني اينكه هر چي معشوق دوست داره به خودت نسبت بدي و به ديگران بگي خودم اين جوري دوست دارم .
عشق يعني اينكه در برابر خيليها كه به معشوقت ايمان ندارند و مي خوان تو رو هم قانع كنند كه منطق بالاتر از عشقه وايستي و البته در طول زمان بهشون نشون بدي كه هيچ چيز بالاتر از عشق حقيقي نيست .
عشق يعني اينكه ساعتها با معشوق تو جاده ها و بزرگراهها تو يه ماشين بشيني ، ضيط ماشين رو خاموش كني . آهنگاي عاشقانه رو دوتايي بخونيد . اما همون لحظه جدايي دلت براش تنگ بشه .
عشق يعني كهنه نشدن احساس ، يعني بزرگ شدن و بالغ شدن احساس .
عشق يعني تسليم نشدن در قبال سختيها و جنگيدن .
اگه عاشق كسي باشي كه اون هم عاشقته ، اون موقع هست كه مي شنوي تو عاشق نيستي تو معشوقي . اين لحظه نابترين لحظه هست . چون عشقت پذيرفته شده .
پ.ن ۲: ياد آوري اينكه هنوز عاشق هستي ، چه حس خوبي به آدم ميده . همه غمهای دنیا یادت میره .
كلمه هايي كه با سرچ كردن اونها به وبلاگ من اومدند :
بيش از 80 درصد با سرچ كمات تركيبي "عاشقانه" به اينجا هدايت شدند . :
عاشقانه ها ، وبلاگهاي عاشقانه ، بلاگهاي عاشقانه ، پيامك عاشقانه ، اس ام اس عاشقانه ، عر عاشقانه ( نمي دونم عر عاشقانه چي هست كه سرچ كردند ؟) عكس عاشقانه دو نفره ( خوب البته من و خشي آقا زياد داريم ولي تو وبلاگ نيست .) حرفهاي عاشقانه اي كه يك زن بايد بداند .( حرفهاي عاشقانه حفظ كردني نبست . بايد از دل در بياد براي ياد گرفتنش بايد ديده رو دريا كرد و دل رو آيينه )
اس ام اس با حال و عشقولانه .
اما چيزهاي ديگه اي هم بود :
گلپر : فكر كنم منظورشون هموني بود كه رو آتيش دود مي كنند تا چشم نخورند .
گل رز : چه گل قشنگي .
تزئينات خانه داري : منكه خيلي دوستش دارم . يه لينك با حال هم ازش دارم كه هر كي اونجا بره راضي بر مي گرده .
مارك خوب براي قابلمه چدني : اين رو خودم هم خيلي دنبالش بودم . ريزولي خريدم فعلا كه راضيم .
خدایا این آقای ....... خیلی پسر خوبیه . ولی با من یه جور دیگه هست هر وقت تو سالن بر می گردم داره به من نگاه می کنه . ( خشی آقا اینجا رو نخون : بدم نیست ها اگه نظرش نسبت به من یه طور دیگه باشه ها ، پسر خوبیه . فقط یک کم شیطونه ، شیطونیش هم ولی قشنگه .)
خدایا تو 20 سالگی سنی که همیشه خیلی برام مهم بود یه چیزی داره تو قلبم جوونه می زنه . همون جوونه ای که تو کتابها خوندم تولد دوباره هست و من چه زود در 20 سالگی دوباره متولد شدم .
13 آذر 1380:
خشی آقا جون امروز مرخصی گرفته تا روز تولد رو با هم باشیم .
خوبه یادم نمیره سه شنبه بود 8-10 کلاس آمارریاضی 2 رو رفتم . کلاس 10-12 آنالیز ریاضی رو بی خیال شدم قرارمون ساعت 10 ونک بود . خیلی منتظر شدم بعد یه تاخیر طولانی اومد وقتی دید من منتظرش هستم یک کم تعجب کرد . گفت : فکر می کرده من رفتم . ماشینش خراب شده بود .یک کم با تاکسی ، یک کم پیاده تا دم ماشین رفتیم . برام عطر خریده بود . هنوز شیشه خالی اون عطر رو دارم .
20 سالم تموم شد و با چه دل عاشق و سر پرشوری به 21 سالگی قدم گذاشتم .
13 آذر 1381:
همه منتظر عید فطر بودند ولی اون روز رو عید اعلام نکردند . با ماشین رفتم دنبال خشی آقا ، قرار بود درس بخونیم ( قابل توجه خاتون جون گل ) چه بارونی هم میومد . خشی آقا گفت می خوام با هم بریم برات کادو بخرم . می خواست کیف و کفش برام بخره . دیگه دستش اومده بود که گلپر خانم کفش بازه و از کفش خریدن سیر نمیشه . رفتیم دنبال پرپر ( خواهر شوهر گرامی ) رفتیم میلاد نور . چقدر زود کفش خریدم . فکر کنم دیگه خشی آقا همچین چیزی رو ندید که گلپر خانم انقدر زود کفش بخره . کیف مورد نظر رو البته اونجا پیدا نکردم و رفتیم سپهسالار اونجا خریدم .
چون ماه رمضون بود فرصت نشد یه شیرینی کوچولو هم به خشی آقا بدم بابت روز تولد .
13 آذر 138۲:
دو ماه دیگه عروسیمونه . تالار هم رزور کردیم و همش در حال صرفه جویی و پس انداز برای عروسی هستیم .
خشی آقا برای نصب دستگاهها باید بره مشهد نه 1 روز نه 2 روز 15 روز. دوریش خیلی سخته . اما برنامه رو طوری تنظیم می کنه که روز تولد من تهران باشه .روز تولدم 5 شنبه هست جز ففر که دانشگاهش یزده همه خونه ماهستند .
مامان و بابا برام کاپشن خریدند . مامان و بابای خشی آقا پول دادند . پرپر به انتخاب خودم برای خونه جدیدمون یه کتری خوشگل ، ففر هم یه شلوار خریده بود و داده بود به خواهر کوچولو که بهم بده خود خواهر کوچولو هم یه کیف . ته تغاری هم یه پلیور . خان داداش یه قاب عکس ، داداش کوچیکه هم یه تی شرت .
اما کادوها تموم شد و چیزی روی میز باقی نمونده بود . خشی آقا برای من کادو نخریدی ؟
از جیبش یه بسته درآورد : یه دستبند خوشگل .
انتظارش رو نداشتم تو این دوران پس انداز .
این دست بند رو روزیکه برای خرید خونه همه طلاهام رو فروختم نگه داشتم و آرزو می کنم که همیشه بتونم ازش حفاظت کنم .
یه دسته گل رز با یه کارت . خوشحال شدم اما از کادو خبری نبود . تولدم روز جمعه بود . خشی آقا 5 شنبه زنگ زد که جلسه داره و دیرتر میاد من هم ناراحت شده بودم . که حتی 5 شنبه هم دیر میاد و نمی تونیم با هم نهار بخوریم .
وقتی با یه دسته گل اومد گفت کادو رو روزیکه قرار ه جشن بگیریم بهت میدم .(از اولین سال ازدواج چون تولدهامون به هم نزدیکه یک شب مهمونی می گیریم و خانواده هامون رو دعوت می کنیم .)
صبح روز تولدم از خواب بیدار شدم خشی آقا نبود اما یه کادو کنارم بود . ذوق زده شدم : یک ترازوی دیجیتالی خیلی خیلی خوشگل .
خشی آقا جلسه روز 5 شنبه شرکت رو در خیابون ولیعصر در حال خریدن ترازو برگزار کرده بود .
ساعت 5 خشی آقا اومد دم در شرکت دنبال من . یه دسته گل نرگس شیراز ، گل مورد علاقه من ، هم روی داشبورد بود . اما خشی آقا زیاد سر حال نبود . قصد داشته زودتر بره خونه . برام گل ها رو بگذاره تو گلدون ، شمع روشن کنه و ................ولی یکی از دستگاههای خط تولید ایران خودرو از کار افتاده و فورس ماژور برای تعمیر و راه اندازی مجدد رفته اونجا و کارش کلی طول کشیده .
کادوی تولدم رو هم با هم رفتیم خریدیم . عطر مورد علاقه من .
یه مشاور املاک خوب تو کرج پیدا کردیم چند تا خونه خوب داره قرار گذاشته بریم ببینیم . خشی آقا میگه زود بریم و برگردیم من می خوام برات کادو بخرم . یکی از خونه ها بدجوری چشممون رو می گیره . مشاور میگه از دستش ندید قیمتش رو خیلی خوب میده . تو شب تولد من قولنامه رو می نویسیم . روز سالگرد ازدواج هم (دو ماه بعد ) سند خونه به نام ما شد .
13 آذر 1386 :
خدایا اون جوونه قلبم که هفت سال پیش شروع به رشد کرد گیاه قشنگی شده که هروز به امید اون بیدار میشم و هر شب با وجود اون به خواب راحت میرم .
من 7 ساله ام یا 27 ساله . 27 سال زندگیم رو دوست دارم . 7 سال اخیر رو بیشتر .
سه روز و دو شب در هتلي رو به زاينده رود اقامت داشنيم . نظاره گر پرندگان مهاجري بوديم كه در آبهاي زاينده رود شنا مي كردند و يا دسته جمعي پرواز مي كردند . زاينده رود را به حق زنده رود ناميده اند . پياده روهاي كنار رودخانه و پلهاي زيباي روي رودخانه كه شب هنگام با نورپردازي زيبا چشم را مي نوازد . آرامشي عميق به من داد . تا روزي را از نو آغاز كنم وبا اميد پا در 27 سالگي بگذارم .
دوست دارم چيزي تو مايه هاي سفر نامه بنويسم . امروز بعد چند روزاومدم سر كار و احتمالا كارهاي زيادي دارم . فردا هم روز تولدمه و ........
به زودي سفرنامه رو خواهم نوشت.
سي دي رو برد براي دوستش . بعدا دوستش گفت : اين آقاهه هست خيلي خوش تيپه
، اون هم سي دي رو مي خواد ، بهش بدم ؟
گلپر خانم بهش گفت : خوب سي دي رو بده به اين آقا پسر خوبه٬ تا اون هم آهنگهاي فرامرز رو گوش بده . خوب گلپر خانم مهربون بود . منظور ديگه ای كه نداشت .
يه چند روز از اون جريان گذشت . گلپر خانم روزهاي گذشته همش دانشگاه كلاس داشت سر كار نرفته بود . وقتي اون روز رفت سر كار . آقا پسره اومد پيشش گفت :" خانم ... سي ديتون خراب بود ، همش خش داشت اصلا نشد بريزم روي كامپيوتر "
گلپر خانوم هم درسته مهربون بود ولي نمي تونست حرف زور رو تحمل كنه گفت :" سي دي من اصلا خش نداره ، سي دي رام كامپيوتر شما خرابه . من به خيلي ها اين سي دي رو دادم . "
خلاصه مثل اينكه اين دو تا از همون اول هم زياد با هم كل كل مي كردند ، اصلا كل كل يك قسمت از عشقولانه شون بود ، هي آقا پسره گفت ، هي گلپر خانوم گفت .
آخر سر آقا پسره گفت : " اصلا شرط مي بنديم . شماسي دي رو امروز ببر خونه ، اگه تو كامپيوترت خوند . من آلبوم جديد اصلاني رو براتون مي خرم . اگر هم نخوند ، خوب شما باختيد ،شما براي من مي خريد . "
گلپر خانوم گفت : " خوب از كجا مي فهميد من راست گفتم ؟ "
آقا پسره گفت :" ما به شما اعتقاد داريم خانم ." (ايييييييييييييينه )
اما من خيلي دوست دارم زودتر متوجه بشم كه سي دي درست بوده يا نه ؟ شما هم كه تا چند روزه ديگه نميايين سركار !خوب من چه جوري بفهمم ؟ ( اي آقاي زرنگ )
گلپر خانم هم يه ايميل داد به آقاي همكار ،به اين مضمون :
آقاي ...
سي دي درست بود . لطفا در اولين فرصت سي دي رام كامپيوترتون رو عوض كنيد .
ارادتمند
گلپر خانم
خانم ...سلام


..........
راستي اسم اين آقاي همكار چي بود ؟
مامان خانم ببخش كه يه وقتايي باهات دعوا مي كنم كه مواظب خودت باش ، كمتر برو خريد ، كمتر به فكر تميزي باش . عزيز جون من اون موقعها يادم ميره كه چطور سليقه همه ما رو در نظر مي گيري تا هم از خوردن لذت ببريم و هم غذاي سالم و مقوي بخوريم .
در اين بين يادمه كه هميشه سليقه بابا حرف اول رومی زد .
آخه خوشگل خانم چطور تو هر لحظه زندگي به ما عاشق بودن و عاشق موندن رو ياد دادي و ياد ميدي . چقدر به باباي من هموني كه من هم خيلي دوستش دارم عشق ورزيدي .
نمودار زندگيت با اون چيزي كه من تو درسهام خوندم فرق داره . نمودار عشقت به زندگي هميشه صعودي بوده اما نقاط عطف زيادي هم داشته ، تولد بچه هات ، بزرگ كردنشون تو دوران جنگ و سختيهاش ، نگهداري از مادر مريضت ، پشتيباني از خانواده همسرت ،عشق به همسرت و پشتيباني همه جانبه از اون .
مامان جونم ، يكي يكدونه مامان بزرگ ، تا دو سال پيش خيلي دوستت داشتم حالا نمي تونم بگم دوستت دارم ، دوستت دارم لفظ كمي هست براي تو .
براي كسي كه دو سال تموم ، شبانه روز عشق رو به حد اعلا رسونده ، و پرستار مردي شده كه 32 سال پيش عشقش رو با تمام وجود قبول كرده ، ضعيف شدن روز به روزت رو ، پيشرفته تر شدن آرتروزت رو مي بينم . دو ساله حتي يك شب خواب راحت نداشتي .دو ساله که سر سفره نهار وشام غذای گرم سر سفره رو نخوردی .كاري نمي تونم برات بكنم . روزهايي كه ما خسته ميشيم باز هم تو به ما انرژي ميدي .
بنازم به غيرت زنانه ات ، بوسه برخاكي كه پدر ومادرت بر آن آرميده اند كه نازنيني همچو تو را تربيت كرده اند .
نميدونم چند ساله بودم كه يك نوار شعر برام خريدي . همه شعرهاش خوب يادم نيست اما اين يكي رو خيلي خوب يادمه :
تو را چه بخوانم
كه بيكران آسمانها و هر چه در اوست
پيش پايت كوچكند و حقير
دوستت دارم مادر .
از تمام اعماق وجودم براي تشكر ازت نوشتم . دستت رو مي بوسم و دورت مي گردم .
خدا كنه من هم بتونم مثل تو عاشق باشم و ريشه عشقم روزبه روز كلفت تر بشه .
اتوبان خلوت بود و رانندگي تو اتوبان هم راحت .
من هم ريموت ضبط دستم بود و آهنگها رو عوض مي كردم : آهنگ معين رو گوش مي كرديم خيلي قشنگ بود :
قسم به عشقمون قسم
همش برات دلواپسم
قرار نبود اين جوري شه
يهو بشي همه كسم
راستي چي شد ،چه جوري شد اين جوري عاشقت شدم
.
.
.
يه بار رفته بوديم بيرون .و خشي آقا هم پشت فرمون پيكان مذكور نشسته بود .
يه دفعه وسط تابستون ، خورشيد تنهاي تنها تو آسمون و هيچ ابري هم در كنارش ديده نمي شد . خشي آقا يه حركت عشقولانه از خودش نشون داد و دست گلپر خانم رو گرفت . در حين رانندگي يك دست به فرمان ، يه دست تو دست گلپر خانوم . براي استراحت دستش رو گذاشت پايين زير دنده و در اينجا بود كه برف پاك كن شروع كرد به حركت سريع . خيلي خنده دار بود وسط تابستون ، تو اون هوا برف پاك كن شروع به حركت كرد .خشي آقا اون موقع جا خورد . طفلي نمي دونست اين پيكانها مدلشون با همه ماشينها فرق داره . البته بعد عروسي هم كه ماشين مال خودم شد خشي آقا مدل برف پاك كن رو عوض كرد و مثل بقيه ماشينها گذاشتش روي فرمون .
اما خاطره برف پاك كن تو اولين روزهايي كه گرماي دست همديگرو حس كرديم نه اون موقعي كه كليد برف پاك كن رو عوض كرديم از يادمون رفت ، نه وقتي كه ماشين رو فروختيم و نه هيچ وقت ديگه.
من از هيچ بودنها ،
كرج 40-60 كيلومتري تهرانه ، اين كه ميگم 40-60 كيلومتر به خاطر اينه كه از اتوبان خروجيهاي زيادي داره كه آخريش كه خروجي مهرشهره 60 كيلومتر با تهران فاصله داره . نكته مهمي كه تو كرج به چشم من اومده اينه كه بهترين محله در كنار بدترينش قرار گرفته يعني مثلا وارد يك كوچه ميشي كلي آپارتمانهاي خوشگل مي بيني و پيش خودت فكر مي كني كه چه محله خوب و خوشگلیه اما ممكنه با ادامه دادن كوچه يا رفتن به كوچه بالايي و پاييني بافت محله كاملا عوض بشه . اما در مجموع بهترين نقاط كرج مهرشهر و جهانشهر و عظيميه هستند . بيشتر جاهاي كرج اين اسمها رو دارند و شايد بشه گفت كه شهركهاي اقماري كرج هستند . مهر ويلا ، گلشهر ، گلشهر ويلا ، شاهين ويلا ، زمينهاي خانم انصاري و.........اسم بعضي ازشهركهاي كرج هستند .
مراكز خريد كرج هنوز مثل تهران زياد نيست ( شايد هم من هنوز نمي شناسم ) بيشتر مغازه ها ي پوشاك در چهارراه طالقاني هست .
يه مركز خريد هم تو مهرويلا هست به اسم بازار زندگي من اونجا رو خيلي دوست دارم .
.
كرج دو سه تا پارك هم داره اما من به اين نتيجه رسيدم كه كرجيها ترجيح ميدن اوقات فراغتشون رو در باغهاي اطراف كرج يا چاده چالوس بگذرونند.
.
چيزي كه بيشتر از همه رضايت من و خشي آقا رو جلب كرد اين بود كه بعد از اين چندين سال عمر كه از خدا گرفتيم تازه فهميديم كه خواب شب تو هوايي كه اكسيژنش زياده چطور در رفع خستگي تاثير داره ؟ ( نمي دونم دقت كرديد يا نه ، تهران ، صبح كه از خواب بيدار ميشي انگار خسته تر از ديشبي ) ,ولي خوشبختانه ما چند وقته با اكسيژن بيشتري نفس مي كشيم
.
در مورد مدرسه هم البته من از نزديك تجربه نداشتم ولي يه دبيرستان پسرانه سر كوچه ما هست كه ليست قبوليهاي كنكور بچه هاي مدرسه اش رو زده همه رشته هاي خوب تو دانشگاههاي سراسري قبول شدند . مهدكودك هم زياد داره و چون قطعات زمين تو كرج بزرگه اغلب فضاهاي مهد كودكها خيلي بزرگ و عالي هست .
تنها چيزي كه ذهن منو مشفول مي كنه بچه هايي هستند كه پدرو مادرشون تو تهران شاغل هستند ، دوست دارم بدونم اين پدرو مادرها چي كار مي كنند ؟ صيح ساعت 6-6:30 بايد به سمت تهران حركت كنند اون موقع بچه ها رو چي كار مي كنند همينطور عصرها مطمئنا بچه ها زودتر از پدر ومادر ها به خونه مي رسند . اون موقع چي كار مي كنند ؟ فكر كنم خيلي سخته . خانمهاي زيادي رو ديدم كه تهران كار مي كنند و يكي دو تا هم بچه دارند . فكر كنم حتما بچه ها تو كرج مادريزرگي ،يا آشنايي دارند كه مادرهاشون خيالشون راحته .
.
پ. ن : درمورد زمینهای تنیس جهانشهر و جاده سلامتیش فراموش کردم بنویسم . البته من از زمین تنیس استفاده نکردم ولی از تو خیابون زمین تنیس معلومه و میشه فهمید محیط بسیار جالبیه . دور تا دور زمین هم پر از درختهای میوه هست که در واقع یک باغه و دور این باغ هم جاده سلامتی هست که شبیه جاده سلامتی باشگاه انقلاب تهرانه .
همه وقتي مي خوان از دلايل عقب افتادگي مملكت بگن ٬ سريع ميگن : اين ممكلت همبشه تعطيله .
همه جاي دنيا روزهاي تعطيل دارند . درهفته هم 2 روز تعطيل هستند :شنبه و يكشنبه .
خيلي هاشون هم خيلي خيلي از ما پيشرفته ترند .
در طول سال يك ماه هم به مرخصي ميرند وكلي هم از تعطيلاتشون لذت مي برند .
تعطيلات مناسبتيشون خيلي كمتر از ماست . البته خيلي بديهي هست كه يك تعطيلي يك روزه وسط هفته به درد هيچ كس نمي خوره و خيلي آدم بخواد تفريح كنه مي تونه بره سينما ، كه البته چون دليل اكثر اين تعطيليها سوگواريهاي مذهبي هست سينماها تعطيله .
اگر هم اين تعطيلات به آخر هقته بخوره چون همه تنها اين روزها مي تونند به مسافرت برند وضعيت جاده ها و هتلها و رستورانها معلومه .
يادمه پارسال بعد از اعلام تعطيلي چند روزه به مناسبت عيد ف ط ر ما تمام بانكهاي يوسف آباد و گيشا و امير آباد رو چك كرديم .هيچ كدوم تو دستگاههاي اي تي ام پول نداشتند و اگه يكي از اين بانكهاي خصوصي تو عباس آباد نبود نمي دونستيم ما بايد تو اون چند روز با 10-20 هزار تومان كه تو كبفمون بود چي كار كنيم .نه اينكه فكر مي كرديم پيشرفته شديم من و خشي آقا زياد پول تو كيف نمي گذاشتيم .حالا ديگه رويه رو يك كم تغيير داديم زياد به اين دستگاههاي الكترونيكي پايبند نيستيم .
بعد هم رفتیم شمال و چون در بدو ورود از چالوس تا نزدیکیهای شهسوار جلوی هر رستورانی ایستادیم ( حتی اونهایی که در حالت عادی امکان نداره یک لیوان آبشون رو بخوریم ) و هیچ کدوم به دلیل شلوغی زیادغذا نداشتند . فرار را بر قرار ترجیح داده و طبق عادت همیشگی از سر بی تفریحی تعطیلات رو با رفتن به رستورانهای تهران و خیابونگردی گذروندیم . بعد هم اومدیم سرکار و کلی کارهای عقب مونده از کشور ایتالیا . یک هفته تموم کار مضاعف پاداش اون تعطیلی بود .
اگه پنج شنبه تعطيل بود :
من الان در كنار خشي آقا كه هميشه پنج شنبه ها تعطيله و خونه تنهاست ( البته اگه ماموريت نباشه ) صبحانه خورده بوديم . به كارهاي خونه رسيده بودم . ماشين لباسشويي رو روشن كرده بودم . كتاب جزيره سرگرداني رو مي خوندم و احتمالا تموم مي كردم .
اين كتاب الان بغل دستمه و هر از گاهي يه گريزمي زنم و يك كم مي خونم اما اين خوندن فايده اي نداره . بايد با تمركز كامل خوند .
به جاي اينكه پاي تعريفهاي همكارم از يك خواننده درجه چند .....بشينم .تا از عشق كودكانه اش به يك فرد كه هيچ شناختي ازش نداره برام بگه و منو متقاعد كنه كه چقدر عاشقشه و اون هم بهترين هنرمند دنياست . مي تونستم در كنار كتاب خوندنم به پيانوي كلايدرمن گوش كنم .
یا من و همسر عزيزم فيلمهاي زيادي كه گرفتيم ببينيم و گوشه اتاق خاك مي خوره رو ببينيم .
مي تونستم با آرامش و آسودگي برم خريد و براي تولد داداش كوچيكه كادو بخرم و مجبور نباشم قبل از رفتن به كنسرت با عجله و هول هولي خريد كنم .
مي تونستيم در حين خريد كادو براي داداشي ، خريد زمستوني خودمون رو هم انجام بديم .
حيف كه الان هيچ كدوم از اين كارها رو نمي تونم بكنم . و خوشحالم كه مجال اين رو دارم كه در اينجابنويسم.
| Design By : Night Skin |

