عاشقانه ها
دل عارفان ربودند و قرار پارسایان همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی
در حالیکه : نرخ رشد اضافه حقوق نصف نرخ رشد تورم هم نیست ، یه نفر ( یه دختر 25-26 ساله )جلوی در خونه ات پارک می کنه و ازش تقاضا می کنی چون مریض دارید ماشین رو برای چند دقیقه از اینجا برداره تا مریضتون راحت پیاده بشه ، لج می کنه و دعوا میشه و کار بالا می گیره و به جاهای باریک می کشه و این خودخواهی هموطن پای 110 رو میاره وسط . قیمت خونه روزبه روز داره بیشتر میشه و رقمهای نجومی باور نکردنی از جلوی چشمات رد میشه، ترافیک صبحگاهی تمام انرژی روز یک کارمند رو می گیره ، باید برای یه هتل معمولی تو وطن خودت بدون اینکه هیچ سایتی داشته باشه و هیچ تصوری ازش داشته باشی ( فقط به لطف دوستان از کیفیتش آگاه شدی و شماره تلفنش رو پیدا کردی.) معادل پولی رو بدی که تو یه کشور اروپایی برای هتلی میدی که تمام امکاناتش تو سایت اینترنتیش هست ، و اگه زودتر رزرو کنی شامل تخفیف میشی ، تمام ماههای سال بابت بیمه تامین اجتماعی و تکمیلی کلی از حقوقت کم میشه ، وقتی بیمار میشی و کلی نگران همین بیماری هستی باید بری اداره بیمه تا تائید کنه تو انقدر مریض هستی که به 4 تا ام آر آی احتیاج داشته باشی . و و و و و.............. به کوری چشم تنگ بینان همچنان نفس می کشیم و هر لحظه دنبال تجدید روحیه و نشاط هستیم . پ.ن : یه موضوعی هست برای به خیر گذروندن اون نیازمند انرژی مثبت هستم . دوست عزیزم زهرا منو به بازی دعوت کرده با قوانین زیر : قوانین بازی از این قرارند: 1- عبارت ششکلمهای را در وبلاگ خود پست کنید (در صورت لزوم توضیح هم اضافه کنید) 2- به کسی که شما را دعوت کرده است، در این پست لینک بدهید 3- پنج وبلاگ دیگر را با لینک به بازی دعوت کنید. 4- به وبلاگهای دعوتشده اطلاع دهید و برای آنها دعوتنامهای بفرستید. این عبارت من است . تو من هم نیکا ، شیلا ، خانمه ،زهرا ، دلارام رو به این بازی دعوت می کنم . پنج شنبه ها سخت ترین روز کاریه . هیچ وقت از کارکردن تواین روز لذت نمی بری.60 کیلومتررانندگی از کرج تا محل کار ، صبحانه ای که می شد درکنار امیرکه پنج شنبه ها تعطیله روی میز کوچولو دونفری خورد رو در قالب یک ساندویچ کوچیک تو ماشین بخوری و تا رسیدن به محل کار تشنه چای باشی . کارها رو سریع انجام بدی و سعی کنی چشمت تو چشم کسی نیفته که بخواد کارجدید برات درست کنه تا راس 12:30 از شرکت بزنی بیرون و به ترافیک پنج شنبه های اتوبان نخوری و اقلا به نهار دونفره پنج شنبه هم برسی .حالا امروز این پنج شنبه رو به اضافه همه اینها باید بعد از کار بری جایی یه کاری رو انجام بدی بعد بری کرج ، یه دوشی بگیری و برای رفتن به مهمونی حاضر بشی و دوباره برگردی تهران . پدر بزرگ، درباره چه مینویسید؟ نمی دونم دچار حال و هوای رخوتناک بهاری شدم ، یا کارهای زیاد شرکت باعث شده که نوشتن برام سخت بشه با اینکه هزار تا حرف ننوشته تو سرمه . اول بگم که وبلاگ آموزش زبان که سالهای دور اون رو درست کرده بودم دوباره راه اندازی شد و چون آدرس توسط پرشین بلاگ حذف شده بود با این آدرس جدید شروع به کار کردم . دید و بازدیدهای نوروزی طبق روال هر سال هچنان ادامه داره و فکر کنم وقت اضافه هم برای ما کافی نباشه و باید از وقت گل طلایی هم استفاده کنیم . امیدوارم کار به پنالتی نکشه . این روزها سخت در عجبم از روزگارو گذر زمان .واقعا روزها و ماهها و سالها زود میان و میرن . در جریان عید دیدنیها توفیقی اجباری !!!!!!!نصیب ما شد و این سریال پیامک از دیدار باقی رو درحین دید و بازدید در منزل اقوام نگاه کردم و حس کنجکاوی که آخر سریال به کجا خواهد کشید تشویقم کرد یکی دو قسمتی رو هم که جناب آقای شریفی نیا در قبر بودند رو در منزل تماشا کنم و عجب تاثیر بدی روی من گذاشت . منی که از مرک هیچ وقت نمی ترسیدم رو به فکر فرو برد و اضطرابی تلخ رو در من ایجاد کرد . البته من اهل فیلم ترسناک کم و بیش هستم .اما این فیلم به طریقی غیر هنری و خیلی پیش پا افتاده تنها به برانگیختن احساسات بیننده توجه کرده بود . من که نفهمیدم آخر سریال چی شد . اما این مدت هر سریالی رو از تلویزیون دنبل کردیم به ناامیدی رسیدیم به جز سریال روزگار قریب که باز گوکننده زندگی دکتر قریب هست . کسی که من هر وقت گذارم به خیابون قریب که به نام همین استاد بزرگواره می افته برای روانش آرزوی شادی و آسایش می کنم . در مورد سریال مرد هزار چهره هم من نفهمیدم که چرا تو یه قسمت انقدر شعرا رو تخطئه کردند و کارشون تا حدی از طنز به هجو رسیده بود البته نمی دونم شهریار هم که شاعر بوده و در سریالی از تلویزیون انقدر بهش بها داده میشه هم جز همین دسته از شاعران نوروزی بوده یا منظور این سریال گل*سرخی و دانشیان و شاملو و ....بوده ، اما طنز جالبتراز سریال مرد هزارچهره لطیفه ای بود که با اس ام اس به دست من رسید . امسال نمی دونستم مخابرات از طرف مشترکین تحریم شده و کسی با اس ام اس تبریک نوروزی نمیگه ، متاسفانه من بیخبر از همه جا برای همه اس ام ای دادم اما از این به بعد به این تصمیم ارج می نهم و از آن پیروی می کنم . ترافیک صبحگاهی امروز خبر از آغاز کار جدی هموطنان ایرانی بود . تو سال نو ، وقتی همه برات بهترینها رو آرزو می کنند بهترین موقعیته برای شرکت در بازی آرزوها . دوستان و آشنایان زحمت می کشند برای ما دعای برآورده شدن آرزو می کنند ما هم می گوییم چه آرزوهایی داریم : 1-بزرگترین آرزوی من این روزها اینه که بابام بتونه هر چه سریعتر سلامتیش رو به دست بیاره و از روی تخت بلند بشه . 2- امیر نازنیم همیشه سالم و خوشحال باشه . 3- بتونم همیشه آرامشم رو حفظ کنم و سعی کنم به خودم بقبولونم که اگر دیگران اشتباهی می کنند از ناآگاهی و نادانی اونهاست به جای عصبانی شدن از دستشون براشون آرزوی هدایت شدن بکنم . 4- یه نفر هست که خیلی داره رو اعصاب شوهر عزیزم راه میره ، امیر از یه طرف ناراحته و من هم از ناراحتی اون ناراحتم . آرزو دارم هر چه زودتر بفهمه که اگه دنبال خصوصیات یک کارمند نمونه هست اون رو تو خصوصیات امیر جستجو کنه و نه اونهایی که مگسانی هستند دور شیرینی . 5- خیلی دلم میخواد مامانهام ( مامان خودم و مامان امیر )برن مکه . چون می دونم هر دو این سفر رو دوست دارند .در مورد مامان خودم برآورده شدن این آرزو به بند ۱ بستگی داره . 6- یه آرزو هم اینه که خواب ببینم ! خواب زندگی چند سال آینده ، که احتمالا دیگه دونفره هم نیست و سه نفره شده ،می خوام بدونم این نفر سوم چه تاثیری تو زندگیمون می گذاره . 7- آرزوی صلح جهانی ( این عبارتیه که از کنسرت سیما بینای عزیز تو گوشم مونده و خیلی وقتها با خودم زمزمه می کنم : " صلح جهانی !آیا واقعا امکان پذیره ؟" 8- آرزوی ادامه تحصیل هم دارم . 9- سفر به جاهای دیدنی دنیا هم یکی از آرزوهامه . 10- آرزوی اول و آخر باید خاص باشه ، آرزوی آخر من هم یکی از بزرگترین آرزوهامه : آرزو می کنم من و امیر همیشه از روی عشق و علاقه با هم ادامه زندگی بدیم و نه از سر عادت و یا از سر اجبار .
مرغ و گوشت و هر چیز خوردنی و پوشیدنی قیمتشون به شاخ آهو بند شده ،
گل
سرخ
منی
لاله و
یاسمنی .
تو راه برای خودت همش در حال مرور این مصیبت نامه هستی و همش فکر می کنی که این خونه خریدن چه دردسرهایی برات داشته ، دو سه هفته ای هست که از رانندگی زیاد گردن درد امونت رو بریده ، دوست داری به پدر و مادرها سر بزنی و همیشه فعال باشی و برای اینکه هم به این خواسته هات برسی و هم تو خونه و زندگی خودت باشی چقدر خسته میشی .به کیلومترشمار ماشین صفرکیلومترت نگاه میکنی که بعد 9 ماه عددش مدتهاست 5 رقمی شده و نزدیک به این هست که اولین رقم سمت چپش به 3 برسه . خسته و عصبانی به کسایی غرولند می کنی که باعث گرونی بیش از حد خونه شدند ، تو اون لحظه به این فکر نمی کنی که خیلی از جوونها حالا حتی توانایی اجاره کردن یک آپارتمان روهم ندارند به این فکر می کنی که تو و امیر بارها خواستید دست به کاری جدید بزنید ، کارآفرینی کنید و هیچ وقت نتونستید ! چرا و چگونه نتونستن هم به خاطر بی عرضگی شما نبوده دلیلش مشابه دلیل گرونی بیش از حد خونه است .
کم کم با مرور این مسایل نزدیکه گریه ات بگیره که موبایل زنگ می خوره ، امیرپشت خطه ، می پرسه کجایی با بی حوصلگی جواب میدی که تو راهم و نیم ساعت دیگه میرسم و خیلی سریع قطع می کنی . تو راه به هرکسی که جلوت بپیچه و به هر دست اندازی که توش بیفتی ناسزا میگی و بالاخره میرسی به خونه ، در پارکینگ رو باز می کنی و تعجب می کنی که چطور مثل هفته های گذشته امیر زمان اومدنت رو حدس نزده و آیفون تصویری رو روشن نکرده تا به محض پیاده شدنت از ماشین دررو باز کنه و تو مجبور نشی از کلید استفاده کنی .تو همین فکرهاهستی که می بینی جلوی در آپارتمانی و درهم بازه وقتی وارد میشی بوی غذا میاد .یه غذای ساده که روی میز آماده هست . هنوز قیافه درهم و تلخ داری وبه شوخیهای امیر بی توجه .اما محبت رو باید با محبت جواب داد . گره ابروهات رو بازمی کنی و تو دلت ازاین همه فهم وشعور شوهرت تشکر میکنی که در طول روز خونه رو مرتب کرده و ماشین لباسشویی رو روشن کرده و ... انجام این کارها اگرچه مهم هستند .اما مهتراز اینها اینه که می بینی نزدیکترین فرد زندگیت فهمیده که این روزها چه فشاری روی تو هست و چقدر خسته و بی طاقت شدی .
عزیزم ازت تشکر می کنم .
درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، مثل این مداد بشوی. پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید: اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام، پدر بزرگ گفت: بستگی دارد چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری ، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی!
صفت اول: می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت میکند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.
صفت دوم: باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث میشود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیزتر میشود (و اثری که از خود به جا میگذارد ظریف تر و باریک تر) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.
صفت سوم: مداد همیشه اجازه میدهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.
صفت چهارم: چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.
و سر انجام پنجمین صفت مداد: همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هرکار در زندگی ات میکنی، ردی به جا میگذارد و سعی کن نسبت به هر کاری که میکنی، هشیار باشی و بدانی چه میکنی .
پیرو بند 3 بیشتر از هر کسی برای این آدم آروزی هدایت می کنم .
در حال شست وشوی و مرتب کردن خونه هستیم ، یکی از کانالهای تلویزیون هم که همیشه موسیقی پخش می کنه هم روشنه ، میرسه به آهنگی از اندی از آلبوم 86 :
گلپر خانم : امیر این اهنگ تو رو یاد چی میندازه ؟
امیر خان : بگذار فکر کنم ............آها ، شب عروسیمون این اهنگه بود ٬نه ؟!
گلپر خانم : ای امیر چاخان ، این آهنگ مال سال 86 رو چه جوری تو سال 82 شب عروسیت گوش کردی ؟
پنج شنبه 1 فروردین 1387:
منزل پدری گلپر خانم ، مکالمه پدر ودختردر اولین دید وبازدید نوروزی
گلپر خانم : بابا این 7-8 روز اخیر سر درد میگرنی خیلی اذیتم کرده ، امروز صبح قبل سال تحویل با سر درد از خواب بیدار شدم ، انقدر درد داشتم که همش پیش خودم فکر می کردم تومور دارم .
بابا : نه بابا ،خودت رو ناراحت نکن . مربوط به مغز نیست .
گلپر خانم : از کجا میگید مربوط به مغز نیست ؟ البته من خودم هم فکر می کنم شاید از گردنم باشه .
بابا : من به خاطر این میگم از مغزت نیست ، چون می دونم مغز نداری !!!!!!!!!!!!!!!!
جمعه 2 فرودین 1386 :
کودک درون گلپر خانم که خیلی هم با همه شوخی داره از اسم پدر شوهرعزیز که همانا "هوشنگ " می باشد الهام گرفت و این اسمها رو خلق کرد :
پدرشوهر جان : بابا هوشی
پدر جان : بابا بیهوشی
شوهر جان : بابا باهوشی .
( گلپر خانم بعضی وقتها به امیر خان می گویند : بابایی و این امر باعث شد که روی ایشون هم اسم بابا باهوشی بگذارند .(
شنبه 3 فروردین 1387:
امیر خان ، گلپر خانم خیلی باادب و مرتب مشغول به امر مهمانداری بودند و باباهوشی و مامان پری و پرپر و خان داداش و جاری جان و داداش کوچیکه هم مهمانشون بودند .بعد هم همه با هم 8 نفری میهمان خانه پدری جاری جان بودند و بعد هم همه با هم 11 نفری ( همراه با خانواده جاری جان ) میهمان خانه پدری گلپر خانم بودند .
یک شنبه 4 فروردین 1387:
گلپر خانم هیچ جایی نخونده بود که قزوین جاهای دیدنی و تاریخی زیادی داره ! اصلا هم به امیر خان نگفت بریم قزوین ! مردم قزوین هم اصلا رانندگیشون بد نبود! !رستوران اقبالی هم اصلا شلوغ نبود ! عمارات قدیمی قزوین هم اصلا کثیف نبود ! رسیدگی به ابنیه های تاریخی هم اصلا بد نبود ! اما نمی دونیم با همه این خوبیها !!چرا گلپر خانم و امیر خان بیش از 4-5 ساعت در این شهر دووم نیاوردن .
دوشنبه 5 فروردین 1387 :
به نظر شما اولین روز بعد عید کدوم کارمند میره سرکار ؟
1- کارمند ساعی و پرکار
2- کارمند پاچه خار و خودشیرین
3- کارمندی که قبل عید یه مرخصی اساسی گرفته و حالا چوب خطش پره ؟
4- کارمندی که یک کم خله .
گلپر خانم یه چیز تو مایه های گزینه 3و 4 هست .امیر خان هم که اصلا در این گزینه هایی جایی نداره چون شرکتشون تعطیله .
سه شنبه 6 فروردین 1387 :
بالاخره بابا بیهوشی رضایت داد که با امیرخان و گلپر خانم و عیال و ته تغاری قدم به دنیای بیرون آپارتمان بگذارند و بعد از 7-8 ماه روی تخت بودن به زیر سقف آسمون برن . عجب قندی تو دل گلپر خانم آب شد که می دید باباش بعد از این همه مدت اومده بیرون و خوشحاله و می خنده .
چهارشنبه 7 فروردین 1387 :
رفتن به سینما آزادی هم برای خیلیها مثل رفتن به تونل رسالت می مونه ، وقتی که تازه افتتاح شده بود . یکی از این خیلیها گلپر خانمه ، که خیلی وقته فهمیده دیدن فیلم خوب اصلا دلیل قانع کننده ای برای رفتن به سینما تو ایران نیست .اما دیدن ساختمون جدید سینما آزادی دلیل بهتریه .
این هم عکس هفت سین ما
| Design By : Night Skin |

