عاشقانه ها

دل عارفان ربودند و قرار پارسایان همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی

پادردهای شبانه خیلی اذیتم می کرد ، دکترها دردهای عصبی رو تشخیص دادند ، پای بیقرار رو تشخیص دادند ، اما هیچ کاری نتونستند انجام بدن. تمام تابستون استخر رفتم و به این ترتیب خودم پا درد رو درمان کردم .

اما دوباره شروع شد و این بار خیلی جدی تر و بدتر . اگر در طول روز هم خوب بود شب موقع خواب به محض دراز کشیدن شروع میشد و این اواخر گاهی از درد اشکهام سرازیر میشد ، صبح خسته تر از شب گذشته بیدار میشدم .

انقدر از دکتر رفتن و تشخیصهای نادرستشون عاصی بودم ، که دلم نخواد برم دکتر . تا اینکه یک روز که خونه مامان بودم و واقعا از پادرد عاصی و کلافه ، مساله رو با فیزیوتراپ بابا در میون گذاشتم و تشخیص اون هم درد سیاتیک بود که علتش انحراف مهره پنجم با لگنه .

کاری ندارم که این آقای فیزیوتراپ مجرب ( صحت این گفته من پیشرفت خیلی خوب بابا در راه رفتن هست .) بدون ام آر آی و عکس و ... تشخیص درست داد چون دقیقا نقطه درد منو پیدا کرد . ورزشهای لازم رو بهم یاد داد و قرار بر این شده که هر روز روزی سه بار اونها رو انجام بدم . و همینطور برنامه استخر رو مرتب داشته باشم . اما چیزی که منو ناراحت کرده اینه که فعلا نباید برم کلاس یوگا و من تو این دو هفته خیلی دلم برای یوگا تنگشده ، بیشتر برای حال و هوای کلاس و آرامشی که بعدش به دست می آوردم .

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٢٧ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

میخوام از همه دوستان و آشنایانی که زخمت کشیدند در و دیوار شهر رو چراغونی کردند و از همه کسانی که به خاطر ما دیشب برنامه آتیش بازی راه انداختند تشکر کنم که به یاد ما بودید و به خاطر ما جشن و پایکوبی کردید . اما چون این همه زحمت کشیدید ، برق این انرژی گرون قیمت رو مصرف کرید ، وسایل آتیش بازی استفاده کرید من فقط می خوام به شما یاد آوری کنم که جشن سالگرد ازدواج ما روز بیست و دوم بهمن نیست بلکه روز بیست و سوم بهمنه . لطف کنید از سال آینده این جشنها رو یک روز جلوتر برگزار کنید .

از لطف شما سپاسگزارم .

پ . ن :١- البته می دونم که دوستان نزدیک من هیچ دستی در این جشنها و پایکوبیها نداشتند !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

٢- بنده از کادویی که برای سالگرد ازدواج گرفتم بسی خوشحال و خرسندم .
٣- هر چند  کادوی نوروز 87 ، جشن تولد 87 و بسیاری مناسبتها و غیر مناسبتها بنده کفش کادو گرفته ام دو نکته باعث شد که من باز هم از گرفتن کادوی کفش ذوقناک کردم : یکی علاقه بسیار زیادم به کفش اون هم از نوع علاش هست ، یکی هم اینکه این کفش دیگه واقعا عالی هست .و ضمنا برای مهره های ناجور کمر من هم خیلی مفیده.

۴- این روزها خیلی درگیر بودم به زودی میام و براتون می نویسم .

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٢٢ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

 زنگ زدیم به خواهر کوچیکه ، جواب نداد ، چند بار زنگ زدیم ، بعد نیم ساعت در جواب تلفنهای ما به من زنگ زد ، نگران پرسید : "چی شده که شما انقدر به من زنگ زدید ؟ "من هم که از کوره در رفته بودم و به خاطر مشکل ناخواسته ای که برای ففر پیش اومده بود مضطرب بودم با حالت خیلی عصبانی بهش گفتم : "گوشی که دستت بوده گذاشتی توی گوشی دوستهات ، یا هرکاردیگه ای که کردی از یه گوشی دزدی استفاده کردی !!! " طفلی گیج شده بود ، اولین چیزی که گفت این بود : "خب همین !! خیالم راحت شد ، فکر کردم برای بابا اتفاقی افتاده که اینجور پشت هم به من زنگ میزنید ، من سر جلسه امتحان بودم ، امتحان رو نصفه کاره ، ول کردم  اومدم بیرون ."
بعد هم گفت من از هیچ گوشی استفاده نکردم جزگوشی خودم .هر چی فکر می کردیم ذهنمون به جایی نمی رسید ، ففر رفت مخابرات ، گزارش گرفت و دید همه سریالهای گوشی های استفاده شده با سیم کارت همون سریالهای گوشی خودمونه( گوشی مامان و خواهر کوچیکه‌) و هیچ سریال جدیدی و ناشناخته ای توش نیست .

دو روز بعد ،  روز موعد دادگاه دوباره با هم رفتیم دادگاه ، هنوز قاضی نیومده بود ،قبل از اینکه بازپرس بیاد  یکسری اتفاقات افتاد تا اینکه  خانمی به ما کمک کرد تا سریال گوشی سرقت شده رو به دست بیاریم ، با سریال گوشی دزدی رفتیم مخابرات ، با تهدید و خواهش و هر چیزی که فکرکنید یک گزارش گرفتیم که گوشی در اون تاریخ با چه سیم کارتی استفاده شده ،نتیجه در عین اینکه خوشحال کننده بود ، بسیار هم ناامید کننده بود . نا امید کننده از سیستم بسیار بسیار عالی مملکت . خانم متصدی گفت : " آهههه ، ببخشید شماره شما 0912 ... هست ولی این شماره 0913....هست . یعنی اعصاب و وقت و همه زندگی ما به خاطر یک دندونه ( دو به جای سه )سه روز عملا به ... کشیده شد .

 

حالا باید می رفتیم دادگاه ،تا از دادگاه نامه رسمی بگیریم و مخابرات در جواب اون به ما یک نامه رسمی به عنوان استعلام بده .

 اینکه چطور قاضی رو راضی کردیم تا دوباره از مخابرات استعلام بگیره ، اینکه قاضی چقدر راحت به خواهر مهندس ما به خاطر اشتباه مخابرات تهمت دزدی زد ، اینکه ففر به خاطر فشار عصبی چهار پنج روز کمرش گرفت و کج راه می رفت و.... فقط شما رو خسته می کنه و ارزش دیگه ای نداره . فقط خواستم بگم که ما همچنان به کوری چشم ...... مولانا می خونیم و یوگا می کنیم و انرژی میگریم تا بتونیم یواشکی نفس بکشیم و  زندگی کنیم .نمی دونم کی میرسه که برای این یواشکی نفس کشیدن هم باید بریم فرم اطلاعات خانوار پر کنیم و اجازه بگیریم !!!!!!!!!!!

پ .ن :١- تو اون مدت که همه نگران وعصبی بودند ، خواهر کوچیکه یواشکی به من زنگ زده و با شیطنت تمام میگه :"خوب شد ففر ازدواج کرد ، وگرنه دیگه هیچ کس حاضر نبود با یه دزد سابقه دار ازدواج کنه ، حالا هم باید با ...(نامزدش ) صحبت کنیم ، یه وقت ففر رونگذاره بره . "!!!!!!!!!!!

        ٢- نکته بالا تو اون سه روز تنها عبارتی بود که شنیدم و تونست یه لبخند کوچیک روی لبمون بیاره . بیشتر از همه ففر و مامان و بابا اذیت شدند .

         ٣-دوستهای خوبم ببخشید که نگرانتون کردم و قسمت دوم رو هم دیر نوشتم . امروز خیلی سرم شلوغ بود .

           ۴- خدمتتون عرض کنم که کارمند مخابرات خیلی التماس کرد که ازش شکایت نکنیم . ما هم که اوضاع دادگاه رو دیده بودیم از خیرش گذشتیم .

            ۵- راستش ما خیلی هم خونسرد نبودیم ، اما تو دادگاه اگه بخواهی کلامی مخالف میل ... صحبت کنی یه سرباز میاد بالا سرت و یک راست میبردت به بازداشتگاه .

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۱٥ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

داستان از اونجایی شروع شد که با خواهرجان تو یکی از مرکز خریدها در حال خرید از حراجیهای بهمن ماه بودیم که مامان زنگ زد به موبایل ففر و گفت که از دادگستری براش احضاریه اومده ، مامان و بابا خیلی نگران بودند اما چون تو احضاریه برای ففر نوشته شده بود :"به عنوان مطلع در دادگاه حضور پیدا کنید."  ما برای خودمون تفسیرکردیم که حتما کسی اون رو به عنوان شاهد معرفی کرده و مشکلی نیست . فقط همش به این فکر می کردیم که چه کسی اون رو به عنوان شاهد معرفی کرده و به ماخبر نداده در حالیکه آدرس منزل جدید رو داشته ، نام پدر رو می دونسته و ....

صبح روز بعد ففر زنگ زد به شعبه مورد نظر و در مورد علت این احضاریه سوال کرد که با برخود خیلی خیلی بد شخص پشت تلفن مواجه شد و از همونجا نگرانی ما شروع شد ، از طریق یکی از آشناها با وکیلی تماس گرفتیم و وکیل وقتی فهمید روی احضاریه حکم کیفری درج شده تاکید کرد که حتما به دادگاه مراجعه کنیم .

بنده با یک عدد شال گردن کرم رنگ که  سالهاست  تمام زمستون از اون به عنوان روسری استفاده می کنم و یک عدد مانتوی نه چندان گشاد و شلواری که هر وقت میشینم ساق پا و جوراب کوتاهم رو نشون میده همراه با ففر که اون هم لباسی مشابه من داشت مرخصی ساعتی گرفتیم  و رفتیم سمت دادگاه ، تمام طول راه من شال رو میکشیدم جلو که موهام از جلو معلوم نباشه اما  موهام از پشت رخ می نمایاند ، میکشیدم عقب تا موهای جمع شده از پشت معلوم نباشه جلوی سرم ... خلاصه فاصله میدون ونک تا آریا شهر، من تو تاکسی فقط با این شال درگیر بودم و همش فکر می کردم با وجود این شال گوتاه خداکنه که قبول کنند بریم داخل .

وقتی رسیدیم ، موبایلها رو تحویل دادیم و به ظاهرمون هم هیچ ایرادی نگرفتند ، یک کم خیالمون راحت شد ، وارد شعبه شدیم و رفتیم سمت واحدی که برای ما احضاریه داده بود ، یه آقای ریشو ( ریش بسیار نا مرتب )  با دمپایی بدون جوراب ، یک پاش روی صندلی ، پای دیگه نصفه نیمه تو دمپایی پلاستیکی رو زمین ، پیرهن گشاد ساده ، یقه تا بالای گردن بسته ، درحال تایپ یک دستی روی کیبورد کامپیوتر  به عنوان منشی دفتر نشسته بود ، ففر رفت جلو ، بهش گفت : شما برام احضاریه فرستادید ، اومدم ببینم جریان چیه ؟ جواب با لحن خیلی بدی این بود : "همونی که هم خودت زنگ زدی هم مادرت ، وایستا بیرون تا پرونده ات بیاد ."

نیم ساعتی طول کشید ، آدمهای دست بند زده ، قیافه های مضطرب ، بعضیها قیافه آدم خلافها رو داشتند ، بعضیها قیافه آدمهای مال باخته رو داشتند و بعضی ها هم مثل من و ففر هنوز تو بهت بودیم که اینجا چه خبره ؟

پرونده اومد زیر دست منشی ، صدامون زد ، شماره موبایل ففر رو پرسید ، در جواب ففر با تحکم گفت : " این شماره نه " ففر گفت : " آها شماره ایرانسل هم دارم شماره اش اینه : ..." باز هم با تحکم گفت : "این شماره نه " یه دفعه یادم اومد که خطی که دست مامانه هم به اسم ففره . شماره رو گفتم و گفت :" آره ، همین شماره اینجا هست ."
- خب !!!!!!!!! این شماره اینجا چی کار میکنه ؟
- تو تاریخ سوم دی ماه سیم کارت رو تو گوشی دزدی گذاشتید !!!!!!!!!!!!!!!
- امکان نداره ، تو این تاریخ سیم کارت تو گوشی خودمون بوده ، گوشی هم دزدی نیست ، چند ساله داریم.
- شما میگید امکان نداره که من نمی تونم قبول کنم ، از مخابرات استعلام گرفتیم شماره شما رو داده . برید ببینید موضوع چی بوده ؟!
- آقا این شماره دست مادرمونه ، ایشون هم زیاد از خونه بیرون نمیره .
-برای من قصه نگید سه روز وقت دارید برید ببینید گوشی چی بوده و از کجا خریدید و چرا ازش استفاده کردید ؟


من گیج و عصبی اومدم بیرون ، ففر طفلی رنگ به صورت نداشت . زنگ زدیم به مامان ، گفت اوایل دی ماه گوشی دست خواهر کوچیکه بوده .

 

ادامه دارد ....

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۱٤ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

در بازی وبلاگی که سارا جون ما رو دعوت کرده شرکت می کنیم :

 

اینجا میز کار منه و بیشتر روزها وبلاگم رو از اینجا می نویسم .

 

 

 

هر کسی دوست داره در این بازی شرکت کنه .

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۱٢ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

شما اگه با یه آدم، با یه زن ، با یه همسر،  مواجه بشید که از روی عادت که هر روز به تعداد کمی تا قسمتی زیاد شماره شوهرش رو میگیره و به همین خاطر روز افتتاح حساب بانکی  شماره موبایل شوهرش رو به بانک اعلام کرده و حالا هر بار که صورتحساب اینترنتی  از بانک میگیره و در مورد هرعملیات اینترنتی برای شوهرش اس ام اس میاد (از قضا خانم تو بخش مالی هست و روزی ده تا پانزده بار صورتحساب و دریافت و پرداخت اینترنتی در امور کاریش داره ) عشق خانمه به همسرش رو ارج می نهادید یا بی دقتی ایشون رو در پرکردن فرم افتتاح حساب بانکی و ایجاد مزاحمت برای همسر رو نکوهش می کردید؟

 

امیر جونم شرمنده ام که مخصوصا این دو روز که تو ماموریت بودی و سرت شلوغ بود ، این همه من رفتم تو اینترنت و صورتحساب گرفتم و برای تو اس ام اس اومد و تو هم هر بار پولی جا به جا میشد به من زنگ میزدی که احیانا اشتباهی پول از حسابم برداشت نشه .

 

پ. ن : دوستای وبلاگی می دونن که همیشه تو کامنتها هم نظر موافق هست و هم نظرمخالف . من هر نظر مخالفی که در اون از ادبیات درستی استفاده شده باشه رو تائئید می کنم . دیروز تو پست قبلی نطر جناب آقای بهمن رو تائید کردم  .(نظری که می دونستم در مورد زندگی ما صدق نمی کنه ) چیزی که من رو به وجد آورد جواب امیر عزیزم به این آقا بود وقتی که تو ماموریت بود و من فکر نمی کردم حتی فرصت خوندن وبلاگم رو داشته باشه هم وبلاگ رو خونده بود و هم کامنت گذاشته بود . ممنون عزیزم .

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٧ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

مگه آدم از زندگی چی میخواد ؟

جز اینکه یه صبح دل انگیز رو با عشق زندگیش شروع کنه ،

جز اینکه با قدیمیترین دوستش بره کلاس یوگا و حسابی سر حال بشه ، با هم برن پارچه فروشی ، پارچه های رنگارنگ بخرن و برن مزون برای همه پارچه ها یه نقشه ای بکشن و کلی از اینکه در آینده دو سه دست لباس یک شکل دارن بخندند و شاد باشن .

جز اینکه یک نهار رو با دوستاش بگذرونه ، دیزی بخورن و گل بگن و گل بشنفن . بعد هم برن پارک هنرمندان و تو سرمای سوزناک بهمن ماه قدم بزنن و به فروشگاهها و نمایشگاه خانه هنرمندان  یه سری بزنن.

جز اینکه آدم تو سرمای زمستونی بخزه زیر پتو و کتاب این یک فصل دیگر است نوشته مرجان شیر محمدی رو بخونه . مرجان شیر محمدی همونی که معلم نقاشیش بوده و خیلی هم دوستش داشته . همونی که وقتی تو فیلم مرسدس بازی کرد با اینکه می دونسته مرسدس اصلا فیلم خوبی نیست اما به خاطر معلم نقاشی محبوبش از فیلم طرفداری  می کرده .

جز اینکه روز تعطیل رو با پدر ومادرش بگذرونه ، با خواهرهاش بره خرید و کلی از حراج زمستونی لذت ببره و خریدهای عالی بکنه .

جز اینکه یاد پر پر بیفته که این روزها دلش لرزیده و...  داره یه تجریه جدید تو زندگیش می کنه و تواز این تجربه جدید اون لذت میبری .

جز اینکه سی دی به تماشای آبهای سفید اثر حسین علیزاده  رو خریده باشی .با اشتیاق بهش گوش بسپاری و با شنیدن آهنگ ساری گلین یاد زمزمه های مادرت بیفتی که می گفت : " دامن کشان ساقی میخواران ، از کنار یاران ، مست و گیسو افشان می گریزد ......"

جز اینکه به داشته های زندگیش  راضی باشه و بدونه که اونچه رو که می خواد  در زمانی مناسب و در مکانی مناسب و به شیوه ای نیکو به دست خواهد آورد .

 

حیلت رها کن عاشقا ، دیوانه شو ، دیوانه شو

وندر دل آتش درآ ، پروانه شو ، پروانه شو

 

پ.ن : خانمهای عزیز اگه دنبال یک خیاط خوب می گردید ، من براتون یک عدد خیاط خیلی خوب سراغ دارم . هر کس میخواد به من بگه تا آدرسش رو براتون بفرستم .

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٥ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

چی می تونه باشه جز یه چهار دیواری ساده که دو تا دیوارش چسبیده به ساختمونهای بغلی ،و دو تا دیوارش  پنجره داره رو به خیابون و حیاط خونه ،


چی می تونه باشه جز یه آپارتمان نقلی امروزی ساز که اتاقهاش مجال نفس کشیدن نمیده و  اصول معماری در ساختش رعایت نشده ،

چی می تونه باشه جز یه آشپزخونه ، یه نشیمن ، دو تا اتاق کوچیک ، یه سرویس بهداشتی و حموم ، و یه بالکن قوطی کبریتی کنار یه اتاق ،


چی می تونه باشه جز یه دکوراسیون که با کلی ذوق و علاقه و دقت خریده شده ، همخواسته شده اصل خوشگلی رعایت بشه  و هم ارزون بودن  ، هم راحت بودن و هم مناسب بودن جهت  برآوردن نیازها  ،

اینها چی هستند که انقدر من و تو رو کبوتر جلد خونه کردند ، من 23 سال و تو 28 سال در خونه ای دیگه ، بزرگتر از اینجا ، دلباز تر از اینجا زندگی کردیم اما حالا تو همون خونه ها احساس دلتنگی می کنیم برای این آشیانه کوچیکمون . هر جا هر چقدر به ما خوش بگذره هیچ برتری به این آشیو نه مون نداره .

تو این آشیونه کوچیک کنار هم صبح از خواب بیدار میشیم با ناز و نوازش همدیگه رو آماده یه روز سخت و پرمشغله می کنیم ، عصر به خونه برمی گردیم ، کنار هم میشینیم و از روزی که گذشت حرف می زنیم ، به امور آشیونه رسیدگی میکنیم ، یکی ظرف میشوره ، یکی غذا درست می کنه ، یک به فکر عوض کردن اب ماهی کوچولوهاست ، یکی به فکر عوض کردن اب گلدون گلهای خوشگله ، یکی عود رو روشن می کنه تا میکروب و انرژیهای منفی از خونه بیرون برن ، یکی زباله ها رو از آشیونه خارج می کنه ، یکی میز شام رو می چینه ، یکی میز شام رو جمع می کنه ، یکی چای درست می کنه ، یکی میوه حاضر می کنه ، یکی سرش رو میگذاره رو زانوهای یکی دیگه تا بعد از یک روز شلوغ آرامش بگیره ،یکی تلویزیون نگاه میکنه ، یکی کتاب می خونه ، کم کم چراغها خاموش میشه و روز در یک اتاق کوچیک و با شروع یک خواب شبونه تموم میشه . چی هست تو این کارهای عادی روز مره و تکراری جز عشق و علاقه که هر روز رو شیرین و خواستنی می کنه و این آشیونه رو گرمتر و امن تر از هر نقطه دنیا .

عزیزم کاش بدونی روزهایی که نیستی و من باز هم کبوتر جلد خونه هستم و میام خونه چقدر جات خالیه و خونه دیگه هیچ انرژی مثبتی نداره برای من .

 

پ . ن : عکس از مبلهای جدید  :

            عکس اول

            عکس دوم

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٢ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |


Design By : Night Skin