عاشقانه ها

دل عارفان ربودند و قرار پارسایان همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی

-تا حالا فیلم هندی رو کامل ندیدم ، اول فیلم و آخر فیلم رو. که ببینی کل ماجرا دستت میاد ، البته بعضی از فیلمهای امروزه سینمای ما هم از سبک هندی پیروی می کنه ، شاید یک کم عجیب به نظر بیاد ولی این روزها خیلی دوست دارم که مثل فیلم هندی مریضی که بیماریش غیر قابل علاجه حالش خوب بشه و سالم بره سر خونه و زندگیش ، دختر فقیر بتونه با پسر پولداری که عاشقش هست ازدواج کنه ، زن و مردی که در آرزوی بچه دار شدن هستند پدر ومادر بشن ،‌همه آدمهای بد متحول بشن و به خوبی و خوب بودن رو بیارن ، خلاصه کنم دلم آرمان شهر میخواد ،‌آیا شود روزی ؟

شرابی تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش / مگر یکدم بیاسایم زدنیا و شر و شورش

- دیروز مهمون دوست نازنینی بودم ، شیلا جان دیروز وقتی امیر ازم پرسید : " مهمانی چطور بود ؟ خوش گذ شت ؟" جواب دادم : " خیلی خوب بود ، میزبان سرشار از مهربونی و آرامش بود ، دوستی بود که معاشرت با اون به دانسته ها و داشته های مثبت ذهنی من  کمک می  کنه . ازش چیزهای زیادی یاد گرفتم و یاد خواهم گرفت ."

من مست می عشقم هشیار نخواهم شد/ وز خواب خوش هستی بیدار نخواهم شد

یه حرفایی رو خیلی وقتها آدم میشنوه و گوشت به شنیدنش عادت می کنه ، اما تو یه زمان ، تو یه لحظه که اون رو می شنوی تا اعماق وجودت رسوخ می کنه ، انگار اون زمان از طرف نیروی لایزال برای تو مقدر شده که اون حرف یا نکته رو  نه با گوش جسم بشنوی و نه با چشم جسم ببینی  بلکه با گوش دل بشنوی و با چشم دل ببینی . پرپر جونم برام اس ام اسی داد که انگار برای من مقدر شده بود که اون لحظه اون رو واقعا بشنوم و ببینم : "زندگی حکمت اوست ،‌زندگی دفتری از حادثه هاست ف چند برگی را تو ورق خواهی زد ما بقی را قسمت . "

من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه / صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه


می تونم چندگانه بنویسم ، اما از تو ننویسم ،‌ صداقت چشمهات ، گرمی دستهات ، استواری پاهات ، مهربونی قلبت ، شیرینی زبونت هست که من رو همیشه مست و عاشق نگه میداره ،‌به عشق تو زنده ام و زندگی می کنم عزیزم . بوسه بر چشمان تو ، دستان تو ، پاهای تو ، دل مهربون تو از هر شرابی من رو مست تر و عاشق تر می کنه . هر روز از 8 صبح تا 5-6 بعدازظهر بی تاب دیدارت هستم .

مدامم مست مى دارد نسیم جعد گیسویت, خرابم مى کند هر دم فریب چشم جادویت

نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/۳۱ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

عشق و محبت رو میشد تو چشمهاش دید ، چشمهایی که از غم و ناراحتی واشک خیس خیس بود .همه ناراحت بودند و متاسف اما ناراحتی اون با بقیه فرق داشت ، به قول مامان آدم اگه خودش آسیبی ببینه خیلی راحت تره تا اون کسی رو که دوست داره روی تخت بیماری ببینه ، امیر هم نگاه غمناکش رو فهمید تاسفی که از اعماق وجودش می خورد ، واقعا دردناک بود . بعد از مسافرتی چند روزه در راه برگشت خانمش پشت فرمون بوده ، زنی که ستون اصلی خانواه بود ،  توی یکی از پیچهای جاده ماشین لیز می خوره و چپ می کنه و بدون اینکه حتی یک قطره خون از خانم بره ، نخاعش دچار مشکل میشه و حالا چند روزی هست که تو آی سی یو بیمارستانه . البته روزهای سختی رو پشت سر میگذاره ، اما نمی دونم تا حالا می دونسته که شوهرش انقدر دوستش داره یا نه ؟ نگاه غمبار شوهرش یک لحظه از جلوی چشمهای من کنار نمیره . درد عاشقها فقط برای وقتی نیست که در تب و تاب وصالند عاشقهای واقعی هر وقت معشوقشون درد بکشه در ناراحتی و غم به سر میبرند .

سریال شهر*یار دیشب تموم شد ، عشق واقعی رو ثریا به شهریار داشت و نه شهریار به اون . که اگرشهریار عاشق واقعی ثریا بود بعد از برگشت ثریا ، اون رو با آغوش باز می پذیرفت ، چون ثریا به خاطر اون تن به فراق یار داده بود . وبه خاطر حفظ جان شهریار با رفیب شهریار ازدواج کرده بود

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/٢۸ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

یه ایمیل از یه دوست آلمانی داشتیم ،‌ کسی که 3-4 سال پیش برای ماموریت کاری به دعوت شرکتی که امیر کار میکنه به ایران آمد و تو مدت اقامت یک ماهه ای که در ایران داشت رابطه ما به شکل دوستی شکل گرفت . خودش هم سن امیر هست و دوست دختری داره که هم سن و سال منه . برای من که تو ایران همیشه دیدم اکثر روابط دوستی کوتاه مدته و پایدار نیست خیلی جالب بود که اینها مدت زیادی هست که با هم زندگی می کنند ، با هم به تعطیلات میرن و حتی اون زمان این آقا برنامه برای بچه دار شدن هم داشت و می گفت که می تونن برای فرزند آینده شون شناسنامه بگیرن و اون به عنوان پدر وظیفه داره تا 18 سالگی هزینه های فرزندش رو تقبل کنه حتی اگه از مادر بچه یعنی همون دوست دخترش جدا بشه . چند روز پیش که برای ما ایمیل داد خیلی شگفت زده و ذوقناک شدیم چون همراه ایمیل عکس دختر بچه 25 روزه ای بود که فرزند این دونفره . خیلی بامزه بود و دقیقا از پوست قرمز رنگ و صورت بدون ابرو و موی کم پشت و بیرنگ مشخص بود که نوزاد آلمانیه .

نمی دونم باید این خارجیها یی که می بینیم رو باور کنیم یا اخبار رسانه های خودمون رو که جوانان غربی میل به پذیرش مسولیت خانواده ندارد و باری به هر جهت زندگی می کنند؟!!

از اسفن( اسم دوستمون اسفنه ) خاطره زیاد داریم . از رانندگی کردنش تو شهر بی قانون تهران ، تا چلوکباب خوردن واومدن به آپارتمان کوچیک ما ، عکسهایی که از سفرهاش نشون می داد و خاطرات جالبی که از کشور نروژ داشت و اصفهان رفتنمون با همدیگه که البته در اون سفر همکار اسفن هم که آقای دکتری بود و هم سن و سال بابای من با ما همراه بود .

تو اصفهان کنار عمارت چهل ستون نشسته بودیم ، عکس ستونهای عمارت رو تو آب نگاه می کردیم . من حس وطن دوستیمون حسابی گل کرده بود و داد سخن از قدمت ایران داده بودم که ما این بودیم ، این کار رو کردیم و... ( می بینید که همه افتخارات ما با فعل گذشته بیان میشه .) در حین سخنرانی به این رسیدم که بله ما آریایی هستیم و هم نژاد شما. در فلان دوره تاریخی یک سری مردم آریایی به اروپا مهاجرت کردند . ما در حین سخنرانی دیدم که اسفن از جاش بلند شد ، شروع به دست دادن با امیر کرد و گفت :" سلام برادر ، ما با هم برادریم ،‌آریایی ." من هم خنده ام گرفته بود و هم  از واکنشش تعجب کرده بودم . تا به امروز هم بیشتر اوقات امیر رو برادرم خطاب می کنه .

در راه برگشت از اصفهان هم به باغ فین کاشان رفتیم . و واقعا از زیبایی باغ و سیستم آبرسانی اون خوششون اومده بود، اونها رو داخل حمام فین  هم بردیم . در حال توضیح بودیم که این قسمت برای شستن ، این قمسمت برای خشک کردن بوده و... اونجا که داشتیم می گفتیم در این قسمت مردم می نشستند تا اونها رو بشورن ،‌اسفن خیلی جدی گفت : " من حمام خونه ام رو تبدیل به موزه می کنم ، چون همیشه من تو حمام می نشینم و دوست دخترم من رو میشوره . !!!!!!!!!!!!!!!!!"
خیلی وقتها از سادگی که اروپاییها دارند به فکر فرو میرم ، چقدر ساده و بی ریا حرف می زنند و ما چقدر برای یه جمله کوچیک خودمون رو پیج و تاب میدیم تا به ترتیبی حرفمون رو بزنیم که نه سیخ بسوزه و نه کباب .

اسفن عزیز تولد دختر کوچولوت رو بهت تبریک میگیم . 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/٢٢ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

تو تاکسی نشستم ،‌نزدیکیهای میدان گلها به راننده میگم : آقا از خیابون کاج میرید به سمت فاطمی ؟
در جواب می شنوم : " بله ."
به خیابون کاج که می رسیم می پرسه :" خانم شما کجا پیاده میشی ؟ "
- من انتهای کاج پیاده میشم .
- ببخشید من تا انتهای کاج نمیرم.
-اشکالی نداره .هر جا مسیرتون عوض میشه ، من همون جا پیاده میشم .
- شما تو بیمه ایران کار می کنید ؟
- نه ، من کارمند بیمه نیستم
-می دونید امسال قیمت بیمه ماشین چقدر شده ؟
-نه ، نمی دونم . من کارمند بیمه نیستم .
-نمی دونید چقدر شده ؟ مگه تو بیمه کار نمی کنید ؟
- نه من کارمند بیمه نیستم .
- مثل اینکه امسال خیلی گرون شده ، به شما چیزی نگفتن؟
در همین حین که هی من میگم کارمند بیمه نیستم و این آقا هم انگار اصلا صدای منو نمیشنوه می بینم که خیال پیاده کردن من رو هم نداره . در جوابش میگم :" راستش امسال به ما تعرفه های قیمت رو ندادند . من خبری ندارم که قیمت بیمه ماشین امسال چقدره ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!"
راننده پیروزمندانه میگه : " مثل اینکه امسال قیمتها رو زیاد کردند .!!!!!!!!!!!!!!!!!
من هم می گم : بله ، امسال قیمتها بالا میره . ممنون آقا من پیاده میشم .

یه 5 دقیقه پیاده روی به مسیر هر رورزم اضافه میشه ، نمی دونم اگه زیر بار حرف آقا نمی رفتم و همچنان بهش می گفتم که من کارمند بیمه ایران نیستم چقدر باید پیاده روی می کردم تا به محل کار خودم که مطئنا بیمه ایران نیست برسم .

نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/٢۱ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

نمی دونم امروز چه اصراری برای نوشتن دارم و نوشتنم هم نمیاد .

چند روزی هست که رئیس بخش ما ( البته کار من مربوط به دو بخشه ) استعفا داده و مطابق همه اداره ها و شرکتها گمانه زنیهایی برای جایگرین رئیس بود . من هم تو ذهن بعضیها یک گزینه بودم ، اما نمی دونم چرا ذهن خودم اصلا به من آگاهی نمی داد که برای من همچین موقعیتی پیش خواهد آمد یا نه ؟

به هر حال امروز ایمیل داشتیم و فرد جایگزین با حفظ سمت قبلی خود به عنوان رئیس حسابداری به همه معرفی شد . نکته جالب اینه که در شرکت ما دو تا طیف وجودداره که این دو گروه سایه همدیگرو با تیر می زنند . حالا این آقایی که رئیس شده از اقراد اصلی طیف 1 هست و حسابی هم نفوذ داره وبا این پست کاری هر روز و بیشتر کارش با یکی از افراد اصلی و قدر طیف شماره 2 هست . .
حالا شما پیدا کنید پرتقال فروش را ؟ البته پیش بینی دعوا و اختلاف نظر کار ساده ایه .

ما هم که بعد 27-28 سال زندگی تو مملکت به ظاهر دو طیفی و در باطن پوچ یاد گرفتیم که عضو هیچ طیفی نباشیم زیاد ککمان نمی گزد . اما از جهتی خرسندیم که این آقای طیف شماره 2 یک کم کمتر می تواند آها و اوهو بکند و احتمالاکمی  سر جای خودش می نشیند .

 

پ . ن : وبلاگ آموزش زبان هم به روز شد .

نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/۱۸ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

پادشاهی که بر یک کشور بزرگ حکومت می کرد ولی باز هم از زندگی خود راضی نبود اما خودش نیز علت را نمی دانست !


روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد و هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد ، صدای ترانه ای را شنید و متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد ...
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید : چرا اینقدر شاد هستی ؟ 
آشپز جواب داد : قربان ، من فقط یک آشپز هستم و  تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم ؛ ما خانه حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم ؛  بدین سبب من راضی و خوشحال هستم ... 


پس از شنیدن سخن آشپز ، پادشاه با وزیر در این مورد صحبت کرد و  وزیر به پادشاه گفت : قربان ، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست ! اگر او به این گروه نپیوندد ، نشانگر آن است که مرد خوشبختی است ! 
پادشاه با تعجب پرسید : گروه 99 چیست ؟!!  
وزیر جواب داد : اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست ، باید این کار انجام دهید : یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید و  به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست ...! 
پادشاه بر اساس حرفهای وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند ...
آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید ، با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد و با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت !!!


آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد : 99 سکه ؟!!
آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است و  بارها طلاها را شمرد ، ولی واقعا 99 سکه بود !
او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست و فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد : اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد ، اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد ... 


آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند !
تا دیروقت کار کرد ، به همین دلیل صبح ­روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند ...
آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند و فقط تا حد توان کار می کرد .
پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از وزیر پرسید ؟! 
وزیر جواب داد : قربان ، این آشپز رسما به عضویت گروه 99 درآمد!


اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند : آنان زیاد دارند اما راضی نیستند ، تا آخرین حد توان کار می کنند تا بیشتر بدست آورند ، می خواهند هر چه زودتر " یکصد " سکه را از آن خود کنند و این علت همیشه عصبی و ناراحت هستند و از هیچ موضوعی لذت نمی برند .

پ . ن : با ایمیل به دستم رسید .

نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/۱٧ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

 

مقبره کوروش

مقبره کمبوجیه

به این ترتیب از میراث ملی ما حفاظت می شود

نمای شهر پارسه (تخت جمشید ) از روی کوه

من وامیر در غروب تخت جمشید

تخت جمشید

مقبره حافظ

مقبره سعدی

باغ ارم

باغ ارم / نمای ساختمان

نارنجستان قوام

نارنجستان قوام / نمای حیاط

ارگ کریمخان

کریمخان زند در ارگ کریمخان

من و امیر در ارگ کریمخان

نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/۱٦ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

بالاخره با وجود همه مشکلات ما به شیراز رفتیم ،‌سفری که رفتنش برای هر ایرانی واجبه .

تو حافظیه بی اختیار اشکهای من سرازیر بود ، نمی دونم چرا همش حس درد دل داشتم با این ترک شیرازی .

مزار سعدی هم یک بیت شعر خوندم که وصف حال دقیق همون ساعتم بود :
زخم خونینم اگر به نشود به باشد /خنک آن زخم که هر لحظه مرا مرهم از اوست

مقبره کوروش جاری شدن احساس غرور بود ، تو سرزمینی دیده به جهان گشودی که کوروش کبیر بر اون حکمفرمایی کرده .

ستونهای بلند شهر پارسه ، اگر چه نیمه برافراشته اند اما همچنان مهری هستند بر قدمت این سرزمین کهن .

نقشهایی که بر کوه نقش رستم نقش بسته اند جسارت و ذکاوت و شجاعت نیاکانمان را به من گوشزد کردند .

افسوس خوردم و آه کشیدم هنگامی که زنی از ایران زمین ستونهای 2500 ساله تخت جمشید را در برابر ستونهای کاخ یزید بی اهمیت و حقیر شمرد . ( حال آنکه پوشش لباسش حاکی از آن بود که شیعه ای سخت معتقد به مذهبش است .)

در راه رفت و برگشت با برنامه ریزی دقیق و مرتب خط هوایی ... زمانی نه بسیار کم را از دست دادیم .
خوشا شیراز و وضع بی مثالش / خداوندا نگه دار از  زوالش .

حالا هم که از سفر برگشتیم ،‌ با اینکه هیچ مرخصی در کار نبوده و تنها از تعطیلات استفاده کرده ایم نگاه سنگین بعضی ها را باید تحمل کنیم .

نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/۱٥ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

امروز تو نهار خوری نشسته بودیم و نهار می خوردیم . یه دفعه یه بوی آشنایی به مشامم خورد ،‌حس غریبی بهم دست داد ، چهره مادربزرگ عزیزم با چشمهای سبز و موی کوتاه اومد جلوی چشمم ، عجیب بود یکی از همکارها استانبولی پلو آورده بود و عطر استانبولی پلو شبیه همونی که مادربزرگ برای ما درست می کرد برای ما که عاشق پلو رنگی بودیم . چند سال بود که این عطر رو نشنیده بودم . چه حال و هوایی برام زنده شد ،‌ استشمام این عطر برای من بیش از 30 ثانیه هم نبود اما خاطراتی قدیمی و قشنگ رو برام زنده کرد .
 خونه پدربزرگ و مادر بزرگ تو سمنان ،‌دوچرخه سواری تو حیاطشون ، خوردن یواشکی زردآلوهای نارس تو حیاط تو فصل بهار، چیدن انگورهای روی دیوار تو تابستون ، منتظر ترک خوردن انارها تو پاییز ،‌عصرها یواشکی بیرون رفتن و آب بازی کنار استخر باغ فیض ،‌ رفتن به کتابخونه کانون پرورش فکری ، خوردن سرشیر و عسل ، اجبار به خوردن آرشه از طرف مامان ( چون اصرار داشت که براتون مفیده .) سبزی پلوی سمنانی با بادمجون و گوجه ،‌ رفتن به شهمیرزاد و تلاش برای بالا رفتن از درخت توت ، سر زدن به همسایه که زن عموی مامان بود و همیشه با روی خوش از ما پذیرایی می کرد ، بازار سرپوشیده ای که یک بار توش گم شدم وچقدر اشک ریختم ،‌پارک راه آهن و شیطنتهای ما ،‌مدرسه حکمت و خاطرات جنگ زدگی .

چه روزهایی بود و چه خاطراتی و اون چیزی که به همه اون خاطرات عمق می داد و میده چشمهای سبز خوشگل مامان بزرگ بود ، چشمهایی که نگاه مهربونی داشت و خبر از دلی صاف می داد ‌، دلی که از هیچ کس کینه به دل نمی گرفت . چقدر دلم برات تنگ شده مامان بزرگ عزیزم ،‌ راستی که به حق بابابزرگ به جای اسمت تو رو عزیز صدا می کرد . خیلی عزیز بودی . همیشه به یادت هستیم . مامانم که دخترت بوده و همه مهربونیهای تو رو داره ،‌مادرشوهرم هم مثل خودت کوه بزرگی و گذشته و بی چشمداشت به همه محبت می کنه ، می دونم که دلت بزرگ بود و حالا روح بزرگی داری . ازت می خوام که برای سلامتی این دو تا مادرم همیشه دعا کنی .

در اولین فرصت میام به دیدارت ،‌ امامزاده علی ابن جعقر ،‌ مزارت افتاده قسمت مردونه امامزاده ،‌ نمی دونم می تونم بیام دستم رو سنگ قبرت بگذارم یا نه ؟  سنگی که روش نوشته :


سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل / بیرون نمی توان کرد الا به روزگاران

نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/۱٠ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

داستان از پنج شنبه صبح شروع شد ، داشتم می اومدم سرکار که امیر زنگ زد و گفت : اینجا هوا خیلی خوبه ،‌تو هم بلیط بگیر و بیا . من گفتم بلیط گیر نمیاد ، مرخصی رو چی کار کنم ؟ خلاصه فکر کردم درحد یه تعارف این رو گفته و بهش فکر نکردم ،‌ساعت 9 اس ام اس داد که چی شد ؟ مرخصی گرفتی ؟ بلیط هست ؟ دیدم قضیه از نظر اون جدیه ؟ با ناامیدی زنگ زدم آژانس هواپیمایی .
- سلام خانم ،‌ برای فردا بلیط اردبیل می خواستم ، جا میده ؟
خانمه سریع چک کرد و گفت چند تایی بلیط داریم . انگار آب گرم سرعین منو طلبیده بود ، برگه مرخصی رو پر کردم ، بلیط رو هم گرفتم و خودم رو برای رفتن آماده کردم . و به این ترتیب بعد از 10 روز امیر رو دیدم و دو روز هم استراحت کردم و برای دردهای دست و گردنم هم به استخر آب گرم سرعین رفتم . حسابی کبایهای خوشمزه خوردم . دیشب هم به اتفاق امیر از سفر برگشتیم .
به این ترتیب بعد از تصمیم یک ساعته برای رفتن به مسافرت بی برنامه به یک سفر دو سه روزه خوب رفتم .

از ماه پیش برنامه سفر شیراز رو برای اردیبهشت ریختیم ،من و امیر ، پرپر خواهر امیر ، خان داداش و جاری جان و داداش کوچیکه با هم قصد رفتن داریم .‌چون باید زودتر بلیط می گرفتیم و نمی دونستیم تا اردیبهشت برنامه های کاری چیه ؟ برنامه رو گذاشتیم برای چهارشنبه شب تا جمعه آخر این هفته ، چون پرپر و جاری جان و امیر پنج شنبه ها تعطیلند من و خان داداش هم شرکتون هر سال روز اول ماه می به عنوان روز کارگر تعطیله ، بلیط هواپیما گرفتیم ، به لطف بلفی عزیز و قاصدک جان هتل پیدا کردیم و رزرو کردیم ، اما گویا به لطف جناب پروفسور بزرگ ، ما به دنیا کاری نداریم ، روزجهانی کارگر هم بیخود کرده اول ماه می هست باید 11 اردیبهشت باشه و به این ترتیب بنده بعد از یک ماه برنامه ریزی حالا نمی دونم می تونم مرخصی بگیرم و به دیدن بهارنارنج و پاسارگاد برم یا نه ؟

همش تو استرس هستم که آقای رئیس بگه : تو دو روز مرخصی بودی ، دیگه نمیشه بری مرخصی . اون وقت 5 نفر دیگه به خاطر من میگن ما هم نمیریم . نمی دونم چی میشه ؟

تو این مملکت برنامه ریزی خیلی خوب عمل می کنه /.

نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/٩ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

امیر حدود 10 روزه که رفته ماموریت و حسابی دلم براش تنگ شده زودتر از یکشنبه هم بر نمی گرده ، خیلی دوستش دارم ، تو سالهای اول عاشقی و دوستی همیشه از خودم می پرسیدم آیا عشق بعد از ازدواج هم باقی می مونه الان جوابم رو گرفتم و روز به روز عاشق تر میشم . تو هفته پیش که تو گیرودار مریضی بودم همش فکر می کردم که من دلم میخواد بیشتر از اینها با امیر زندگی کنم  و در کنارش باشم .

زیر آوار زمانه خسته بودم / دل به هر چه پیش آید بسته بودم / نورامیدم شدی بر جان دمیدی / وه چه خوب آخر به فریادم رسیدی .

ای نیاز با تو بودن خواهش من / ای دلیل بودن و آرامش  من / ای تو پرواز من و اندیشه هایم / بی تو بودن مایه فرسایش من .

اونقدر که کتابهای شاملو و مشیری رو دوست دارم ، شعرهای سهراب رو زیاد دوست ندارم و نمی خونم اما از صبح همش تو ذهنم این عیارت داره تکرار میشه : " جاده صدا می زند تو را " نکته جالب اینه که نه عبارت قبل این شعر یادم میاد و عبارت بعدش .

کتاب گتسبی بزرگ رو خوندم ، دومین رمان بزرگ قرن بیستم ، این رو بالاتر از عنوان کتاب روی جلد نوشته بود . حجم کتاب زیاد نبود اما داستان فوق اقعاده گیرا و دلنشین بود .یک داستان عشقی که میشه بهش گفت عشق مثلثی ، خوندنش خالی از لطف نبود . 
متاسفانه تو دوران دانشگاه ، تحصیل در رشته ریاضی توانی برای مطالعه غیر درسی برای من نمی گذاشت ، چون درسها انقدر سنگین بود که باید وقت زیادی برای مطالعه هر درس می گذاشتم  و بعد از مطالعه هم واقعا انرژی مغزم به صفر می رسید . خیلی کتابهای خوب چاپ شدند که باید همشون رو بخونم .

دیروز تو صف تاکسی ایستاده بودم ، میدون انقلاب مسافرهای گلشهر وگوهردشت تو یه صف منتظر می مونند ، بیشتر مسافرها مقصدشون گوهردشت بود ، اما یه آردی که ایستاد با اشاره به من گفت که میره گلشهر و من هم که اولین نفری بودم که تو اون صف مقصدم گلشهر بود خواستم سوار بشم یه دختر اومد دست منو زدکنار که نوبت شما نیست ، یکی از آقایون رئیس خط هم بهش گفت که این ماشین گوهر دشت نمیره ، اما در همین حین راننده متوجه شد که مسافرهای گوهردشت بیشترن و حرفش رو عوض کرد و گفت میرم گوهر دشت ،‌دو تا از بانوان گرامی  هم درحالی که به من چپ چپ نگاه می کردند با لحنی سرزنش بار گفتند : "دیدی گوهر دشت میره !!!!!!!!!!" من مونده بودم به راننده سودجو بگم چرا دروغ گفتی یا برای این خانمهای شیک و پیک نعریف کنم که راننده حرفش رو عوض کرده ،‌یادم اومد به خودم قول دادم که آرامش خودم رو حفظ کنم ، به این ترتیب هیچ جوابی ندادم و برگشتم تو صف . به هر حال تصمیم گرفتم کمتر رانندگی کنم و باید خودم رو به این حرفهاو رفتارهای مردم  عادت بدهم .

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/٤ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

روزهایی که بر من گذشت روزهای اضطراب و نگرانی بود ، روزهایی که هر وقت سراغم میاد بااینکه می دونم گذرا هستند و ناپایدار اما باز هم منو بی طاقت می کنند . و مثل همیشه باز هم تجربیات نابی رو تو این روزهای اضطراب و نگرانی به دست آوردم . روزهای اضطراب  با مراجعه به چند دکتر حاذق تموم شد و من فهمیدم که باید بیشتر مراقب روح و روانم باشم .

دنیای فانی رو برای این دوست دارم که عزیزانی رو در این دنیا در کنارم دارم که من به امید اونها و اونها به امید من نفس می کشند .

کسانی هستند که دراطراف من زندگی می کنند  و چه بسا روزهایی که من رو ناراحت و عصبی می کنند اما وجود اونها هیچ دلیلی براین نیست که بخوام چشمم رو به خوبیهای دنیا ببندم .

من عاشقم ، آدم عاشق از همه چیز باید لذت ببره ، عشق زمینی تو زندگی من هست که همیشه باعث رشد و تعالی من بوده ، پس باید قدرش رو بدونم و واقعا از وجودش جهت رشد و تعالی خودم استفاده کنم .

دوستای خوبی دارم که نگرانم بودند ، وجود اونها تو زندگی من خیلی مهمتر از وجود کسایی هست که من رو آزار میدن ، پس از این پس نقش دوستهای  خوبم رو تو زندگیم پررنگ تر می کنم .

امروز از صبح پاسخگوی تلفن و اس ام اس و کامنت همه دوستهای خوبی بودم که جویای حال من بودند ، از همه دوستام تشکر می کنم .
دوباره سعی می کنم که هر روز بنویسم .

نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/۳ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |


Design By : Night Skin