عاشقانه ها

دل عارفان ربودند و قرار پارسایان همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی

دوستم! یادته اون روزی رو که دماغت رو عمل کرده بودی و اولین شبی که اومدی خونه ، مامانت اینها قرار بود برن فرودگاه پیشواز یکی از دوستهاتون ، من اومده بودم خونه تون تا شب پیشت بمونم  . تو اصلا نمی تونستی حرف برنی و طبق  عادت سالهای دبیرستان که همه چیز رو سر کلاس برای هم می نوشتیم اون شب هم همه حرفهات رو برای من می نوشتی . تو با اون چشمهای کبود شده و دماغ ورم کرده و من هم با دل عاشق و غمگین از فراق یار چه حرفهای جدی در مورد زندگی به هم زدیم  .تا نزدیکیهای صبح بیدار بودیم . بیشتر حرفهامون حول وحوش "ش " می گذشت . که درگیر انتخابش بودی و بالاخره انتخابش کردی .یادته که همیشه دوست داشتیم شوهرامون هم با هم دوست بشن و رابطه دوستی ما پایدار بمونه . یادته اون روز به هم چی گفتیم تو 21 سالگیمون بود بهت گفتم : " هر وقت به گذشته بر می گردم کاری نکردم که از اون پشیمون باشم و بخوام اصلاحش کنم جز انتخاب رشته ای که برای دانشگاه کردم ." تو هم گقتی من هم از همه کارهایی که کردم راضیم . نمی دونم الان چند درصد از گذشته راضی هستی .
اما وقتی دیروز خاطره عزیز ، دوستی از دوستان  وبلاگی که تو حتی اون رو نمی شناسی، من رو به این بازی وبلاگی که می پرسه : اگر دوباره متولد شوید چگونه زندگی خواهید کرد ؟ دعوت کرد من رفتم به اون سالها که نفسمون به نفس هم بند بود و هر روز همدیگه رو می دیدیم و اون شب رو که در این مورد با هم صحبت کرده بودیم مرور کردم .وای که چقدر دلم برای تو و پسر کوچولوی نازت تنگ شده ، بی معرفت اقلا بیا وبلاگم رو بخون ، این روزها خیلی خانه دار و بچه دار شدی ، حتی سراغ کامپیوتر هم نمی آیی .

اما من از اون روزی که بهت گفتم از گذشته ام راضی هستم ، سالها می گذرد ، امروز با عشق اون روزهام زیر یک سقف زندگی می کنم ، عشقی که اگر 10 بار دبگر هم متولد شوم باز هم اورا برای زندگی انتخاب می کنم .


 اما اگر بار دیگر متولد شوم نگاهم را همچنان به زندگی ژرف نگاه خواهم داشت درحالیکه در کنار آن می دانم زندگی فانی و بی ارزش است ، از حساسیتهایم به اطراف می کاهم و چشمهایم را برای دیدن خوبیها و مهربانیها باز نگه میدارم .

بار دیگر اگر متولد شوم همچنان پدر ومادرم را دوست خواهم داشت بی آنکه بخواهم در آنها تغییری بدهم .

بار دیگر اگر متولد شوم بیشتر بر خواسته های قلبیم صحه خواهم گذاشت .

بار دیگر اگر متولد شوم از قضاوتها و پیش داوریها خواهم کاست و به قضاوتهای ناآگاهانه پایان خواهم داد .

آیا بار دیگر متولد خواهم شد ؟ آیا می توانم برای حیات معنوی خود دوباره متولد شوم . حتما تلاش می کنم تا با تعییراتی مثبت در خودم دوباره متولد شوم .

نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/٢٩ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

وقتی فهمید قاتل زنش چه کسی است ،‌همه خشمش یک جا فرو نشست . زن پزشک ، زیبا ، خانواده دار و دوست داشتنی اش را یک ولگرد معتاد روانی کشته بود . همان جلسه اول دادگاه قاتل را بخشید .در پاسخ دیگران گفت : " جان انسانها برابر نیست ، و این توهین به مرده زنش است که به ازای جان او این مردک را بکشند ." همان شب به آیینی ترین شکل ممکن خودش را کشت .

داستان کوتاه بالا از کتاب بازی عروس و داماد نوشته بلقیس سلیمانی بود . کتاب مجموعه ای از همین داستانهای کوتاه هست .اولش خیلی خوشم اومد ، کتاب رو به خاطر مصاحبه ای که روزنامه همشهری با نویسنده اش کرده بود خریدم . اما اون روزهایی که روزنامه ها کتابهای خوب معرفی می کردند گذشت . من آخر هم نفهمیدم که نویسنده کتاب  پوچ گراست ، به تقدیر اعتقاد دارد یا اینکه فکر می کند همین دنیا محل مجازات همه آدمهای بد کار و خلافکار است .
یک داستان دیگه از این کتاب :

ما می دانستیم و مادرمان هم می دانست که می دانیم که او پدر 85 ساله مان را کشته است . همه ما منتظر چنین روزی بودیم ،‌فقط نمی دانستیم کدام شان قاتل خواهد شد و کدام یک مقتول . اگر مادرمان موفق نشده بود ،‌به طور حتم پدرمان موفق میشد . همه رو مادر را بوسیدیم و در آغوشش گریه کردیم و در چشمهایش خواندیم که : کاری نمی توانید بکنید .
یک پزشک آشنا گواهی فوت پدر را صادر کرد و مراسم پدر به بهترین صورت ممکن برگزار شد . تکیه کلام مادر در مراسم پدراین بود : بی همدم شدم .

نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/٢۸ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

مدتهاست که چیزهایی در مورد رانندگی بعضی ها نوشتم با این مضمون :


"در راستایی که رانندگی بعضی ها اصولی تر و بهتر بشود :
- از  روش نصیحت و خواهش استفاده می کنیم :
الهی قربونت برم تو نمی تونی همه راننده های خلافکار رو ادب کنی . بی خیال اونها شو اینجوری برای خودت خطرناکه .یه دفعه یه اتفاق بد می افته ها !
عزیزم خواهش می کنم موقع رانندگی اس ام اس نده ، حواست پرت میشه یه وقت جلوت رو نمی بینی ها !

-از روش تهدید استفاده می کنیم :
این دفعه اگه تند رانندگی کنی می دونم چی کارت کنم ؟
اگه موقع رانندگی تو اتوبان اس ام اس بدی .موبایلت رو میندازم تو آب .
لایی کشیدن تو مساوی با کتک خوردنت .

-از روش تشویق استفاده می کنیم :
آفرین عزیزم ،‌خیلی خوبه که همیشه یواشتر رانندگی کنی و لایی بازی نکنی .
الهی قربونت برم که مو قع رانندگی کمتر اس ام اس میدی ( به قید کمتر توجه می کنید.)
هر بار که از روی سرعت گیرها نپرید و ترمز کرد و آروم ردشد براش دست میزنیم ، سوت میزنیم ، ماچ می کنیم ."

والی آخر .

خلاصه ما یه متن نوشته بودیم این هوا ( اندازه رو دارید ؟! از اینجا تا چالوس ) که قسمتیش رو شما تو سطرهای بالا خوندید وتو پیش نویسهای پرشین بلاگ هم ذخیره کرده بودیم . امممممممممممما ، چند بار اراده کردیم  که فردا این پست رو می گذاریم در وبلاگمان ، صبح که خسته بیدار شدیم و خواستیم بیاییم سرکار ،‌همون بعضی ها که الهی ما قربان قد و بالایشان بشویم علاوه بر اینکه کلی راهشان دور میشد به ما می گفتند گریه نکن ،غصه هم نخور من تو رو تا یه جایی می رسونم ، و به این ترتیب ما از گذاشتن پستی در مورد رانندگی ایشان صرف نظر می نمودیم . جریان تا حدی جدی شده بود که من برای اینکه فردا صبح راحت به سرکار برم در دلم نیت می کردم که همین فردا این پست رانندگی رو در وبلاگ میگذارم . خلاصه روزها گذشت تااینکه...............

ما چند وقت پبش با یکی از دوستان به یک سفر یک روزه رفتیم و رانندگی این دوست ما به حدی بد بود که بنده همانجا اشهد خودم را خواندم . سرعت زیاد ، بی ملاحظه در تمام قوانین رانندگی  ، شیشه جلوی ماشین کثیف ، مخزن برف پاک کن بدون آب ، آب پاش برف پاک کن ماشین خراب. کار به جایی کشیده بود که سر هر پیچ من و امیر و خانمش به دست و پاش می افتادیم که تو رو خدا سبقت نگیر . و از هر تونلی که بعد از سبقتهای نا به جای ایشون سالم بیرون می اومدیم هر سه با هم یه آخیش می گفتیم .
یک بار با سرعت زیاد از روی سرعت گیر پرید که من چند متر بلند شدم سرم محکم خورد به سقف  ماشین. از اون مدلها شدم که بالا سرم علامت سوال و تعجب با هم  می چرخن .
خلاصه ما از ترس جان چشم روی هم نگذاشتیم تا به مقصد رسیدیم .
 در راه برگشت قرار شد امیر رانندگی کنه . اول شیشه ماشین رو تمیز کرد ، بعد هم برف پاک کن رو چک کرد و سوراخ آب پاش برف پاک کن رو تمیز کرد . شروع به حرکت که کردیم همین که هوا یک کم تاریک شد ، چراغها رو روشن کرد . به هر دست انداز و سرعت گیری که رسیدیم ، سرعت رو کم کرد ، سر پیچها و توی تونلها سبقت نمی گرفت ، بیشتر از این هم نمی تونم براتون تعریف کنم چون انقدر خیالم راحت بود که بقیه راه تا خونه رو همش خوابیده بودم .

خلاصه انگاری ما زیاد به پرو پای این امیر عزیزمون می پیچیدیم ، و من با نشستن تو ماشین اون آقای محترم و دیدن رانندگیش تازه فهمیدم که اونهایی که تو رانندگی اعصاب آدم رو خورد می کنند چه جوری رانندگی می کنند . جالب این بود که وقتی امیر نزدیک غروب چراغهای کوچیک رو روشن کرد به امیر گفت :" امیر جان فکر کنم دستت خورده چراغ کوچیک روشن شده !!!!!!!!!!" امیر هم گفت : " نه عزیزم ، خودم روشن کردم چراغ کوچیک ماشین برای همین موقعهاست ."
نکته جالب دیگه این بود که تو راه موقع رفتن، جاده مه آلود شدید بود و چشم ، چشم رو نمی دید ، بهش گفتیم چراغ مه شکن رو روشن کن، گفت ماشین من چراغ مه شکن نداره !!!!!!!! ما تقریبا شاخ در آورده بودیم .

و به این ترتیب ما که قصد داشتیم زیرآب شوهرجانمان را در وبلاگ بزنیم سخت پشیمان و نادم می باشیم .
امیر جونم که الان تو فرودگاه منتظر پروازی تا بری ماموریت ، سفرت به سلامت .

پ . ن : ویلاگ آموزش زبان  هم چند روزی هست که به روز شده .

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/٢٧ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

افکار و اندیشه های ما و عبارات یا کلماتی که بر زبان جاری می سازیم، از نیروی عظیمی برخوردارند. اگر بخواهیم در زندگی خود فرد موفقی باشیم و به نتایج مفیدی دست یابیم، باید الگوی تفکر و گفتارمان را تغییر داده و آنها را مثبت کنیم. آیا مایلید گفت و گوی درونی خود را به عبارات تاکیدی مثبت تغییر دهید؟ بد نیست بدانید هر موقع که فکری در سرتان است و هر زمانی که سخنی به زبان می آورید، در واقع به گفتن عبارات تاکیدی مشغول هستید.
تکرار عبارات تاکیدی مثبت و یا منفی، نقطه آغاز است و راه را برای دگرگونی باز می کند، به عنوان مثال به ضمیر ناخودآگاهتان می گویید: «من مسئولیت پذیرم» یا «من از زندگی خسته شده ام».
وقتی عبارات تاکیدی را به کار می برید، در واقع به از بین بردن برخی چیزها از زندگی یا به آفرینش برخی چیزهای تازه در زندگی تان کمک می کنید؛
پس بهتر است عادت کنید این جملات و عبارات را به شیوه مثبت به کار ببرید، تا آنچه می آفرینید سلامتی، شادمانی، موفقیت و سعادتمندی باشد.
کلماتی که در عبارات تاکیدی به کار می روند نیز باید مثبت باشند. اگر بگوییم:« دیگر نمی خواهم مریض باشم»، ضمیر ناخودآگاه ما بیشتر کلمه مریض را می شنود که یک کلمه منفی است. آنچه که بهتر است بگوییم این است:« من به طور شگفت آوری احساس سلامتی می کنم» یا « من نور سلامتی و نشاط را می بینم که از من ساطع می شود».
ضمیر ناخودآگاه انسان خیلی روراست و بی پرده است. هیچ گونه تخلف و پیچیدگی ندارد و هر آنچه را که می شنود انجام می دهد. اگر چیزی در زندگی تان وجود دارد که آن را نمی خواهید، یکی از سریع ترین روش ها برای رها کردن آن این است که آن را با عشق و محبت متبرک ساخته و رهایش کنید و بگویید:« با دعای خیر برای تو رهایت می سازم و اجازه می دهم که بروی».این عبارت در مورد انسان ها، موقعیت ها و جنبه های مختلف زندگی بسیار موثر واقع می شود و حتی می توانید عادات ناپسند خود را با این عبارت تاکیدی ترک کنید.
وقتی برای اولین بار یک عبارت تاکیدی را به زبان می آورید، ممکن است حقیقی به نظر نرسد، ولی به خاطر داشته باشید، تکرار عبارات تاکیدی همانند کاشتن دانه های گیاه در زمین است. وقتی شما دانه ای را در زمین می کارید، روز بعد یک گیاه کامل نمی روید. باید زمان معینی سپری شود تا موقع رشد دانه برسد. همچنان که به گفتن عبارات تاکیدی ادامه می دهید و آماده می شوید تا آنچه را که نمی خواهید رها سازید، به تدریج می بینید که آن ها به حقیقت می پیوندند و راه های تازه ای پیش روی شما گشوده می شود. گاهی هم ممکن است اتفاق شگفت آوری روی دهد و یکی از دوستان شما از راه رسیده و بگوید:« آیا تا کنون این ها را امتحان کرده اید؟» و در این هنگام است که به مرحله بعدی موفقیت خود رهنمون می شوید و از امکانات موجود خود کمک می گیرید.  
عبارت تاکیدی خود را همیشه به زمان حال بگویید. می توانید آن ها را به صورت آواز بخوانید تا بارها و بارها در ذهنتان تکرار شده و ملکه ذهنتان شوند. به خاطر داشته باشید که نمی توانید با عبارات تاکیدی خود، روی اعمال افراد دیگر تاثیر بگذارید. شما از قدرت ذهنی و معنوی دیگران آگاه نیستید و حق ندارید در فرآیند زندگی دیگران دخالت کنید؛ همانطوری که مطمئنا دوست ندارید با شما چنین کاری بکنند. پس بهتر است تنها به اصلاح خود بپردازید و برای دیگران فقط دعا کنید.
گفتن عبارات تاکیدی همانند سفارش غذا دادن به آشپزخانه کائنات است! وقتی به یک رستوران می روید و پیشخدمت می آید و دستور غذا را از شما می گیرد، شما وی را تا آشپزخانه دنبال نمی کنید تا ببینید آیا آشپز فهرست غذای شما را می بیند یا این که او چگونه غذا درست می کند. بلکه راحت روی صندلی تان می نشینید و پیش غذا و نوشیدنی و..... را میل کرده و یا با دوستانتان صحبت می کنید و مطمئن هستید به محض این که غذایتان آماده شد، آن را برایتان می آورند. وقتی سفارش خود را به آشپزخانه کائنات می دهیم نیز، بهتر است در آرامش کامل به زندگی خود ادامه دهیم و مطمئن باشیم که درخواست ما در حال آماده شدن است.
حال اگر غذایتان را بیاورند و مشاهده کنید که غذای سفارشی شما نیست، اگر اعتماد به نفس داشته باشید، آن را بر می گردانید و می گویید: « خیلی متشکرم، ولی این سفارش من نیست، آنچه من می خواهم این است...» بله ممکن است در سفارش دادن غذا دقت کافی نکرده باشیم و در این زمان فقط کافی است با دقت بیشتر و روشن تر از قبل سفارش دهیم.
یکی از شیوه هایی که موجب می شود فرآیند زندگی برایتان به طور مثبت جلوه کند، این است که حقایق و اعتقادات فردی خود را با صدای بلند بگویید. بیایید افکار و عقایدی را که شما را محدود می کند و از رسیدن به جنبه های مثبت زندگی باز می دارد، دور بریزید. عبارات تاکیدی زیر برای ایجاد تغییرات مثبت بسیار موثرند و وضعیت شما را سرو سامان می دهند:
هر آنچه را که باید بدانم، برایم آشکار می شود.
هر آنچه را که نیاز دارم، در زمان و مکان مناسب و به شیوه ای نیکو به نزدم می آید.
من سالم و تندرست و سرشار از انرژی هستم.
هر کجا باشم کامیاب و توانگرم.
مشتاقم که دگرگون شده و رشد کنم.
در جهان هم، همه چیز مخلوق خداوند می باشد و نیکوست.

جملات تاکیدی مورد نیاز خود را روی برگه های کوچک جداگانه ای بنویسید و حداقل به مدت 30 شب، آنها را هر شب مطالعه کنید. دیری نخواهید پایید که در خود نوعی تغییر و دگرگونی مثبت احساس می کنید و به خواسته های نیکوی خود دست می یابید.

نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/٢٦ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

از انبوه کارهایی که هفته گذشته انجام دادم و پادردی که از کشیدگی عصب سیاتیک کشیدم و مرخصی استعلاجی که داشتم و برگه ضمیمه قراردادی که برای پیدا کردنش تمام زونکنهای قراردادهای مختلف رو زیر و رو کردم و پیدا نشد و آقای رئیس اصرار داشت که دست خودته و  حالا که شنبه صبح اومدم سرکار می بینم گذاشته رو میزم یعنی بله !!!!!!!دست خودشون بوده و ....رو به حساب نمیارم .

تنها یک مطلب من رو به فکر فرو برد و اون حساب و کتابهایی بود که دیروز انجام دادیم  و به نتیجه ای  برای پس انداز کردن که نرسیدیم هیچ .نتیجه گرفتیم  اگر گرانی به همین روند ادامه پیدا کند به زودی دچار کمبود بودجه خواهیم شد و از آنجاییکه صندوق ذخی*ره ارزی هم نداریم معلوم نیست باید چه کار کنیم ؟


در همین راستا ذکر این نکته نیز لازم است که اگر مریض بشی بری دکتر حتما باید او کیفت حداقل 000و20 تومان پول داشته باشی چون حق بیمه شامل حق ویزیت دکتر متخصص نمیشه . انواع ویتامینها و مواد معدنی که به شکل دارو هست رو باید با نرخ آزاد بخری چون بیمه براش پولی پرداخت نمی کنه ، اگه از درد به خودت بپیچی و برای معده دردی که داری نتونی قرص بروفن بخوری و محبور از قرص مشابه ژلوفن استفاده کنی باز هم باید داروت رو آزاد بخری . بنابراین بنده فقط محض سنگین کردن کیفم دفترچه بیمه رو با خودم بردم مطب دکتر چون این دفترچه تنها خاصیتی که داره اینه که باعث میشه هر ماه 40-50 هزار تومان از حقوقم بابت حق بیمه کسر بشه .

نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/٢٥ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

آلبای عزیز منو به یک بازی دعوت کرده :


باید در مورد تاثیرگذارترین : 1- دوران زندگی ، 2-آدم 3- رابطه 4- اثروشخصیت تو زندگیم بنویسم ، خیلی سخته هر دوره ای از زندگی لایه تجربه رو کلفت تر می کنه و دیدگاه آدم رو به زندگی عمیق تر ، هر شخصی که تو زندگی می بینی تاثیری  می گذاره که گاه در ذهن مهر وموم میشه گاه با تند بادی نقشش از ذهن آدم پاک میشه ، هر رابطهای اگه با چشم باز دیده بشه تاثیری خواهدداشت ، اما مهمترین اینها :

1- تاثیر گذارترین دوران : از شبی تاریک و تلخ آغاز شد که پدرم سکته مغزی کرد ، فهمیدم که دنیا فانی است و از لحظه ای دیگر از زندگیم خبر ندارم ، قریب به دو سال و نیم است که درگیر به دست آوردن تواناییهای حرکتی است ، مردی که هیچ وقت تصور نمی کردم روزی بتواند بیکار و بدون فعالیت زندگی کند ، انسان بالاتر از آن چیزی که فکر می کند صبور است و تحمل پذیر . دو سال است که یک پدر بیمار داریم و یک مادر پرستار ،  لحظه هایی به دل شکستگی گذشته ، لحظاتی به شادی و لحظاتی به افسردگی . همه اینها روی من تاثیری زیاد داشته هم مثبت و هم منفی .

2-تاثیر گذارترین آدم : این یکی انتخابش خیلی سخته ، اما یکی از اقوام مادری من که از کودکی خاله صدایش می کردم ، تاثیری عمیق بر من گذاشته ، کسی که سالها دوستش داشتم و سختکوشی و مهربانی و خوش اخلاقی او برای من الگو بود . چند صباحی است که بعد از گذراندن دوره های تکمیلی تحصیلی و به دست آوردن قدرت به شدت تغییر کرده است . گاهی از خودم می پرسم این همان است که من می شناختم ؟ آیا تغییر کرده و یا من او را اشتباه می شناختم . به شناخت خودم تقریبا مطمئن هستم و به این خاطر از رفتارهایش درسی گرفتم که همیشه مراقب خودم و رفتارهایم و طرز فکرم باشم مباشد آن روزی که برای به دست آوردن قدرتی و ثروتی و مقامی خود حقیقیم را فراموش کنم .

3-تاثیرگذار ترین رابطه : من و امیر قبل از ازدواج با هم دوست بودیم ، دوست دختر ودوست پسرنبودیم ، دو دوست صمیمی بودیم که از با هم بودن لذت می بردیم و بعد یکی دو سال این رابطه دوستی به رابطه همسری تغییر نام داد ، این تغییر نام در دوستی ما هیچ تاثیری نگذاشت جز اینکه روز به روز بر عمق دوستی ما اضافه شد . من تاثیر گذارترین رابطه زندگیم رو همین رابطه همسری و زیر یک سقف زندگی کردن با امیر می دونم . رابطه ای که باعث شده روز به روز به تکامل بیشتری برسم .

4- تاثیر گذارترین اثر و شخصیت : خوندن رمان جنگ و صلح برای اولین بار در سن 14 سالگی تاثیری شگرف در دیدگاه من به زندگی داشت . شاید باعث زودتر بزرگ شدن من وپا گذاشتن به دنیای آدم بزرگها خوندن همین کتاب بود . روزگاری که همکلاسانم سر کلاس کتابهای فهمیه رحیمی را یواشکی می خواندند و دنبال عشقهای آنچنانی در جلوی در مدرسه بودند . من شخصیت آندره وپیر و نیکلا رو در ذهنم ترسیم می کردم و واقعا تاثیری فراموش ناشدنی در من داشتند .
واما تاثیر گذار ترین شخصیت برای من آنت بود وهست در جان شیفته رومن رولان .

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/٢۳ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

-نادر ابراهیمی رفت . روحش شاد ، یادش ماندگار .

- دو کتاب وانهاده اثر سیمون دوبوار و دفترچه ممنوع اثر آلبا دسس رو پشت سر هم خوندم . هر دو کتاب یادداشتهای دو زنه .دو زنی که در دوشهر رویایی زندگی می کنند ، یکی در پاریس دیگری

در رم ، یکی خانه دار و. دیگری کارمند ، هر دو ناراضی از وضعیت خود ، یکی ناراضی که چرا عمری را در خانه گذرانده و با کار کردن در بیرون خود را با تغییرات جامعه همراه نکرده ،

دیگری ناراضی از اینکه چرا عمری کار کرده و تمام لحظاتی را که می توانست به خود و تقریحاتش اختصاص  دهد صرف کار در بیرون و درآمد بیشتر خانواده کرده است .
یکی شوهرش در میانسالی زندگی به او خیانت می کند و دیگری خود در میانسالی زندگی به شوهرش خیانت می کند .

در نگاه اول دو کتاب متناقض یکدیگر به نظر می آیند اما اینطور نیست . یک زن کامل بودن مشکل نیست ، اما پیچیده است . عشق ورزی درسی نیست که آن را روخوانی کنیم ، حفظ کنیم ، سر جلسه

امتحانش حاضر شویم و بعد نمره قبولی بگیریم و خیالمان راحت شود که از این نظر دیگر مشکلی نداریم .
هر روز و هر ساعت و هر لحظه باید عشق ورزید ، با عشق زندگی کرد ،از تکراری شدن و روزمرگی ترسید ، دنبال نوآوری و نوزیستن بود .
تنها خود را دوست داشتن راه درست زندگی نیست همانطور که تنها دیگران را دوست داشتن نیز راه درست زندگی نیست . زندگی مانند ترازویی می ماند که همیشه باید در حال تعادل باشد .

- بعد از 10 سال دوباره که نه صد باره فیلم غرور و تعصب رو دیدم . این بار بیشتر از اینکه جذب فیلم بشم و دیالوگهایی رو که قبلا حفظ بودم رو با خودم  مرور کنم ، به خودم فکر کردم ، به

تغییراتی که کردم ، به این که وقتی در 15 سالگی کتاب غروروتعصب رو خوندم و در 18 سالگی فیلمش رو دیدم در رویای عشق واقعی بودم و حالا بهش رسیدم . دیدگاهم اگر چه به زندگی فرقی

نکرده اما گوشه هاییش رو که نگاه کردم رنگ تجربه رو توش دیدم .
نکته جالبی که برام پیش اومده اینه که وقتی به گذشته بر می گردم شخصیتهای مورد علاقه سینمایی یا کتابیم رو مرور می کنم تو هر کدومشون خصوصیتی رو می بینم که این روزها تو شخصیت امیر می بینم :
آندره در جنگ و صلح که برایم تداعی کننده یک پشتوانه محکم بود، آقای دارسی با غرور زیاد و قلب مهربان ، ماریوس شجاع و عاشق در بینوایان ، ابوالفضل پورعرب در قیلم عروس ،

- گروه مستان یک گروه جدید موسیقی هست که خوش درخشیده ،‌گوش دادن به  آلبومهاش و رفتن به کنسرتشون رو به دوستداران موسیقی توصیه می کنم .

نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/٢۱ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

من و امیر خان جریانهایی داریم خنده دار . سر تکیه کلامهایی که هر کدممون داریم کلی با هم کل کل می کنیم و سر به سر هم می گذاریم .

بنده مادرم سمنانی -شهمیرزادی هست و پدرم بابلی خودم هم آمل به دنیا اومدم و از روز دهم تولدم تابزرگسالی تهران بزرگ شدم . حالا شما بیابید پرتقال فروش را و اینکه من اهل کجا هستم ؟
امیر خان هم مادرشون شهسواری و پدرشون رشتی هستند وایشان تهران بزرگ شدند .

در سرزمین وسیع ما گویشها و لهجه ها و زبانها متنوع و گوناگونه و هر کدام از اینها اصطلاحات مخصوص به خودشان را دارند .


ماجرای ما سالها پیش از اینجا شروع شد :
گلپر خانم : امیر داشتم می اومدم دو تا راننده با هم دعوا افتاده بودند !!!
امیر خان : چیییییییییییییییییی؟!!! دعوا افتاده بودند یا دعوا کرده بودند!!!!!!!

گلپر :خوب چی کار کنم مازندرانیها میگن : دعوا افتاده بودند.
تا اینکه مافهمیدیم که گیلانیها اینجوری میگن : دو تا راننده تاکسی با هم دعوا گرفته بودند !!!!!!!!!
گلپر خانم : امیر جونم مگه دعوا گرفتنیه ؟!!!
امیرخان : نه عزیزم ، چطور مگه ، پس چراشما میگید دعوا گرفتند؟!!!!!!!!!!

و به این ترتیب جنگ اصطلاحات شروع شد :

گلپر خانم : امیر جان چایی می خوری برات دم بدم ؟
امیر خان: آره عزیزم چای می خورم اما لطفا به جای اینکه چای رو دم بدی !!!‌چای رو دم کن.

گلپر خانم : عزیزم امروز شرکت نهار خوردی؟
امیر خان : آره ولی سیب زمینیش سَس بود ؟!!!!!!!!
گلپر خانم‌: چی بووووووووووووود ؟سَس ؟!!!
امیر خان : خب آره دیگه یعنی بی نمک بود.
گلپر خانم : آها.
(سَس اصطلاح شهسواریهاست.)

امیر خان : گلپر جونم امروز به داییت زنگ زدی ؟
گلپر خانم :یه زنگ زدم .به او گفتم ....
امیر خان : خب چرا میگی به او گفتم ؟!!‌بگو بهش گفتم .
(سمنانیها معمولا از ضمیر "او " در جملاتشون زیاد استفاده می کنند.)

گلپر خانم : چه خبر امیر جون ؟ به پسر عموت زنگ زدی ؟
امیر خان: آره ، خیلی ازت سوال کرد ؟
گلپر خانم : مگه پسر عموت معلمه؟
( گیلانیها وقتی میخوان بگن فلانی احوالپرسیت رو کرد میگن : فلانی خیلی ازت سوال کرد .)

گلپر خانم : امیر جان من از یخچال سیب گرفتم خوردم . تو هم برای خودت بگیر.
امیرخان: دلبندم سیب رو گرفتی یا برداشتی ؟
(این گرفتن هم اصطلاح مازندرانیهاست.)

امیرخان : قدیمها هر وقت می رفتیم خونه داییم اینها ، شب اونجا وامیستادیم!!!!!!!!!!
گلپر خانم : وا ، تمام شب وامیستادید ، خسته نمی شدید؟!! چرا نمی خوابیدید؟!!
( منظور از وایستادن همون موندنه.)

گلپر خانم : مغازه ... دوشنبه ها بستهِ؟
امیر خان : عزیزم یعنی چی بستهِ؟ منظورت اینه که  بسته است؟
( بابلیها بیشتر به جای فعل "است " یک  اِ به آخر اسم اضافه می کنند.)

خلاصه امیر خان این جنگ روشروع کرد و همچنان هم ما از ادامه این جنگ لذت می بریم و چون کلی سر این اصطلاحات با هم شوخی می کنیم و می خندیدیم خیال نداریم حالا حالاها به هم دیگه پرچم سفید نشون بدیم و صلح کنیم .

پ.ن : مرجان جون به عنوان سمنانی اصیل به من تذکر دادند که گرفتن و دعوا افتادن سمنانی هم هست . من میگم چرا هم مامانم میگه :" گرفتم " هم بابام  . نگو لهجه هاشون به هم شبیه هست و ما دقت نکرده بودیم .

نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/٢٠ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |


 صبح زود بود. توریست آمریکایی به ماهیگیر نگاه می کرد که تازه از صید برگشته بود. یک ماهی بزرگ در قایقش بود. به او گفت: با این سرعتی که داری چرا ماهی های بیشتری نمی گیری؟؟؟
ماهیگیر گفت: همین هم خرج زن و بچه هایم را در می آورد...
توریست گفت: بقیه ی روز را چه کار می کنی؟؟؟
گفت: با بچه هایم بازی می کنم، کتاب می خوانم، از مناظر اینجا لذت می برم، باغچه کوچک جلوی خانه را بیل می زنم و با دوست هایم در دهکده نوشیدنی می نوشم...
توریست گفت: اگر بیشتر ماهی بگیری، با پول اضافه اش می توانی چند قایق دیگر بخری. بعد از آن می توان بدون واسطه جنس هایت را بفروشی. بعد می توانی با پول اضافه ات یک کارخانه ی کنسرو سازی
همین اطراف بزنی...
ماهیگیر گفت: بعد چی؟؟؟
* بعد می توانی به نیویورک بروی در بورس سرمایه گذاری کنی.
ماهیگیر گفت: بعد چی؟
* بعد دیگر وقت خوشگذرانی است، سهام ات را در موقع مناسب می فروشی.
ماهیگیر پرسید: بعد چی؟
*بعد با میلیون ها دلار پول ات می توانی یک کلبه همین اطراف بخری.
ماهیگیر پرسید: بعد چی؟
*** بعد می توانی با بچه هایت بازی کنی، کتاب بخوانی، از مناظر اینجا لذت ببری، باغچه کوچک جلوی خانه را بیل بزنی و با دوست هایت در دهکده نوشیدنی بنوشی…

پ . ن : ١- با ایمیل به دستم رسید.

            ٢- هر وقت گرسنه اید به این لینک سر بزنید.

نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/۱٩ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

انقدر کارهام زیاد شده که وقت سر خاروندن ندارم . حتی در طول روز زیاد وقت نمی کنم که با امیر تلفنی صحبت کنم و برخلاف بیشتر  اوقات که دلم نمی خواد تلفن رو قطع کنم ، سعی می کنم که مکالمه تلفنی رو کوتاه کنم . وبگردی به حداقل رسیده و خلاصه کار خودم به اضافه دو نفر دیگه که تو این ماه از شرکت رفتند ر وانجام میدم !!!!!!!!!!!!!!

 رابطه های کاری شرکت ما هم مثل اکثر شرکتهاست . خسته بودم و عصبی . نهار هم نیاورده بودم  یکی از بچه های شرکت که بیشتر از همه از بیرون غذا میگیره و از رستورانهای زیادی کد اشتراک داره .  هم می خواست غذا سفارش بده ، تصمیم گرفتیم از یک رستوران ارمنی که از شرکت هم دوره اما همیشه به ما سرویس میده غذا بگیریم . (قابل توجه دوستانی که تو وبلاگ برنامه ریزی  دیدند من تصمیم دارم کمتر غذای بیرون بخورم : این رستوران غذای خونگی و بدون سس میده .) با رستوران تماس گرفتیم و گفت که پیک رستوران رفته مرخصی و باید از بیرون پیک موتوری بگیره ، من زیاد راضی نبودم اما همکارم قبول کرد . ساعت 11:55 بود ،‌من هم انقدر درگیر کار بودم که متوجه گذشت زمان نشده بودم تا ساعت 12:45 .

به همکارم گفتم که انقدر کار داشتم که اصلا نفهمیدم که چه زود گذشت !! جوابم رو جوری داد که من خسته رو عصبی تر کرد . رفتم سراغ کار ، اما عصبانی بودم و به قول امیر اخمها رو آورده بودم تا پایین دهنم. ساعت نهاری ما که 12:30 تا 13 هست تموم شد ساعت 13:30 شد و پیک نیومد . حالا بماند که چند بار زنگ زدیم رستوران و در جواب شنیدیم که غذا رو فرستاده و نمی دونه چرا انقدر دیر شده .به دفتر پیک هم زنگ زده و اونها گفتند که راننده موتور موبایل نداره و نمی دونیم چی شده که انقدر دیر شده !!
 هم من عصبی و گرسنه بودم و هم همکارم ،‌ من پیشنهاد دادم غذا رو تحویل نگیریم ، اون هم می گفت پیک که بیاد باهاش دعوای حسابی می کنم .
ساعت 14:10 پیک اومد و همکار ما هم با توپ پر رفت سراغش . من هم به دنبالش رفتم تا یک وقت داد و بیداد نکنه ( سابقه قبلی داره .) از پله ها که رفتم پایین با کمال تعجب دیدم که آرومه و داره پول پیک رو میده ، حتی خیلی هم احترام میگذاره .
جریان از این قرار بود که راننده موتور رو پلیس گرفته بود و چون راننده لال بوده و توانایی صحبت کردن نداشته نمی تونسته زنگ بزنه و خبر بده .
با اینکه هر دو حسابی گرسنه بودیم ، با بی میلی تمام و عذاب وجدان در ساعت 14:15 نهار رو خوردیم .

 

پ.ن : از کاریکه ساروی کیجا در وبلاگش انجام میده خیلی خوشم اومد ، هر روزهفته رو به موضوعی خاص اختصاص داده ، ازش جهت رعایت کپی رایت کسب اجازه کردم و ایشان جواب دادند:
" دیوانه ای ها .. اینجا ایرانه مادرجون . کپی رایت کیلو چنده ؟؟؟؟ "
ساروی کیجا جان خیلی با عبارت دیوانه ای ها حال کردم ، همچین حال وهوای مازندران رو کردم . ما دوست داشتیم از شما اجازه بگیریم .
به این ترتیب از این پس برنامه ما به این ترتیب است :
شنبه : هفته ای که گذشت .
یک شنبه : مطالب و عکسهای جالبی که به دستم میرسه .
دوشنبه : خاطره.
سه شنبه: کتاب ، فیلم ، موسیقی.
چهارشنبه : بازیهای وبلاگی ، شعرهایی که دوستم دارم .
پنج شنبه : آزاد

 در تعطیلات اگر منزل باشیم که وبلاگ می نویسیم ُ اگر نباشیم هم نمی نویسیم .

نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/۱۳ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

لطفا متن را تا انتها بخوانید:
اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد.  مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت : «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ »
رئیس صومعه بلافاصله او را  به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود . صبح فردا  از راهبان صومعه  پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند :« ما نمی توانیم  این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی»  
مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و  آنجا را ترک کرد.
چند سال بعد  ماشین همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .
راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند ، از وی پذیرایی کردند و ماشینش را تعمیر کردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را که چند سال قبل شنیده بود ، شنید.
صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمی توانیم  این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی»   
 این بار مرد گفت «بسیار خوب ، بسیار خوب ، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن فدا کنم. اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال را بدانم  این است که راهب باشم ، من حاضرم . بگوئید چگونه می توانم راهب بشوم؟»
راهبان پاسخ دادند « تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همینطور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یک راهب خواهی شد.»
مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد. مرد گفت :‌« من به تمام نقاط کرده زمین سفر کردم  و عمر خودم  را وقف کاری که از من خواسته بودید کردم .. تعداد برگ های گیاه دنیا 371,145,236, 284,232     عدد است و 231,281,219, 999,129,382     سنگ روی زمین وجود دارد»
راهبان پاسخ دادند :« تبریک می گوییم   . پاسخ های تو کاملا صحیح است . اکنون تو یک راهب هستی . ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.»
رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»
مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود . مرد گفت :« ممکن است کلید این در را به من بدهید؟»
 راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد.
پشت در چوبی یک در  سنگی بود . مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به او بدهند.
راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست کلید کرد .
پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت.
و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، یاقوت زرد و  لعل بنفش قرار داشت.
  در نهایت رئیس راهب ها گفت:« این کلید آخرین در است » . مرد که  از در های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل در را باز کرد. دستگیره را چرخاند و در را باز کرد . وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی که او دید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی بود.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.....اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید ، چون شما راهب نیستید
 
لطفا به من فحش ندید؛ خودمم دارم دنبال اونی که اینو برای من فرستاده می گردم تا حقشو کف دستش بگذارم!!

پ.ن : با ایمیل به دستم رسید .

نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/۱٢ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

شنبه : آغاز خوبی بود برای هفته ، شروع هفته بعد از یک استراحت کامل بود . رفتن امیر به ماموریت قطعی شد و به این ترتیب روانه منزل شدیم برای بستن ساکهامون . من به منزل مادر و مادرشوهر ، شوهر هم به دیار غربت برای به دست آوردن روزی .

یکشنبه : شوهر جان را به ایستگاه راه آهن رساندیم و خودمان به محل کار آمدیم ، خدا رو شکر رانندگی در نواحی راه آهن رو تجربه نکرده بودیم که این رو هم تجربه کردیم . بعداز ظهر هم به همراه خواهر شوهر و جاری ، سه تفنگدار ،‌رفتیم خرید و حسابی جیب رو خالی کردیم . همیشه اول برج که بری خرید تا قبل از رسیدن به خونه کلی کیف می کنی اما همین که رسیدی خونه و حساب کتاب کردی می بینی که ای دل غافل همه حقوق رو خرج کردی !!!!!!!!!!!!

دوشنبه : مامان جونم مریض بود ، خودم هم همینطور ، اما این بار من پرستار مامان شدم جبران همه دفعات گذشته که اون پرستار ما شده بود .

سه شنبه : ماموریت رفتن امیر کلا خوب نیست اما چون کاریش نمیشه کرد ، همیشه آرزو می کنم که کوتاه باشه ، امروز صبح از ماموریت شاهرود برگشت . شب منتظرش بودم و خوب نخوابیدم منتظر سردرد میگرنی هستم .

چهارشنبه : هر چقدر تلاش کردم که بر سردرد غلبه کنم ، موفق نشدم و ناچار شدم نیمه شب به درمانگاه برم و سرم و آمپول و امروز رو هم دکتر بهم مرخصی داد .
عصر که بهتر شدم رفتم خونه جاری جان ، خیلی با هم تنهایی حرف زدیم ، خیلی خوب بود فکر می کردم که با دوستم صحبت می کنم .کلی از زندگی و خاطرات گذشته با هم حرف زدیم هر چی باشه ما قدمتمون بیشتره و خاطرات بیشتری از زندگی زناشویی داریم .

پنج شنبه : من فقط میخوام بدونم چرا وقتی آدم یه روز نمیره سرکار ، روز بعد انقدر کارش زیاد میشه ؟
عصر جبران خستگی شد و با دوستان رفتیم رستوران و پارک و کلی خوش گذشت .

واممممممممممممما جمعه : بهترین روز هفته ، استراحت کردیم ، شوخی و بازی کردیم ، خونه رو مرتب کردیم و فیلم دیدیم .

نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/۱۱ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

آیا من از دریچه نگاه تو به زندگی نگاه می کنم یا تو از دریچه نگاه من به زندگی نگاه می کنی ؟

 آیا من دلتنگ دیدار تو می شوم یا تو برای دیدن من شتاب داری ؟

 آیا من نگرانی سلامت خودم هستم تا تو به زحمت نیفتی یا تو نگران فکر خراب من در مورد بیماری هستی ؟

آیا من دائم به فکر راضی نگه داشتن تو و خوشحال بودن تو هستم یا تو دائم به فکر آسایش و راحتی من هستی ؟

*آیا  من از بوی عطر تو که روی دستهام مونده تمام روز کاری سرمست میشم یا تو از نگاه کردن عکس کودکیهای من در کیف پولت ؟

** آیا من هنگام نوشتن متن عاشقانه ای برای تو اشکهایم جاری می شود یا تو وقتی متن عاشقانه من را می خوانی اشک می ریزی ؟

من و تو روزها و ماههاست که ما شدیم . مایی که  یک روحیم در دوتن ، با زبان نگاه  با هم صحبت می کنیم ، با گوش دل می شنویم ، دوستیهایمان عمق اقیانوس را پیدا کرده کینه ها و کدورتهایمان همچون پری سبک بال  پرمی کشد و می رود . وابستیگمان از نوع دلبستگی است .

***بهترین من گرچه نام تو همیشه مرا مست می کند ، بهتر از شراب ، بهتر از تمام شعر های ناب
اما من دوست دارم تو را درخلوت خویش همیشه بهترین بهترین من خطاب کنم .

پ.ن :
*. روزهایی که اول امیر رانندگی میکنه بوی ادوکلنش روی فرمون می مونه ، بعد که من میشنیم پشت فرمون دستهام بوی عطر امیر رو میگیره و...

**. وقتی قرار شد که تنهایی برم ایتالیا ، به این فکر افتادم که برای امیر نوشته ای بگذارم که وقتی من نیستم اون رو بخونه ، یک کاغذ کوچیک برداشتم و روش نوشتم : عزیزم سفر بی تو تلخه ، در تمام لحظات به فکرت هستم ، دوستت دارم ، بی تاب دیدارتم . و آخر شب که می خواستیم بریم فرودگاه کاغذ یادداشت رو گذاشتم تو ظرف چای ، چون می دونستم وقتی از فرودگاه برگرده اولین کاری که می کنه اینه که میره وبرای خودش چای درست می کنه . بعدا برام تعریف کرد که وقتی نوشته رو دید و خوند چه احساسی داشت .

***. این نوشته رو لابه لای جزوه هام پیدا کردم ، نمی دونم که عبارت رو خودم نوشته بودم یا از جایی کپی کرده بودم .(با تشکر از کوکب خانم عزیز که یاد آوری کرد شعر بالا از شاعر محبوب من فریدون مشیریه )

نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/٦ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

پنج شنبه ماشین بابا رو برای فروش تو نیازمندیهای همشهری آگهی کردیم ،‌امیر شماره موبایلش رو داده بود ، اولین زنگ ساعت 7:15 صبح زده شد و ماشین هم حدود ساعت 13 به فروش رفت اما دو سه تا مکالمه جالب تو این  4-5 ساعت شکل گرفت که امیر برای من تعریف کرد :


1- -الو سلام آقا ، این ماشین که آگهی کردید از نظر فنی سالمه ؟
-بله خانم ، مدل 83 هست ، اما زیاد ازش استفاده نشده .
- تصادف هم نداره ؟
-نه ، ماشین سالمه ، هیچ قسمتی هم رنگ نشده .
-آدرستون کجاست ؟
- پونک
- پونککککککککککک!!!!!!!!!!!!!!!!!! خیلی از ما دورید . راستش ما نارمک هستیم ، یه هفته ای هست بچه هام دنبال ماشین خوب می گردند، خیلی خسته شدند ، من آدرس خونه مون رو میدم شما ماشین رو بیار ما ببینیم .


2- آقا این ماشین که آگهی کردید راستی راستی تمیزه ؟
-بله خانم ، 57000 کیلومتر کار کرده ، سرو صدا نداره ، تصادف هم نکرده .
- بیمه ماشین تا کی هست ؟
-تا اوایل تیر.
-قیمت چنده ؟
- ؟؟؟؟ تومان
- وا چقدر گرون میدی ؟ پول بیمه اش رو بده ، دویست سیصد تومان هم ازش بنداز ، شاید یکی بیادازت بخره .
-چشم حتما خانم ، منتظر دستور شما بودم .

٣- قربان این ماشین که آگهی کردید اول 83 هست یا آخراشه ؟
-تیر 83 ، 57000 کیلومتر کارکرده.
- تصادف نداره ؟
-خیر ، تصادف نداره از نظر فنی هم سالمه .
- خطی روی ماشین نیست ؟
- خط هم نداره .
- عجب ماشین خوبی ، پس چرا می خواهید بفروشید !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خدا رو شکر که این مدل آدمها رو هم در زندگی دیدیم و ندیده نماندیم .

نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/٤ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

روز رو با یه صبحانه خوشمزه در منزل مادر شوهر جان شروع کردم ،‌همسر جان هم اگر چه تهدید کرد که اگه من جریمه بشم خودت می دونی و خودت باید پرداخت کنی و من دیرم میشه وووووو اما منو تا محل کارمان رسوند و به این ترتیب ساعت 7:30 کارت حضور و غیاب را مهر کردیم و فرصتی دست داد تا وبلاگ عزیز را که چند روزی به دلیل مشغله کاری بالا به روز نکرده بودیم ،به روز کنیم . اممممممممممممممممممما موبایل من راس ساعت 8:15 زنگ خورد اسم موبایل بابا که روی موبایلم افتاد تقریبا قلبم ایستاد ،چراکه اولا این روزها با بیماری یکی از فامیلهای عزیز همیشه در پی خبری از او هستیم و دوما پدر جان ما بعد از بیماری زیاد با موبایل صحبت نمی کند و کمتر شماره اش روی صفحه موبایل ما می افتد . با ترس ولرز گوشی رو برداشتم و جواب دادم :
- سلام بابا ، خوبی شما ؟
-سلام باباجون ،‌خوبی دخترم ؟ سرحالی ؟
- (با نگرانی و صدایی لرزان ) ممنون خوبم ، چه خبر چیزی شده ؟
-خبر سلامتی ، امیر چطوره ؟ مامانش اینها خوب بودند ؟
- خوب بودند سلام رسوندند ، چی شده شما الان بیدارید ؟ اتفاقی افتاده ؟
- نه بابا جون ، امروز فیزیوتراپ دارم ، زودتر بیدار شدم . مهمونی خونه دوستت خوش گذشت ؟
- بله خیلی خوب بود ، جای شما خالی .
صدای مامان رو شنیدم که می گفت :" بهش خبر اصلی رو بده بچه ام نصف عمر شد !"
- گل گل !‌ نتیجه جوجه تو کارشناسی ارشد خیلی عالی شده : رتبه 48 تهران هم قبول میشه
-آفریننننننننننننن بابا منو کشتید که شما .ولی خیلی ممنون که زنگ زدید خبر دادید . مشتلق داره این خبر خوب.
بعد هم که با خواهر کوچولوی خوشگل و شیطونمون صحبت کردیم و بهش تبریک گفتیم .

پ . ن :  1- گل گل اسمی هست که بابایی جان ما رو با اون صدا می کنه .
2- جوجه هم اسمی هست که امیر روی خواهر کوچیکه ما گذاشته است .
3- من و امیر هم به خواهر کوچیکه قول داده بودیم که در صورت قبولی برایش ساعت می خریم ، ای جوجه باهوش به زودی برات ساعت می خریم .
4- امیدوارم که همه زنگهایی که به صدا در میاد خبری خوش رو به همراه داشته باشه .

این اتفاق  مربوط به دیروزه /

امروز پنجمین سالگرد نامزدی ماست . شاید برنامه خاصی رو برای شب اجرا کنم.یک چیزهایی تو سرم هست.

نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/۱ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |


Design By : Night Skin