عاشقانه ها

دل عارفان ربودند و قرار پارسایان همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی

یکی از این تعطیلی های مناسبتی بود ،‌ یک تصمیم لحظه ای گرفتیم برای رفتن به شمال  ، از اون تصمیمهای بدون برنامه قبلی که من زیاد دوستشون ندارم اما تجربه نشون داده که تو جامعه ما خیلی بهتر جواب میده ، وارد جاده چالوس که شدیم مثل همیشه محو زیبایی جاده بودیم و آواز می خوندیم ، حرف می زیدم ، لاو می ترکوندیم ، گاه گاهی هم برای همدیگه ماچ می فرستادیم و چشمک .
امیر هم که مثل خیلی های دیگه تند رانندگی می کنه  اما رانندگیش بد نیست و پای بند به اصول و خیلی هم از اونهاییکه بد رانندگی می کنند ویه دفعه می پیچن جلوش و...  بدش میاد .
پیچ های پی در پی ، رو رد کردیم و به جایی رسیدیم که من عاشقشم : هزارچم .هیچ وقت از دیدنش سیر نمیشم . محو نگاهش بودم ، شیشه پنجره ماشین هم پائین بود و نسیم خنکی به صورتم می خورد و تنفس تک تک سلولهام رو احساس می کردم .که ناگهان یه ترمز اساسی و فرمونی که چرخید و منی که خودم رو چسبیده به کوهها دیدم ، یک عدد سمند بژ در یکی از پیچهای 180 درجه ای جاده قصد سبقت از مارو داشت که یه ماشین از روبه روش در میاد و ایشون هم بدون در نظر گرفتن ماشین ما فرمون رو گرفته سمت ماشین ما . امیر هم عصبانی یک دستش رو گذاشته بود روی بوق و دست دیگه اش هم روی دستهای من که شوک بودم که چی شده !!!!

دوباره دنده یک و شروع به حرکت کردیم که دیدم دویاره جناب سمند بژ با بوق و سرعت مسخره اومد کنار ماشین ما که یک چیزی بگه که چون دوباره  انحراف اومده بود یه ماشین از جلو روبه روش سبز شد . و این بار امیر بهش راه نداد و گاز داد وگفت : " این که عبرت نمی گیره .من هم بهش راه نمیدم .دفعه پیش نزدیک ما رو هم به کشتن بده ."
5-6 دقیقه ای گذشت .برای  اینکه حال وهوامون عوض بشه ، میوه ای خرد کردم و تا اومدیم بخوریم . سمند دوباره اومد کنار ماشین ما و داد و بیداد که بزن کنار ببینم چی میگی ؟!!!!!!!!‌
امیر هم عصبانی اومد کنار جاده وایستاد ولی پیاده نشد . راننده سمند که پیاده شد ، دیدیم یه مرد با 185 سانتی متر قد و چیزی بالای  100 کیلو وزن داره میاد سمت ماشین .
رو به امیر گفت : " چی میگی ؟ بوق می زنی ؟ مشکلی داری با خودت ؟‌"
امیر هم منفجر و عصبانی گفت : "مشکل رو تو داری که این جوری رانندگی می کنی . هنوز نفهمیدی که توی پیچ خطرناک که دید نداره نباید سبقت بگیری ؟ "
جناب آقای سمند هم گفت :‌" حیف که زن و بچه همراهته ، وگرمه بهت می گفتم ."

من هم انقدر بدم میاد از این دسته جنس ذکور هموطن که هر وقت کم میارن بهانه زن و بچه رو می کنند . قفل عصایی ماشین رو گرفتم تو دستم ، گفتم اصلا جواب من ِ زن رو بده ، وقتی بلد نیستی رانندگی کنی ، جون خودت فدای سر ما . چرا برای دیگران خطر درست می کنی ."

قرمز بود ، رفت سوار ماشینش شد و رفت ، دراین جور مواقع امیر هم کوتاه نمیاد و به این ترتیب در اولین فرصت ازش سبقت گرفت و رفتیم جلو . تو آینه حواسم بود . دوباره از اون سبقتهای آنچنانیش رو گرفت و از ما جلو افناد . یک کم جلوتر که رفتیم دیدیم ایستاده ،‌ما که رسیدیم ما رو تهدید می کنه و با صدایی که بیشتر به عربده شبیه بود ، می گه : نگه دار، ببینم . "

امیرهم بی توجه بهش ، من هم از روی تمسخر لبخندی بهش زدم و رد شدیم .امیر اون موقع متوجه لبخند من نشده بود . تا به چالوس برسیم این جریان 4-5 بار اتفاق افتاد ، یه جا وا میستاد ما رو با دست و داد وفریاد تهدید می کرد  وقتی می دید ما بی توجه هستیم سوار ماشین می شد می اومد دنبال ما . متاسفانه تو جاده موبایل هیچ کدوممون آنتن نداشت . پنجمین باری که ازما سبقت گرفت  ، امیر دیگه رسما عصبی شده بود . با سرعت زیاد ازش جلو زد و تا پاسگاه چالوس یک روند تند رفت و شماره ماشین رو به پلیس راه اعلام کرد و بعد هم ما به راهمون ادامه دادیم .
امیر عصبی و کلافه بود که چرا این مردک سمند نگذاشت ما از چاده و جنگل چالوس لذت کافی رو ببریم .
بهش گفتم : عصبانیتش دو دلیل داشت : یکی همون دفعه اول که ما رو داشت به کشتن می داد ، حتما خودش هم حسابی ترسیده بوده ، چون یه ماشین شاسی بلند جلوش بوده که اگه به اون می خورده حسابی له میشده ، یکی هم وقتی وایستاده بود کنار جاده و ما رو تهدید می کرد من بهش خندیدم ، خنده تحقیر آمیز برای کسی که به زور بازوش و سبیل تابیده اش می نازه و نه به عقل وشعورش .و این دو تا خیلی عصبیش کرده بود . تو چالوس موبایل آنتن داشت و به پلیس راه هم شماره سمند رو گزارش دادیم . چون به پیگیری پاسگاه اعتقادی نداشتیم .

اما حسرت ندیدن و لذت نبردن کافی از جاده چالوس برای ما موند به لطف و مرحمت فردی که هیچ فرهنگی از مسافرت و رانندگی نداره و هیچ کس هم تلاشی نمی کنه تا به او این فرهنگ رو یاد بده .

پ .ن : این اتفاق مربوط به سفر اخیرمون نیست . اما این بار که رفتیم شمال چون همچین اتفاقی برای ماشین جلوییمون افتاد و یک عدد وانت پیکان نزدیک بود ۵ نفر سرنشین یک پرشیا رو به کشتن بده ، یاد خودمون و خاطره بالا افتادم .

نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۳۱ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

تا حالا عروسی شمالی رفتید ؟ اگه نرفتید که سعی کنید حتما یک بار برید اگر هم رفتید که می دونید چقدر خوش می گذره .
ما تعطیلات آخر هفته یک عدد عروسی شمالی از نوع شهسواری رفتیم . چهارشنبه صبح زود از کرج به سمت شهسوار رفتیم و خوشبختانه چون زود راه افتاده بودیم به ترافیک جاده برنخوردیم . چیزی که خیلی برای من جالب بود این بود که عروسی به سبک عروسیهای سنتی شمالی بود ،‌ چهارشنبه شب رفتیم حنابندون ،‌که البته اولش کمی تا قسمتی حالگیری اساسی بود برای من ، چون هر کی منو می دید یا با تعجب نگاه می کرد یا می گفت چاق شدی ، یکی از خانمهای فامیل هم که ماماست ( شیوا جون می شناسی که ؟ )‌به من گفت فکر کردم بارداری ؟ قیافه ات خیلی عوض شده ؟
مراسم حنا بندان تو تالار بود . عروس خانم تنها و بدون داماد نشسته بود و  ما هم همش شلوع می کردیم و حرکات موزون و  دیدو  بازدید  عروسای فامیل شوهر . خانواده امیر بیشتر بچه هاشون پسر هستند و کلا تو خانواده پدری و مادری 6 تا دختر هستند یکی پرپر خواهر شوهر جان خودمان ، دو تا دختر دایی ، یک دختر عمو و دو دختر عمه بقیه به تعداد 12 نفر همه پسر هستند . عروسی شمالی هم که زنونه مردونه نداره و بعد یک ساعت همه آقایون اومدند قسمت زنونه . همه یک روند تا ساعت 11 که شام میدادن رقصیدیم ، بعداز شام خانواده داماد حنا رو آوردند ، دیگه همش اونها با حنا می رقصیدند بعد هم حنا رو عروس و داماد  میچرخوندند تا دختر ها و پسرهای جوون و مجرد به دستشون می گذاشتندکه بختشون باز بشه . 
بعد از تموم شدن مراسم تالار خانواده داماد خداحافظی کردند و رفتند ، ما هم البته از تالار رفتیم اما خونه خودمون نرفتیم ٬رفتیم خونه عروس . دیگه از ارکستر و جاز و پرکاشن و ارگ خبری نبود ، یکی از پسر ها شروع کرد به خوندن اون هم از نوع ترانه های شمالی و بقیه هم که بلد بودند قاسم آبادی رقصیدند . ساعت 3-4 بود که خوابیدیم اما اگر فکر کنید که به خاطر کم خوابی صبح تا ساعت 12 خوابیدیم اشتباه می کنید به دو دلیل :یکی اینکه هوای شمال انقدر خوب بود که دلمون نمیومد ازش استفاده نکنیم و دومی  اینکه عروسی سنتی شمالی ظهر برگزار میشه و باید برای عروسی حاضر می شدیم ، ساعت 1بعد از ظهر رفتیم عروسی ، که به لطف *** ساعت 1تا 3 بعداز ظهر برق قطع شد و چون هیچ امکانی نبود باز هم دوستان از حنجره های خودشون مایه گذاشتند و بساط بزم به پا شد و ساعت حدود 5 هم که همه با هم قرار گذاشتیم دسته جمعی رفتیم جنگلهای سه هزار و بقیه مراسم عروسی رو اونجا زیر سایه درختها و صدای آب رودخونه  برگزار کردیم و بعد از اون هم همگی با هم رفتیم رامسر بستنی خوردیم که به علت کثرت جمعیت ما پشت سر مون یک صف طولانی درست شد و بیچاره اونهایی که بعد از ما می خواستند بستنی بخرن چون حدود نیم ساعتی معطل بودند تا برای همه ما بستنی آماده بشه . روزهای خوبی بود و هوا هم خنک و دلچسب بود . جمعه بعداز ظهر که می خواستیم برگردیم خونه اصلا هیچ خوشحال نبودیم و دوست داشتیم همونجا بمونیم .

 هیچ وقت از دیدن مناظر زیبای شمال که مثل تابلوی نقاشی هستند سیر نمیشم .

نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٩ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

بازی امروز ،‌ بازی دوست داشتنی ها و دوست نداشتنی هاست .

دوست داشتنی های من عبارتند از :


1-همیشه قربون صدقه امیر خان برم و ایشون هم نیم ساعت ادای منو در بیاره و با صدای نازک شده بگه : " وای من اینو دوست دارم ، الهی قربونش برم ." (البته این ادای منو باید با صدای شیطون امیر خان بشنوید ، من روزی ١٠ بار قربون صدقه اش میرم اون هم روزی ١٠٠ بار ادای منو درمیاره.)

2- با خواهرام بشینیم در مورد مسائل مختلف پچ پچ کنیم و همین که مامانم اومد تو اتاق صحبت رو قطع کنیم . مامانم هم در حالیکه از اتحاد ما لذت می بره ادای آدمای عصبانی رو دربیاره که نشستی پشت سر کدوم بیچاره حرف می زنید و چرا از من مخفی می کنید .

3- وقتهایی که من و امیر تلپاتی داریم و همزمان می خواهیم به هم زنگ بزنیم و یا برای هم اس ام اس میدیم.

4- تو عصر تابستون زیر باد کولر دراز بکشم  و برای بار چندم جنگ و صلح رو بخونم .

5- هر وقت میرم عیادت بابا ،‌حالش خوب باشه و امید به زندگیش زیاد باشه .

6- وقتهایی که داداش کوچیکه با چند سال اختلاف سنی جلوی دیگران بادی به گلو میندازه و  از ما سه تا خواهر که همه ازش بزرگتریم دفاع می کنه.

7- دست در دست همسر عزیزم کنار دریا قدم بزنم و گاهی روی شنها از روی بازی بخورم زمین واون دست منو بگیره و بلند بشم (عین صحنه های عاشقانه فیلمها میشه )

8- هر سال سالگرد ازدواج و عقد  یک شام دونفره رمانتیک  زیر نور شمع بخوریم .

9- شوهرم یک مرد امروزی هست و این رو می فهمه که من به عنوان یک انسان آزادیهایی دارم و من رو در انتخاب خیلی چیزها خصوصا گذروندن اوقات فراغت آزاد میگذاره .

10- بوی عطرهای خاص جز دوست داشتنی ترینهاست  برای من مخصوصا Fifth Avenue .

و اما آنچه جز دوست نداشتنی های من هست :

1- روزهایی که من یا امیر قاط می زنیم و هوای خونه ابری میشه .

2- وقتی با خلوص نیت میگم با خانواده شوهرم مشکلی ندارم فکر کنند که دروغ میگم و میخوام قیافه بگیرم.

3- وقتی به امیر خان اعتراض می کنم ایشون سریع می فرمایند : " باز شروع به غرغر کرد."

4- تظاهر به کاری کنم یا اینکه اگر حرفی برخلاف میلم بود برای خوشایند شنونده بگم باشه اما برم کار خودم رو که دقیقا 180 درجه مغایر با خواسته اون طرف هست انجام بدم.

5- آقایونی که خودشون همیشه بد رانندگی می کنند اما تا یه خانم می بینند سریع میرن پشت منبر که خانمها اگه نمی تونن چرا میشینن پشت فرمون .

6- از همکارهایی که یک کار یک ساعته رو ده ساعت کش میدن و همش دم گوش آدم غر می زنند که کار من از همه بیشتره .

7- دخترهایی که سعی دارند خیلی روشنفکر باشن واین بار از اون طرف بوم می خورن زمین.

8- مردهایی که فکر می کنن حقوق زنشون باید تو خونه خرج بشه اما هیچ کمکی در هیچ کاری به زن کارمندشون نمی کنند.

9-ازاینکه تو مهمونی و یا جمعهای دوستانه یکی همش ساز مخالف بزنه و جو رو خراب کنه .

10-از غذاهایی که در یخچالهای نامرتب که در ظرفهای غذاشون بازه و همه مواد غذایی بوی همه چیز رو میگیره ، نگهداری میشه . به بوی بد خیلی حساسم .  

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٥ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

هوا بس نا جوانمردانه گرم است .

هر روز ساعت 8 صبح این بخش از زندگی من شروع میشه ، که گاه گاهی به علت ترافیک ، دیر بیدارشدن و ... به 8:30 هم می رسه . اگه ماشین داشته باشم باید برای پلیس سر کوچه توضیح بدم که آی آقای پلیس این شرکت ما تو همین کوچه اول طرح ترافیکه و من هم الان این ماشین رو پارک می کنم تا عصر هم تکونش نمیدم . اگر هم با تاکسی بیام باید باهاشون شرط کنم که از خیابون کاج برن سمت میدون ، من هم انتهای کاج پیاده میشم .
زنگ در اطلاعات رو می زنم ، در باز میشه و به جناب آقای اطلاعاتی که تلفنچی هم هست سلام می کنم ، کارتم رو می زنم ، ظرف غذام رو میگذارم تو یخچال تا جناب آقای آبدارچی ساعت 11:30 با بقیه ظرفهای غذای همکاران اون رو بگذاره تو فر برای گرم شدن .
یک طبقه پله رو میرم بالا ، در اتاق رو که شیشه ای هست و همه اتاق از بیرون معلومه رو باز می کنم و سلام و صبح به خیر و میشینم پشت میز ، اول دکمه کامپیوتر رو میزنم تا روشن بشه و بعد هم عینک رو میگذارم تو قابش ،‌موبایلم رو از تو کیفم در میارم ، چای رو که آبدارچی برام گذاشته می خورم ، تازگیها خانم نازنینی همکار بخش ماشده که صبحها برام نون تازه میگذاره ، که من هم نون تازه رو با عسل می خورم و کامپیوتر که حسابی از خواب بیدار شد و سرحال شد ( همون ران شدن ) کامنتهام رو چک می کنم و در حال خوردن چای وبلاگ دوستانم رو می خونم و بعد هم شروع به کار روزانه می کنم . در تمام این مدت صدای همکار بغل دستیم چاشنی کاره که در مورد همه چیز توضیح میده ودوست داره همه هم در مورد کارهاش نظری داشته باشن .
رفت و آمدهای آقای "ب " و شلوغیهای آقای " الف " و تیکه های اغلب بیمزه و یخچالی آقای " ک " هم که جز لاینفک کارهای هر روزه هست .
ساعت 10 چای خوردن و وبلاگ خونی  ساعت 12:30 رفتن به آشپزخونه و برداشتن غذا از فر و خوردن نهار در نهارخوری . دوباره برگشتن به اتاق که این روزهای تابستون حسابی گرمه ، چای ساعت 2 ، منتظر شدن پشت در اتاق آقای " م " که چند سالی است مسلمون شده و هر روز بین ساعت 2:30 تا 3 نمازمی خونه ، درست زمانی که کار های من به نتیجه ای رسیده و باید امضای نهاییش رو ازش بگیرم .
ملودی که ساعت 4 از دستگاه حضور و غیاب پخش میشه این رو به ما میگه که می تونید برید خونه هاتون . اما درست روزهایی که قصد داری برای انجام کاری راس ساعت 4 از شرکت بری بیرون . هوار تا کار می ریزه سرت و نمی تونی از جات جنب بخوری چه برسه به اینکه ساعت 4 ازشرکت بری .
کارها تو هر ساعتی که تموم بشه ، اول میزم رو مرتب می کنم ، کارهای نیمه تموم رو ، روی تری میگذارم . کارهای تموم شده رو توی کشو . خودکارها و مداد و پاک کن رو میگذارم سر جاشون . گوشیهای هد ست موبایل رو میگذارم تو گوشم ، ظرف غذای خالی رو میگذارم تو ساکش ، عینکم رو از قابش در میارم ، تو آینه یه نگاهی به خودم می کنم که اغلب با چشمانی خسته و بیحال مواجه میشم . از همه خداحافظی  می کنم و از این هوای گرم وخفه اتاق بیرون میام تا دوباره فردا صبح برگردم و دوباره به همه سلام کنم. و به این ترتیب به عادتی چند ساه رسیده ام .

نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٤ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

متاسفانه نوشته ای تو وبلاگ دفترچه ممنوع خوندم که هر چی برای نوشتن امروز تو ذهنم بود خشک شد . چرااااااااااااااااااااااااااااااا ؟

 

نکته جالب اینجاست که با همه این مسائل و مشکلات باز هم کشور آماده ج ن گ است . به قول هما روستا تو فیلم کرخه تا راین شومترین لغت در هر زبانی ج ن گ است .

نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢۳ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

شنبه هفته گذشته آغازی بی همسر بود روز رو به کار مشغول بودم اما کسل و بی رمق ، تنها استخر کمکی بود برای بیرون آمدن از این احساس کسلی .

یکشنبه رو با تحمل گرمای زیاد به سرکار اومدیم وهمش تو فکر بودم که این همکار محترم ما چه توانایی دارد که تو این گرما این همه حرف می زند .عصر به دیدن شیلای نازنین رفتم که لحظات خوبی رو در کنارش سپری کردم .بعد از اون هم بعد از مدتها سری به تیراژه زدم و از بسته شدن فروشگاههای بالنو و مستر پیچ خیلی تعجب کردم !‌

دوشنبه صبح زود امیر جان که ماموریتش خلاصه شده بود به تهران برگشت و به این ترتیب ما بسی خوشحال وشارژ شدیم .

سه شنبه و چهارشنبه هم روزهای عادی بودند ومن به علت حجم کاری امیر تنها بودم . کمی تا قسمتی قصد خرید داشتم که در جلوی درب صفویه یک آقای !!!!!!!!!!بسیار نامحترم برخوردی کرد که از اینکه تنهایی به خرید اومدم پشیمون شدم و بی خیال کارت پارک یک ساعته ای که خریده بودم دوباره سوار ماشین شدم و به خونه رفتم .

واما پنج شنبه و پنجمین سالگرد عقد ما ، نهار را در یک رستوران مغولی خوردیم ک طعم غذاهاش به غذای چینی نزدیک بود و خیلی لذت بردیم و به عنوان هدیه برای همدیگه دو رینگ ساده طلایی خریدیم و برای  تولد خواهر شوهر جان یک عدد عطر هالوین واتر لیلی خریدیم و برای خودم یک کوله پشتی خوشگل بنتون و یه کیف استخر ناز .که به واسطه این خریدها شدیدا دوست دارم که فردا عصر استخر برم و آخر هفته هم به مسافرت .

جمعه صبح هم به لباس شستن و مرتب کردن خونه گذشت و عصر هم رفتیم تولد پرپر جون که جای شما خالی خیلی خوب بود .

نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٢ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

قدم روی پله ها می گذارم ، هنوزبه طبقه اول نرسیدم و پنج طبقه راه هست ،
خانم "الف " که من باشم با آقای " "ر" همکار شده اند و خانم بعد از چند ماهی متوجه نگاههای آقا شده است و به به! به به!! چه آقای شیطونی ، چه آقای مودبی !!!!!!!جالبیش به همینه که انقدر شیطونی می کنه و سر به سر همه میگذاره ، اما در عین حال خیلی هم مودبه .
به طبقه اول رسیدم ، چقدر این ساختمون پله هاش بلنده !‌


آقای "ر" اسمش امیره ، خانم "الف " هم که اول اسمش گل داره و بچه ها گلی صداش میکنند .دقیقا برخلاف میل مادرش که هیچ دوست نداره کسی دخترش رو گلی صدا کنه ، اما خود گلی زیاد تعصبی نداره .تابستون تموم شد و کلاسهای گلی خانم هم شروع شد و روزهای کاری به هفته ای دو روز رسیده ، دیگه کم کم حال و هوای کار داره عوض میشه و کار به جاهای باریک میرسه و امیر خان به گلی خانم پیشنهاد ازدواج میده و پدر گلی خانم مخالف میشه که الان زوده و این دو نفرهم تصمیم می گیرن فعلا صبر کنند .
دیگه به طبقه دوم رسیدم و این پله های بلند نفس همه رو بند آورده اما هیچ کدوم اضطراب من رو ندارن ؟ چرا مضطربم ؟ مگه چند سال نیست که منتظر همچین روزی هستم ؟!‌


روزها گذشت و امیر خان شد :امیر جان و دلتنگیها زیاد شد و دوستیها عمیق و جناب آقای پدر هم کم کم نرم شد و اون تعصبی که روی دختر بزرگش داشت رو کم کرد و بادا بادا مبارک بادا . ، بابا شرطش این بود که اول امیر رو ببینه و باهاش صحبت کنه ، امیر اومد بابا باهاش صحبت کرد وهمه چیز خوب پیش می رفت .
آخیش بالاخره به طبقه سوم رسیدیم .


همه چیز خوب پیش می رفت تا اینکه وقتی داشتیم به زمان خواستگاری رسمی نزدیک می شدیم عموی مامان فوت کرد و جلسه رسمی به تعویق افتاد . و به این ترتیب گلی خانم که من باشم به تنهایی رفتم دیدن خانواده همسر آینده ، چون بابا اعتقاد داشت که اونها هم حق دارند انتخاب پسرشون رو ببینند و به این ترتیب یک روز جمعه نهار رفتیم به منزل آقای "ر"یک دسته گل رز هم به جبران دسته گل رزی که امیر جان اورده بودند براشون بردیم. .اولش خیلی سخت بود و خیلی خجالت کشیدیم اما انقدر مهربون بودند و باصفا که خیلی زود یخهای ما آب شد و صمیمی شدیم و شام هم منو نگه داشتند و چون بارون شدیدی می اومد و حد فاصل خونه ما تا خونه اونها اتوبانی بود که رانندگی توش خیلی خطر ناکه امیر خان پشت فرمون ماشین من نشست و مارو رسوند ما هم اصرار کردیم که ماشین رو ببر که تو بارون خیس نشی اما قبول نکرد و با تاکسی برگشت .

خب به طبقه چهارم رسیدیم .پرپر داره بهم میگه از این پله ها که برگردی دیگه اوضاع خیلی فرق می کنه ها و یک چشمکی به ما میزنه .


تو اردیبهشت جلسه خواستگاری رسمی برگزار میشه و خانواده ها خیلی به هم علاقه مند میشن و تو جلسه خواستگاری از همه چیز و همه جا صحبت میشه الا مهریه و جهیزیه و مجلس عروسی .
بابایی که دو سال پیش اونقدر سخت می گرفت ، حالا با اطمینان خاطر همه چیز رو به خودمون واگذار کرده و فقط میگه از هزینه های اضافی پرهیز کنید .
به طبقه پنجم رسیدیم توی دو تا صندلی کنار هم نشستیم و پارچه سفید رو روی سرمون گرفتند و نفهمیدم حاج آقا چی گفت ،‌اما من بهش جوابی رو دادم که دو سال پیش به موکلش داده بودم : با اجازه بزرگترها ، بله .

آهای آقای "ر" پنج سال گذشت ! باور می کنی . به من که خیلی خوش گذشت ، به تو چطور ؟


پرپر راست می گفت از پله ها که اومدم پایین با یک ساعت پیش که از پله ها می رفتم بالا فرق داشتم  اگر چه در حال پایین اومدن از پله ها بودم اما در درونم احساس پرنده ای رو داشتم که در آسمانها در حال پروازو اوج گرفتنه و بیشتر از 20تیر82 این تغییر رو وقتی احساس کردم که 4 سال بعدش توآذر ماه دوباره از اون پله ها بالا رفتم ، برای برگزاری مراسم عقد خان داداش و جاری جان . اون روز هر طبقه ای که بالا می رفتم سالهای زندگی مشترکمون رو مرور می کردم و لذت می بردم و همچنان لذت می برم از مرور تمام خاطرات مشترکی که با تو دارم .

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٠ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

دوستان عزیز دیدید چی شد ؟ دیدید اومدند و وبلاگ ما رو خوندند و با ما برخورد مناسبی انجام دادند و مدیریت وبلاگ ما روهم به عهده گرفتند .

١-من از سفر برگشتم و از این به بعد هم مدیریت این وبلاگ با بنده است.
با نویسنده و مدیر مسئول سابق هم برخورد مناسبی شد.    عصبانی


ولییییییییییییییییییییییییییییییییی ، من امروز انقدر به امیر خان محبت کردم تا دوباره مدیریت وبلاگم رو به عهده بگیرم . می دونید چه جوری محبت کردم ؟


صبح ساعت 7 در حالیکه حدود یک ساعت بیشتر خوابیده بودم و حسابی دیرم شده بود بیدار شدم ، صورتی آب زدم ، صفایی به موهایم دادند لباس پوشیدم و ظرف غذا رو برداشتم و ساکی رو که برای مهمونی امشب آماده کرده بودم گذاشتم کنار کیف لب تاپ امیر خان .
ایشون هم کاور لباسهایی که قصد داشتند در مهمانی امشب شرکت بپوشند رو برداشتند . و به این ترتیب با چشمانی نیمه باز و ذهنی نیمه هوشیار به سمت پارکینگ رفتیم . جناب امیر خان دم در شرکت پیاده شد و بنده در حال گوش دادن به موسیقی آمدم شرکت که البته ساعت 8:35 کارت زدم  . پله ها را آمدم بالا کیف رو باز کردم عینک آفتابیم رو گذاشتم توش ،‌موبایل رو بیرون آوردم . یک دفعه یه چیزی تو مغزم جرقه زد . خاطره ای از ساک خودم نداشتم ، یعنی اصلا یادم نمیومد که نه من و نه امیر اون ساک رو برداشته باشیم با صدایی خیلی عاجزانه گفتم : " بدبخت شدم " وسریع  رفتم پایین ، صندوق عقب ماشین و  صندلی عقب ماشین رو گشتم اما نبود .
به به ، ٢-مانتوی چیتان فیتان پرپر (خواهر شوهر ) هم تو همون ساک بود ، صد در صد مطمئن بودم که میخواد امشب همون رو بپوشه ،‌چون چند بار بهم گفته بود .
تنها راه حلی که به نظرم اومد این بود :
" الو ، امیر جان سلام عزیزم ، می دونی چی شده ؟ ساک وسایل مهمونی امشبم رو جا گذاشتم ."

- اشکال نداره ، حالا می خواهی چی کار کنی ؟
- مانتوی پر پر هم تو همون ساک بود ، لباس و عطرم هم همینطور میشه تو برام بیاری ؟
- من الان باید با ماشین شرکت برم خاوران ، بعد هم برم پونک بعد دوباره برگردم برم پارس خودرو ، مگه اینکه به خودم جت ببندم که برم کرج ساک تو رو هم بردارم برات بیارم فاطمی .
- راست میگی ، کلیدت پیدا شد ؟
- نه ، خب تازه کلید هم ندارم .
- بنده با صدایی کاملا مظلومانه : خب پس ولش کن .
- حالا ناراحت نباش یه کاری می کنم .میرم برات میارم .

وبه این ترتیب ظهر اومد شرکت ، از من کلید گرفت و رفت خونه ساک منو برداشت و حالا هم قراره تا 4.5-5 یه جوری به دستم برسونه .

خوب دوستان گرامی دیدید چه محبتی کردم به این  شوهر نازنین .

پ.ن : ١- این کامنتی هست که دیروز امیر خان برای ما گذاشته بود .
٢- برای روشنگری خدمتتون عرض کنم که بنده چون هیچ رقم مانتوی بلند ندارم و برای نامزدی روز پنج شنبه که  لباسم بسی کوتاه بود از ترس "ون" های محترم از پرپر مانتوش  رو که خیلی خوشگله و خیلی هم بلنده امانت گرفته بودم و باید برای مهمونی امشب بهش بر می گردوندم .
٣- امیر جونم خدائیش من عاشق همون قلب مهربونت هستم عزیزم .

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱۸ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

پنج شنبه که در راه رفتن به نامزدی بودیم بعد از طی کردن یک ترافیک اساسی که واقعا مشخصه شرق و شمال شرق تهرانه به مقصد نزدیک شدیم .مقصدمون یکی از کوچه های قیطریه بود . حالا بماند که گلپر خانم نقش راهنما رو داشت و آدرس رو هم درست حسابی بلد نبود و فقط با موبایل اسم کوچه و شماره پلاک رو گرفته بود و گفته بود من اونجاها رو بلدم و از هر جایی که سر در می آوردند می گفت : " امیر از اینجا نرو میرسه به کامرانیه ." امیر خان هم همش اذیت می کرد که بابا فهمیدیم کلاس ایتالیاییت تو کامرانیه بود و بلدی . البته خدائیش اینکه می گفتم داریم میریم کامرانیه رو راست می گفتم اما اینکه چرا هر چی می چرخیدیم می رسیدیم به این زیر گذراتوبان صدر که به چیذر و فرمانیه و کامرانیه میخوره  رو نمی دونم.خلاصه در حال چرخیدن و گشتن دنبال آدرس بودیم که پارک قیطریه رو هم زیارت کردیم و منو یاد خاطره ای انداخت . چند روز  پیش هم خانمه یه بازی وبلاگی کرده بود که باز هم یاد اون خاطره افتادم .

اوایل آشنایی با امیر یه پرسشنامه درست کرده بودم که همه جور سوالی توش بود : ازرنگی که دوست داره تا آهنگی که گوش میده و غذایی که بیشتر ازهمه می خوره و تفریحی که بیشتر انجام میده و نظرش در مورد بچه دار شدن و نظرش در مورد پدر ومادرخودش و پدر مادر من و.......
سه چهار صفحه سوال بود . خودم هم جوابش رو جدا نوشته بودم . به اون هم گفتم که بریم یه جا بشینیم تو جوابهات رو بنویس تا با هم مقایسه کنیم . خلاصه تو ماشین کنار پارک قیطریه نشستیم و جوابها رو داد . بماند که چقدر شوخی کردیم اما بیشتر جوابهامون به هم نزدیک بود . شاید رنگی که من می پسندیدم اون نمی پسندید اما دیدگاهی که مثلا من در مورد آینده داشتم با اون مشترک بود .

خوبی این بازی این بود که من بدون دونستن عقاید امیر و امیر هم بدون دونستن عقاید من جواب سوالها رو داده بود . وهمین باعث شده بود که نخواهیم با جوابهای الکی دل همدیگه رو به دست بیاریم.
یکی از چیزهایی که خیلی در ما قوی بود این بود که سعی نمی کردیم برای همدیگه فیلم بازی کنیم و به اصطلاح کلاس بگذاریم . تو دوران دوستیمون کمتر با هم به رستوران می رفتیم و اوقاتی که با هم بودیم بیشتر به پیاده روی می گذشت . اما حالا همیشه اگه بخواهیم رستوان بریم بهترینها رو میریم و من از این جهت خیلی خوشحالم چون احساس می کنم که هیچ وقت امیر نمی خواست با این روشها منو فریب بده .چون در اصلش آدم دست و دلبازی بوده و هست  برای نشون دادن این مساله نیاز به نمایش نداشت .
من هم هیچ وقت سعی نمی کردم تو دیدارهامون لباسهای متنوع و گرون بپوشم و تظاهر به شیک پوشی کنم(البته هر دومون همیشه مرتب می پوشیدیم و لباسهامون ست بود ) در حالیکه الان هر دو سعی می کنیم از بهترین فروشگاهها برای خودمون خرید کنیم . و در واقع از ابتدای امر هر دومون همینطوری بودیم اما من هیچ وقت به امیر نگفتم که یادت باشه  من عادت دارم فقط از فلان فروشگاه خرید کنم . یا اون بخواد برای من توضیح بده که من عادت دارم فلان خرج رو بکنم یا برام کادوهای خیلی گرون بخره .اولین کادویی که ازش گرفتم دیوان حافظ بود که واقعا از حسن انتخابش لذت بردم .
همیشه به دوستان مجردم میگم که برای شناخت بهتر سعی کنید در عین اینکه خود واقعیتون هستید در ابتدای امر بیشتر به مسائل معنوی طرفتون نگاه کنید نه اینکه فقط ظاهر .

خب زیاد سخنرانی کردم ، می دونید نکته جالب این خاطره من در چی بود : امیر خان حواس جمع یادش رفته بود برگه ای که توش سوالها رو جواب داده بود رو از ماشین برداره و بعدا که باباش رفته بود سراغ ماشین برگه ها رو پیدا کرده بود و خوب حتما همه رو خونده بود و بعد هم داده بود دست امیر آقا !! حالا تصور کنید که تو اون کاغذ از غذایی که میخوره نوشته بود تا تعداد فرزندان آینده و اینکه اگه با زنش دعوا کنه چه برخوردی می کنه ، اگه زنش به پدر و مادرش احترام نگذاره چی کار می کنه و ................

پ.ن : 1-خب دوستان گرامی که پست قبلی رو خوندید خیالتون راحت شد . من که خیالم راحت شد چون جناب آقای امیر ماموریت رو خلاصه کردند و به جای پنج شنبه امروز صبح برگشتند . دوستان عزیز اگه من نیومدم خداحافظظظظظظظظ، بعدا یادتون باشه گلپری بود ، عاشق بود با عشق به دنیا اومد در راه عشق هم شهید شد .

2- حالا خیلی هم جدی نگیرید که من قراره دیگه نیام ها ! اولا که شرکت امیر بیخودی ماموریت کسی رو خلاصه نمی کنه و حالا هم که اومده تهران کلی کار داره و جلسه داره و باز هم شبها دیر میاد و وقت این رو هم نداره که بیاد وبلاگ منو بخونه، دوما هم فکر کردید ما دوتا با چهار تا کلمه و شوخی همدیگه رو می کشیم . حالا می بینید که من دوباره بر می گردم سالم و سرحال .

نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٧ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

بانوان بخوانند !!!
 
 
. دائما به شوهرتان بگویید : ولی خودمونیم ها ، تو بیریخت ترین خواستگارم بودی !
 
. غذای شور و سوخته جلوی شوهرتان بگذارید و قبل از اینکه به غذا لب بزند بگویید : اینقدر بدم میاد از مردایی که از غذای زنشون ایراد می گیرن !
 
. هروقت شوهرتان برای شما دسته گل خرید ، بگویید : اِ ، باغچه همسایه چه گلهای قشنگی داره ! چرا کندیشون ؟!
 
. هر وقت شوهرتان برای شما حرفای عشقولانه زد ، به طرز فجیعی از ته حلق بگویید : هوووووووووووووووووق !
 
. هر وقت مادر شوهرتان منزل شما دعوت بود ، به او محل نگذارید و بروید توی اتاقتان روزنامه بخوانید !
 
هر وقت دیدید شوهرتان مشغول تماشای مسابقه فوتبال می باشد ، به بهانه تماشای عمو پورنگ ، سریع کانال را عوض نمایید !
 
دائماً در حضور شوهرتان ، از عرضه و توانایی های مردان دیگر تعریف کنید !
 
برای تولد شوهرتان ، مسواک وخمیر دندان کادو بگیرید و بگویید که عزیزم امیدوارم صد سال زنده باشی و دیگه هیچوقت دهنت بوی گند نده !
 
اگه شوهرتان با کلی قرض و قوله و وام گرفتن ، برای کادوی تولدتان یک عدد پژو 206 آلبالویی خرید ، با دلخوری بگویید : اگه با خواستگار قبلیم ازدواج می کردم حتما برام یه ماکسیما می خرید !
 
هر وقت دیدید که شوهرتان با خیال راحت خوابیده است ، برای ضد حال زدن به او بگویید : عزیزم میدونی اگه الان مهریم رو مطالبه کنم باید بری گوشه زندان بخوابی ؟!
 
هر 5 دقیقه یکبار به محل کار شوهرتان زنگ بزنید و بگویید : عزیزم فقط می خواستم مطمئن بشم که تلفنت مشغول نیست و حواست جمع کارته !
 
هر سال در سالگرد ازدواجتان به همسرتان بگویید : عزیزم ، انگار همین چند سال پیش بود که در یک لحظه خر شدم و بله رو گفتم !
 
از همسرتان معنای عشق را بپرسید و بعد از اینکه 2 ساعت عشق را تفسیر کرد و برایتان داستان های عشقی تعریف کرد ، به او بگویید : ابله ! عشق یه چیزی مثل کشک و دوغه ، دروغه خُله ، دروغه !
 
هر وقت ، شوهرتان رازی را برایتان گفت و از شما خواست که پیش خودتان بماند و به کسی نگویید ، سعی کنید ، کسی از دوستان ، فامیل و همسایه ها نماند که این راز به گوشش نرسد !
 
و هر وقت به دلیل عمل به توصیه های بالا ، شوهرتان تصمیم به طلاق دادن شما گرفت ، با توجه به قحطی شوهر در جامعه ، با چشمانی پر از اشک به او بگویید : منو ببخش عزیزم. و بعد از اینکه کاملا خر شد ، عمل به توصیه های بالا را از نو تکرار نمایید.

 

پ.ن : 1- با ایمیل به دستم رسیه و نمیدونم نویسنده اش کیه.
2- از غیبت امیرجان استفاده کردیم و این رو اینجا گذاشتیم .
3- اگر  میخواهید زندگی شیرین شود دقیقا این کارها را انجام ندهید .
4- اگر من اینجا نیومدم بدونید که امیر جان زودتر از موعد از ماموریت برگشته و بنده را کشته است چون بنا به بند آخر متوجه شده است که طلاق فایده ای ندارد .

۵- بابا !! دوستان جو گیر نشید اینها همه شوخیه . من که گفتم اگر به زندگی شیرین علاقه مندید این کار ها رو انجام ندید .

۶- شیلا جون این هفته میرم دنبال یه ایمیل که برعکس اینها باشه که البته فکر کنم کسی از این ایمیلها برای من نده باید تو میل باکس امیر دنبالش بگردم .

نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٦ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

شنبه رو با کمر درد و پادرد بدی شروع کردیم و همین دردها ما را خانه نشین کرد و تقریبا تا عصر خواب بودیم .

یکشنبه روز کاری بود اما هنوز  اثر قرصهای مسکن باقی بود و به این ترتیب عصر یکشنبه هم بیشتر به خواب گذشت .

دوشنبه دوستان زحمت کشیده بودند و برای ما چند مورد آپارتمان اجاره ای پیدا کرده بوند ،‌که چشمتان روز بد نبیند . ما که چشمانمان از حدقه در امد که مردم چطور زندگی  می کنند و چگونه از آپارتمانهای اجاره ای نگهداری می کنند ، خدا به داد ما برسد که می خواهیم آپارتمانمان را اجاره بدهیم . امیدوارم مستاجر آینده ما تمیز و مرتب و با انضباط باشد .

وقتی که قرار باشد امیر جان به ماموریت دوروزه اردبیل برود و پنج شنبه که بر می گردد به جشن نامزدی برویم و دوباره ایشان به ماموریت یک هفته ای اهواز برود و ماهم طبق انتظار بزرگترها باید رهسپار منزل مادر ها شویم طبیعی است که روز سه شنبه  به جمع آوری وسایل گذشت . به اندازه یک سفر 10 روزه وسایل داشتیم به اضافه دو عدد کاور لباس که شامل کت و شلوار و لباس بنده می شد ، دست اخر هم کمر بند کت و شلوار امیر جا موند .

چهار شنبه هم که قبلا عرض کردم که به محله قدیمی رفته بودیم جهت پاره ای امور پیرایشی .

و اما پنج شنبه که 4-5 ساعتی وقت و مقادیر زیادی اسکناس 20هزار ریالی صرف نمودیم تا مقادیری از موهایمان به رنگ نسکافه ای دربیاید . بعد از آن هم به جشن نامزدی خواهر دوست جانمان رفتیم و مقادیری حرکات موزون از خودمان درکردیم و چشمتان روز بد نبیند که پا درد دوباره به سراغمان آمد به طوری که توانایی از پله پایین آمدن رو هم نداشتیم .
نامزدی صبح جمعه ساعت 1 بامداد تمام شد . امیر جان ما هم بعد یک خواب دو ساعته راهی فرودگاه شد و به اهواز رفت . جمعه ما هم به دلتنگی گذشت . البته عصر جمعه هم به عیادت یکی از اقوام رفتیم که ایشان هم سخت بیمارند و همین باعث غمگینی ما نیز شد .

خدا نگهدارتان تا شنبه بعد و گزارشی دیگر .چشمک

پ . ن : دوستان گرامی منظورم این نیست که تا هفته آینده نمی نویسم   شنبه آینده در مورد این هفته و اینکه چگونه گذشت می نویسم .

نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٥ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

دیروز برای انجام پاره ای امور پیرایشی به محل قدیممون تهرانپارس رفتم . نمی دونم چرا با اینکه این همه از ترافیک و شلوغی این محله بدم میاد اما  هر وقت میرم اون طرفها یه مزه شیرینی رو تو دهنم حس می کنم . از فلکه اول که رد میشم به یاد دوران کودکی که یک شب در میون سوار چرخ و فلک بودیم همه چی رو از بالا می دیدیم همه چیز رو از بالا می بینم . یاد بستنی میوه ای و پشمکهای دسته دار و پیتزاهات و بعد ها هم پیتزا بلوط وفروشگاههای  سی پال و لیدر و پروانه و .............


این تهرانپارس هم برای ما حس نوستالژیک غریبی داره .

یه نکته ای که از وقتی از این محل رفتیم هر بار که  به اونجا میرم توجه منو جلب می کنه نوع خاص پوشش و آرایش دختر و پسرای تهرانپارسه . انگاری همه از ماهواره بلند شدند اومدند اینجا . همه مانتوهای خیلی خاص ،‌رنگ و مدل موی خاص  .نکته جالبی که دیروز دیدم و گواهی بود بر خاص بودن بچه محلهای سابق ما این بود که جلوی پاساژ سپید که خونه خدا بیامرز ما روبه روش بود سه تا ون ارشادی ایستاده بود این در حالیه که من جلوی میلاد نور وگلستان و تیراژه و بوستان و تندیس هر وقت که رد شدم فقط یک ون دیدم و دو سه تا خانم!!!!!!!!!! ارشادی و چند تا هم مامور مرد . اما دیشب 10-12 تا مامور زن بود و به همون تعداد هم مرد که البته زیاد هم موفق نبودند چون دختری دیدم : با مانتوی زرد کاملا کوتاه ، مش طلایی  روی موهاش بود با یک شال مشکی بسیار باریک و نازک و الیته از رنگ ناخن وسایه و النگو تا کیف و کفش همه چی زرد بود .
یه پسری دیدم که عینک زرد !! شلوار زرد ، تی شرت آستین حلقه زرد روی موهاش هم به صورت اریب یک خط زرد گذاشته بود .
تو آرایشگاه هم دختری دیدم که نمی دونم چه هدفی داشت از اینکه رنگ مو و ابروش  رو سفید کرده بود به جاش سایه مشکی با رژلب مشکی زده بود .

خلاصه آب و رنگ ها زیاد بود و خیلی عجیب ، بنده با کفش مشکی ورنی که فکر می کردم آخرین مد سال هست و از کفاشی معروفی خریده بودم و مانتویی سبز که البته اون رو هم از فروشگاهی  خاص خریده بودم و شلوار صدری و کیف زرشکی که اون رو با رنگ عینک آفتابیم ست کرده بودم ( چون خواهرم که رنگ شناسه ،میگه برای اینکه رنگ سبز بیشتر به چشم بیاد حتما در بینش از قرمز یا زرشکی استفاده کنم .) و یک عدد روسری سیلک سبز و مقدار ناچیزی آرایش در میان این اهالی احساس می کردم که دست نشان همه هستم و همه من رو یه جوری نگاه  می کنند .

این بود سفر نامه ما از محل قدیمی خودمون فلکه اول تهرانپارس . از این جهت می  گویم سفر نامه چون ساعت 7 به سمت منزل مادرم در غرب تهران  راه افتادم و ساعت 9:30 به صورت جسمی نیمه جان به منزل رسیدم .

نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱۳ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

اولین باری که با سیمین به*بهانی آشنا شدم دورام راهنمایی بودم ، عکسش رو تو یه کتابی که الان هرچی فکر می کنم اسمش یادم نمیاد دیدم ، بعدها فهمیدم که شعرهای آزادیخواهانه زیادی گفته از جمله شعر :‌" دوباره می سازمت وطن "

یکی از روزهایی که بابا رو برده بودیم مطب دکتر لطفی ،‌ خودش رو از نزدیک دیدم ، خانم با وقار و آرومی بود ، برای بابا آرزوی سلامتی کرد ، ما هم از اینکه از نزدیک باهاشون آشنا شدیم ابراز خوشحالی کردیم . نمی دونم چرا  وقتی یه آدم مشهوری رو می بینم نمی تونم ازش امضا بگیرم ، فکر می کنم بهترین یادگاری از هر هنرمندی نگهداری آثارش هست .

چند وقت پیش پدیده بزرگ در بیرجند در مورد روشنفکران این طور گفته بود:"... اینها شیطان پرستان مدرن اند ، برخی قیافه روشنفکری می گیرند ، به اندازه یک بزغاله هم از دنیا فهم و ‏شعور ندارند."‏
 
خانم به*بهانی اینطور جواب داده اند :


شنیــدم باز هم گوهر فشــاندی
که روشنـــفکر را بزغاله خواندی

ولی ایشــان ز خویشـانت نبـودند
در این خط جمله را بیــجا نشـاندی ‏

سخـن گفـتــی ز عدل و داد و آنرا
به نان و آب مجــانی کشــاندی

از این نَقلت که همچون نٌقل تر بود
هیاهــو شد عجب توتــــی تکانــدی

سخن هایت ز حکمت دفــتری بود
چه کفتر ها از این دفتر پراندی

ولیــکن پول نفـت و سفره خلــــق
ز یادت رفت و زان پس لال ماندی

سخن از آسمان و ریسمان بود
دریـــغا حرفـی از جنـــگل نراندی

چو از بزغاله کردی یاد ای کاش
سلامـی هم به میــمون میرساندی
 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٢ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

فیلم شعبده باز "‌The Illusionist " رو دیدم . واقعا لذت بردم هم از نظر فیلمسازی خوبه و هم داستان جذابی داره اما حیف که آخرای فیلم سی دی خراب شد و خوب نتونستم ببینم.

فیلم تنگه وحشت " Cape Fear " رو هم دیدم اما متوجه بازی گریگوری پک نشده بودم بعدا یکی از آشنایان بهم گفت .حتما خیلی براش مهم بوده که تو فیلم مارتین اسکورسیزی بازی کنه که همچین نقش کوچیکی رو قبول کرده . حتما دوباره باید این فیلم رو نگاه کنم . واقعا هر فیلمی که اسم رابرت دنیرو توش باشه  قابل دیدن و باارزشه .

بالاخره بعد از اینکه ماهها کتاب 1984 تو کتابخونه خاک خورد شروع به خوندنش کردم .هرجمله ایش رو که میخونم برام جالبه و امیر رو صدا میزم و براش می خونم و می پرسم : واقعا به نظرت شبیه مملکت خودمون نیست ؟ می دونستید که جرج اورول ریاضیدانه ؟

بازهم همتون رو به شنیدن و دیدن آهنگها و کلیپهای همای از گروه مستان دعوت می کنم . فوق العاده است . هر چی بیشتر گوش کنی بیشتر خوشت میاد .

نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱۱ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

چندروز پیش تو میدون فاطمی ترافیک عجیبی بود ، البته با وجود مسجد نور که ختمهای زیاد و مهمی در اون برگزار میشه و وزارت کشور و تالار معروفش ترافیک در میدان فاطمی مساله جدیدی نیست .اما این بار خیلی فرق داشت ، پیش خودم فکر کردم کنسرت شجریان که تموم شده ! روزهای گذشته هم که کنسرت بود همچین ترافیکی نبود مسیر 1 دقیقه ای را 20 دقیقه طی کردیم روبه روی درب تالار وزارت کشور عده ای آدم معلوم الحال با ریش انبوه و پیراهنهای روی شلوار وسط خیابون ایستاده بودند و گاهی به یک ماشین اجازه عبور می دادند. نه اینکه فکر کنید درحال بازرسی ماشینها بودند ،‌نه‌! در حال گپ زدن با یکدیگر و حال واحوال بودند . یک بیلبورد بزرگ هم دم در تالار زده بودند :‌" همایش بررسی پدیده سه تیر"
بنده از دم تالار وزارت کشور تا نزدیکیهای اتوبان کرج داشتم فکر می کردم که سه تیر چه اتفاقی افتاده که پدیده شده ،‌آها یادم اومد ، شما هم یادتون اومد ؟!‌واقعا که پدیده بود.

مثلث شیشه ای رو نگاه می کردید ، چند روزیه که تعطیل شده ، دلایل تعطیلیش رو اینجا نوشته .

چند شب پیش صدای * امریکا می گفت : " یکی از نماینده های مردمی مجلس اعلام کرده که چون زن استهلاک دارد مهریه اش باید سال به سال کم بشه ." به به ! به به‌!

آها راستی قراره برای مهریه بالا هم مالیات بگذارن .

ما به زودی می آییم تهران (یعنی خونه رو میاریم تهران )، خیلی جالبه ، این بار که آسون گرفتم همه چی داره خوب جور میشه تا حالا دو سه نفر به ما پیشنهاد خونه دادند .

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٠ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

قرار بر اینه که یکشنبه ایمیلهای جالبی که به دستم میرسه رو براتون اینجا بگذارم . این بار یک ایمیل خاص براتون میگذارم :

چهارشنبه ٧ فروردین ٨٢ ( یک ماه قبل از نامزدی رسمی ما ، من به همراه خانواده در شمال بودیم که این ایمیل رو دریافت کردم .)

سلام عزیزترین من ،
امروز دومین روزی هست که رفتید مسافرت ، من هم مثل دیروز رفتم شرکت و کمی زودتر برگشتم خونه ، بعدازظهر که تو زنگ زدی من خواب بودم .کاشکی نمی خوابیدم تا می تونستم باهات صحبت کنم .دلم خیلی برات تنگ شده .
از موقعی که تو زنگ زدی تا الان که ساعت 9 شب هست ، مامان همش از من می پرسه که تلفن اشغال نباشه که گلپر شاید دوباره زنگ بزنه .خلاصه اینجا تو خونه ما همه طرفدار تو هستند و سر دسته همه اونها هم منم که خیلی خیلی دوستت دارم .
امیدوارم سفر بهت خوش بگذره .
به امید دیدار هر چه زودتر ، مراقب خودت باش
امیر

٧ فروردین ١٣٨٧  اومده بودم سرکار و شروع کرده بودم ایمیلهای قدیمی رو می خوندم و از تجدید خاطرات خیلی لذت می بردم به ایمیل بالا رسیدم ، دیدم که خیلی جالبه که دقیقا در چنین روزی از امیر ایمیل داشتم . ایمیل بالا رو با متن زیر براش فرستادم :

عزیزم
اگه نوروز ٨٢ دوستت داشتم ، الان دیوونتم ،‌این ایمیل رو دقیقا ۵ سال پیش در چنین روزی برام فرستاده بودی .۵ سالی که گذشت خاطرات تلخ و شیرین زیادی به همراه داشت ، تلخیها اومدن و رفتن ، شیرینیها هم خوشایند بودند و همه اینها باعث عشق بیشتر من به تو شدند .دلم همیشه پر می کشه برای بوسیدنت ، بوییدنت و آروم گرفتن در آغوشت .
می بوسمت عزیزم .

اگه دوست دارید جواب این ایمیل رو هم بدونید ، پس این رو هم بخونید :


گلپر جونم
همونطور که خودت می دونی من خیلی خیلی دوستت دارم ، و این علاقه تو این٧ سال ( از روز اول آشنایی )‌ هر روز هم بیشتر شده ، الان هم که این ایمیلت رو خوندم خیلی حال کردم ،‌دوست دارم همین الان ببوسمت اما حیف که خوابیدی ،‌انقدر خسته بودی که حتی سریال مردهزار چهره رو هم ندیدی و جلوی تلویزیون خوابت برد .
من تمام سعیم رو می کنم که امسال برگردیم تهران که اینقدر مجبور نباشی هر روز رانندگی کنی و خسته بشی .
دوستت دارم10000000000000000000000000000000بار.
بوس

پ.ن :1- با ایمیل به دستم رسید اما این بار می دونم نویسنده اش کیه .

2-عادت به ایمیل دادن از روزهای اول آشنایی ما تا امروز برامون بوده ، تو ایمیلهامون مناسبتها رو به هم تبریک میگیم ، از هم دیگه گله و شکایت می کنیم ، بابت رفتارهای اشتباهمون از هم دیگه عذر خواهی می کنبم .

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٩ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

هر چند زنان زیادی که برای راحتی ما درروز جهانی زن دور هم گرد آمده بودند حالا شرایط سختی رو پشت سر می گذارن .
هر چند در سرزمین ما تنها یک روز روز زن هست و روزهای دیگر روز عذاب زن .
هر چند هر زنی هروقت بخواهد برای خودش خرید کند باید دلشوره این را داشته باشد که هر آن ممکن است یکی از همجنسان او ، او را سوار ون کند !!!!
هر چند در چنین روزی ممکن است مردان آزاده ایران زمین برخلاف عقیده خودشان مجبور باشند برای سرافرازی همسرشان دستی در جیب خالی شده خود فرو برده و کادویی تهیه کنند .
هر چند هر روز ،روز زنان پاک و مادران مهربانی است که پابه پای مردان درراه زندگی بهتر تلاش می کنند،
هرچند...
هرچند...
هرچند...
خانمهای عزیز روزتون (روز زن ایرانی تون ) مبارک . آزاده و فرزانه باشید ، عاشق وصبور باشید ، مظلوم و ترحم پذیر نباشید .

پ.ن : تبریک اختصاصی به دوستان عزیزم : بلفی ،‌شیلا ، لیلا ، نازی که این روزها در انتظار فرزندانشون هستند و مادران تازه می باشند .

نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٤ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

چند شب پیش خونه یکی از دوستهای دانشگاهی من شام مهمون بودیم . چند تا دیگه از بچه ها هم بودند ،قدیمی ترین دوست من هم که از کلاس دوم دبستان با هم دوستیم ، بود درواقع اون دوست    مشترک من و صاحبخانه بود و مسبب آشنایی ما در دانشگاه . تازگیها نامزد کرده ، اون شب به نامزدش گفت « " ما دو تا دوست قدیمی هستیم ."
شب حدود ساعت 3.5 نصفه شب که رسیدیم خونه به امیر گفتم: "بهار" راست میگه ، ما 20 ساله که با هم دوستیم . یادش بخیر ، کلاس دوم دبستان که اومد مدرسه ما ، تو کلاس کنار من نشست . به من گفت :" میشه زنگ تفریح با هم بریم ؟"
من هم گفتم :‌آره ، خوراکی چی داری ؟ من نون پنیر دارم . اون هم گفت من هم نون و پنیر دارم .

این رو که گفتم ، خداوند روی رحمتش رو به من نشون داد و امیر خان یه ماچ از این ور لپهای ما گرفت و یه ماچ از اون یکی طرف لپ ما و جریان به همین ترتیب ادامه داشت و همش می گفت : ای زن شکموی من ، تپل خانم ، من گلپر 8 ساله تپل میخوام .
خوب چی کار کنم ؟!! من اون موقع ها با هر کی می خواستم زنگ تفریح برم بیرون ، اول ازش می پرسیدم خوراکی چی داری ؟  فکر نکنید شکمو هستم ها ! نه ،‌فقط خوراکی خیلی دوست دارم . 
حالا شما به کسی نگید که عکسی که من کلاس اول دبستان با مقنعه سفید گرفتم و لپهام هم کمی تا قسمتی از مقنعه بیرون افتاده الان تو کیف پول امیرخان می باشد .

شش سال گذشت از روزیکه اومدم اینجا که اون موقع ها اسمش سخنگاه آزاد بود و نوشتم :
"امروز روز تولد این بلاگ فارسی هست .
در مورد این بلاگ عرض کنم که این تو این صفحه همونطور که از اسمش پبداست در مورد همه چیز صحبت خواهم کرد و نظرات خودم رو میگم خلاصه بک تریبون آزاد هست و سعی خواهد شد حتی الامکان دچار سانسور نباشه ناسلامتی سخنگاه آزاده . !
و خوشحال خواهم شد تا نظرات شما رو در مورد این صفحه بدونم .

خوب آغاز حیات بلاگ ما مقارن شد با حادثه دلخراش زلزله که متاسفانه باز هم انسانهای مظلوم بیشترین ضربه رو خوردند . از خداوند برای از عزیزان از دست رفته طلب مغفرت و برای بازماندگان طلب صبر داریم ."


 هر چند بعد یک وقفه طولانی دوباره شروع به نوشتن در این وبلاگ کردم . اما دوست داشتم امروز برای وبلاگم تولد بگیرم این بیچاره که گناهی نداره مامانش تنبله .

نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۳ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

برای سلامتی به نکات زیر توجه کنید :

گوشی تلفن را در کنار گوش چپ بگذارید.
بیش از یک فنجان قهوه در روز ننوشید.
قرص را با آب سرد نخورید.
بعد از 5 بعداز ظهر غذای سنگین نخورید.
تا آنجایی که می توانید روغن را از غذای خود حذف کنید .
بیشتر صبحها آب بنوشید واز نوشیدن‌ آب زیاد در شب خودداری کنید .
از شارژرهای تلفن فاصله بگیرید.
از هدفون و گوشی برای مدت زیاد استفاده نکنید.
بهترین زمان خواب از ساعت 10 شب تا 6 صبح می باشد .
شبها بعد از مصرف قرص سریع دراز نکشید .
وقتی شارژ تلفن کم می شود به تلفن جواب ندهید چون اشعه ها 1000 برابر می شوند .
 

موارد بالا را رعایت کنید و برای هر کسی که به سلامتی او اهمیت می دهید بفرستید .

نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

همیشه در آخرین وضعیت تصمیم گیری که باشم میرم پیش حافظ .هیچ وقت هم بی جواب ازش برنگشتم . تو سفر شیرازمون در اردیبهشت ماه وقتی رفتم سر مزارش فقط اشک می ریختم ، اشکی که نمی دونستم چرا تمومی نداره . همه مشغول عکس گرفتن و گردش بودن . من نشسته بودم یه گوشه ای ، با اونی که همیشه باهاش ازدور رازونیاز می کردم از نزدیک خلوت  کردم .امروز هم به من این جواب رو داد :

دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش           /            و از شما پنهان نشاید کرد سر می فروش
گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع  /     سخت می‌گردد جهان بر مردمان سختکوش
وان گهم درداد جامی کز فروغش بر فلک             /       زهره در رقص آمد و بربط زنان می‌گفت نوش
با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام              /  نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش
تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی                    /        گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش
گوش کن پند ای پسر و از بهر دنیا غم مخور          /    گفتمت چون در حدیثی گر توانی داشت هوش
در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید         /     زان که آن جا جمله اعضا چشم باید بود و گوش
بر بساط نکته دانان خودفروشی شرط نیست            /     یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش
ساقیا می ده که رندی‌های حافظ فهم کرد                  /       آصف صاحب قران جرم بخش عیب پوش


و این پایانی بود بر مشغله ذهنی من در هفته گذشته . من تصمیم خودم رو گرفتم امیر جونم امشب هم به تو میگم بقیه اش رو هم  باید ببینیم در سرنوشت ما هست قبول این مسولیت یا نه ؟

 

پ . ن : دوستان عزیز نی نی داشتن بخشی از مشغولیت فکری منه .برای اینکه خیالتون رو راحت کنم بگم که من در سه مورد فکر می کردم که عین سه راس مثلث تو زندگی ما به هم وابسته هستند : کار جدید ُ خونه جدید و عضو جدید خانواده !!!!!!

نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |


Design By : Night Skin