عاشقانه ها
دل عارفان ربودند و قرار پارسایان همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی
دوست عزیزم 8 سال از دوستی ما گذشت ، زندگی این جوری شده دیگه زود میگذره . من و تو امیر و نوشین و نسرین و شیما و فرناز و آقای م ، آقای الف و..... همه با هم همکار بودیم . اکثر مون اولین تجریه کاری رو پشت سر می گذاشتیم . تو اما دو سه ماهی بعد ما اومدی سرکار ، اونجا سی چهل نفری همه با هم کار می کردیم و همه تقریبا با هم هم سن و سال بودیم بزرگترین بازه اختلاف سنیمون 10 سال بود . یادته چه جوی بود ؟ از همه قشری اونجا بودند ، سنتی ، مذهبی ، پایین شهر بالا شهر ، اما من بیشتر از هر کسی جذب تو و شیما شدم . دوستتون داشتم . شما چند نفری بودید که فارغ التحصیل یک دانشگاه بودید و همکلاسی ، یک جمع دوستانه قدیمی . من رو هم تو جمع خودتون راه دادید . تو اولین روزهای عاشقی و شیدایی من ٬تو محرم رازهام بودی ، تو خواهر بزرگتر من بودی اون روزها . یادته ؟ اولین مهمونی که من و امیر بعد نامزدی دونفره رفتیم خونه شما بود . دوست عزیزم همیشه تو زندگی عاشقانه ما ، شما اولین بودید ، اولین دوستهای مشترک من و امیر . من وتویی که اون روزها تقریبا هرروز همدیگرو میدیدم اما حالا تعداد دیدارهامون در سال به تعداد انگشتان یک دست هم نمیرسه چقدر هنوز اخلاقمون و عقایدمون به هم نزدیکه . دیشب مهمون ما بودید و ما باز هم از مصاحبت شما لذت بردیم . وقتی رفتید تو تختخواب خاطرات قدیم رو مرور کردم روزهای شیدایی من و همراهی تو ، گوشه چشمم پر اشک شد و خوابم برد . در اثاث کشی اخیر از خیلی چیزها دل کندم و اونها رو بخشیدم ، لباسهای خوشگلی که روزگاری با پوشیدن اونها بهترین احساس ها رو داشتم و دیگه برام تنگ شده بودند ، ماهها در انتظار من بودند تا سایزم رو به اونها برسونم اما نشد و من اونها رو دادم تا دیگران استفاده کنند . کفشهای نازنینم ، که مهمترین رکن پوشاک من هستند و هر کدوم رو با وسواس انتخاب می کنم : کفش مشکی پاشته بلندم که با مامان و بابا و امیر تو یه عصر جمعه از سپهسالار خریدیم ، بعدش هم از یه بستنی فروشی قدیمی تو خیایون پیروزی که بابا آدرسش رو بلد بود بستنی خریدیم و رفتیم خونه پدر ومادر امیر . کیفهای زیادی رو هم بخشیدم ، کیف مشکی اسپرت که روزهای اول ازدواج امیر برام خرید ، جزوه هام رو می گذاشتم توش ، کج می گذاشتم روی گردنم و با مانتوی اسپرت و کتونی بیشتر شبیه دخترهای دبیرستانی بودم تا دانشجوی سال آخر . کارت تبریکهایی که بعضی دشمنان دوست نما برام داده بودند یا همکارهای سالهای گذشته همه رو به تاریخ سپردم فقط کارتهایی رو نگه داشتم که دوستانی برایم نوشته بودند که تو این سالها دوستی واقعیشون رو به من ثابت کرده بودند . حتی سری کارت عروسیمون رو که به اشتباه اسم "امیر " توش "امید " چاپ شده بود رو هم نگه داشته بودم که اونها رو هم سپردم به دست تاریخ . خلاصه داراییهای زیادی رو زودتر از اونی که غیر قابل استفاده بشن بخشیدم تا دیگران هم بتونن چند صباحی از اونها استفاده کنند . فیلم" همیشه پای یک زن در میان است "رو دوباره دیدم . البته نقدهای زیادی از فیلم خوندم که برآیند همه آنها این بود که این کار در حد بقیه کارهای جناب کمال تبریزی عزیز ، که بنده درجال جمع آوری آرشیو کارهاش هستم، نیست .اما فیلم سرگرم کننده ای بود و تیکه های بامزه و خنده دار جالبی هم داشت . فیلم "همیشه پای یک زن در میان است "رو دوباره دیدم و یاد یکی از دوستهام افتادم که اعتقادش براینه که تو خونه نباید زیاد آرایش کرد چون مواد آرایشی برای پوست ضرر داره و فقط وقتی میره بیرون آرایش می کنه . فیلم "همیشه پای یک زن در میان است "رو دوباره دیدم و یاد همکارم افتادم که همیشه خودش و سرگرمیهای خاص خودش مشغول می کنه و نه تنها به علایق شوهرش احترام نمیگذاره بلکه شوهرش رو سرزنش می کنه که چرا مثل اون فکر نمی کنه ؟ فیلم "همیشه پای یک زن در میان است "رو دوباره دیدم یاد یکی از دوستهام افتادم که هنوز بعد 8-9 سال زندگی مشترک هنوز تجربه یه سفر دو نفره رو نداره چون دوستم و شوهرش هیچ وقت تنها با هم نمی تونند سرگرم باشند و تفریج دو نفره رو یاد نگرفتند . فیلم "همیشه پای یک زن در میان است "رو دوباره دیدم یاد دوست خواهرم افتادم که انقدر قهرهاش با شوهرش طولانی میشه که اصلا یادشون نمی مونه که چند وقته با هم قهر هستند . فیلم "همیشه پای یک زن در میان است "رو دوباره دیدم یاد دخترایی افتادم که فکر می کنند اگر آشپزی و خونه داری کنند دیگه دختر امروزی نیستند و میشن کلفت خونه و همین طور یاد مردهایی افتادم که فکر می کنند تنها وظیفه زن آشپزی و شست و شوست . فیلم "همیشه پای یک زن در میان است "رو دوباره دیدم و یاد خانواده هایی افتادم که توش کلمه عشق گناهه و پدر ومادر در دو فرسنگی هم می شینن و وای به حال اون روزی که فرزند جوون خانواده بشینه کنار نامزدش و یا در جمع به اون محبت کنه . فیلم "همیشه پای یک زن در میان است "رو دوباره دیدم و یاد نصیحتهای بعضی از بزرگان افتادم که به تازه عروسها میگن زیاد به شوهرت توجه نکن پررو میشه و به تازه دامادها میگن گربه رو دم حجله بکش . فیلم "همیشه پای یک زن در میان است "رو دوباره دیدم و برای هزارمین بار از خودم پرسیدم که چرا تو جامعه ما که انقدر بنیان خانواده مهمه هیچ کس به فکر محکم کردن پایه های خانواده نیست . فیلم "همیشه پای یک زن در میان است "رو دوباره دیدم و این بار بیشتر ازش خوشم اومد آرزو کردم که دختر ها و پسر ها ، زنها و مردها یادبگیرن که در مورد روابطشون مطالعه کنند تا بتونن رابطه سازنده و عاشقانه خوبی داشته باشند . دیروز بهتون خوش گذشت ؟ روز عید و تعطیل چی کار کردید ؟ تو خیابون شربت و شیرینی و بستنی خوردید ؟ شما جز کدوم دسته بودید ؟ یه جا شربت می گرفتید ،در حالبکه در حال خوردن شربت بودید به ترافیک دیگه ای برخورد می کردید که اون هم برای پخش شریت وشیرینی درست شده بود در حالیکه شربت خودتون رو می خوردید بوق می زدید و داد و... که ماشینها زودتر جلو برن ، به چهارراه بعدی که رسیدید لیوان یک بار مصرف رو پرت کردید تو خیابون ، گاز دادید یک کم جلوتر رفتید بستنی گرفتید تا اومدید بستنی رو بخورید یه جوون اومد جلوتون براش بوق زدید بره کنار ، به جوونه برخورد که چرا براش بوق زدید ، اومد جلو شاخ و شونه کشید ، شما عصبانی شدید ، چهار تا ..... بارش کردید اون هم جواب داد ، عصبانی شدید ،پیاده شدید و دست به یقه همدیگه ، مردم اومدند شما رو از هم جدا کردند بستنی شما هم دیگه آب شده بود اون رو پرت کردید تو خیابون و ........... یا اینکه اصلا اعتقادی به این جشن نداشتید و شربت نخوردید و.... یا اینکه انقدر درگیر عروسی و خوشی خانوادگی بودید که اصلا متوجه چیزهای دیگه نشدید ؟ دیروز چند تا دعوا تو خیابونها دیدید ؟ چند نفر به خاطر ترافیک بوقهای اعتراضی می زندند ؟ چند نفر برای خوشحالی روز عیدشون شیرینی و بستنی تعارف می کردند اما یا صورتشون پر از اخم بود و یا لبخندهای بیحال و بدون شادی می زدند ؟ چند نفر ماشینهاشون به هم خورده بود و با دعوا با هم صحبت می کردند ؟ آها نور پردازی برج میلاد رو دیدید ؟ قشنگ بود نه ؟ چرا تو تقویم رومیزی سال 1387 شرکت روز 27 مرداد رو عید نیمه شعبان اعلام کرده اما هیچ شادی واقعی تو چهره هیچ کس دیده نمی شد ؟ چرا خندیدن داره یادمون میره ؟ بیشتر خنده های امروز ما داره محدود میشه به تمسخر دیگران . چه بر سر جشنهای سنتی ایرانی و پایکوبیهای ما اومده ؟ بعد از یک غیبت طولانی اومدم تا بنویسم ، راستش خیلی از چیزهایی که تو ذهنم بود که بنویسم در مورد سختیهای زندگی این روزها بود و غمگین برای همین هم دستم ب نوشتن نمی رفت . چهارشنبه بعد از یک خرید دلچسب رفتیم فیلم "همیشه پای یک زن در میان است " رو دیدیم ، مثل همیشه بازی کیانیان بهترین بود ،حبیب رضایی و گل شیفته فراهانی هم خوب بودند اما مهران مدیری خیلی از این سه هنر پیشه عقب بود ، در مجموع فیلم بدی نبود اما عالی هم نبود . دیروز ظهر هم بابا رو بردیم بیرون . به خاطر بیماریش زیاد بیرون نمیره و هر وقت که می خواهیم ببریمش بیرون یه دلهره ای داره ، از جاش که بلند میشه میگه پاهام تواناییش رو نداره نمیام ،اما دیروز همسر جانم و داداش جانم به پاهاش ورزش دادند و رفتیم بیرون . دیشب هم اولین مهمونهای خونه جدیدمون شام مهمونمون بودند . پدر و مادر امیر و خواهر و برادرها و خانم برادر ، تعطیلات خوبی بود فقط من هنوز سرما خورده هستم و کمی بیحال .اما به وعده خود وقا کرده و چند تا عکس از خونه جدید ما : روزهای گرم مرداد 85 بود ، یه روز عصر بعد از کار با خوشحالی تمام رفته بودیم برای بابا کفش بخریم ،چون فیزیوتراپش گفته بود که از هفته آینده میخواد رو راه رفتن بابا کار کنه . خیلی خوشحال بودیم و با امیدواری خاصی رفته بودیم سمت چهارراه استانبول تا کفش مناسب و راحتی برای بابا پیدا کنیم . دنبال جای پارک بودیم که موبایل زنگ زد ، ففر بود ، خواهرم ، از صداش ناراحتی موج میزد ، ولی به من گفت :" ببین گلپر هول نکن ، خب !!!" همین کلمه هول نکن کافی بود تا ضربان قلبم از ترس به شماره بیفته ، پرسیدم چی شده و در جواب شنیدم که مامان داشته می رفته جواب آزمایش بابا رو بگیره که در حین رد شدن از خیابون یک موتوری کیفش رو میزنه و اون رو پرت می کنه تو خیابون . می گفت حال مامان خوبه ، اما شوکه شده و همش گریه می کنه ، دستش هم یک کم درد می کنه ، همون لحظه دور زدیم و برگشتیم خونه ، بعد از سکته بابا انقدر اعصاب همه ما ضعیف بود که من انتظار شوکه شدن زیاد مامان رو داشتم ، دستش هم ضرب دیده بود و درد می کرد ، تا قبل از اومدن ما پلیس 110 اومده بود و گزارش رو نوشته بود اما برای شکایت کردن باید می رفتیم کلانتری . وقتی دیدم مامان واقعا سالمه خیلی خوشحال شدم .و زیاد در مورد کیف و محتویاتش سوال نکردم ، اما دیدم که ففر دائما با تلفن دنبال چیزی هست ، گویا مامان ملی کارتش تو کیفش بوده و چون اون روزها حواس درست و حسابی نداشت رمز کارتش رو هم گذاشته بوده تو کیفش ، و حالا ففر داره پیگیری می کنه که کارت رو مسدود کنه ، بالاخره موفق میشه اما مبلغ صدوبیست هزار تومان قبل از مسدود شدن حساب از کارت برداشت شده ، تو کیف مامان هم چهل هزار تومانی پول بوده به علاوه کلی مدارک . میریم کلانتری تا شکایت رو بنویسیم . موردهای عجیب و غریب زیاد می بینیم . حالا مامان و بابا تصمیم دارند که پول رو از خانمه نگیرن اما در هر حال مامان باید یه وقتی بگذاره ، هزینه ای برای آژانس بده تا بره دفتر اسناد رسمی و رضایت نامه رو امضا کنه . دیشب با امیر صحبت می کردیم ، گفتیم مامان باید پولی که این مدت تو رفت و آمد آگاهی به آژانسها داد رو هم روی ضررهاش حساب کنه که فکر کنم بیشتراز اون چهل هزار تومان هم میشه و به این نتیجه رسیدیم که اگر پولی ازمون سرقت شد شکایت ........... پنج شنبه ظهر با امیر رفتم خرید تا آنچه در خونه جدید بهشون نیازمندیم اما نداریم رو بخریم و به قول آدمهای باکلاس!!!!!!!!!!!! پرفکت بشیم . پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم بعداز ظهر رفتم بیمارستان ملاقات خاله مامان ، یکی از خانمهای مسن فامیل رو تو راه برگشت رسوندم دم در خونه شون ،رفتم به مامان اینا سر بزنم ، وفتی رسیدم دیدم مامان خواهر کوچیکه رو برده دکتر و بابا و ففر تنها خونه هستند ، یک کم با بابا صحبت کردم ، بیشتر اون حرف میزد و من شنونده بودم ،از اینکه شب و روز تو خونه هست حوصله اش سر میره ، مامان که اومد خونه یک اونجا موندم و بعد برگشتم خونه . این عکس از آشپزخونه رو روزی گرفتم که تازه وسایلم رو چیده بودم . این هم عکس سالن اولین خونه ما . آپارتمان کرج چند نفر اومدند خونه رو دیدند و خبری نشد ، یه روز صبح یکی از آژانسها به موبایل امیر زنگ زد که یک نفر میخواد بیاد خونه شما رو ببینه اما عصر نمیتونه ، شما اگه میشه خودتون رو برسونید . قرار شد داداش کوچیکه بره خونه ما ومنتظر بمونه ،اما اونها خیلی عجله داشتند و امیر مجبور شد که خودش بره ، گویا آقایی که اومده بود خونه رو ببینه آپارتمان ما رو برای یکی از آشناهاش دیده بود ، می گفت عروس وداماد هستند ،امیر منتظر مونده بود که اونها هم بیان وخونه رو ببینن. به من زنگ زد که اینها آپارتمان رو پسندیدن و گفتن که مشتری نیار عصر اجاره نامه بنویسیم .و گفته اینها عروس وداماد هستند بهشون تخفیف بدیم . من هم گفتم چون عروس وداماد هستند بهشون تخفیف میدیم . فقط از خونه خوب نگهداری کنند . زنگ زدیم به آژانسی که خانم و آقای شب قبل رو فرستاده بود تا بهش بگیم که ما از اینها خوشمون اومده ،اگه اونها هم راضی هستند قرارداد رو بنویسیم . در نظر داشته باشید که ما تمام روز روز به فکر 8 میلیون پولی بودیم که باید از مستاجر آینده می گرفتیم تا به صاحبخونه خودمون بدیم .چهارشنبه عصر آقاهه مبلغی به عنوان بیعانه پیش آژانس املاک گذاشته بود تا برای پنج شنبه قرارداد رو ببندیم . پنج شنبه خونه جدید رو تمیز کردیم ، به باربری زنگ زدیم و برای اثاث کشی جمعه هماهنگ کردیم .اما آقاهه به آژانس املاک گفته بود که من امروز جلسه داشتم و نتونستم برم بانک و پول بگیرم . بستن قرارداد بمونه برای شنبه . دیروز شنبه هم رفتیم نصف مبلغ رهن رو از مستاجر آینده گرفتیم ، قرار شد که بقیه رو هفته آینده پرداخت کنند . امروز 20 دقیقه ای رسیدم سرکار و مثل دختر کوچولوهایی که میرن مدرسه ، ذوق داشتم . سال 82 آذر ماه و دی ماه برای من و امیر روزهای فراموش نشدنی خواهد بود . ماشین امیر رو که خیلی دوستش داشت و اولین ماشینش بود و عین یک عروسک ازش نگهداری می کرد فروختیم تا باپولش اسباب عروسی رو مهیا کنیم . دوست دانشگاهیم هم اون روزها دنبال آپارتمانی اجاره ای بود برای شروع زندگی . دوماهی بود که دنبال خونه بودند و می گفتند مورد مناسب پیدا نمیشه ، ما هم چشممون ترسیده بود از اوایل دی ماه رفتیم دنبال خونه ، تاریخ عروسیمون 23 بهمن بود . شب اولی که رفتیم دنبال خونه شب یلدا بود ، قرار بود خانواده امیر برای پای بندی به رسم و رسوم بیان خونه ما ( که البته سالهای بعد هم ما دو خانواده شب یلدا رو با هم گذروندیم .) یه خونه تو تهران نو دیدیم . هیچ خوشم نیومد : پنجره های کوچیک ، خونه ای که قواره زمینش کج بود . تو راه که می رفتیم خونه ما . امیر پیشنهاد داد که به آژانسهای تهرانپارس هم زنگ بزنیم بینیم اینجا چه جوریه ؟ همیشه از کمال طلبی امیر خوشم میاد . من فکر می کردم تهرانپارس اجاره خونه زیاده و نمی تونیم به هدفمون که پس انداز برای خریدخونه هست برسیم . اما با این حال زنگ زدم . قیمتها امیدوار کننده بود ،زیاد گرون نبود .روز دوم دی رفتیم معروفترین آژانس املاک تهرانپارس . به هر حال بعد 23 سال زندگی تو تهرانپارس همه جا رو خوب می شناختم . همون شب آپارتمان مورد نظرمون رو پیدا کردیم ، توقع زیادی نداشتیم به دو دلیل :یک چون میخواستیم هر چه زودتر به وصال برسیم و در این راه تحمل سختیها رو به جون خریده بودیم و دوم اینکه می دونستیم که هدف ما پس اندازبرای خرید خونه هست وتواین خونه مدت زیادی اقامت نداریم . عصر رفتیم اجاره نامه رو نوشتیم . خیال مامان من راحت شد که آپارتمان اجاره ای هست و جای کافی داریم تا بتونیم خریدهامون رو کامل کنیم . مامان و بابای امیر هم خوشحال بودند . 3-4 روز بعد که ما منتظر بودیم صاحبخونه زنگ بزنه تا کلید رو ازش بگیریم . صاحبخونه زنگ زد . امیر باهاش صحبت می کرد ، دیدم که یه دفعه قیافه اش رفت تو هم و در آخر گفت : " اجازه بدید ما فکرهامون رو بکنیم به شما خبر میدیم ." یک لحظه ، فقط یک لحظه ناراحت شدم . اما سریع به خودم اومدم ، گفتم : " امیرگناه دارن ، اونها بچه کوچیک دارن و تو این سرما اسباب کشی خیلی سخته . بریم ببینیم می تونیم خونه پیدا کنیم اگه پیدا شد بدون گرفتن خسارت اجاره رو فسخ کنیم ." سه سال ساکن همین آپارتمان بودیم که البته سال آخر بیشتر خونه خالی بود ، چون مصادف شد با سکته بابا و ما بیشتر اونجا می موندیم شاید ماهی یک شب می اومدیم خونه ، بعد هم که وام مسکن آماده شد ، هر چقدرگشتیم نتونستیم تهران خونه بخریم و ....(بقیه ماجرا که منجربه خونه خریدن در کرج شد .) این روزها می خواهیم خونه خودمون رو اجاره بدیم ( شرح ماجرا رو که قبلا گفتم .) یه آقا و خانم متشخص با دخترشون که حدود 15-16 سال سن داشت اومدن برای بازدید ، دلمون گرفت که هنوز مستاجر هستند ، آقاهه پرسید : " با وسایل اجاره میدید دیگه /؟ " البته شوخی می کرد ، اما وقتی رفتند به امیر گفتم اگه اینها خونه رو بخوان پرده ها رو براشون می گذارم . خب دلم گرفته بود که اینهاهنوز صاحبخونه نیستند. بعدا از آژانس املاک شنیدیم که گفتند: کلاس محله پایینه !!!!!!!!!!!!! در حالیکه ظاهر خودشون اصلا جالب نبود و من می دونستم که اگه اینها ساکن آپارتمان ما بشن همسایه ها همه ناراضی خواهند بود . و ما همچنان منتظر بودیم تا خانواده ای از آپارتمان ما خوشش بیاد و ما هم از نظر اخلاقی اونها رو قبول داشته باشیم تا در آینده مشکلی برای همسایه ها و ما پیش نیاد . ادامه دارد ....... در حال جمع کردن کتابخونه یه دسته چک پیدا کردم که سال 79 اون رو از نمایشگاه کتاب خریدم . پشت جلد اینطور نوشته : و اما هر برگ چک این دفترچه مضمون خاصی دارد : - به موجب این چک مبلغ بیست بوسه به تو بدهکارم - به موجب این چک قول شرف میدهم که دیگر جورابهای کثیفم را بر کف اتاق نبینی - به موجب این چک تضمین می کنم که فقط غذایی را که تو دوست داری بپزم -به موجب این چک قول می دهم که بعد از خوردن دست پخت تو از دست پخت مادرم تعریف نکنم - به موجب این چک قول می دهم که دیگر پشت سر مادر و خواهرت حرف نزنم - به موجب این چک قول می دهم که با خوشرویی زباله ها را بیرون بگذارم - به موجب این چک تضمین می کنم که همیشه لباسهایت شسته و اتو کرده باشد . - به موجب این چک قول مردانه می دهم که دیگر بدون اطلاع قبلی دیر به خانه نیایم . - به موجب این چک قول می دهم برای رفتن به مهمانی زودتر از آینه دل بکنم - به موجب این چک بی وقفه تلاش می کنم که مادرت را دوست داشته باشم - به موجب این چک قول می دهم که اگر فقط یک بار راز نگه دار باشی یک انگشتر طلا برایت بخرم. - به موجب این چک سعی می کنم از پرحرفی پای تلفن خودداری کنم - به موجب این چک قول می دهم که وقتی با من حرف می زنی فقط به چشمهای تو نگاه کنم نه روزنامه یا تلویزیون - به موجب این چک قول می دهم که به جای غرغر کردن فقط بگویم دوستت دارم . - به موجب این چک قول می دهم که بداخلاقی رئیسم را سر تو خالی نکنم - به موجب این چک قول میدهم که سر خریدن طلا با خانمهای فامیل مسابقه نگذارم. -به موجب این چک یک شام عالی در هررستورانی که بخواهی به تو بدهکارم - به موجب این چک قول می دهم که در کاری که تو دوست نداری دخالت نکنم . - به موجب این چک قول می دهم 10 کیلو از وزن اضافیم را کم کنم . - به موجب این چک قول می دهم که پیش از آنکه ترکم کنی سیگارم را ترک کنم . - به موجب این چک قول می دهم که یرای به کرسی نشاندن حرفم داد نزنم . - به موجب این چک یک عذر خواهی به تو بدهکارم و اما در پایان دسته چک هم اینها نوشته شده : همیشه درس ریاضی رو دوست داشتم ، درسی که همه مطالبش قاعده مند بود ، درس منطق ، درسی که همیشه در اون دو از سه بزرگتر بود و اگه دو رو با دو جمع می کردی حاصل میشد چهار . پیش دانشگاهی که بودم یک کتاب کمک درسی خریدم از نشر دانشگاهی به نام اعداد گنگ . کتاب ٬ اون زمان برای من خیلی سنگین بود ، اما اون موقع هنوز عادت داشتم که یک کتاب رو کامل بخونم ، تا آخر کتاب خوندم و تنها چیزی که ازش فهمیدم این بود که در ریاضی٬ این علم قاعده مند ٬ هم استثنا داریم . تو دانشگاه ترمهای اخر کارشناسی ریاضی محض بودم که با منطق فازی آشنا شدم ، چیزی که در ابتدا من رو به سمت این علم جدید کشوند اسم یک ریاضیدان ایرانی بود که نظریه منطق فازی رو مطرح کرده بود. گفتن درباره منطق فازی بحثی خاص و علمیه که اینجا جایی برای گفتنش نیست اما مختصر بگم که در منطق فازی همه چیز نسبی است کوتاه بودن ، بلند بودن ، نرم بودن ، خوب بودن و.......... درمورد احساس خوشبختی خودم هم همینطوره . من با منطق فازی میگم که خوش بختم و البته که صد در صد همه چیز بر وفق مراد من نیست اما من از برآیند زندگیم راضی هستم و سعی می کنم که راضی بمونم . زندگی من وامیر با یک آپارتمان 54 متری اجاره ای شروع شد ودر اون زمان حتی آپارتمان تلفن شخصی نداشت و فقط گوشی موبایل من بود که اون رو هم تو یه دوره زمانی فروختیم ،زمانی همه حقوقمون صرف دادن قسطها میشد و اونچه برای ما می موند 40 هزار تومان ناقابل بود ، قسطها که تموم شد ، دائم در حال پس اندازبودیم برای خرید خونه ، که خوردیم به گرونی قیمت خونه ها و در یک تصمیم غافلگیر کننده برای همه رفتیم کرج . برای پیشرفت این سختی رو به خودمون دادیم و من همش تلاش داشتم که اثبات کنم که این روش سخت نیست که سخت بود و خیلی هم سخت بود . پ . ن : دوستان خوبم از امروز جواب کامنتهای شما رو میدم . در همان کامنتدانی پرشین بلاگ . در ضمن ممنون از لطف همه شما . هروقت دردی اومد سراغتون و شما هم برای درمانش به یک دکتر حاذق مراجعه کردید ، هر دارویی که به شما داد مصرف کنید و از سواد فارسی و انگلیسیتون جهت خوندن عوارض قرص استفاده نکنید ، بنده یک ماه تمام پا درد رو تحمل کردم اما قرصی که دکترم بهم داده بود رو نخوردم چرا ؟ چونکه تو بروشورش نوشته بود : عوارض شایع : گیجی ،سرگیجه ، بی خوابی ، از دست دادن تعادل . هفته گذشته تولد مامان و بابا بود و من به یک تلفن بسنده کردم ، شدیدا درگیر اجاره دادن خانه هستیم . این هفته هم که پیش روست آخر ماه جولای است و بستن حسابها و کلی کار انجام نشده تو کشوی میز من . نمیدونم کی از پس همه کارها برمیام . چون هر روز راس ساعت 4 از شرکت می زنم بیرون وگرنه به سرویس امیر خان نمیرسم . ( خب درسته که پادردم خوب شده ، اما من ریسک نمی کنم . تا بعد از اسباب کشی همچنان کم رانندگی می کنم چون موقع اسباب کشی خیلی به پاهام احتیاج دارم .) در راستای خونه نشین شدن و منتظر موندن برای بازدید مشتریان محترم خیلی فیلم دیدم : پاداش سکوت ،رستگاری در 8:20 ، بازبینی دیوانه ای از قفس پرید ( نسخه ایرانیش ) انتقام (از شبکه gem Tv) . به زودی جریانهای مستاجر شدن و صاحبخانه شدنمان را می نویسم .( این یک تیزر تبلغاتی برنامه های آینده وبلاگ عاشقانه هاست .) صبح تنها اومدم سرکار ، امیر پنج شنبه ها تعطیله ، طبق معمول هر پنج شنبه بهش گفتم که این چه رسمیه که زن بره بیرون کار کنه مرد خونه بخوابه !! بعد یک سال و نیم رفت و آمد تو اتوبان دیگه دستم اومده که پنج شنبه ها صبح به سمت تهران اتوبان خلوته و ظهر به سمت کرج شلوغه ، از پل مهر شهر تا خروجی ستاری میشه با یک دنده رانندگی کرد . تنها بودم هر چند صدای موزیک ضبط ماشین بلند بود اما من بیشتر در حال فکر کردن بودم .به روزی که برای اولین بار رفتیم کرج تا خونه پیدا کنیم ، هیچ جای کرج رو بلد نبودیم از طرفی تمام پولهایی که تو سه سال جمع کرده بودیم کافی نبود تا خونه ای رو تو تهران بخریم ناچار بودیم که بریم کرج تا ارزش پولمون از اونی که بود کمتر نشه . اولین بار تو اتوبان مثل همیشه سعی کردم که خودم رو قانع کنم و با دید مثبت پیش برم ، گفتم من از این رفت و آمد خسته نمیشم ، وقتی ازتهرانپارس هم می خواستم برم سرکار همین قدر طول می کشید اون جا ترافیک زیاد بود اینجا مسیر طولانی تره . روزهای اولی بود که کرج رفته بودیم ، ماشین رو هم که خیلی وقت پیش فروخته بودیم برای باز کردن حساب پس انداز بانک مسکن برای گرفتن وام . تصمیم گرفتم با مترو رفت و آمد کنم . قسمت بالای بینی من شکستگی داره و خیلی حساسه . مهمونی دعوت می شدیم که طبعا بیشترشون پنج شنبه بود ، من هم که تا ظهر سر کار بودم گاهی اوقات می رفتم خونه ، به نهار مختصر و یه دوش لباس پوشیدن و دوباره برگشتن به تهران . گاهی اوقات همه لباسهای مهمونی رو می گذاشتم صندوق عقب ماشین ، امیرظهر می اومد تهران می رفتیم خونه یکی از مامانها و عصر از اونجا می رفتیم مهمونی . قصد داشتم کلاس ورزش برم . باشگاههای ورزشی از 7 صبح شروع به کار می کنند ، اگه کرج ساعت 7 صبح می رفتم باشگاه ، 9 صبح هم به سر کار نمی رسیدم ، اگه تهران می رفتم باشگاه ( که البته یک ماه این کار رو کردم ) باید ساعت 5 صبح راه می افتادم سمت تهران و دیگه هیچ انرژی برای کار روزمره شرکت نداشتم . اگه هم عصر می خواستم باشگاه برم که به باشگاههای کرج نمی رسیدم اگر هم باشگاههای تهران می رفتم که زودتر از 8 شب به کرج نمی رسیدم . اوایل که ازهوای خوب و عالی کرج لذت می بردیم به همه تعارف می زدیم که شما هم بیایید کرج خونه بگیرید . چه بسا که اگر ما خانواده ای اهل کرج داشتیم زندگی در کرج شکل دیگری داشت . آدم برای به دست آوردن بعضی چیزها باید چیزهای دیگری رو از دست بده . من هم برای اینکه صاحب یک عدد آپارتمان بشم نظمی که همیشه دنبالش بودم و هستم ، مطالعه همیشگی ،برنامه ریزی تو زندگی و ... رو تا حدود زیادی از دست دادم . روزهای خستگی خودشون رو دارند به من نشون میدن ، هر روز منتظرم تا از ترافیک خروجی فردیس ،ایران خودرو رد بشم و وقتی به بزرگراه حکیم می رسم حواسم باشه اگه مسیر تا خروجی شیخ فضل ا... شلوغه از کوچه پس کوچه های آریاشهر خودم رو به پل آزمایش برسونم . به این ترتیب بعد از این که خستگی به من یا بهتر بگم به ما رخ نمایاند و همین طور چون اقامت در کرج با یک سری از برنامه ریزیهای ما برای آینده هماهنگ نبود من و امیر تصمیم گرفتیم بعدازاین مدت اقامت در کرج ،خونه رو به عنوان سرمایه ای برای خودمون نگه داریم و چون هنوز توانایی تعویض اون رو با آپارتمانی در تهران نداریم . آپارتمان خودمون رو اجاره بدیم و آپارتمانی در تهران اجاره کنیم . ماجراهای اجاره دادن خونه ما هم داستانی دارد که به زودی خواهم نوشت . داستان زن و شوهری که سه سال مستاجر بودند و بعد خانه خریدند وحالا می خواهند نقش یک صاحبخونه رو بازی کنند اما چطور ؟ !!!!!!!!!! بازی جدید اینه : نمی دونم پز دادن همون افتخار کردن هست یا دل سوزوندن و فخر فروشی کردن .
اولین باری که من و امیر با دوستهامون رفتیم بیرون اون روزی بود که من و تو و امیر و همسر نازنینت رفتیم پارک جمشیدیه و بعد هم پیتزا خاتون .
بعد مریضی بابا از هم دور شدیم ، شماره هایی که از هم داشتیم عوض شد یا ....
اما هنوز اون نقطه امید بود ، فیلد کاری تو و امیر هنوز با هم مشترک بود ، زنگ زدی به شرکت امیر ، شماره منو گرفتی و به من زنگ زدی . بهمن 86 بود ، اون روز نمی دونی چقدر از شنیدن صدات خوشحال شدم ، خبر دادی که یه پسر سه ساله داری نمی دونستم خوشحال باشم از وجود یه وجود مبارک که پاره تن شماست یا غمگین از روزهای زیادی که شما رو ندیدیم .
عید 87دیدار میسر شد و باز هم من و امیر به داشتن دوستان خوبی مثل شما افتخار کردیم .
اول امیر از خوبیهای "ک " گفت . بعد من از خوبیهای تو گفتم . بعد هر دو از خوبی پسرتون گفتم . بعد من از خوبی "ک " گفتم و امیر از خوبی تو و واقها ذوق رده بودیم از دیدار دوباره شما .
خیلی وقتها پیش میاد که کنار کسی میشینم ، اما هیچ حرف مشترکی برای گفتن ندارم ، اما هر بار که تو رو می بینم وقت کم میارم . دوست دارم از همه چیز و همه جا برات بگم .
کتونی سفیدی که امیر برای من و خودش یکجور و یک شکل از آلمان آورده بود ،
کتونی آبی که هیچ وقت رنگ آفتاب رو ندید چون فقط تو باشگاه پوشیده بودمش ،
کفش چرمی مشکی بدون پاشنه که یه روز در حین خرید برای آپارتمان جدید کرج تو خیابون سهرودی دیدم که یکی از کفاشیها حراج زده ، ماشین رو تو محدوده پارک ممنوع نزدیک تقاطع عباس آباد پارک کردم و در یک خرید تاریخی در عرض پنج دقیقه کفش رو انتخاب کردم ، امتحان کردم ،پسندیدم و پولش رو پرداخت کردم .
کیف قهوه ای که تا همین یک ماه گذشته توش کارت همراه بیمارستان بابا مونده بود تا بهم یاد آوری کنه که اون روزهای سخت من همیشه همراهت بودم ، همون روزهایی که صبح منو پر از پول می کردی میرفتی زیر پل کریمخان ، پولها رو در می آوردی جاشون پر از آمپول و قرص میشد .
اما از کتابها و دفترهام نتونستم بگذرم ، مخصوصا دفتر های انشام از دیستان تا راهنمایی . هنوز از خوندنشون لذت می برم .شاید یه روز یکی از انشاهام رو اینجا بگذارم ، البته شاید برای دیگران جالب نباشه اما خودم با خوندن اونها روند رشد فکریم رو دنبال می کنم .
خونه موندید و به کارهای خونه رسیدگی کردید ؟ رفتید مهمونی یا عیادت بیمارها ؟ نکنه شما هم فامیل یکی از این عروس و دامادهایی بودید که این روز ها با ماشین گل زده اونها رو تو خیابون می دیدیم و دلمون از خوشی اونها حال می اومد ؟ سینما و تئاتر رفتید ؟
چند روزی هم هست که با سرماخوردگی دست به گریبانم .
مامان که شکایتش رو می نویسه ، می فهمیم که دزد رو می شناسن ، در واقع جناب آقای دزد صبح از دادسرا فرار کرده و پلیس دنبالش بوده ، با چند تا دختر !!! دوسته که آدرس چندتاشون رو دارن اما هنوز خونه هیچ کدوم نرفته ، در حال پیگیری پرونده بودیم که ففر زنگ زد ، گفت از یک آژانسی زنگ زدند و گفتند که یک موتوری یک کیف سیاه رو پرت کرده تو دفتر آژانس ، تو کیف جز چند تا ورق ودفتر تلفن چیزی نیست و ففر هم آدرس خونه رو داده تا کیف رو بیارن . همون جا دوباره مامان زد زیر گریه ،می گفت خیلی ناراحت بوده چون سال گذشته این کیف رو بابا برای روز تولدم کادو خریده بود و نمی خواستم از دستش بدم ،کیف آخرای شب به دستمون رسید اما خراب شده بود ، اونها حتی از گواهینامه مامان هم نگذشته بودند و اون رو هم برداشته بودند .
پیگیری همه به عهده خودمون بود یه بار امیر رفت آگاهی خیابون زنجان اما فایده ای نداشت ، مامان خودش باید می رفت . چند بار رفتن برای پیگیری شکایت ، یک روز هم زنگ زدند که برای شناسایی دزد بیایید آگاهی ، مامان رفت . تعداد شاکی ها زیاد بود ، مامان می گفت که موقع دزدیدن کیفش وقتی پرت شده از پشت دزد رو دیده و نمی تونه شناساییش کنه اما آقایی که دزد کیفش رو دیده بود می گفت که این دزد ، دزد کیف من نیست اما جالب اینجا بود که همون پسر به دزدی کیف این آقا و مامان من و خیلی های دیگه اعتراف کرده بود ، دادگاه برگزار شد و همین پسر به جرم سرقت و کیف قاپی افتاد تو زندان ، مامان من ملی کارت جدید گرفت ، و ضرر مالی رو هم بی خیال شدیم ، بیشتر خوشحال بودیم که به مامان آسیب جدی نرسیده ، چون اون موقع دو تا مریض تو یک خونه که یکی پرستار اون یکی بوده رو نمی دونستیم چی کار باید بکنیم .
کم کم داشت این حادثه فراموش می شد ، تا چند روز پیش که یک خانمی زنگ زد خونه ما و گفت که مادر همون پسری هست که به دزدی کیف مامان اعتراف کرده بوده ،گفت :یک ماهی از دوره محکومیت پسرش مونده ، باید رضایت همه شاکیها رو بگیرن وگرنه باید مبلغ دزدی رو به حساب دولت واریز کنند ،به مامان گفته بود تو شکایت شما نوشته چهل هزار تومان ، من دوست دارم این پول رو به خودتون بدم و شماهم بیایید محضر و رضایت نامه بدید . مامان گفته:" خانم صد ویست هزار تومان هم از کارتم برداشت شده ، دستم تا مدتها درد می کرده ، شوهر مریضم کلی نگران شده که اصلا برای حالش خوب نبوده .."
خانمه همه گفته که پسر من دزد شما نیست به قاضی دادگاه هم گفته که من به خاطر کت*ک هایی که خوردم به تمام این دزدیها اعتراف کردم چون می ترسیدم که با ادامه روند اعتراف گیری بمیرم .
مامان پرسیده که پس چطوراصلا پسر شما دستگیر شده ؟
خانمه هم گفته که پسر ما با آدمهای خوبی رفت و آمد نداشت ، اول معتادش کردند و بعد هم وادارش کردند که دزدی کنه . به همین خاطر گرفتنش ، اما همش میگه که من انقدر دزدی نکردم .
یادم میاد که یه دفعه که مامان رفته بود آگاهی یکی از افسرها بهش گفته بود که بعضی از مواد فروشها و سردسته های دزد شگردشون اینه که به یک سری از زیر دستهاشون پول میدن تا به دزدی و مواد فروشی اونها اعتراف کنند و چند صباحی زندان باشن و دوباره بیان بیرون !!!!!!!!!
صبح که می خواستم بیام سرکار به علت گشت و گذارهای زیاد در روز های قبل و ماموریت بودن شوهر جان و کارتی بودن بنزین سهمیه ای و امکان سو استفاده از کارت سوخت ما (شما بخوانید تنبلی گلپر خانم در منتظر بودن صفهای دراز پمپ بنزین ) ماشین بنزین نداشت به این ترتیب امیر جان زحمت کشیدند ما رو رسوندند وبه ماشین هم غذایی دادند و از اونجاییکه بنده پنج شنبه ها میرم سرکار و ایشون نمیرن سرکار ، ظهر دوباره از منزل اومدند دم در شرکت دنبال من و رفتیم دنبال خرید .
اولین ایستگاه فروشگاه اطلس پود میدان ولیعصر بود بعد از اینکه دو سه بار وقت نهارم رو در فروشگاه اطلس پود صرف کرده و پرده مورد نظر رو انتخاب کرده و با محاسبات به این نتیجه رسیده بودم که باید چیزی حدود سی هزار تومان باید هزینه کنیم ولی از آنجاییکه بنده زیاد از خیاطی سررشته ندارم وپارچه با عرض کم انتخاب کرده بودم فهمیدم که باید پارچه ای انتخاب کنیم که عرض بیشتری داشته باشه و به این ترتیب پارچه گرونتر میشه و به همین ترتیب بالا به جای سی هزار تومان پنجاه و پنج هزار تومان برای یک پرده ساده هزینه کردیم .
ایستگاه بعدی خیابان سعدی بود ، برای خرید آینه و جاحوله ای و... دستشویی . کل سرویس دستشویی رو برای مستاجر آینده گذاشته بودیم ، چند تا مغازه رفتیم و چند مورد قیمت کردیم . به امیر گفتم :"می دونی به چی فکر می کنم ؟ " گفت : " به اینکه ما چقدر ... هستیم که همه آینه و کنسول و جا مسواکی و ... رو گذاشتیم و اومدیم "
بعد از گشتن و سبک سنگین کردن آینه و کنسولی رو پیدا کردیم که قشنگ بود و قیمتش هم ای بد نبود ، اما جا حوله ای هم باید خرید ، جای صابون و مسواک و لوله دستمال دلسی و برس و سطل زباله و...........
همه اینها سر به فلک میرنه . سال 82 برای خونه مون از همین خیابون سعدی یه سرویس کامل خریدیم چهارده هزار تومان ، سال 85 اردیبهشت ماه همون سرویس رو برای مامان اینها خریدیم بیست و دو هزار تومان و بهمن ماه همون سال 85 همون سرویس رو خریدیم سی هزار تومان . البته سرویس ساده ای بود اما همه تیکه هاش راحت و قابل استفاده . امسال هم که از قیمت ها نگم خیلی بهتره . فقط همین رو بدونید که یک سطل زباله کوچیک پلاستیکی پدالی هفت هزار تومان و یک برس گلاب به روتون توالت شور سه هزار و پانصد تومان .
از ایستگاه دوم اومدیم بیرون .
ایستگاه سوم خرید مایحتاج خوراکی بود ، واقعا از زندگی متنوع این روزهامون لذت می برم ، درسته که کار هرروز ما شده رفتن به سرکار و برگشتن و هر بار که می خواهی بری بیرون به جای اینکه مراقب مرتب بودن و هماهنگ بودن لباست باشی باید مراقب باشی که لباست مورد اخلاقی !!!!!!!! نداشته باشه ، همه این یکنواختیها با متغیر بودن قیمتها و سیر صعودی آنها قابل جبرانه چون هر بار که سراغ خرید چیزی میری قیمت با دفعه قبل فرق داره و صد البته که گرونتر از دفعه قبل هم شده .
به این ترتیب پنج شنبه ظهر حسابی نقره داغ شدیم و برگشتیم منزل . اگر قرار است تنوع زندگی ما فقط به این صعود و تغییر قیمتها باشد ، من ، شوهرم و خانواده هامون و تمام دوستانمون امضا میدیم و مهر میزنیم که ما اصلا تنوع در زندگی رو نمی خواهیم و هرچی یکنواختی هست را عشقه .
پدر : دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی
پسر(دانشجوی رشته مهندسی صنایع): نه! من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من، دختر «بیل گیتس» است
پسر: آهان اگر اینطوریه، قبول است
پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند
پدر: اما این مرد جوان، قائم مقام «مدیرعامل بانک جهانی» است
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است
بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم
پدر: اما این مرد جوان داماد «بیل گیتس» است
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد
و معامله به این ترتیب انجام می شود
نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید چیزهایی بدست آورید. اما باید روش مثبتی را برگزینید
ظرفهای نشسته رو شستم ، لباسهای شسته شده رو جمع کردم ، یک کم مشغول سامان دادن به وسایل شدم ، تختخواب رو مرتب کردم ، تنها پرده خونه که وصل شده یعنی پرده اتاق خواب رو باز کردم ، خورشید از آسمون رفته بود و لامپها رو روشن کردم ، بعد دو روز که تو مرخصی بودم و در جریان مرتب کردن خونه ، فرصت سر زدن به اینترنت رو نداشتم رفتم سراغ کامپیوتر و وبگردی . بعد هم فیلم انتخاب رو که خان داداش برامون رو کامپیوتر ریخته بود رو دیدم . غذا رو از یخچال در آوردم و گذاشتم تو مایکرو فر تا گرم بشه .
در حین خوردن غذا امیر زنگ زد که به گرگان رسیده و همه هتلها پر هستند و نمی دونه چی کار کنه ؟!!! غذا خوردن تنهایی سر میز برام جالب نبود ، رفتم روی کاناپه جلوی تلویزیون نشستم تا بقیه غذا رو بخورم ، کانالها رو عوض کردم شبکه 2 سریال مرگ تدریجی یک رویا رو نشون میداد . واقعا اسم این سریال برازنده خودشه . اول سریال خوبی به نظر می اومد اما هر چی میگذره بار تبلیغیش بیشتر میشه و خسته کننده تر .
غذا که تموم شد ، مجله رو گرفتم دستم ، دراز کش بودم و ورق میزدم که خوابم برد ،با زنگ اس ام اس امیر بیدار شدم که نوشته بود : تو یه هتل یک ستاره که شکل مسافرخونه هست جا پیداکردم . بعد اون یکی از دوستان اینترنتی اس ام اس داد و جواب دادم ، ساعت١١ شد و سریال ترانه مادری و اون حس کنجکاوی که آخرش چی میشه تا ساعت.١١:٣٠ منو بیدار تگه داشت .
در خونه رو قفل کردم ؛ چراغها رو خاموش کردم و رفتم بخوابم و به این ترتیب دومین شب تو زندگی مشترک و اولین شب تو خونه جدید بود که امیر به ماموریت رفت و من تنها خونه موندم .البته برای اینکه پدر ومادرها نگران نباشن ، به اونها نگفتم که امیر رفته ماموریت .
بعد از اینکه امیر برگشت سرکار و داداش کوچیکه رسید خونه ما ، خانمی هم برای دیدن آپارتمان اومده بود ، داداش کوچیکه می گفت خیلی سریع دید و رفت .
تهران هم ما یه آپارتمانی پیدا کرده بودیم که خوششمون اومده بود و با شرایط ما جور در می اومد . صاحبخونه از آشناها بود و به خاطر ما خونه رو اجاره نداده بود .اما خب به پولش احتیاج داشت و ما خجالت می کشیدیم که یک هفته هست که منتظر ماست . وقتی دیدیم که خونه در حال اجاره دادنه ، یه پولی رو به عنوان بیعانه به صاحبخونه آینده دادیم و و رفتیم دوباره خونه جدید رو تو تهران دیدیم و برگشتیم کرج برای نوشتن اجاره نامه خونه خودمون . اما تو راه از طرف آژانس زنگ زدند که امشب نمی تونند بیان و فردا میان برای نوشتن قرارداد ، وقتی رسیدیم کرج ، زنگ آپارتمان رو زدند ، خانمی که تصویرش رو می دیدیم گفت :"ببخشید من ظهر خونه شما رو دیدم الان اومدم با شوهرم خونه رو ببینیم ، امکانش هست ؟ " امیر هم جواب داد : " البته خانم که امکانش هست ، بفرمایید بالا ." اومدند بالا و فهمیدیم که خیلی از خونه خوششون اومده ، ما هم از کوچولویی که تو بغل خانمه بود خیلی خوشمون اومده بود ، کوچولوی ناز و تپلی بود . وقتی همه جا رو دیدند ، آقاهه از امیر پرسید :" صاحبخونه چه جور آدمیه ؟ آدم حسابیه ؟ خوبه ؟ "
امیر هم گفت : " من فکر می کنم آدم خوبی باشه ، من که باهاش مشکلی ندارم . چون خودمون صاحبخونه هستیم ."
آقاهه کمی تا قسمتی خجالت کشید و عذرخواهی کرد . ما هم که فکر می کردیم خونه اجاره رفته زیاد اونها رو جدی نگرفتیم فقط از روی احترام که خواسته بودند خونه رو ببینند در رو براشون باز کردیم اما داداش کوچیکه می گفت : " خونه رو به اینها اجاره بدید خیلی بهتره ."
تمام چهارشنبه رو به جمع کردن وسایل گذروندیم و هرچقدر منتظر موندیم که زنگ بزنند تا برای نوشتن اجاره نامه بریم خبری نشد .امیر هم چنر بار زنگ زد و در آخرین تلفن فهمید که داماد !!!! آینده نتونسته پول رو از صاحبخونه قبلی بگیره و پولش جور نشده . نمی دونم چرا به ما گفتند عروس وداماد هستند . در حالیکه قبلا خونه اجاره کرده بودند . یاد خودمون افتادم که خیلی جا ها که رفته بودیم برای اجاره خونه ، صاحبخونه بهمون گفته بود که چون اول زندگیتونه بهتون تخفیف میدیم و ما براشون توضیح داده بودیم که ما عروس و داماد نیستیم و 5 سالی هست که ازدواج کردیم .
یا اون موقع که برای مامان اینها دنبال خونه بودیم ، یکی از فروشنده ها می گفت اگه شما دوتا بخواهید خونه منو بخرید متری صدهزار تومان ارزونتر بهتون میدم . و ما بهش گفته بودیم تخفیف بده اما برای پدرومادرمون می خواهیم .
چرا روزگار اینجوری شده ؟ ما که حسنک راستگوییم کار درستی می کنیم یا اونهایی بنا به شرایط حرف می زنند و یا حتی قول میدن؟اونها هنوز مطمئن نبودند که خونه رو میخوان یا نه ، اما از ما خواسته بودند که دیگه حتی مشتری نیاریم .
ما هم بدون دادن پول رهن ساختمان به خاطر آشنایی با صاحبخونه ،جمعه اثاث رو آوردیم تهران و دوباره تهرانی شدیم . ما انگار خونمون به این آلودگی معتاد شده .
این روزها سخت مشغول مرتب کردن آپارتمان جدید هستیم . البته کمکهای دوستان رو نباید فراموش کنیم ،جاری جان و خان داداش ، پرپر و داداش کوچیکه هم جمعه با ما همراه بودند . دیشب انقدر ذوق داشتیم که اصلا متوجه گذشت زمان نبودیم ، همین طور که مشغول مرتب کردن خونه بودیم دیدیم ساعت 1 نیمه شبه و باید بخوابیم تا صبح بیاییم سرکار .
راستی تصمیم دارم به زودی عکس آپارتمانهای قبلی رو اینجا بگذارم و همین طور عکس آپارتمان جدید .
فردا صبح ازدانشگاه رفتم دنبال پدر ومادر امیرو مامان خودم ( بابا اون روزها چابهار ماموریت بود ) رفتیم آپارتمان رو بهشون نشون دادیم ، اونها هم گفتند خوبه . مستاجر قبلی گفت ما خونه خریدیم و داریم میریم . یادمه مامانم گفت :" به سلامتی . امیدوارم عروس و داماد ما هم زودتر " صاحبخونه بشن .
جریان از این قرار بود : مستاجر قبلی که قصد خرید خونه داشت به مشکل برخورده بود ونتونسته بود خونه مورد نظرش رو بخره و خواسته بود که 5-6 ماهی بیشتر تو اون خونه بمونه . صاحبخونه می گفت اگر شما مشکلی ندارید اجاره نامه رو فسخ کنیم من ضرر شما رو میدم .
به هیچ کس چیزی نگفتیم ،رفتیم دنبال اجاره یک آپارتمان دیگه و همون شب دومین آپارتمانی که دیدیم پسندیدیم ،جالب این بود که برای بازدید یک آپارتمان دیگه رفتیم خیلی اتفاقی آپارتمان فسقلی رویاییمون رو پیدا کردیم .وقتی امیر به خانمی که نماینده صاحبخونه بود زنگ زد تا برای نوشتن اجاره نامه قرار بگذارن ٬ خانمه به امیر گقت : از زن گرفتن شانش آوردی ٬ خانمت خیلی خوش خنده است و کم توقع . اجاره نامه قبلی فسخ شد و کلید این آپارتمان نو ساز رو گرفتیم .( الان که دارم اینها رو می نویسم دلم برای اولین خونه عشقمون تنگ شد . خونه ای که بر مبنای عشق و قناعت ساخته شده بود .)
یه مورد هم یه دختر وپسر جوون بودند ،وقتی وارد شدند به دختره گفتم سلام خوش اومدید ؟ با مانتویی که مدل آخرین مد سال بود اما بسیار بد دوخت و نامرتب بود و رژلبی پررنگ و بی نظم ، نگاهی تحقیر آمیز به من کرد و بی جواب رد شد . من خودم به حموم خیلی اهمیت میدم ، که تمیز باشه و بوی رطوبت نده ، همیشه سعی می کنم از شامپوهای مو و بدن معطر استفاده کنم ، صابونهای خوشبو تو حموم بگذارم ، و همیشه بعد حمام نیم ساعتی در حمام رو باز میگذارم که رطوبت حمام از بین بره . پسر در حمام رو که باز کرد ، بوی صابون به مشام می رسید ، تعجب رو تو چشماش دیدم با لحنی خاص که بوی پیروزی می داد گفت : حمامش رو دیدی ؟ دختر رفت نیم نگاهی کرد و چیزی نگفت . همه جای خونه رو دیدند ، اتاق خوابها و حیاط خلوت ، درآخر پسر از ما پرسید ؟ آیفون تصویری دارید ؟ گفتیم داریم . در پارکینگ ریموت داره ؟ گفتیم نداره . رفتند . پیش خودم فکر کردم در پارکینگ ریموت داره چه اهمیتی میتونه داشته باشه ؟ اون هم برای خونه اجاره ای که شاید بیشتر از یک سال توش نباشی !!!
دسته چک بانک ملی دلدادگان ، دارای چک های طلایی دلدادگان به عنوان جایگزینی مطمئن در مبادلات عشقی ، حساب جاری دلسپردگان .
افتتاح حساب جاری دلسپردگان در بانک ملی دلدادگان ،به مفهوم به گردش درآوردن سرمایه عظیم عاطفی و محبت جمعی می باشد که در صورت جریان یافتن توان جا به جایی کوه سو تفاهم ها و کم توجهی ها را دارد .
همه می توانند با صدور چک های مهرآمیز برای فرد مورد علاقه خود مانند پدر ، مادر ، همسر فرزندان و یا اشخاص دیگری که دوست دارند علاوه بر نشان دادن علاقه و محبت خود در رفع رنجش ها ، کدورت ها ،کاستی ها و سوتعبیرهای موجود بکوشند و با آسان ترین و حتی موثرترین شیوه ها عهده دار انجام کارهایی در قبال این عزیزان شوند ، کارهای مهمی که متاسفانه در شتاب روز مرگی پنهان مانده و به فراموشی سپرده شده اند .
امضا : دلدار
امضا : منضبط
امضا : گوش به فرمان
امضا : گرسنه
امضا : زبان بسته
امضا : چاکر شما
امضا : حلقه به گوش
امضا : شیر دل
امضا : سوفیا لورن
امضا : از جان گذشته
امضا : درمانده
امضا :کم حرف !!!!!!!
امضا : باباغوری
امضا : شیرین زبان
امضا : خوش اخلاق
امضا : بازنده
امضا : خانه خراب
امضا : فضول
امضا : تپلی
امضا : بااراده
امضا : سر به زیر
امضا : شرمنده
تذکر: 1- مراقب باشید که موجودی شما در جساب جاری دلسپردگان هیچگاه نباید خالی از عشق باشد .
2- در صورت کشیدن چک بی محل یا بی پشتوانه برای اولین بار موضوع از طریق ارجاع به دوست صمیمی و با تجربه قابل پیگیری می باشد.
3-در صورت تکرار چک بی محل یا بدون پشتوانه ، موضوع از طریق ارجاع به دادگاه صالح ، ریش سفید فامیل ،قابل پیگیری است .
4-در صورت خوش حسابی و تائیدیه وجدان دارنده حساب اخذ تهیه دسته چک شصت و چهاربرگی بدون مانع است .
5- سررسید هر برگ چک نباید بیش از سه ماه باشد .
خواندن مطالب فازی برای من دنیایی جدید بود . بعد از 4-5 سال درس خواندن در رشته ریاضی و اثباتهای چندصفحه ای آنالیز و جبر و غرق شدن در منطق ٬ این علم فازی بود که من رو نجات داد تا درک کنم همه چیز نسبی است ،و درست نیست که با گرفتن نشانه ای و آنالیز کردن آن به نتیجه گیری برسم .
امروز بعد چند سال هنوز سعی می کنم که اون ذهن منطق گرا رو توجیه کنم که به نسبی بودن اعتماد داشته باش و کمابیش موفقم .
درسته که پراید من رنگش سفیده اما اسب سفید رنگ قصه ها نیست. معمولی ترین خودروی این روزهای کشوره.
درسته که شوهر من مرد خوب و مهربونی هست اما شاهزاده قصه ها نیست ، یک کارمند مثل خودمه که روزها و حتی گاهی شبها برای در آمد بیشتر کار می کنه ، روزهایی غمگینه ُ روزهایی اون منو عصبانی می کنه روزهای من اون رو عصبانی می کنم .
درسته که من سعی می کنم خوب بپوشم و خوب زندگی کنم اما پولدار نیستم فقط سعی می کنم کم خرید کنم اما خوب خرید کنم و دوست دارم طبع بلندی در زندگی داشته باشم .
درسته که من پدر و مادر مهربونی دارم اما روزهایی پیش میاد که انقدر از دست هم دلخور میشیم که سر هم فریاد هم می زنیم .
درسته که من خیلی میام از زندگی شیرینم صحبت می کنم اما روزهایی هست که زندگی رنگ تلخی به خودش می گیره و آسمون زندگیمون سیاه و تارک میشه .
مسائل شغلی بحرانی زیادی پشت سر گذاشتیم خصوصا امیر . خلاصه اینکه ما دو نفر هم مثل بقیه زندگی می کنیم و سعی می کنیم برای هم لحظات خوبی رو تو زندگی رقم بزنیم . و خوشبختی ما هم مثل همه مسائل دیگه نسبی هست ، اما من سعی می کنم که با درست بینی از داشته هام بیشتر لذت ببرم و کمترغصه نداشته هام رو بخورم .
بنده هم که ناغافل خودم گیج بودم که قرص به این خوبی رو نخوردم تا پادردم خوب بشه٬ از سه شنبه هفته گذشته شروع به خوردن قرص کردم و گوش شیطون کر خیلی بهترم و اون دردی که این مدت داشتم تقریبا محو شده و هیچ کدوم از عوارض شایع رو هم ندارم الا همون گیجی که از قبل بوده و مربوط به این قرص نیست .
کتاب خوندن هم فعلا تعطیله ،چون دیشب کتابخونه رو جمع کردیم و کتابها رو در جعبه موز گذاشتیم . 5 تا جعبه موز خریده بودیم که هم کتابها رو توش بگذارم و هم مجله ها و سی دی ها و فیلمها رو . اما این 5 جعبه برای کتابها هم کم بود ( جعبه موز خالی دونهای 400 تومان !!!!!!!!!!!عجیب نیست ؟ )
10 روزی هر روز راس ساعت 4 از شرکت می اومدم بیرون یه جایی تو اتوبان با امیر قرار می گذاشتیم (محل کار امیر تو اتوبان کرجه ) می رفتیم دنبال خونه اما آژانسهای املاک کرج مثل آژانسهای تهران حرفه ای نبودند و کارمون خوب پیش نمی رفت . چون زمستون بود هیچ وقت تو هوای روشن به کرج نمی رسیدیم و زیاد نمی تونستیم محله ها رو بشناسیم . اون روزها مصادف بود با نامزدی خان داداش عزیزمون . خونه جاری جان تو کرج بود ، به لطف پدر ومادر جاری جان آژانس املاک خوبی رو پیدا کردیم که همون شب اول که رفتیم اونجا خونه فعلی ما رو به ما نشون داد و ما که مارگزیده بودیم و 3 ماه قبل یک آپارتمان 70 متری تو بلوار فردوس رو به خاطر سبک و سنگین کردن شرایط از دست داده بودیم و حالا باید با همون پول یه آپارتمان تو کرج می خریدیم ، زمان رو ازدست ندادیم و همون شب قولنامه رو نوشتیم : 13 آذر 85 . روز تولد من .
برای منتقل کردن وام به کرج ، گرفتن نامه از اداره ثبت ،گرفتن نامه از شهرداری و............دردسرهای زیادی کشیدیم ، برای انجام دادن یک کار یک ساعته تو کرج باید یک روز مرخصی می گرفتیم . تو ماههای آذر و دی بیش از 10 روز مرخصی گرفتیم . در نهایت کاری که موند تکمیل پرونده بانک بود تا نماینده بانک بیاد محضر و چک وام ما رو به فروشنده بده و خونه به نام ما بشه . اما بانک کرج کوچیک بود و افرادی مثل ما که وام انتقالی از تهران داشتند زیاد. به همین خاطر باید از صبح زود می رفتیم نوبت می گرفتیم . ساعت 4 صبح امیر جلوی بانک نفر اول بود .۴ ساعت منتظر بود تابانک بازبشه و از این اول بودن برای زودتر انجام شدن کارش استفاده کنه . پرونده تشکیل شد و گفتند بازرس بانک برای بازرسی آپارتمان میاد . من و امیر دیگه نمی تونستیم مرخصی بگیریم ، داداش کوچیکه ، خواهر کوچیکه اومدند و کسی نیومد . از بانک سوال کردیم گفتند نماینده اومده شما نبودید !!!!!!!! دوباره پول به حساب بانک ریختیم و تقاضای بازرسی دوباره کردیم ،این بار مامان امیر اومد ، قدمش خوب بود و بازرس گزارشش رو داد و چند روز بعد هم سند خونه به نام شد.
آب کرج طعمش خوب نبود ، مشکل رو با آوردن آب از تهران حل کردیم . هر روز از جایی خرید می کردیم تا بفهیم کدوم میوه فروشی میوه خوب داره ؟ کدوم سوپر مواد خوراکی بهتر و تازه تری داره ؟
روز های اولی بود که با مترو برمی گشتم خونه ، تجمع آدمها جلوی در قطار خیلی زیاد بود . منتظر شدم تا این قطار بره و من قطار بعدی سوار بشم . وقتی قطار حرکت کرد رفتم جلوایستادم . جایی که قطار بعدی درش رو باز می کنه . قطار اومد من ردیف جلوی صف بی نظم قطار بودم . چند لحظه ای توقف بعد درها رو باز کرد تا مسافرها سوار بشن . اصلا نفهمیدم چطور شد که همه دارن همدیگرو هول میدن . در این حین دستی مجکم خورد به بینی من و دیگه از درد فقط اشکم بود که میومد پایین ( کساییکه شکستگی بینی دارد یا جراحی زیبایی کردند می دونند من چی میگم ؟)
از اون به بعد هر وقت با مترو رفتم ترجیح دادم تا آخر مسیر ایستاده باشم اما دیگه ضربه خوردن به بینی تکرار نشه. البته بیشتر اوقات ماشین مامان دست ما بود و با اون رفت وآمد می کردیم .
سه چهار ماه بعد هم وام خرید خودرو گرفتیم تا هم قرض و قوله هامون رو بدیم و با باقیمونده پول هم یه ماشینی بخریم که رفت و آمد من راحت باشه قصد داشتیم ماشین صفر رو بفروشیم و پول بابای امیر رو بدیم که بابا اون موقع پول رو از مانگرفت و ماشین صفر برای ما باقی موند بعد ها وام دیگه ای گرفتیم و قرضمون رو هم دادیم به این ترتیب قسطهایی که در ماه می دادیم معادل شد با یک ماه از حقوق بنده یا امیر جان .
هر وقت به پدر و مادر ها سر زدیم ناچار شب رو همون جا سپری کردیم . کاری که نه من دوست دارم و نه امیر . و همین باعث شد که همیشه یه کوله پشتی از وسایل شخصیمون در ماشین داشته باشم و یک دست لباس خواب و مسواک و... هم خونه پدر ومادرها .
دردهای دست و گردن و کمر هم اومد سراغم .
با چه چیزی پز می دهید ؟
من پز دادن رو به معنای افتخار کردن تعبیر می کنم و با این حساب پز میدم با پدر و مادری که همیشه به فکر تربیت و آرامش ما بودند .
پز میدم چون همیشه درسخون بودم و پدر و مادرم گرفتار تنبلی من نبودند .
پز میدم که گرفتار عشقهای ظاهری دبیرستانی نشدم و عشق پاک و درستی رو در سالهای جوانی تجربه کردم که هر روز پخته تر میشه .
پز میدم که روابط خیلی خوبی با خانواده شوهرم دارم .
پز میدم به اینکه بزرگترین تفریحم مطالعه و گوش دادن به موسیقی هست.
پز میدم به اینکه شوهرم بهترین دوستمه و اینکه کلا تو انتخاب دوستهام خیلی کم اشتباه کردم.
پز میدم با خواهرهام که آدمهای موفقی در جامعه هستند .
پز میدم به اینکه اولین دکوری که در کودکی دیدم کتابخونه پدر ومادرم بود .
پز میدم که از کودکی گوشم به شنیدن موسیقی خوب عادت کرد و چشمهام فیلمهای خوب رودید .
پز میدم به اینکه خیلیها این احساس خوشبختی واقعی من رو غلو کردن می دونند ، در حالیکه تعریف من از خوشبختی شاید متفاوت با تعریف اونها باشه .
و از همه مهمتر به کسایی پز میدم که فکر می کردن من تو انتخاب شوهر اشتباه کردم و حالا که فهمیدند خودشون اشتباه کردند حسابی دلشون سوخته است و جلزولز می کنند .
| Design By : Night Skin |

