عاشقانه ها

دل عارفان ربودند و قرار پارسایان همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی

سیب زرد رو بدون اینکه با چاقو تکه تکه کنم به رسم سالهای دور به دندان میگیرم و طعم گس و ترشش من رو می بره به سالهای دور ، به اون زمانها که دوست داشتم سیب ترش لبنانی رو گاز بزنم اما دندونهای شیری که شل شده بودن و درحال افتادن بودند این اجازه رو به من نمیدادند ، انگار دوست داشتم حفظشون کنم و نمی خواستم دندونهای اصلی جای اونها رو بگیره ، اما اون خانم دندانپزشکه خوش اخلاق تو سمنان این اجازه رو به من نداد و در یک اقدام ضربتی چند تا از دندونهای شیری منو کشید تا دندونهای اصلی جای کافی داشته باشند و کج بیرون نیان .

بوی سیب ترش لبنانی منو یاد مانتوی قهوه ای و مقنعه کرمی میندازه که اولین روز مدرسه رفتن پوشیدم و شدم کلاس اولی .

بوی سیب ترش شوق اون روزهای منو  برای باز شدن مدرسه ها یاد آوری می کنه ، بوی ماه مهر ماه مدرسه .

پاییزها گذشت و این پاییز هم در راهه ،  "همای "  تو آوازش می خونه : پاییزبهاریه که عاشق شده ، فصل تولدم رو دوست دارم ، روزهای پاییز در راهه و فصلی دیگه از زندگی من در حال رقم خوردنه .

پ . ن : این روزها آدمهای  مذهبی عزادار امام علی هستند ، من مذهبی نیستم اما عدلی رو که به امام علی نسبت میدن خیلی دوست دارم برای همین همیشه این روزهای ماه رمضون تو گلوم بغض دارم و آرزوی آرمان شهر رو دارم .

نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۳۱ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

بعد از اینکه رفتیم خانه سالمندان فرزانگان و خاله مون رو تو تخت آسایشگاه چیتان فیتان فرزانگان دیدیم ، بعد از اینکه ففر به دید معماری این ساختمون به ظاهر خوشگل رو بررسی کرد و به جای من که از مبلمان و لوسترهای رنگی و تابلوهای خوشگلش لذت برده بودم ، از حیاط کوچیک و پله های بلند ساختمون ایراد گرفت که برای سالمندها اصلا مناسب نیست ، بعد از اینکه آسانسور ساختمون رو دید که خیلی کوچیک بود و به هیچ عنوان هیچ تخت بیماری توش جا نمیشد خیلی از فضا ایراد گرفت ، بعد از اینکه درددلهای خاله جون روگوش کردیم که با دادن پولی بالای دو میلیون در ماه باز هم پرستارها کارشون رو خوب انجام نمیدن و باید برای هر کاری بهشون التماس کرد ، بعد از اینکه از آسایشگاه اومدیم بیرون و خدا  روشکر کردیم که تو این مدت  خودمون از بابا پرستاری و پذیرایی کردیم ، بعد از اینکه هنوز غم حال و هوای آسایشگاه رو داشتیم رفتیم گلستان تا کفش و کیف و مانتویی که لازم داریم رو بخریم ، بعد از اینکه جز دو تا تی شرت برای امیر هیچ چیز دیگه گیرمون نیومد .بعد از اینکه با بدن خسته و شکم گرسنه (به خاطر جلوگیری از روزه خواری )  بی حال برگشتیم خونه باز هم خاطرات قدیمی حال و هوای من رو عوض کرد و لبخند رو به لبم آورد و شور وشوق زندگی به سراغم اومد . خواهر کوچیکه فایل "خروس زری ، پیرهن پری " احمد شاملو رو دانلود کرده بود و به اونجاش رسیده بود که میگه :

ای خروس سحری ، چشم نخود سینه زری
این دفعه قصه دارم ، پسته سربسته دارم
...

همه شعرها رو بعد چند سال از بر بودم ،فایل رو ریختم تو فلاش مموری و حالا تو سن بیست و هشت سالگی به جای گوش دادن به هر آهنگی  تو ماشینم خروس زری پیرهن پری رو گوش می کنم . همون داستانی که تو پنج سالگی از بر بودم و وقتی برق نبود برای همین خواهر کوچیکه می خوندم و اون هم با اشتیاق زیاد به اونها گوش میداد و سرگرم میشد .

پ . ن :١- هیچ داستانی جای داستانهای شاملو ر ونمیگیره  : پریا ، حسنقلی ،‌خروس زری پیرهن پری .

            ٢- بند بالا رو اصلاح می کنم هیچ کدوم از داستانهای امروزی جای داستانهای کودکی ما رو نمیگیره . چند نفر داستان "‌ آوازخوانهای شهر قصه " یادشون میاد ؟ نوار قصه اون رو هم خیلی دوست دارم .

             ۳- کم کم که داره سنم زیاد میشه تازه می فهمم که چرا بابام با آهنگ روزگار کودکی شادروان دلکش انقدر حال می کنه .

     

نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/٢٦ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

این را به خاطر داشته باشید:
اگر ندانیم به کجا می رویم هرگز به جایی نخواهیم رسید و مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد

اگر سفر نکنیم، اگر مطالعه نکنیم، اگر به صدای زندگی گوش فرا ندهیم،اگربه خودمان بها ندهیم. مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد..

هنگامی که عزت نفس را در خود بکشیم، هنگامی که دست یاری دیگران را رد بکنیم.مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد

 اگر بنده ی عادت های خویش بشویم و هرروز یک مسیر را بپیماییم… اگر دچار روزمرگی شویم، اگر تغییری در رنگ لبا سهای خویش ندهیم ، یا با کسانی که نمی شناسیم سر صحبت را باز نکنیم.. مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد

 اگر احساسات خود را ابراز نکنیم. همان احساسات سرکشی که موجب درخشش چشمان ما میشود و دل را به تپش در می آورد.. مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد

 اگر تحولی در زندگی خویش ایجاد نکنیم، هنگامی که از حرفه یا عشق خود ناراضی هستیم. اگر حاشیه ی امنیت خودرا برای آرزویی نامطمئن به خطر نیندازیم..اگر به دنبال آرزوهایمان نباشیم..اگر به خودمان اجازه ندهیم برای یکبار هم که شده، از نصیحتی عاقلانه بگریزیم…
بیایید زندگی را امروز آغاز کنیم.
بیایید امروز خطر کنیم.
همین امروز کاری کنیم.
اجازه ندهیم که دچار مرگ تدریجی شویم.
شاد بودن را فراموش نکنیم

پ.ن : ١- با ایمیل به دستم رسید .

           ٢- لیلی جان ممنوم از این ایمیل بسیار جالب ، با خوندنش تصمیم امروزم قاطعتر شد .

        

نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/٢۳ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

حادثه یازده سپتامبر برای همه یک خاطره سیاسیه ، همه شروع به نقد ماجرا می کنند ، البته در این ماجرای یازده سپتامبر آدمای بیگناهی هم زندگیشون رو از دست دادند و به دیار باقی شتافتند .

روحشون شاد باشه .

 اما یازده سپتامیر برای من خاطره ای دیگه داره : :همون موقع که خلبان هواپیما در حال برنامه ریزی برای رفتن به سمت  برجها بود ، من هم در حال رانندگی در تپه های شهرک آزمایش بودم و و بالاخره بعد ...بار تونستم یک عدد پارک دوبل درست و حسابی انجام بدم و خانم افسر بالاخره در آخرین جاهایی که از برگه امتحان شهری من مونده بود مهر قبولی رو زد و من سرحال وخوشحال اومدم خونه .

همون موقع فهمیدم که فقط من فتح بزرگی نکردم خلبان هواپیمای بوئینگ 767 هم فتح بزرگی کرده البته فتح ما کجا و فتح اون خلبانه کجا .


بابام بهم گفت : " یادت باشه تو با رانندگیت آدمها رو به کشتن ندی !!!‌"

هر سالگردی که برای یازده سپتامبر گرفته میشه به من یادآور میشه که چقدر زندگی زود میگذره ! به همین راحتی 7 سال گذشت .

آهای آقای "ر" یادته اولین باری که با من اومده بودی شهرک آزمایش برای امتحان شهر  ،‌یا اون روزی که اولین بار سوار ماشین من شدی و من رانندگی کردم ، فکر کردی ندیدم همش دستت رو جایی  حائل  می کردی ؟ یا با پاهات  ترمز می کردی ؟

پ.ن :1- دیروز با همون آقای "ر" بند بالا تو میدون پونک قرار داشتم . میدون شلوغ بود و بی نظم . من هم خسته و عصبی ،‌ یه ده دقیقه ای تو فکر مشکلات خودم و شرکت بودم به خودم اومدم دیدم که همه دارن به طریقی  از من راه میگیرن و میرن ، دیگه به کسی راه  ندادم و خودم رفتم سر قرار . آقای "ر" کلی ... زندند که کجایی ؟ من اونور میدون که بودی دیدمت ، دوساله داری دور میزنی !!‌ چرا به همه راه میدی !!!میری پشت اونهایی می ایستی که از جاشون تکون نمی خورن !! من هم براش توضیح ندادم که تو فکر جناب رئیس و کارهاش بودم و حواسم پرت شده بود . و اصلا نگفتم که  این روزها چه صحرای کربلایی شده این بخش حسابداری و ما لب تشنه و حسرت به دل روزهای آرامش در این شرکت مانده ایم هنوز .
 
2- آقای " ر " رو که میشناسید دیگه ، همونکه دل و دین و عقل و هوش ما را همه رو به باد داده .

3- نمی دونم چرا وقتی بند 1 رو نوشتم یاد اول فیلم "همیشه پای یک زن در میان است " افتادم.

نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/٢٠ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

-در شرکت ما سیستم جدیدی پایه گذاری شده به این ترتیب که هر کسی که جز تعدیل نیرو قرار می گیره و میره ، هر کسی که کار بهتر پیدا می کنه و میره ، هر کسی که اخراج میشه ، هر کسی با رئیس دعوا می کنه ،‌هر کسی از مادرش قهر می کنه ، هر کسی که از خیابون رد شده و بهش گفتند بالای چشمت ابروهست و نارحت شده ، هر کسی افسرده شده ، هر کسی که خوشگله ، هر کسی که زشته ، هر کسی حوصله کار کردن نداره کارش رو از ش میگیرن و به من میگن چون شما خیلی کارتون خوبه ، شما کارفلانی رو انجام بدید ، این است سرنوشت درست کارکردن در ایران عزیز ما ، و به این ترتیب بیشتر روزها و ماههای سال حس وطن دوستی در ما فراموش می شود .

-بنا به بند بالا بنده با حفظ مسولیت انجام همه کارهای قبلی ، کارهای جدیدی رو نیز تحویل گرفتم و باید انجام بدم ، البته در شرکت ما عدالت کاملا رعایت میشه ، یعنی افزایش کار مال منه ، افزایش حقوق مال جناب رئیسی هست که بنده روزی 25 ساعت وقت صرف می کنم تا الفبای کار کردن رو بهش یاد بدم .

- به علت حجم بالای کاری و اینکه نوشتن وبلاگ آموزش زبان نیاز به تمرکز داره ، مدتی هست که اصلا هیچی توش ننوشتم و خیلی ناراحتم .

- در مراجعه اخیرم به دکتر علت همه دردها و بیماریهام مشکلات گوارشی تشخیص داده شد و به این ترتیب مدتی هست که رژیم سختی رو شروع کرده ام ، لبنیات ، ترشیجات ، شیرینیجات ، قند و شکر ،‌غذاهای سرخ شده ، رب و انواع سسها ، ماکارونی ،‌ چیپس و پفک و بستنی و.... رو نباید بخورم . شما بگید من چی می تونم بخورم ؟

- یک غر نامه اساسی نوشتم . فکر کنم اولین بار در این وبلاگ که انقدر نالیدم .دلم از جای دیگه گرفته بود اینجا خالیش کردم .
شرابی مست می خواهم که مردافکن بود زورش / مگر یکدم بیاسایم زدنیا و شروشورش .

نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۱۸ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

اینکه چه قدر طول کشید  بابا رو راضی کنیم تا یه سفر بره شمال ، به زادگاهش ، به دیدن خواهر ها و برادرهاش ، اینکه چطور همه مقدمات رو آماد کردیم ، اینکه موقع رفتن سفر بعد از یک ساعت تمرین هایی که امیر به بابا داد تا پاهاش آماده رفتن بشه ، اما در آخرین پله هر دو با هم روی سنگهای گرانیت لیز خوردند ، اینکه بعد از اینکه بابا و امیر رو به سختی بلند کردیم اما امیر دوباره خورد زمین و زانوش آسیب شدیدی دید ، اینکه بابا از دیدن دوباره جاده هراز به وجد آمده بود و یواشکی اشک می ریخت ، اینکه وقتی رسیدیم مامان بزرگ و عمه ها چه ذوقی داشتند و .... همه اینها حدیث مفصلی دارند که مهمترینش آسیب دیدن زانوی امیر بود که خیلی همه رو ناراحت کرد و البته محبوبیت امیر پیش عمه ها صد چندان شد که به خاطر آوردن بابا این آسیب رو دیده بود .
اما صبح جمعه که رفتیم بابلسر و من و امیر سوار قایق موتوری شدیم رفتم تو حس وطن دوستی ، یاد قایق سواری تو ونیز افتادم ، بین ساختمونهای قدیمی و خوشگل ونیز می رفتیم جلو و موجهای آب به زیر قایق نهیب می زدند  اما اونجا فقط حس لذت از زیبایی داشتم اما روی آبهای خزر حس غرور داشتم از شناور بودن روی آبی که مال خودم ، پدرم ،‌پدر بزرگم و نیاکانم بوده ، حس تاسفی داشتم که این آبها داره از دستمون میره ، خبری از زیبایی آبهای ونیز نبود فقط زباله های کنار ساحل بود و مردمی که سعی می کردند خودشون رو سرگرم کنند . اما حس وطن دوستی من در سرزمین پدری  عجیب بیدار شده بود . خیلی وقت بود با وجود ناملایمات زندگی و شرایط جامعه  این  حس رو فراموش کره بودم .

نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۱٦ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

وقتی برق خونه ما قطع میشه :


- شمعهای جورواجور و خوشگلی که خریدم همه آب میشن و آب میشن تا تموم بشن و من از عطر دودشون که آخر خاموش شدنشون در میاد غرق لذت میشم .

- من وامیر گوشهامون تیز میشه ، چون همه دستگاههای صوتی و تصویری و ... خاموشه  و صداهای همسایه ها خوب به گوش میرسه ، می دونید که کنجکاوی هم بخشی از وجود آدمیزاده و ما هم دیگه خب  آدمیزاد هستیم وکنجکاو هم هستیم  دیگه !!!!

- وقتی نه جایی بتونی تلفن بزنی ( چون تلفن ما با برق کار میکنه ) ، نه بتونی بری اینترنت ، نه کانالهای تلویزیون رو بالا پایین کنی خب فرصت صحبت کردن زیاد میشه .میشینیم   از هر دری صحبت می کنیم.

- من و امیر که از تکنولوژی خیلی استفاده می کنیم دچار مشکل میشیم: برای خوردن یک فنچان نسکافه آماده دیگه نمی تونیم آب رو بگذاریم تو مایکروفر تا جوش بیاد ، مجبوریم کتری رو بگذاریم روی اجاق گاز تا آب جوش داشته باشیم ، اما تاریکی زیاده  و وقتی گلپر خانم در حال انجام عملیات آب جوش ریختنه ،‌چشماش تو تاریکی متوجه نمیشه که فنجون پر آب شده ، آب داغ می ریزه روی دستش ، و می سوزه ،‌ امیر خان هم به جای اینکه بیاد ببینه چی شده ، نازی کنه ، نوازشی کنه ، خدا به دور یه ماچی کنه !!‌ دو ساعت داد سخن میده که باید این کاررو می کردی و اون کار رو نمی کردی  ! ای بابا ، این گلپر بیچاره که از قصد دست خودش رو نسوزونده که این همه دلیل منطقی میاری جناب امیر خان جیگرطلا.

- دیگه حوصله که خیلی سر میره ، لپ تاپ روشن میشه یکی از بازیهای دانلود شده از یاهو نصب میشه و مشغول بازی میشیم اما چراغ قرمز لپ تاپ که روش علامت باطری داره در عرض نیم ساعت روشن میشه و بعد 10 دقیقه هم لپ تاپ خاموش میشه اما هنوز یک ساعت مونده تا برق بیاد و ما نمی دونیم چی کار کنیم !

- از خونه هم نمی تونیم بریم بیرون ، چون در پارکینگ برقیه و کلید اضطراری هم دست صاحبخونه مونده ، تنبلی هم نمیگذاره که بی ماشین جایی بریم .

- شاید خیلی از کارهای بالا رو همه وقتی برقشون میره انجام بدن امممممممممممما ، ما وقتی همه کارهای بالا رو کردیم و برق نیومد تصمیم گرفتیم که تغییر دکوراسیونی که چند وقتی بود تو فکرش بودیم رو انجام بدیم و به این ترتیب مشغول جا به جا کردن میز نهارخوری و بوفه و تلویزیون و مبلها شدیم .وقتی برق اومد فکر کردیم که اشتباهی رفتیم خونه همسایه . چون شکل خونه کاملا متفاوت از وقتی بود که برقها رفته بود . به این ترتیب ما یک شب از شبهای بی برقی رو پشت سر گذاشتیم و به روح باعث و بانی بی برقی .... فرستادیم .

نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۱٢ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

یک کم از خودم دورشده بودم از اونی که دوست داشتم همیشه باشم . از خود فعالم دور شده بودم . فعال بودم اما فعالیتم بی ثمر بود ، کتاب خوندن و فیلم دیدنم کم شده بود ، به ظاهرم زیاد نمی رسیدم ، زود رنج و خسته شده بودم ، اون گلپری که همش لبخند رو لبش بود حالا بیشتر ابروهاش رو گره میزد و اخم می کرد ، به ادامه تحصیل فکر نمی کردم ،  نسبت به امور بی اهمیت زندگی حساس شده بودم و خیلی از مسائل مهم زندگی رو یادم رفته بود ، مشکلات کاریم زیاد شده بود ، با یه رئیس کار می کردم که هم دانش کافی نداشت و هم تربیت  اجتماعی درستی نداشت . مشکلات کاری رو با خودم می بردم خونه و دائم بهش فکر می کردم ، کتاب تو دستهام جلو چشمهام بود اما به جای کلمات کتاب مشکلات جلوی چشمهام رژه میرفت و....

اما یه روز به خودم اومدم  تصمیم گرفتم همونی بشم که دوست داشتم ، یاد روزی افتادم که با امیر رفته بودیم آزمایش عقد رو بدیم ، اول پسرها کلاس آموزشی داشتند بعد دخترها ، به همین خاطر ما بعد پسرها اومدیم بیرون ، عین جلسه کنکور بود ، همه با هم اومده بویم بیرون و عده ای هم منتظر مابودند که اونجا اون عده آدم یک سری پسر جوون بودند که هر کدوم منتظر نامزد خودشون بودند ، امیر یادته به من چی گفتی ؟ من هیچ وقت یادم نمیره ،‌گفتی :"خوش اخلاق ترین دختر بین همه دخترهای اونجا گل من بود با یه لبخند گنده اومد سراغ من ." از اون روز تصمیم گرفتم که همیشه بخندم و امیر این لبخند منو ببینه . اما چند وقتی بود که حتی این تصمیم رو هم فراموش کرده بودم .
تصمیم گرفتم که ادامه تحصیل بدم ، رژیم بگیرم و لاغر بشم ، ورزش کنم و شاد بشم ، مشکلات کار رو توشرکت بگذارم و با دستهای خالی و دلی خوش برم خونه .
ازاون روز دارم همین تلاش رو می کنم .

پ . ن : این نوشته ای هست که میخوام ده شهریور سال 1388 همینجا تو وبلاگم بگذارم ، شاید هم زودتر ، امروز همون روزیه که من به خودم اومدم ومیخوام همونی بشم که دوست دارم .

نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۱۱ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

-5 روزه که ننوشتم ، یک عدد ویروس به بدن ما حمله نمود و ما رو ازپا درآورد . سردرد و گلو درد و تب و مشکلات گوارشی . رفتم زیر سرم ،‌آنتی بیوتیک ضد وبا هم تو سرمم ریختند ،‌ شب تا صبح تب و لرز بود ، صبح تا شب هم بیحال می افتادم اینور و اونور . این از این.  دوستای خوبم که حالم رو پرسیده بودید ممنون .الان بهترم و امیدوارم که امروز بتونم تا ساعت 4 سر کار بمونم .

- بلفی جون مامان شدنت مبارک . شیلا جون دلم یه ذره شده بیام رومینا خانم رو بینم اما حیف این وجود مبارک که به ویروس آلوده بشه .

- دوستان خوبم که درمورد بابا و خواهر ها نظر داده بودید ممنون از همدلی و پیشنهادهای خوبتون ، راستش ما هر چند وقت یک بار بابا رو می بریم بیرون آخرین بارش دو سه هفته پیش بود که جمعه نهار همگی با هم دسته جمعی رفتیم بیرون ، وقتی از کنار سازه های برجی که تو شیخ بهایی در حال ساخته رد می شدیم با دقت بهش نگاه می کرد (از بدو شروع اون برج از سازه های فلزیش تعریف می کرد .) از اونجاییکه مامان و بابا با موسیقی سنتی خیلی حال می کنند هر وقت کنسرتی باشه برای تغییر روحیه مامان رو می فرستیم که دو تای آخرش کنسرت استاد شجریان بود و یکی هم همین پریشب کنسرت مختاباد .
خواهر ها هم گاه گاهی به سفر میرن با دوستاشون هم برنامه های تفریحی دارند.

- خواهر ما هم که در درسخون بودنشون  شهره آفاقه در یک رشته خوب  در دانشگاه شهید بهشتی برای گذراندن دوره کارشناسی ارشد پذیرفته شده . و البته ما کادوش رو از قبل داده بودیم . شیرینی قبولیش رو هم خوردیم .

- دیگه ملالی نیست جز دوری شما .

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۱٠ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

باد دیروز دایره * زن*گی ما رو دوباره به زمین انداخت و از اونجاییکه امیر جان در ماموریت به سر می برند و اصولا من از اول تا حالا در این مقوله هیچ دخالتی نداشته ام جز اینکه به تماشای برنامه هایش نشسته ام کاری از دستم برنیومد .
آلرژی پاییزی هم که شروع شده و سر و چشم و بینی ما به هیچ عنوان در امان نیست ، با چشمهای نیمه باز هم که مدام در حال خارش هستند اصلا مجالی برای کتاب خواندن باقی نمی ماند ، ناچار دکمه on  ریموت تلویزیون رو می زنم و بعد از اون هم دکمه tv , رو می زنم .

شبکه اول : جناب آفای  م . ش . ن ( منتخب شورای ... ) در استان مرکزی خدا تا بند و تبصره تصویب کرده وبرای همه شهرها  بودجه ای جهت عمران و آبادی در نظر گرفته ،‌
یاد خودمون  و خونه کرج افتادم که بهش می گفتند کرج بزرگ ، اما بعد از جریان برف سنگین پارسال تمام آسفالتهای خیابون قلوه کن شده بود و هیچ کس توجهی نمی کرد ، یاد اون روزی افتادم که کامیون داشته از کوچه ما رد میشده و افتاده تو یکی از این چاله ها و وقتی خواسته با شتاب بیاد بیرون  ، زده بوده به سیم برق و برق چند تا خونه از جمله آپارتمان ما حدود ده ساعت قطع بوده و هیچ کس از اداره برق نیومده بود که درستش کنه ، اون روز که از سرکار برگشتم وقتی همسایه گفت ده ساعته برق نداریم فکر کردم که حتما همه مواد فریزرفاسد شده  اما از اونجاییکه مو قع خرید یخچال فریزر به شعار "ایرانی ، ایرانی بخر" بهایی نداده بودم همچنان مواد داخل یخچال و فریزرم خنک و یخ زده بود ، اما واحد روبه رومون نصف مواد غذاییش تو فریزر آب شد وفاسد شد .

شبکه دو : دائم از صرفه جویی برق میگه ، و اینکه هر کجا کم مصرف کنند برقشون کمتر قطع میشه ،  بعد یک 27-8 سال دختر کسی بودن که عمرش رو تو نیروگاههای برق صرف کرده و تو کارنامه کاریش دهها پروژه بزرگ نیروگاهی داره ، برام واضحه که برق کالایی گرون قیمته ، می دونم که باید تو مصرف آب صرفه جویی کنم چون از کودکیم هر وقت شیر آب زو ریاد باز کردم پدرم منو توبیخ کرده ، اما چراغونیهای خیابونهای تهران رو چی کار کنیم ، نفت و گازی که داره میره هند و پاکستان رو چی بگیم ، مردم شمال که اصلا وقت مصرف کردن آب و برق رو ندارن چی بگیم ، چون نصف روز برق ندارن وقتی هم برق نباشه موتور آبشون کار نمی کنه آب ندارن .اونها چقدر وقت دارن که برق مصرف کنند و وقتی کم مصرف می کنند چرا برقشون قطه میشه ؟

شبکه سه : سریال دکتر قریب رو نشون میده ، به احترام کیانوش عیاری و دکتر قریب این سریال رو کمابیش پیگیری کردم ، این قسمت داستان زن بیوه ای تو روستای شمال بود که به خاطر فقر بچه هاش رو کشت اما همون روز جشن شاهنشاهی هزار و پانصد ساله شیراز شاه بود ، جشنی که توش عظمت ایران به همه نشون داده شد ،  می خواستند نشون بدن شاه در کنار این همه بدبختی جشنی به اون عظمت گرفت .
یاد فرهنگ جدیدمون افتادم روزجشنها و عزاداریهای مذهبی با لیوانهای یک بار مصرفی که آخر شب تو خیابون جمع میشه میشه فهمید که چقدر شربت تقسیم شده ، (‌به خوراکیهای دیگه کاری نداریم ) پول این شربت چند تا گرسنه رو می تونه سیر کنه ؟
یاد پسر دانشجویی افتادم که بابای کارگرش توانایی تامین غذای اونها رو نداره و اون برای کمک کردن به پدرش و مادرش که هر دو کارگرند داره تو خونه مامان و بقیه فامیل کار می کنه . این پسر داره کار می کنه در حالیکه هم پدرش زنده هست هم مادرش ، باغ میوه دارند  اما باز هم درآمدشون کمه ، به این فکر میکنم که اگر این پسر و خواهرش کوچکتر بودند و توانایی کارکردن تو خونه های مردم رو نداشتند  ممکن بود پدرو مادر اونها هم تصمیم بگیرند که اونها رو بکشند .

شبکه چهار : بانک کشا*ورزی تبلیغ میکنه ، با باز کردن حساب قرض الحسنه دراین بانک سهمی در پیشرفت کشاورزی ایران داشته باشید . یاد دوست گرگانیمون افتادم که باباش چند هکتار زمین کشت گندم داره ، با چندجور آشنا و پارتی تونستند ازخدمات دهن پرکن این بانک استفاده کنند اما چه خدماتی . موقع کشت به عنوان پیش خرید، گندمشون رو می خرن و بهشون پول میدن البته به صورت وام باسود چند درصد . همیشه آخر سال موقع  فروش گندم کشاورز ضرر می کنه چون باید پول رو با سودش برگردونه به بانک .
شبکه چهار برنامه های خوب هم داره ، منتظر شدم تا تبلیغ تموم شد .یه برنامه در مورد نجوم بود ، مهمان برنامه یکی از استادهای دانشکده خودمون بود من هم به نجوم علاقه مند ، نشستم تا برنامه رو ببینم کاپشنی که دکتر... پوشیده بود تو هوای گرم تابستون عجیب بود ، یک کم که برنامه رو دنبال کردم و صحبتهاشون رو شنیدم یادم اومد که این برنامه رو تقریبا یک سال پیش دیدم و تکراریه .

به شبکه 5 مجال ندادم ، غذایی که تو یخچال بود رو درآوردم گرم کردم و خوردم ، فیلم بوتیک رو توکامپیوتر نگاه کردم ، بعد برنامه های شیک تلویزیون غم و غصه اون فیلم ، دیگه حتی حس کنجکاویم هم منو تحریک نمی کرد که بیدار بمونم و ببینم سریال ترانه مادری به کجا رسیده ؟ یک هفته هست که ندیدم این هم روش .
یه اس ام اس به امیر دادم :"شب بخیر عزیزم ، به امید دیدار فردا فردا تو درراه عمر جدایی کوتاه فردا میام فرودگاه ! " و خوابیدم .

نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/٥ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

روزگاری ما خانواده خوشبختی بودیم ،‌یک پدر ومادر که عاشقانه همدیگه رو دوست داشتند ، پدرمون تو کارش خیلی موفق بود و درآمد خوبی داشت ، تمام مسائل زندگی مشترک و حقوق زن و شوهری بین اونها رعایت می شد . من ودو تا خواهرها و برادرم با هم خوب بودیم . البت دعواهای خواهری وبرادری بود اما کوتاه و زودگذر . درسخون بودیم (به غیر از این داداش ته تغاری که همیشه عاشق نمره بین 11تا 15 بود ) بی دردسر دانشگاه رفتیم ،‌ من ازدواج کردم ، خواهر کوچیکه با یه پسری آشنا شد و خواست باهاش ازدواج کنه اما فهمید که اشتباه کرده و با مشورت با پدرو مادرم و حمایت اونها به نامزدیش خاتمه داد . ففر اون یکی خواهرم می خواست با یکی از همکلاسیهاش ازدواج کنه که داشت مقدماتش آماده میشد . همه چیز تو روال عادی زندگی بود .فقط چند وقتی بود که شرکت بابا به خاطر مسائل مملکتی بیکار شده بود و اون گاه گاهی برای دیگران کار مشاوره ای انجام میداد ، حتی داداش کوچیکه هم دیگه درس خون شده بود و خودش رو برای کنکور آماده می کرد . خونه ای رو که برای فروش گذاشته بودیم به مرحله قول نامه رسیده بود ،‌قول نامه نوشته شد و مامان و بابا حوالی امیرآباد یا سعادت آباد دنبال خونه بودند . ۹ اسفند۸۵ ورق زندگی ما برگشت . پدری که همیشه فعال و پر کار بود با یک لخته خون میلیمتری تو مغزش همه فعالیتهای بدنش رو از دست داد .تنها می تونست پلک بزنه ! سقف زدگیمون پایین اومده بود ، ما درگیر بیماری پدرمون بودیم و قیمت خونه ها صعودی بالا می رفت ، ما درگیر بیماری پدرمون بودیم و تمام تلاشمون این بود که هر کاری می تونیم براش انجام بدیم . روزهایی که تو آی سی یو بود تا ساعت ۱۲ تو لابی بیمارستان بودیم تا اگه با ما کاری داشتند بدون فوت وقت انجامش بدیم . صبح ها ساعت ۴:۳۰ من و امیر ازخواب بیدار می شدیم چون پرستار کشیک شب مهربون بود ومی گذاشت ساعت ۵ صبح قبل از تحویل شیفت بابا رو ببینیم  تو راه بیمارستان این جمله دکتر لطفی تو گوشم زنگ می زد :"در مورد پدر شما قضیه حیات و ممات مطرحه ،‌در مورد چیزهای دیگه سوال نکنید."
وقتی وارد آی سی یو میشدم و منحنی نوار قلب رو میدیم که سینوسی بالا و پایین میره خیالم راحت میشد که قلبش هنوز میزنه و اون استرسها الان داره اثرش رو نشون میده . 
روزها گذشته ، قریب به نهصد روز گذشته .
تو خونه جدیدی زندگی می کنند که من و امیر براشون پیدا کردیم ، خونه ای که روز اسباب کشی مامان تو بیمارستان بالای سر بابا بود و من و امیر و خواهرها همه وسایلش رو چیدیم .

از نهصد روز گذشته شاید هفتصد روزش بدون فیزیوتراپ نگذشته ، بی تاثیر هم نبوده  :دست و پای چپ پدر ما حرکت میکنه ، دیگه راحت می تونه غذا بخوره و نیازی به  میکس کردن غذا و ریختن اون با سرنگ داخل معده نیست ، دیگه توانایی سرفه کردن داره و نباید روزی چند بار ریه هاش رو با دستگاه ساکشن کرد ، دیگه می تونه صحبت کنه و نیازی نیست که شبها یک نفر شیفتی بالای سرش بیدار باشه تا اگر کاری داشت با نگاه بهش نشون بده ، دیگه حتی نیازی نیست که کسی بهش غذا بده فقط یک نفر باید اون رو از تخت بلند کنه یک میز بگذاریمش جلوش تا خودش غذا رو بخوره .
اما هنوز توانایی راه رفتن نداره و برای هر قدمی که بخواد برداره باید دو نفر مراقبش باشند ، هنوز نمی تونه خودش از تخت بلند بشه تا نیازهای اولیه خودش رو برآورده کنه و همچنان چشم به دست دیگران داره تا بهش کمک کنند .

پرستاریهای شبانه روزی مامان من همچنان ادامه داره اما حالا دیگه خسته است بیماری آرتروزش که قدیمیه دوباره عود کرده ، کمر درد و پادرد ،خستگی زیادش  همه نشون از باتری داره که نیاز به شارژ دوباره  داره .
خونه شرایط یک بیمارستان رو داره ، نمی خواستیم بابا تو یک اتاق باشه هم شرایط فیزیوتراپی این اجازه رو نمی داد و هم اینکه دائم تو یه اتاق خوابیدن حوصله اش رو بیش از اینکه الان سر رفته سر می برد . نخت بابا یه گوشه سالنه و تخت پرستارش که کسی نیست جز مامان اون یکی گوشه سالنه .
بابا خسته شده و دلتنگه . بهانه گیری می کنه ، مامان خسته شده ونگرانه که دیگه فیزیوتراپی پیشرفتی نداشته باشه ، روزهایی هست که با هم میشین مولانا می خونند وتفسیرش رو یا از سی دی گوش میدن یا از رو کتاب می خونن و شارژ میشن ، روزهایی هست که هر دو خسته و عصبی میشن و با هم درگیر میشن . یه روزهایی بهشون زنگ می زنم یا بهشون سر می زنم انقدر خوشحال وامیدوارند که روح زندگی در من دمیده میشه ، روزهایی انقدر پژمرده و بیمارند که از همه چیز سیر میشم .

بابا نسیت به خواهر ها سخت گیر شده ، چرا ففر از سر کار میاد همش داره فیلم نگاه می کنه و به مادرت کمک نمی کنه ؟ چرا اون یکی دختره همش دنبال کارهای دانشگاه و تحقیقات خودشه و شب دیروقت میاد خونه.  چرا فلانی به من بلند سلام نکرد ،چرا....

از طرفی بچه ها خسته شدن ( من که بعد بیماری بابا یک سال با امیر خونه مامان اینها زندگی می کردیم دیگه الان یک  سال و نیمه که برگشتم سر خونه زندگی خودمون ، داداش کوچیکه هم که شمال درس می خونه و اونجا خونه گرفته بنابراین الان دو تا دخترها همیشه خونه هستند !!!!) میگن همش خونه حال وهوای بیماری داره ، بابا حساسه ، به ما گیر میده ، ما حوصله مون سرمیره و...........

من همه این آدمها رو دوست دارم ، از خوشیشون خوشحال میشم از ناراحتیشون غمگین ، بحتی بینشون هست که هیچ کدوم مقصر اصلی نیستند ، چاره ای جلوی روی خودم نمی بینم ، بابا از بچه ها شاکی ، از مامان شاکی ،‌بچه ها از بابا شاکی فقط مامان کمتر از همه از دیگران شکایت می کنه در حالیکه کارش از همه سخت تره .

شاید گفتن از این نهصد روز خیلی سخت باشه ، اینکه به هر کدوم ما چی گذشت ، چه تجربه هایی به دست آوردیم و چه ضررهایی که کردیم . اما امروز دیگه اون خانواده آروم سه سال پیش نیستیم ، از هم دور شدیم ، نمی دونم دقیقا  چی شده ؟ اما  دیگه نمی تونم به راحتی و با شجاعت به این خانواده بگم خانواده خوشبخت . چرا این طوری شد ؟

نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۳ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

برای اینکه یک مرد بتونه یک زن رو خوشحال کنه، تنها باید:
1- یک دوست باشید
2- یک همدم باشد
3- یک عاشق باشید
4- یک برادر باشید
5- یک پدر باشید
6- یک استاد باشید
7- یک آشپز باشید
8- یک برق کار باشید
9- یک نجار باشید
10- یک لوله کش باشید
11- یک مکانیک باشید
12- یک دکوراتور باشید
13- یک متخصص مد باشید
14- یک روانشناس باشید
15- یک حشره کش باشید
16- یک التیام بخش باشید
17- یک شنونده خوب باشید
18- خیلی تمیز باشید
19- دلسوز باشید
18- ورزشکار باشید
19- صمیمی باشید
20- شجاع باشید
21- خلاق باشید
22- با ملاحضه باشید
23- محتاط باشید
24- بلند همت باشید
25- مستعد باشید
26- با جرات باشید
27- مصمم باشید
28- راستگو باشید
29- مورد اعتماد باشید
30- احساساتی باشید
بدون اینکه فراموش کنید که:
31- ازش به بطور مرتب تعریف کنید
32- عاشق خرید باشید
33- درستکار باشید
34- پولدار باشید
35- بهش استرس وارد نکنی
36- به دخترهای دیگه نگاه نکنی
و در همون لحظه باید:
37- کلی بهش توجه کنی، ولی به خود نه
38- بهش زمان زیادی بدی، مخصوصاً برای خودش
39- بهش فضای زیادی بدی، بدون اینکه نگران باشی که کجا میره
و این خیلی مهم که:
40- هیچ وقت فراموش نکنی:
     * تولدش
     * سالگرد ازدواج
     * قول و قرارهایی که اون میزاره


چگونه یک مرد را خوشحال کنیم:
فقط راحتش بزار!

 

با ایمیل به دستم رسیده !!! گفتم ببینم نظر شما چیه ؟

نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/٢ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |


Design By : Night Skin