عاشقانه ها
دل عارفان ربودند و قرار پارسایان همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی
آن قصر که جمشید در او جام گرفت تومحل کارمون داره یه اتفاقاتی می افته .از صبح که شنیدم همه چی از سرم پریده ، راستی که گور داره بهرام رو میگیره !!!!!!!!!!!!!!! ازارتفاعات جنگلهای عباس آباد غرب مازندران که پایین می آمدیم ، روبه رومون دریا بود و گردن رو که به سمت چپ و راست میبردیم باغهای پرتقال . از عباس آباد که می گذشتیم ودر مسیر شهسوار قرار می گرفتیم ، در جاده کناره ، راه به راه رودهای پرآب می دیدیم و مصب دریا و رودخانه ، بازی موج رودخانه و آب رود وکشمکش این دو بر سر جاری شدن ، موج به جلو می کوبید و رود به پیش می رفت تا به آب دریا بپیوندد . اما این بار از ارتفاعات عباس آباد پایین امدیم و دریا به راحتی دیده نمیشد ، برجها و ساختمانهای بلند در حریم دریا ساخته شده بودند ، درختهای پرتقال بابرگهای سبز و میوهای نیمه رسیده سبز و نارنجی زیاد دیده نمی شدند ، جایشان را به درختهای قد کوتاه و پرمحصول کیوی داده بودند ، رودها کم آب بود و دریا پر از زباله هایی که مهمان ناخوانده اش بودند ، جای شالیزار ها آپارتمان سبز شده بود ، و برنجهای هندی از هر نوعی که می خواستی با نامهای متفاوت در دسترس بود . من و تو با دیدن موج بلند دریا ، بلند پرواز شدیم و با مشکلات این روزها جنگیدیم و قدبرافراشتیم ، من و تو عطر بهارنارنج را شنیدیم و مست و عاشق شدیم ، من و تو با طبیعت بزرگ شدیم و عاشقانه زندگی کردن رو یاد گرفتیم . کودک فردای ما چطور زندگی کردن و جنگیدن و عاشق شدن و عاشقانه زندگی کردن رو یاد خواهد گرفت ؟ پ.ن : ١-در سفر اخیرم به شمال دلم از این همه جور که به استانهای شمالی میشه سخت گرفته . ٢- درراستای مشورتی که با کارشناسان کشاورزی داشتیم و خبرهای تلخی که در مورد نیتراته شدن زمینهای کشاورزی شمال شنیدیم قرار براین شد که همه خانواده امسال به جای برنج ایرانی ، برنج هندی بخریم . روح پدربزرگم شاد که بعد اون همه سال برنج طارم عطری فریدونکنار فروختن نیست تا ببینه که جای برنج یکدست طارم رو برنج مخلوط (از هر نوع) گرفته که آخر سر هم همه میگن به خاطر کودهای شیمیایی سرطان زاست و ترجیح میدن برنج قدبلند وکنستانتره هندی بخرن . ٣- پدرم از ما پرتقال محلی شهسوار خواسته بود اما بازار شهسوار پر بود از پرتقال مصری . باغبان بیچاره گناهی نداره تو این اوضاع اقتصادی ترجیح میده درخت پر محصول کیوی داشته باشه تا درخت پرتقالی که هیچ ارگانی برای فروش به موقع اون به بازارهای داخلی و خارجی قدمی برنمی داره . کارها به صورت خیلی عجیبی خوب پیش رفت . راس ساعت 4 از شرکت اومدم بیرون ، مطب دکتر خیلی شلوغ بود ، اما به طرز خیلی عجیبی زود نوبتم شد ، به دکتر گفتم : دکتر ! من این روزها خیلی خوبم . هیچ مشکلی ندارم . حتی سردردهای میگرنی من کوتاه مدت و فاصله دار شده . پ . ن : می خواستم دیروز بنویسم اما تا همین الان فرصت نکردم . خلاصه نوشتم ، فکر کنم اسم چند نفر جا موند. انقدر حرف برای نوشتن دارم که نمی دونم کدومشون رو بنویسم ؟ ازاین بنویسم که در یکی دو هفته اخیر من وامیر درگیر بحثهایی بودیم که بعضیهاشون جدی و سازنده بود و وبعضیها هم بیهوده و وقت گیر . و اونهایی که سازنده بود اگر چه در اون زمان روح منو آزرده کرد اما فهمیدم که بعضی تلاشها تا چه حد بی ارزش و بی هدف هستند و دقیقا نتیجه ای عکس خواست قلبی من رو در پی داشتند . از این بنویسم که مدتی زندگی رو به حال خودش رها کرده بودم تا هر طرف میره بره و حالا می بینم که من این زندگی بی برنامه رو دوست نداشتم و ندارم و دوباره دارم با برنامه ریزی زندگی میکنم . از این بنویسم که خیلی وقت بود که گوش به موسیقی سنتی و کلاسیک نسپرده بودم و با آهنگهای کوچه بازاری روز رو شب کرده بودم و حالا که یک هفته ای هست که دوباره با این موسیقی رانندگی می کنم ، به کارهای منزل رسیدگی می کنم و حتی گاهی فقط میشینم و این موسیقی رو گوش می کنم چقدر سبک میشم ، چقدر خود واقعیم رو پیدا می کنم . از این بنویسم که مدتی بود که از وبگردی فقط وبلاگ خونی و خوندن تیترهای اخبار و بازکردن ایمیل رو دنبال می کردم و حالا دوباره میرم به سایتهای سینمایی و نقد فیلم میخونم ، سایتهای عکاسی رو باز می کنم و عکسهای هنری و روز دنیا رو نگاه می کنم . نقد کتاب می خونم و گاه گاهی هم شعر . از این بنویسم که دوباره مثل قدیم ها به برنامه های گفتگوی رادیوو تلویزیون توجه میکنم ، هر چند که برنامه های تلویزیون و رادیویی داخلی خیلی کم گفتگوهای مفید تو برنامه هاشون می گنجونه اما دستگاهی تو خونه هست که بیش از هزار کانال تلویزیونی رو نشون میده و میشه بین این همه کانال برنامه های خوب نگاه کرد . از این بنویسم که مدتی بود از خودم ٬ خود واقعیم دور شده بودم و شاید همین باعث شده بود که برای نزدیکترین آدم زندگیم هم غریبه باشم و اون هم برای من غریبه باشه . دارم بلند میشم ٬ دختر متولد پاییز ٬ در پاییز ماه دوباره داره آغاز می کنه و اولین نشانه این آغاز دوباره برای من تموم شدن تمام دردهای عصبیم هست . امروز میرم دکتر و حتما در جواب سوالهاش بهش خواهم گفت :" دکتر ! من این روزها خیلی خوبم . هیچ مشکلی ندارم . حتی سردردهای میگرنی من کوتاه مدت و فاصله دار شده .آفای دکتر لطفا قرصهای میگرن من رو تعدیل کنید ." و امروز حسرت من پایان یافت و قطره های باران روی سر من بارید و من نفس کشیدم . من، بر این ابری که این سان سوگوار اشک بارد زار زار دل نمیسوزانم ای یاران، که فردا بیگمان در پی این گریه میخندد بهار. ارغوان میرقصد، از شوق گلافشانی نسترن میتابد و باغ است نورانی بید، سرسبز و چمن، شاداب، مرغان مست مست گریه کن! ای ابر پربار زمستانی گریه کن زین بیشتر، تا باغ را فردا بخندانی! گفته بودند از پس هر گریه آخر خندهایست این سخن بیهوده نیست زندگی مجموعهای از اشک و لبخند است خنده شیرین فروردین بازتاب گریه پربار اسفند است. ای زمستان! ای بهار بشنوید از این دل تا جاودان امیدوار: گریه امروز ما هم، ارغوان خنده میآرد به بار پ .ن : قرار بود امروز بریم شمال ، برای امیر کار پیش اومد ونرفتیم . این رو برای اونهایی نوشتم که امروز و فردا توی هوای بارونی شمال هستند . جای ما دو نفر رو هم خالی کنید . -بالاخره چشم درد رو جدی گرفتم و رفتم دکتر -کلینیک نور- جای مرتب و خوبی بود ، دکتر هم دکتر خوبی بود . چشم درد من هم به علت خستگی چشم بود ، باید از اشک مصنوعی استفاده کنم . - سالهای دانشجویی یه عینک داشتم ، شماره بیست و پنج صدم آستیگمات ، خیلی وقت بود استفاده اش نمی کردم .امروز باید برم یه عینک سفارش بدم شماره هفتاد و پنج صدم آستیگمات . - دیروز چشممون به جمال رومینا خانم خوشگل و همین طور مامان مهربونش روشن شد . خیلی نوزاد شیرین و باهوشی بود . - راستی شنیدید که "لاری کینگ " از دو*لت ایران برای مصاحبه اخیرش با م .ش . ن (منتخب شورای * نگه*بان ) پول گرفته تا این مصاحبه برای مردم ساده دل دلپذیر بشه ؟ - هنوز چشمهام درد می کنه . می دونستید قطره اشک مصنوعی تو تهران نایاب شده ، چند تا داروخانه رفتم ، گقتند تا آخر هقته میاریم ولی الان تو بازار نیست . - بعد چهار ،پنج سال برای خرید کتاب درسی رفتم انقلاب . قیمت کتابهای کنکور نجومی بود . در حالیکه چاپشون بسیار بد بود از محتوا هم زیاد خبری ندارم . - چشمهام هنوز درد می کنه ، شاید پست بعدی رو با عینک بنویسم . گلستانه عزیز آیا این چشم درد هم جز بیماریهای تعدیل نیرو حساب میشه ؟ هر وقت احساس می کردیم که باید دوغ بخوریم ، سوار ماشین می شدیم ، دو نفری می رفتیم سوپر دوغ می خریدیم و برمیگشتیم ، درست بر عکس روزهای اول زندگیمون . هر وقت تصمیم می گرفتیم سالاد درست کنیم ، سریع شال و کلاه می کردیم ، می رفتیم بیرون و خیار و گو جه فرنگی می خریدم ، درست برعکس اون چیزی که من تو زندگی از مادرم یاد گرفته بودم . هر ماه که حقوق می گرفتیم ، چهل هزار تومان ، چهل هزار تومان از حسابمون برداشت می کردیم و تا چشم به هم می زدیم میدیم که حقوقمون از نصف هم کمتر شده و قسطها هم هیچ کدوم پرداخت نشده ، درست برخلاف روزهای اول زندگیمون که خرج خوراکی و پوشاک یک پاکت داشت ، پول قسط ها یک پاکت داشت ، اجاره خونه یک پاکت داشت و مبلغ پس انداز هم همون روز واریز میشد به یک حساب خاص . برنامه ریزی تو زندگیمون کمرنگ شد ،هر کاری به فردا موکول شد و فردا هم هیچ وقت از راه نرسید . کتاب خوندن و کار کردن با نرم افزارهای مختلف جاشون رو به دراز کشیدن جلوی تلویزیون داده بودند . حتی تعمیر دستگاه دی وی دی هم به فرداها موکول شده بود ، هر فیلمی به دستمون رسید ندیده باقی موند . اینکه چی شد اینطوری شد زیاد بحث جالبی نیست ، دوست ندارم به گذشته برگردم ، می خوام حال رو در یابم ، زندگی از امروز آبی رنگه ، هر روز که بیدار میشم می دونم باید چی کار کنم و هیچ کس نمی تونه برنامه منو خراب کنه حتی شما دوست عزیز ، حتی شما آقای عزیز که گاه گاهی .... از شرق تهران به سمت تجریش راه افتادیم ، از کوچه پس کوچه های قیطریه راه رو کوتاه کردیم تا رسیدیم به میدان تجریش ، محل غذاهای خوشمزه ، میوه ها و سبزیجات وطنی و غیر وطنی ، فروشگاههای بزرگ و کوچیک و... رفتیم به سمت پارکینگ مرکز خرید مورد نظرمون ، تابلوی نمایش ظرفیت خالی بیست ماشین رو نشون میداد که با توجه به شلوغی خیابونهای اطراف خیلی امیدوار کننده بود ، وارد پارکینگ طبقاتی شدیم ، ترافیک پارکینگ خیلی زیاد بود ، تو اولین رمپ منتظر ایستادیم ، تهویه پارکینگ بسیار بد بود و با توجه به تراکم ماشینهای روشن و در حال انتظار برای پیدا کردن جای پارک ، دود غلیظی پارکینگ رو فراگرفته بود و تنفس رو سخت می کرد . دلیل ترافیک زیاد هم باریک بودن رمپهای بین طبقات بود : در یک زمان امکان رد شدن یک ماشین از بالا و یک ماشین از پایین وجود نداشت ، دو نفر از خدمه پارکینگ ، یکی در بالای رمپ و دیگری در پایین رمپ به عنوان چراغ راهنمایی عمل می کردند . دو تا میاشین می رفت پایین ، سه تا می اومد بالا و.... به همین ترتیب بیست دقیقه ای رو در پارکینگ معطل شدیم ، قصدمون خرید کفش برای " پرپر " بود ، کفش مارک * رو تو مرکز خرید ونک دیده بود و دو دل بود که بخره یا نه ؟ تو این مرکز خرید هم نمایندگی اون مارک بود ، البته با اختلاف قیمت سی هزار تومان ، وقتی دلیل رو پرسیدیم ، فروشنده گفت برچسب قیمت اشتباه زده شده و برچسب رو عوض کرد .از فروشنده پرسیدم که واقعا نمایندگی * هستید ؟ جواب داد که می تونیم تو سایت اصلی * اسم فروشگاه رو پیدا کنیم ، البته طبقه پایین مرکز خرید هم یک نمایندگی دیگه از همین مارک بود که البته کفشهاش متنوعتر بود و همین طور آدرس سایتی که داده بود با فروشگاه بالایی فرق داشت . فروشگاه جیوردانو تا پنجاه درصد تخفیف داشت و لباسها و کیف و کفش خوبی داشت . البته اگه به سایت جیوردانو بری آدرس تمام نمایندگیهای ایران رو می تونی ببینی . قیمت مناسب با توجه به جنس خوب باعث شده بود که فروشگاه شلوغ بشه . فروشگاههای زیادی رو دیدیم که ای بدک نبود ؛ میشد یه چیزهایی توش پیدا کرد البته دو سه تا مغازه مارکهای خیلی گنده داشتند و قیمتهای خیلی نجومی که البته تو اصل بودن اونها نمیشد شک نکرد . بعد از گشتی نیم ساعته فقط به دو فروشگاه برای خرید اعتماد کردیم که از یکی قبلا خریدهامون رو در جایی دیگه کرده بودیم و دیگری هم قیمتهاش با جیب ما هماهنگی نداشت و بدین ترتیب دوباره رفتیم سمت پارکینگ و مبلغ هزار تومان برای استفاده از بدترین پارکینگ شهر پرداختیم تا مرکز خرید تندیس رو ترک کنیم و مثل پدربزرگها و مادربزرگها بگیم : مرکز خرید هم مرکز خریدهای قدیم که هم پارکینگشون اصولیه و هم قیمت پارکینگش کمتره و هم ما دیگه همه فروشگاههاش رو می شناسیم و راحت خرید می کنیم . سفر فامیل ما به اروپا تموم میشه و برمیگرده به ایران و این جریان رو برای همسرش تعریف میکنه این خانم هم که سرش درد می کنه برای این کارها میگه حتما یه چیزی هست . شما حتما با هم تلپاتی دارید که این خانم اومده و اینجوری باهات صحبت کرده و شوهرش هم گفته که خیلی شبیه پسر مری هستی . تا اینکه چند روز بعد ایمیلی از خانم مری دریافت می کنند که : من با مدرسه شبانه روزی انگلیس تماس گرفتم و اونها به من گفتند که محل تولد من جایی تو خاور میانه هست و وقتی اصرار کردم که محل دقیق رو به من بگن گفتند که پدر من یک ایرانی بوده . ّ خوندن این ایمیل برای آقای فامیل ما خیلی جالب بوده و حتی یک اپسیلون هم فکر نکرده بود که این خانم قصد بدی از این کار داشته باشه و مثلا بخواد از این آقا پولی بگیره یا .... خانم مری هم که بی طاقت شده به انگلستان سفر می کنه ، چون با مکاتبات تلفنی نتونسته بوده اطلاعات کافی به دست بیاره ، سالها از اون موقعی که اون به مدرسه می رفته گذشته بوده و کارکنان جدید مدرسه اطلاعات چندانی نداشتند . وقتی به در مدرسه می رسه قلبش تند می زده و با خوش فکر می کنه آیا امکان داره که بعد از سالها و در میانسالی خودش ، خانوادش رو پیدا کنه ؟! ! با کارکنان مدرسه صحبت می کنه و ازشون اسم پدرش رو می پرسه. خانم مری در آستانه شصت سالگی بوده و احتمال اینکه پدرش هنوز زنده باشه خیلی کمه ، بنابراین مدرسه الان می تونه این راز سر به مهر رو باز کنه و اسم واقعی پدر مری رو بهش بگه . کارکنان مدرسه که از شنیدن داستان خانم مری واقعا تعجب می کنند و در عین حال مشتاق به کمک کردن بهش میشن اسناد قدیمی رو در میارن و خوشبختانه اسم واقعی پدرش رو بهش میگن و خانم مری از همون انگلیس یک ایمیل به آقای فامیل ما میده و اسم و مشخصات پدرش رو براش می نویسه . و البته با خبر میشه که پدرش سالهاست که فوت کرده . ایمیل به دست آقای فامیل میرسه ، اسم رو سالهای خیلی دور شنیده ، اون موقع که پسربچه کوچیکی بوده ،اون موقع که عمه اش در امریکا در آستانه جدایی از همسرش بوده ، بعد از طلاق عمه ،مژده دختر بزرگتر پیش مادرش ( همون عمه آقای فامیل ) می مونه و مریم دختر کوچیکتر با پدرش به انگلیس میره . سالها از شوهر عمه و مریم خبری نبوده ، تا اینکه بعد از بیست سال متوجه میشن که شوهر عمه در تصادف رانندگی از دنیا رفته و محل زندگی مریم هم با فوت اون برای همیشه گم شده بوده . بعد از سفر پسر دایی به پاریس ، دختر عمه به ایران اومد و دایی و بقیه بستگان خودش رو ملاقات کرد ، اما متاسفانه مادرو خواهرش سالهای قبل در امریکا فوت شده بودند . مریم هر سال برای دایی و پسر دایی کارت تبریک می فرسته و با اینکه تو فرانسه وضع مالی چندان خوبی هم نداره همیشه هر سال عید نوروز برای همه کادوهای عالی از مزونها و عطره فروشیهای معروف شانزه لیزه می فرسته ، می خواد به جای همه کادوهایی که تو شصت سال قبلی می تونسته برای فامیلش بخره ولی نخریده همه رو یک جا بخره . دنیا دنیای کوچیکیه ، این داستان تو فامیل ما واقعا اتفاق افتاد ، داستانی که عین فیلمها می مونه و باورش برای هر کسی راحت نیست .اینجاست که میگن کوه به کوه نمیرسه آدم به آدم میرسه . یکی از اقوام ما مسافرت های کاری زیادی به جاهای مختلف دنیا داره ، فرانسه ، ایتالیا ،آلمان ، برزیل ،سوئیس ،هلند ، بلژیک ، هند و.... همیشه تنها سفر میکنه ، آدم بسیار جدی و مغروریه که کمتر با کسی شروع به صحبت می کنه و بیشتر منتظر می مونه که طرف مقابل یحث رو باز کنه . چند وقت پیش سفری به فرانسه داشته ، بعد از انجام دادن کارش تو پاریس ،زمانی رو که وقت داشته تا سوار قطار بشه و به آلمان بره رو به پارک میره و روی یک نیمکت میشینه ، سفرش رو از هلند شروع کرده بوده ، چند تا جلسه کاری اونجا داشته بعد اومده بوده پاریس برای نوشتن قراردادی با یک شرکت فرانسوی بعد از فرانسه هم که قرار بوده به آلمان بره ، اما ظاهرا سفر و برنامه های کاری فشرده اون رو خسته کرده به همین خاطر روی نیمکت پارک چرت کوتاهی میزنه ، اما وقتی بیدار میشه درست پنج دقیقه از ساعت حرکت قطار گذشته بوده ، برنامه قطار ها رو نگاه میکنه قطار بعدی یک ساعت و نیم دیگه حرکت می کرده ، میره ایستگاه قطار که نزدیک پارک بوده ، بلیطش رو عوض میکنه و دوباره میره روی همون نیمکت پارک میشینه ، اما این بار ساعت آلارم موبایلش رو برای یک ساعت بعد تنظیم می کنه تا دوباره قطار رو از دست نده . بعد از اینکه دوباره برمیگرده روی نیمکت قبلی بشینه خانمی مسن با موهای جوگندمی میاد کنارش میشینه ، و شروع می کنه به حرف زدن البته از نوع فرانسوی . این آقا برای این خانم میگه که فرانسوی بلد نیست . خانمه شروع به انگلیسی صحبت کردن که البته این موضوع هم از شهروند فرانسوی خیلی بعیده چون اکثرشون در مورد یادگیری زیان انگلیسی مقاومت می کنند و همچنان معتقد هستند که زبان فرانسوی زبان بین المللیه . خانم مسن برای این آقا توضیح میده که مدتی که شما روی نیمکت خوابتون برده بود به شما نگاه می کردم واحساس می کردم که با شما آشنایی عمیقی دارم .و همش دلم می خواست بیشتر بخوابید تا بیشتر به شما نگاه کنم شاید خاطرات محو کودکی من برام تداعی بشه . وقتی آقای فامیل ما ازش می پرسه که اهل کجاست ؟ می فهمه که این خانم از 3-4 سالگی تو یه مدرسه شبانه روزی تو انگلیس بوده ، پدرش تو اون سالهای کودکی اون رو تو اون مدرسه گذاشته و به مدرسه پول زیادی میداده تا دخترش تا هجده سالگی اونجا بمونه و درس بخونه و بعد هم هر جا خواست بره اما مدرسه هیچ اسم و آدرسی از پدر به دختر نده و دختر فقط می دونسته که اسمش "مری " هست . خانم مری با همسرش هم تماس گرفته بوده واون هم از راه میرسه ، آقای " ژان " هم با آقای فامیل ما آشنا میشه و از همون ابتدای ورود به مری میگه که این آقا خیلی شبیه پسرت هست . منظورش پسر خانم مری بوده که ازازدواج اولش اون رو داره . داستان مثل فیلمها پیش می رفته ، آقای فامیل هم کنجکاوشده بوده و با تجربه زیادی که از سفر داشته ، هیچ فکر نمی کنه که این خانم و آقا نقشه پلیدی داشته باشن . تا اینکه آلارم موبایلش به صدا در میاد و این یعنی اینکه باید بره و سوار قطار بشه . علیرغم کنجکاوی که داشته به خاطر مسائل کاری مجبور میشه که از خانم مری و آقای ژان خداحافظی کنه وبره . اما شماره تماس تلفنی و آدرس ایمیل بینشون رد و بدل میشه . ادامه دارد ............ پ . ن : شما چی فکر می کنید ؟ خانم مری آدم شیادی بوده ؟ قصد دزدی و ... داشته ؟ خیابون حافظ ، خیابون استاد شهریار جلوی در تالار وحدت جمعیت زیادی ایستادند ، قیافه ها و لباسها شیک و آخرین مدل و گاهی بعضیها هم لباسشون نماد تبرجه ، دخترها و پسر های جوونی هستند که روی لباسشون با خط نستعلیق شعرهای فارسی نوشتند ، همه اومدند تا سوئیت سمفونی " این فصل را با من بخوان " رو ببینند ، سوئیت سمفونی که سال پیش هم در هفته دفاع مقدس!!!!!!!!! اجراشده و امسال با کمی تغییرات دوباره برای اجرا گذاشته شده ، همه می دونند موضوع سوئیت سمفونی موضوع جنگی هست امابا این حال این جمعیت زیاد که هیچ کدوم قیافه شون یا مدل لباسشون شبیه کسایی که تو تلویزیون اونها رو عاشق وطن و میهن نشون میده نیست ،همه منتظر دیدن این برنامه موسیقی نمایشی هستند . تو سالن تمام صندلیها پر شده ، هیچ جای خالی نیست ، گروه ارکستر به ترتیب وارد میشن ، بعد از اون مجید انتظامی با وقار کامل ، چیزی که از یک موسیقیدان خوب همیشه انتظار میره وارد میشه و تشویق مردم و کف زدن به افتخار او . گروه با دستور مجید انتظامی شروع به نواختن می کنند ، حبیب رضایی وارد صحنه میشه وبه عنوان راوی تکه هایی از دیالوگ روز واقعه رو می خونه ، موسیقی متن نواخته میشه و گروه نمایشی پشت گروه ارکستر شروع به حرکات نمایشی می کنند ، داستان از یک عروسی شروع میشه و بعد هم نمایش به کربلا میرسه ، شوری که موسیقی زنده ایجاد میکنه حس غریبی رو در مورد واقعه کربلا به آدم میده ، اجرای بخش اول تموم میشه و این بار مریلا زارعی در نقش یک زن جنوبی راوی نمایش میشه و این بار داستان اشغال خرمشهر به دست عراقیهاست ، عمق درد رو با موسیقی احساس می کنی و تنها این درد وقتی تسکین پیدا می کنه که سمفونی فتح خرمشهر نواخته میشه ، قطعه های بعدی مر بوط به فیلمهای "از کرخه تا راین " ، "بوی پیراهن یوسف " و " آژانس شیشه ای " هست . موسیقی در عمق جان رسوخ می کنه و شاید برای اولین بار بعد ازاینکه دهها بار هر کدوم از این فیلمها رو دیده باشی این بار معنی واقعی هر کدوم از فیلمها رو بفهمی . پیرمردی که علاوه بر نواختن ویولون روی آهنگها سوت می زنه ، عمق خاصی به موسیقی در حال نواختن می دهد . پس از تمام شدن این قطعات استاد مسلم سینما ، عزت الله انتظامی روی صحنه میاد و در مورد نقش موسیقی صحبت می کنه از روزهایی میگه که همراه داشتن یک ساز جرم بوده ،از استاد پیری میگه که سالهای اول انقلاب سازش رو که همه زندگیش بوده جلوی چشمش شکستند ، از روزهایی میگه که گروه موسیقی برای روحیه دادن به رزمنده ها به خطهای مقدم جبهه می رفتند و برای اونها می نواختند . برنامه بعد از دوساعت و نیم تموم میشه و همه غرق در لذت خواستار ادامه برنامه هستند که با در خواست مردم سمفونی فتح خرمشهر که از نظر من بهترینش بود دوباره اجرا میشه . شبی رو با خاطرات جنگ و موسیقی گذارندیم و برخلاف برنامه های تلویزیون که جریان جنگ و دفاع از سرزمین رو به شکل هجو و مسخره نمایش میدن .این بار با نگاهی دیگه ،نگاهی هنرمندانه این جریان رو باز بینی کردیم . این فصل را با من بخوان ، باقی فسانه است این فصل را بسیار خواندم ، عاشقانه است . پ . ن : برنامه این فصل را با من بخوان تا دهم مهر ماه در تالار وحدت اجرا می شود . این رو برای دوستایی نوشتم که دوست دارند برن و ببینن .الان هم با تالار وحدت تماس گرفتم و گفتند هنوز بلیط دارند . ساعت 4 بعداز ظهر از شرکت می زنم بیرون ، تو ذهنم هزار تا کار جورواجور هست . برا ی تعمیر دوربین عکاسی باید برم خیابون جمهوری ، برای خرید کتاب باید برم انقلاب ، مثل همه خانمهای کارمند به مانتو احتیاج زیادی دارم و تو فکرم اینه که از این حراجیها استفاده کنم و یکی دو تا مانتو بخرم ، دو سه ماهی هست که می خوام برم برای میز نهار خوری خونه مامان اینها صندلی مناسب پیدا کنم . تعداد صندلیهای سالم میزشون به سه عدد رسیده ،میوه های بخچال ته کشده وباید ترمیمشون کنم ،باید عکسهایی که روی سی دی زدم رو بعد چهار پنج ماه ببرم عکاسی تا چاپ کنند . اما فرمان شکم گرسنه خیلی قویتر از مغز عاقله ، از میدون گلها میرم تو کردستان و از اونجا هم مستقیم میرم نیایش ، کم کم مغزم و شکمم با هم به تعامل میرسن که برم خونه یک غذای مختصری بخورم و دویاره برم بیرون سراغ کارهای عقب افتاده اما درست در زمان توافق این دو عضو بدن بنده چراغ بنزین ماشین هم روشن میشه و ماشین هم اعلام گرسنگی می کنه ، میرسم خونه ، ماشین رو میگذارم تو پارکینگ و این یعنی :"بای بای ماشین ،منتظر باش امیر جون بیاد بهت غذا بده ." و میرم بالا تو آپارتمان. گرسنگی طولانی کار خودش رو کرده و نبضی که روی پیشونیم میزنه خبر از شروع یک سردرد میگرنی رو میده ،که البته بعد ازگرسنگی 7-8 ساعته خیلی دور از انتظار نیست ، بی درنگ یک عدد ژلوفن رو میخورم و کمی هم غذای نذری می خورم ، چشم درد هم که بیداد میکنه ، یک عدد کمپرس آب گرم درست می کنم و میگذارم روی چشمم . کمی تا قسمتی خوابم می بره ، امیر میاد ، آش رشته ای که دیروز پختم رو گرم می کنه ، با هم غذا می خوریم دوباره چای دم می کنه و اصرار می کنه که با چای هم چشمم رو بشورم ، با وجود چشم درد و سر درد حال و حوصله ای نمی مونه که بخوام برم بیرون و خرید کنم و به کارهام برسم .
آهو بچه کرد و شیر آرام گرفت
بهرام که گور می گرفتی همه عمر
دیدی که چگونه گور بهرام گرفت
به زودی میام و تعریف می کنم .
از عطر شالیزار ها مست می شدیم و پیش می رفتیم .
دکتر هم خوشحال شد که بالاخره یه نفر اومده و میگه حالش خوبه . حسابی باهام خوش و بش کرد چند تا سوال در مورد بابا داشتیم که ازش پرسیدم .برای بابا وقت گرفتم و ساعت 5:15 کارم تموم بود . با پرپری تماس گرفتم ، جشن هنوز ادامه داشت ، از تخت طاووس تا انقلاب فقط میدون ولیعصر شلوغ بود . خودم رو رسوندم به تالار فردوسی . دوستان ندیده ای رو دیدم که با خوندن وبلاگهاشون یه جورایی باهاشون شاد شدم و خندیدم . غمگین شدم و اشک تو چشمام حلقه زد . شری جون همونی بودی که تو ذهنم ترسیم کرده بودم . آی تک جون تو رو از اول شناختم ، نیروانا خیلی شبیه مامانشه . پرپری خانم شما رو هم که دیده بودم . خانم خونه شما رو هم بالاخره دیدم . خانم ساروی کیجا ی دوست داشتنی رو هم دیدم با دخترک ناز و دوست داشتنیش . دیر رسیدم ، زیاد فرصت گپ و گفتگو نبود . اما خوشحال بودم که فرصت دیدار رو از دست نداده بودم . تا نزدیک خونه هم از مصاحبت با ساروی کیجای عزیز لذت بردم وبه این ترتیب یکشنیه به یاد موندنی برای خودم ساختم .
و..............
فروشگاه بنتون یاد آور سفر شیرین من به ایتالیا بود . در نمایندگی بودن این فروشگاه شکی نداشتم چون همه چی مثل فروشگاههای ایتالیا بود حتی موسیقی ملایمی که در حال پخش بود هم مشابه همونی بود که در اون فروشگاهها بود ولی برخلاف اونجا هیچ محصولی برچسب قرمز نخورده بود. قیمتها که ...
آقای فامیل ما با اولین پرواز به پاریس میره تا دختر عمه ای رو در آغوش بگیره که تنها با تکیه به حس غریزه و علاقه خونی ، اون سر دنیا تو یه پارکی نزدیک ایستگاه قطار پاریس پسر دایی خودش رو شناخت .
البته این جریان که این آقای بسیار منظم و اهل برنامه با یه چرت روی نیمکت پارک قطارش رو از دست بده هم برای من و هم برای همه کسایی که اون رو می شناسن خیلی عجیبه .
و در آخر از ایثار میگه ، ایثاری که مردم در سالهای جنگ کردند ،ایثار شهیدان رو ایثار آشکار می دونه و به ایثار بقیه مردم در تحمل سختیها و مشکلات و زحماتشون در راه سازندگی ایثار نهان نام میده .
سمفونی ایثار هم نواخته میشه ، سازندگی و بالندگی در روزهای بعد جنگ همراه با سمفونی نمایش داده میشه ، باور این سمفونی تنها با تاثیر روحنواز موسیقی زنده امکانپذیره .
تنها کاری که به ذهنم میرسه مرور سررسید سالهای گذشته است که اگر لازمشون ندارم از کتابخونه به سمت سطل زیاله راهنماییشون کنم . تقویم سال 82 رو مرور می کنم . تقریبا هرروز خاطراتم رو توش نوشتم ، هم خاطراتم و هم همه کارها و خرجهایی که برای عروسی کرده بودم ، اونها رو می خونم و هراز گاهی یه چیزهای جالب که می بینم برای امیر هم بازگو می کنم و به این ترتیب نقبی می زنم به گذشته ، اما امیر در حال تماشای برنامه تلویزیونی در مورد سالهای شروع جنگ است . با افتخار سخنرانی ... را نشون میده که دستور به تعطیلی روزنامه ها میده ، فکر کنم همون روزها روزنامه آیندگان بسته شد ، در مورد روزنامه آیندگان چیزی یادم نمیاد اما روزنامه جامعه رو خوب یادمه که وقتی در میومد سریع می خریدیم و چقدرهمه مشتاق خوندن مطالبش بودیم و چه سریع بسته شد . فیلم افراد مهم مملکتی رو نشون میده که اون روزها میانسال بودند و حالا سالمند هستند و همچنان سالم و سرپا ، فیلم جوونها و نوجوونهایی رو نشون میده که حتی جوونی رو هم نتونستند به خوبی تجربه کنند و خیلی وقت هم هست که در این دنیا نیستند . سر درد میگرنی و حرصی که این فیلم بهم میده طاقتم رو طاق می کنه و ساعت 8 شب میرم تو تخت و سعی می کنم بخوابم .مرور سررسید سالهای گذشته رو هم بی خیال میشم .
خدای من چه کسی گفت :" جنگ نعمت است ؟!!!" در حالیکه هنوز بدترین کابوسهای شبانه من مربوط به خاطرات دوران جنگ و جنگ زدگی است .
| Design By : Night Skin |

