عاشقانه ها
دل عارفان ربودند و قرار پارسایان همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی
صبحها با خیال راحت از خواب بیدار میشم ، اصلا فکر نمی کنم اگه ترافیک صبحگاهی زیاد باشه و چند دقیقه ای دیر برسم باید نیشخندهای مسخره اطلاعاتی شرکت رو تحمل کنم که هر چند می دونم به اون هیچ ربطی نداره که من زود میام یا دیر، اما به خاطر اینکه می دونم اصلا در حدی نیست که بخوام باهاش همکلام بشم جوابش رو نمیدم ، ، اصلا فکر نمی کنم که الان باید برم شرکت و با یه پسرخل و چل که تو زندگیش هیچ ایده ای نداره جز چاپلوسی روسا و زیرآب زدن همکارهای دیگه روبه رو بشم ، اصلا فکر نمی کنم مجبورم تو قنجونهای عهد ناصرالدین شاهی چای بخورم و حسرت بخورم که ای کاش الان خونه بودم و تو یکی از ماگهای محبوبم یک قهوه عالی می خوردم ، چون قهوه خوردن تو شرکت فقط مخصوص ایتالیاییها و مهمونهای اونهاست!!!! هر بار که تو خونه قهوه فرانسه ای که امیر از آلمان آورد یا قهوه ایتالیایی که خودم از ایتالیا خریدم یا قهوه ترکی که از یک ارمنی خریدم رو میخوردم پیش خودم فکر میکردم کاش یه روز همه ایتالیهاییهای شرکت رو دعوت کنم و براشون از انواع واقسام قهوه ها درست کنم تا بدونن ما هم قهوه می خوریم و برای خودن قهوه انقدر تبعیض قائل نشن ، دیگه اصلا نمی خوام فکر کنم که این چند ماه اخیر با چه ناراحتی و دلسردی از تخت بلند می شدم و لباس می پوشیدم و با قیافه عبوس سوار ماشین می شدم تابرم سرکار . به این فکر می کنم که این روزها به یک سفر خوب رفتم ، به این فکر می کنم دوستان عزیزم رو به خونه مون دعوت کردم و اونقدر بهم خوش گذشت که هر کس بعد مهمونی من رو دید متوجه حال خوب من شد . به این فکر می کنم که تو همین مدت کوتاه چند روزه دو سه تا کار عالی پیدا کردم که هم حقوقشون از کار قبلی بالاتره و هم شرکتها شرکتهای معتبر ونامی هستند ، به این فکر می کنم که بعد از مدتها تونستم به دوستای قدیمیم سر بزنم ،به این فکر می کنم که تونستم بعد از مدتها با امیر ، با هم بشینیم پای اینترنت و گوشی موبایل مورد علاقه مون رو پیدا کنیم ، با هم فیلم ببینیم ، با هم تفریح کنیم در حالیکه من واقعا شاد هستم و خوشحال . من این روزها از زندگی لذت میبرم و دارم برای کار جدیدی که به زودی شروعش می کنم انرژی کسب می کنم . انوى خردمندى در کوهستان سفر مى کرد که سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا کرد. روز بعد به مسافرى رسید که گرسنه بود. بانوى خردمند کیفش را باز کرد تا در غذایش با مسافر شریک شود. مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در کیف بانوى خردمند دید، از آن خوشش آمد و از او خواست که آن سنگ را به او بدهد.... زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد.مسافر بسیار شادمان شد و از این که شانس به او روى کرده بود، از خوشحالى سر از پا نمى شناخت. او مى دانست که جواهر به قدرى با ارزش است که تا آخر عمر، مى تواند راحت زندگى کند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا کند. بالاخره هنگامى که او را یافت، سنگ را پس داد و گفت:«خیلى فکر کردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است، اما آن را به تو پس مى دهم با این امید که چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى. اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده که به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى!» پ . ن : 1-با ایمیل به دستم رسیده . 2- از شهسوار و اولین بار با نرم افزار اپرا آپ می نمایم . جای همه خالی بارونی میاد دیدنی . می دونی عشق ، تو هر مقطعی از زندگی خودش رو یه جور نشون میده ، یه مدت برای نشون دادن عشق وعلاقه برام اینترنت های ماهیانه می خری ، یه مدت هر بار که می آیی به دیدنم برام گل میاری ، یه مدت برای اینکه ثابت کنی عاشقی و دوست داری زودتر به وصال برسی تلاش روزمره ات رو مضاعف می کنی ، یه مدت به هر خواسته من جواب مثبت میدی ، یه مدت برای اینکه من به خواسته ای برسم مثلا دوره ای رو بگذرونم ساعتهای طولانی تنهایی رو تحمل می کنی و تو همون دوران تو همه کارهای شخصی و خانوادگیم بهم بیشتر کمک می کنی ، یه بار پا به پای من یه وقتهایی هم بیشتر از من از پدر بیمارم پرستاری میکنی ، یه بار حسابی صرفه جویی می کنی تا من به خواسته ام برسم ، یه بار انقدر راحت خرج می کنی تا من هیچ کم و کسری نداشته باشم ، و.... وقتی اون روز بارونی اومدی دنبالم ، وقتی حمایتت رو دیدم همون لحظه جدی شدم و تصمیمم رو گرفتم . همون موقع تو ماشین تو ذهنم نامه استعفام رو نوشتم . بدون اینکه منتظر بمونم تا شرکتهایی که برای مصاحبه رفتم جواب قطعی رو به من بدن . این بار عشق تو پشتیبان من بود تا درس عدم وابستگی کلاس یوگام رو اجرا کنم . بریدم از این رشته فاسد تا همچنان پریدن رو تمرین کنم و روزی نیاد که پریدن رو فراموش کرده باشم . امیر عزیزم ، عشق زندگیم ، ازت ممنونم . با امیر توفروشگاه شهروند بودیم ، کنار قفسه خوراکیها ، به امیر گفتم : " کورن فلکس هم بخریم " امیر هم گفت : " پول کافی نداریم بعدا می خریم ! " بهش گفتم : " من قبلا امتحان کردم میشه بدون پرداخت پول بعضی چیزها رو از صندوق رد کرد ، بگذار این جعبه کورن فلکس رو بردارم ، خودم قاطی بقیه خریدها می برمش بیرون ." مدتی بود که قصد داشتیم با مامان بریم خرید ، خریدی که سر فرصت باشه و در حین خرید هم با هم گپ بزنیم ،اما این فرصت فراهم نمیشد ، یه روزمن کار داشتم و روز دیگه مامان کارداشت ، یه وقت مدتها با تلفن با هم صحبت می کردیم و آخرش حسرت می خوردیم که ای کاش این وقت رو به خرید اختصاص داده بودیم ، تا اینکه حدود یک ماه پیش این فرصت پیش اومد ، یک عصر پنج شنبه با هم رفتیم بیرون ، خرید کردیم و آخر هم رفتیم فروشگاه شهروند برای خرید مواد غذایی و بهداشتی خونه . تو قسمت سوپر ومواد پلاستیکی بودیم و در مورد محصولات جدید ، هر کدوم که تجربه ای داشتیم برای اون یکی توضیح می دادیم ،تا اینکه من چشمم افتاد به قاشقهای بزرگ تفلون ، به مامان گفتم که من یکی از قاشقهای تفلونم خراب شده باید یک سری جدید بخرم . مامان هم پیشنهاد داد که اینجا هم قاشقها رو ست می فروشند و هم جدا . تو هم که یک قاشقت خراب شده جداگانه همون یک قاشق رو بخر .من هم دیدم حرف منطقی هست و قبول کردم .همه خریدهامون رو کردیم و رفتیم سمت صندوق . با وجو اصرار مامان که می گفت همه خریدهامون یکحا باشه و خودش پول همه رو پرداخت کنه ، خریدهای خودم روموقع پرداخت جدا کردم ، صندوقدار اول خریدهای مامان رو وارد سیستمش کرد ، مامان کارت پارسیان رو بهش داد تا صندوقدار مبلغ خرید رو ازش کسر کنه دستگاه پیغام داد : "موجودی کافی نیست !" مامان با تعجب گفت : " امکان نداره!! "بعد کارت رفاه رو به صندوقدار داد ، باز هم دستگاه اعلام کرد : "موجودی کافی نیست !" باز هم مامان با تعجب گفت :" امکان نداره !!" این بار من کارت کشیدم (تجارت ) ،خرید مامان رو باهاش پرداخت کردم اما برای خرید خودم وقتی کارت کشیدم باز هم دستگاه اعلام کرد : "موجودی کافی نیست !" من با تعجب گفتم : "امکان نداره ! "چون همون روز حقوقم به حسابم واریز شده بود و من هم با دستگاه ATM چک کرده بودم و موجودیم خیلی بیشتر از مبلغ خریدم بود . یادم اومد که یک چک پول دویست هزار تومانی هم همراهم هست ، برای خرید پنجاه و خورده ای هزار تومان مجبور شدم چک پول دویست هزار تومانی رو نقد کنم ، وقتی رسیدم خونه ، طبق عادتی که در محل کارم به عنوان حسابدار دارم شروع به جمع زدن مبلغها و چک کردن اقلام خرید بودم .هر چقدر فیش رو بالا وپایین کردم خبری ازقاشق تفلونی نبود درحالیکه من قاشق تفلونی رو با خریدهای دیگه با خودم آورده بودم . ادامه دارد . یادته روز اول سال تحصیلی رو که من و تو کلاس دوم دبستان بودیم ، یادته اومدی رو نیمکت کنار من نشستی و گفتی که از یک مدرسه دیگه اومدی ، یادته با هم زنگ تفریح رفتیم بیرون ، یادته همون روز اول چقدر با هم رفیق شدیم ،یادته تو یه کیف نارنجی داشتی و من یه کیف قرمز و سرمه ای و گاهگاهی با هم کیفهامون رو عوض می کردیم ، یادته که انقدر با هم صمیمی شده بودیم که به همه بچه های کلاس می گفتیم ما با هم دختر خاله هستیم و برای اثبات حرفمون اسم همه داییها و خاله های همدیگه رو حفظ کرده بودیم ، یادته تو روز کلاس بندی کلاس سوم ابتدایی چقدر دعا کردیم که با هم تو یه کلاس باشیم ، یادته قرار بود برای جشنهای دهه فجر روبان به مقنعه هامون بزنیم و تو با مامانت اومدی دم درخونه ما تا با هم بریم روبان بخریم ، همون روز مامانهامون هم آشناییشون تبدیل به دوستی شد . دوستی ما ادامه دار شد ، دوستی مامانهامون هم ادامه دار شد ، تماسهای تلفنی ما نگهدارنده دوستیهامون بود .خاطره اولین دوست صمیمی من تو زندگی متعلق به تو شد . تو سالهای دبیرستان بی تو ، با دوست نازنین دیگه ای آشنا شدم که این دوستی هم همچنان ادامه داره ، خاطره عمیق دوستی ما تو دوران کودکی از ذهنم پاک نمیشه و البته این تجربه رو به من میده که دوستی خوب پایدارو ادامه داره . کتاب جنگل واژگون نوشته سلینجر رو خوندم ، نه می تونم بگم چیزی ازش فهمیدم و نه می تونم بگم چیزی ازش نفهمیدم . داستان دختری ثروتمند که در اوایل دوران نوجوانی دلبسته به پسری فقیر از خانواده ای سطح پایین میشه . پسر رو در همون سالها گم می کنه و بعد ها پسر رو پیدا می کنه ، وقتی خودش از دانشگاه فارغ التحصیل شده و جایی کار می کنه ُ همکاری یک کتاب شعر بهش هدیه میده که شاعر اون شعرها همون معشوق قدیمی هست و.... نثر کتاب رو دوست داشتم . خوندنش رو توصیه می کنم . اینجا هم در مورد این کتاب نوشته . پ . ن : ١- مواردی که در ایران ذکر شد استثنا هم دارد یکیش همین امیر خان گل و بلبل خودم هست . ٢- در مورد پست قبل تو هر رابطه ای حتی رابطه عاشقانه یه وقتایی دلگیری پیش میاد ، مهم اینه که اولا عمق رابطه در چه حد باشه و ثانیا درک دو طرف از رابطه درست چی باشه ، که اگه شرایط آماده باشه هر دلخوری می تونه به یک رابطه سازنده ارزش بیشتری بده و اون رو قشنگتر و محکمتر بکنه . هر چند مدتی بود که اون ته دلم ازت گرفته بود ، هر چند حرفی رو بهم زده بودی که تا ته استخونم رو سوزونده بود ، هر چند این مدت خیلی سعی کردم تا روشهام رو عوض کنم و بشم همونی که قبلا بودم تا تو دیگه حرفی نداشته باشی برای اعتراض اما همچنان دلم سوخته بود ، هر چند گاه وبیگاه اومدم بوسیدمت وبوییدمت تا خاطرات تلخ روزهای گذشته رو فراموش کنم اما نتونستم ، هر چند رفتم کلاس یوگا و در مورد بخشندگی حرفهای قشنگی شنیدم اما باز هم دلم آروم نشد( آخه می دونی دل عاشق اگه بشکنه بد جور میشکنه )، هر چند تو خیلی تلاش کردی که من اون روزها رو فراموش کنم ولی من فراموش نکردم . هر چند وقتی فکر کردم دیدم یه جاهایی حق داشتی اما اونقدر حق نداشتی که هر چی دلت میخواد بهم بگی ، هر چند می دونم که در عین حالی که مهربون هستی زود هم عصبانی میشی و زود هم پشیمون از این عصبانیت زیاد، هر چند همه حرفهای بالا فکر و صحبت من تو این مدت بوده اما امروز که کیلومترها از من فاصله داری دلم برات تنگ شده مثل همیشه . هر چند می دونم که عصر دوباره برمی گردی اما می دونی که من طاقت بعد مسافت رو ندارم . عزیزم از امروز دلگیری من نسبت به تو تموم شد . حالا می تونی پیش خودت فکر کنی : دوری و دوستی .اما من بهت میگم : " دیگران چون بروند از نظر از دل بروند ، تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی ." شعله عشق من همچنان روشن و سوزانه . در انتظار دیدارت هستم .
اصلا فکر نمی کنم که باید برم پشت میزی بشینم که متعلق به یک شرکت خارجی و خیلی خوشنام و بزرگ تو ایرانه اما کوچیکترین هزینه ای برای خرید یک صندلی سالم برای کارمندش که من باشم نمی کنه ،
اصلا فکر نمی کنم باید از مانیتوری استفاده کنم که خودم سالهای خیلی دور وقتی کلاس سوم دبیرستان از اون داشتم بابا تشخیص داد که برای سلامت چشمم خوب نیست و اون رو با یه مدل جدیدترعوض کرد الان یادم نیست که حتی اون مدل جدیده کجاست ، چون خودم الان یک مانیتور فلت دارم ، خونه مامان اینها هم که دو تا مانیتور فلت برای بچه ها هست اما دیگه اون رو قبول ندارند و فقط از صفحه های کریستال وی یو لپ تاپشون استفاده می کنند ،
اصلا فکر نمی کنم که باید برم با رئیس تازه منصوب شده ای سر و کله بزنم و مثلا بهش بگم فلان مالیات تکلیفی رو باید پرداخت کرد یا فلان سند اصلاحی زدنش مساوی هست با پرداخت جریمه مالیاتی ، با رئیسی بحث کنم که نه تنها از حسابداری و امور مالی چیزی نمی دونه بلکه از هیچ آداب اجتماعی و رفتاری هم خبر نداره ، همیشه از آدمهایی که یک شبه راه ترقی رو طی کردند خوشم نیومده چون فکر می کنم برای ترقی باید از پله بالا بری نه اینکه با هزار ترفند نادرست سوار یه هلیکوپتر بشی و بری بالای قله ترقی به دیگران نگاه کنی ،
تو هر زندگی نقطه های عطف زیادی هست ، یکی از نقاط عطف زندگی ما بیماری بابا بود ،یکی دیگه اش هم همین روزها بود : این روزها پشتوانه محکمی برای من بودی ، می دونستم که نمی خواهی از قدرتی که حکومت بهت داده استفاده کنی و از من بخواهی که دیگه تو این شرکت کار نکنم ، می دونستم که از فشارهایی که داره به من میاد ناراحتی .
رفتیم قسمت صندوق ، بدون پرداخت پول کورن فلکس رو بردیم بیرون ، به امیر گفتم دیدی چقدر زرنگم ، هیچ کس نفهمید ! سوار ماشین شدیم ، همین که امیر ماشین رو روشن کرد یه پسر بچه ای ما رو به مامورکنترل فروشگاه نشون داد و گفت : اینها دزدهای کورن فلکس هستند . و همون لحظه امیر با گاز فراوان شروع به حرکت کرد و ما فرار کردیم .
امیر می گفت : از شماره ماشین ما و پیدا می کنند . با موبایل به خواهرم زنگ زدیم ، داداشم گوشی رو برداشت ! جریان رو بهش گفتم و اون هم گفت : کورن فلکس رو بنداز تو جوی آب تا مدرک جرم از بین بره ،بعد خواهرم زنگ زد و گفت : اگه شما رو گرفتند بگید که از سوپر کورن فلکس خریدید ، من الان میرم از سوپر یه بسته میخرم تا صاحب سوپر شاهد باشه . هزار تا فکر اومد تو سرمون ، آبرومون رو از دست رفته می دیدیم ، من وامیر مثل آدمهایی بودیم که یک ساعت قبلش یک قتل بزرک انجام داده ، نگران و دلواپس بودیم .
تو نگرانی شدید بودم که احساس کردم بدنم خیس عرقه ، از جام بلند شدم ، دیدم همه جا تاریکه و من تا الان خواب بودم و تو خواب هم کورن فلکس رو از فروشگاه برداشته بودم . یک کم آروم شدم ، خیالم راحت شد و دوباره خوابیدم .
فردای اون روز با امیر رفتم شهروند ، همون قاشق رو دوباره برداشتم ، تو صندوق پولش رو پرداخت کردم ، اما قاشق رو تحویل مامور کنترل دادم و داستان رو براش گفتم .قیمت قاشق هزار و صد تومان بود .به خاطر همین هزار و صد تومان آرامش خوابم ازم گرفته شده بود .
با مامان تماس گرفتم و وقتی بهش گفتم که احتمالا قاشق تو خریدهاش محاسبه شده دوساعت داشت با من کلنجار می رفت که مگه یه قاشق چدر قیمت داره و تو چرا انقدر خودت رو لوس می کنی و...اما بالاخره راضی شد رسید خرید رو نگاه کنه و قاشق تو خریدهای اون هم نبود .
به این ترتیب متوجه شدم که تو شلوغی موقع کشیدن کارتهای مختلف صندوقدار قاشق رو تو لیست نیاورده و من بدون پرداخت مبلغ قاشق اون رو باخودم آوردم خونه ..تصمیم گرفتم در اولین فرصت برم شهروند و پول قاشق رو پرداخت کنم . اما هر بار که قصد رفتم داشتم موردی پیش می اومد که نمیشد برم تا اینکه....
یادته وقتی رفتیم راهنمایی تو شیفت یک افتادی و من شیفت دو ؟ یادته چقدر تلاش کردیم تا تو یک شیفت بریم مدرسه ، یادته چقدر رو دوستی با تو غیرت داشتم انقدر که از دوستی مینا با تو عصبی میشدم ،یادته شش ماهی با هم قهر بودیم و برای همه عجیب بود اما هیچ کس برای آشتی دادن ما با هم موفق نبود جز خودمون که دلمون برای هم تنگ شد و با هم آشتی کردیم .
من می اومدم خونه شما ، تو می اومدی خونه ما ، فکر کنم ده باری با هم فیلم اشکها و لبخندها رو دیدیم ، با هم اندی گوش می کردیم و شعرهاش رو می نوشتیم . با هم کلاس زبان می رفتیم و احساس بزرگی می کردیم .
فکر نکنم که یادت باشه وقتی خواستید از محله تهرانپارس برید من چقدر ناراحت شدم و تو خلوت گریه کردم، چون هیچ وقت بهت نگفتم .
چند ماه پیش اومدیم عروسیت ، عروس دوست قدیمی من بود ، دوستی که قدمت دوستیمون داره از مرز بیست سال میگذره ،چند شب پیش هم خونه تون بودیم تو چشمهات که نگاه می کردم هیچ فرقی با بیست سال پیش نداشت ، همون چشمهای صادق و مهربون که به خاطر صداقتشون معنی واقعی رفاقت رو تو سالهای اول عمرم تجربه کردم و فهمیدم دوست واقعی کیه و بعد از اون دوستیهای خوبی رو تجربه کردم .
همیشه شنیده بودم که اولین مشکل تو روابط یک زوج در اینه که مردها فکر می کنند زنشون هیچ تغییری نخواهد کرد و همیشه اخلاقش مثل روز اول باقی خواهد موند ! و زنها فکر می کنند که می تونند در اخلاق مرد زندگیشون تغییراتی ایجاد کنند . در حالیکه هر دو اشتباه می کنند چون مردها هیچ وقت عادتهاشون رو ترک نمی کنند و زنها هم دائم در حال تغییر هستند . اما این کتاب دقیقا جریان رو وارونه نشون داده بود شاید هم برای همین اسمش رو گذاشته بود جنگل واژگون .
١-اگر یک زن برای برابری حقوق زن و مرد تلاش کند:
در امریکا به او می گویند : فمنیست
در ایران به او می گویند :تهمینه میلانی
و در عربستان او را سنگسار می کنند!
٢-اگر یک زن مورد تجاوز قرار بگیرد :
در امریکا او را به آسایشگاه روانی می برند تا او را به زندگی اجتماعی باز گردانند.
در ایران او را به آسایشگاه روانی می برند و او در آنجا خودکشی می کند!
و در عربستان او را سنگسار می کنند!
٣-اگر جسد زنی در یکی از میدان های شهر و درون یک کیسه پلاستیکی پیدا شود:
در امریکا : احتمالاً او یک زن خیابانی و بی خانمان بوده.
در ایران:احتمالاً شوهر غیرتی اش او را کشته
در عربستان: صد در صد بر اثر جراحات وارده ناشی از سنگسار به قتل رسیده است!
۴-زنان:
در امریکا اجازه دارند در پزشکی ، حقوق ، مهندسی و ... تحصیل نمایند.
در ایران اجازه دارند در پزشکی ، حقوق ، مهندسی و .... به شرط تفکیک جنسیتی تحصیل نمایند
در عربستان اجازه دارند از بین بی سوادی و سنگسار یکی را برگزینند!
۵-
در امریکا: مادر و پدر مسئول نگه داری و تربیت و بزرگ کردن فرزندان هستند.
در ایران: مادر مسئول نگه داری و تربیت و بزرگ کردن فرزندان است.
در عربستان:فرقی نمی کند که مادر مسئول چیست چون در هر صورت سنگسار می گردد.
۶- اگر زنی بخواهد از شوهرش جدا شود:
در امریکا:درخواست طلاق می دهد و نیمی از سرمایه شوهرش به او میرسد( زمان بین درخواست طلاق و اتمام مراحل قانونی:دو هفته)
در ایران:در خواست طلاق می دهد و در صورتی که هیچ ادعایی نسبت به نفقه و مهریه نداشته باشد میتواند از همسرش جدا گردد(زمان بین درخواست طلاق و اتمام مراحل قانونی: 14 الی 15 سال!)
در عربستان:درخواست طلاق میدهد و شوهرش اجازه دارد او را سنگسار کند
٧-یک دختر 18 ساله:
در امریکا نیازی به اجازه کسی برای انجام کارهایش ندارد.
در ایران تنها برای دست شویی رفتن و تنفس نیازی به اجازه کسی ندارد!
در عربستان اصولاً هیچ اجازه ای ندارد!!!
٨-تبریک میگم شما پدر شدید.بچتون یه دختره
در امریکا:Oh God Thanks
در ایران: خاک بر سرت حلیمه! بازم دختر زاییدی؟!؟!
در عربستان: نعم؟البنت؟ لا لا لا! أنا بد بخت! سنک سار یا زنده فی القبر هذه الدختر!
٩-زنی به شوهرش خیانت کرد....
در امریکا: طلاق ....
در ایران: فحش، کتک ، اسید ، چاقو ، قتل ناموسی.....
در عربستان: به دلیل دلخراش بودن صحنه ها از بیان آن عاجزیم!
| Design By : Night Skin |

