عاشقانه ها
دل عارفان ربودند و قرار پارسایان همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی
تو مهمونی شرکت بعد از اینکه سخنرانیها تموم شد و همه به صرف نهار دعوت شدند و وقتی مطمئن شدیم که همه مشغول پذیرایی از خودشون هستند یک کم یز گرد بزرگ رو انتخاب کردیم ، چند تا صندلی بهش اضافه کردیم و بچه های شرکت به استثنای مدیر بزرگوار و با استعداد همه به اتفاق همسران گرامی دور یک میز نشستیم و بیشتر از اینکه مشغول خوردن باشیم مشغول صحبت کردن بودیم . دو شب قبل از جشن مهمونهای خارجکی ما که از قضا رئیسهای اصلی هم هستند منزل دو مدیر فروش شرکت بودند خانمها شاکی بودند که ساعت 9 -10 شب سر زده برای ما مهمون آوردند و ما هم تو برگزاری این جشن سهمی داریم . بنده هم که همیشه سینه ستبر آماده دفاع از حقوق بانوان هستم ، شروع به حمایت از خانمها کردم و قرار شد که حقوق این آقایون در ماههای آینده به حساب همسرانشون ریخته بشه ، اما در همین حین قرعه شب نشینی هم به نام من و امیر افتاد و قرار بر این شد که همه به جز رئیس معظم شعبه ایران، شب در منزل ما بساط عیش و نوش رو برپا کنند . و البته قرار براین شد که ایشون یعنی همون رئیس معظم هم از جریان بویی نبره دلیل اول و دلیل اصلی این بود که این آقای محترم شب قبل یک کم مهمونهای خارجکی رو اذیت کرده بود و اونها از دستش دلخور بودند دلیل دوم هم این بود که رئیس معظم اگه به فرض محال اهل عیش باشه به طور یقین اهل نوش نیست . بچه های شرکت با مدیر کل شرکت و مدیر توسعه قرار گذاشتند که همه بیان خونه ما و جناب رئیس هم خبردار نشه . بعد از مهمونی من تو ماشین لیست خرید رو نوشتم ، در یک طرفه العین من و امیر خریدها رو انجام دادیم ، من مشغول امور آشپزی و امیر مشغول نظافت و مرتب کردن منزل بود که یکی از بچه ها زنگ زد !!!!!!!!!! گویا آقا فهمیده بود که دیشب بدجوری دل مدیر کل رو شکونده و دو دستی دست اونها رو گرفته و برده سمت رستوران . مهمونها هم یواشکی به من اس ام اس می دادند که ما شام نخوریدم و متظر باش . انتظار ساعت ١١ شب تموم شد . مهمونی از میز شام شروع شد و همونجا هم تموم شد . بیشتر شبیه جلسه کاری بود تا مهمونی . اما خوشبختانه با وجود اینکه خیلی خسته بودم مهمونی بد برگزار شند . شب بعد و شب بعدتر هم با بچه های شرکت تو مهمونی بودیم و اگر چه خوش گذشت اما خستگی هنوز تو تنم هست . چون هفته بعدش هم انجام کارهای مراسم عقد خواهر شوهر جان بود و مهمونهای آلمانی امیر که به خاطر نمایشگاه نفت از هتل بیرونشون کرده بودند!!! و مهمون ما شدند و این هفته که مراسم عقد کنان داریم و ...... اما خوشبختانه همه گرفتاریهای سال ٨٨ مربوط به جشن و مهمونیه و من از این بابت خیلی خوشحالم . پ . ن : ١-بهار ه عزیزم از شنیدن خبر مادر شدنت خیلی خوشحالم و هر بار که یادت می افتم ناخودآگاه لبخند میاد رو لبهام . ٢- خیلی وقت بود که این متن رو نوشته بودم بدون ویرایش و دوباره خوندن به دلیل کمبود وقت متظر می کنم . برگزاری جشن شروع به کار شرکت می تونه باعث بشه که یکی دو هفته زودتر از ساعت 8 شب به خونه نرسی . برگزاری جشن شروع به کار شرکت می تونه باعث بر هم زدن وعده ای باشه که با دوست نازنینی که از راه دور اومده در حالیکه به محل دیدار رسیدی ، ماشینت رو پارک کردی ولی مجبور به برهم زدن قرار میشی . برگزاری جشن شروع به کار شرکت می تونه آدم رو مجبور کنه برای روسری که هیچ بهش علاقه ای نداره کلی هزینه کنه و روسری ابریشمی چیتان فیتان بخره . برگزاری جشن شروع به کار شرکت می تونه آدم رو تشویق به یه خرید دلچسب بکنه ، بره تو مغازه گلفروشی و گلهای محبوبش رو انتخاب کنه تا یه سبد گل خوشگل درست بشه . برگزاری جشن شروع به کار شرکت می تونه حتی از برگزاری عروسی آدم سخت ترباشه سخت تر از این جهت که باید با انسانهایی رو به رو بشی که شاید تا به حال هیچ وقت اونها رو ندیدی و اون روز باید با انها رو به رو بشی و ازشون پذیرایی کنی ، برگزاری جشن شروع به کار شرکت می تونه بیشتر از امتحان کنکور استرس داشته باشه وقتی که لپ تاپ به ویدیو پروژکتور وصل نمیشه و هوا در بیست و پنجمین روز فروردین ماه برفیه ، برگزاری جشن شروع به کار شرکت با وجود مدیری که تمام سخنرانیش پر از اشتباه هست می تونه بدتر از یه مهمونی شام بدون قاشق و چنگل باشه !!. برگزاری جشن شروع به کار شرکت در حالیکه روسای اصلی و در عین حال خارجیش هم در اون حضور دارند می تونه شگفت انگیزباشه ، شگفت انگیز از جهت اینکه چقدر فرهنگ ما رو به افوله و اونها چقدر آروم و بیصدا بدون هیچ گونه نمایشی به انسانها احترام میگذارند . برگزاری جشن شروع به کار شرکت می تونه درسی باشه برای همه که کار گروهی نتیجه خیلی خیلی بهتری از کار فردی داره برگزاری جشن شروع به کار شرکت می تونه به ما ایرانیها درس بده که گاهی استفاده از تجربه انسانهای موفق می تونه نتیجه خیلی بهتری از ابداعات بدون فکر و مطالعه داشته باشه . و البته برگزاری جشن شروع به کار شرکت می تونه باعث یشه که یک بلاگر وبلاگ عزیزش رو یک هفته به روز نکنه . ادامه دارد ... پ . ن : یک هفته است که هیچی ننوشتم ، گاه گاهی با عجله تو شرکت در حالیکه فرصت پشت میز نشستن رو نداشتم یا خونه در حالیکه در حال غش کردن از بیخوابی بودم تونستم کامنتها رو فقط تائید کنم . از این به بعد سعی میک نم جواب همه کامنتها رو در کامنتدونی بدم . آهای اهالی مازندران ، آهای اهالی گیلان ، آهای اهالی گلستان ، آهای اهالی مازندران غرب ، آهای اهالی مازندران شرق می خوام ازتون گله کنم ، نه ! می خوام ازتون خواهش کنم ، نه ! می خوام بهتون نکته ای رو یاد آوری کنم : شماها فرهنگتون بسیار به هم نزدیکه ، شماها اقلیم محل زندگیتون هیچ فرقی با هم نداره ، شما ها غذاهایی که به عنوان غذای محلی درست می کنید و می خورید خیلی نزدیک به همدیگه هست ، هر وقت هوس ساحل و نسیم دریا کنید میرید کنار دریاچه کاسپین ، هر وقت هوس اکسیژن بیشتر و زیبایی خیره کننده جنگل رو داشته باشید میرید جنگلهای انبوهی که حداکثر 40-50 کیلومتر از شما فاصله داره ، درسته که یه جای سرزمینتون ساحلش فراختره ، یه جا جنگلش انبوه تره ، درسته یکی به ماهی شکم پر میگه : " گرده بیج " یکی دیگه میگه : " ماهی دزنگه " ، دسته که یکی تو ترش تره حبوبات می ریزه یکی دیگه یه جور دیگه ترش تره رو درست می کنه ، درسته که لهجه ها یا هم یک کم فرق داره ... اما من نمی تونم این تفاوتی که شماها بین خودتون میگذارید رو درک کنم، مازندرانیها برای گیلانیها هزار حدیث و صحبت دارند ، گیلانیها برای مازندرانیها هزار حرف و صحبت دیگه ، مازندرانیها خودشون رو برتر می دونند و از اونور گیلانیها خودشون رو برتر می دونند . کاش همه مردم ما به این فکر باشند که با اتحاد برای سربلندی سرزمینشون تلاش کنند . از تعطیلات بگم ، از ساعت های قبل تحویل سال نو ، از اینکه برای اولین بار خرید دقیقه نود کردیم و بعد از مدتها که قصد خرید تلویزیون جدید رو داشتیم بالاخره امیر خان رو یافتیم و رفتیم تلویریون و میزش رو خریدیم ، از اینکه موقع سال تحویل اشک تو چشمهام جمع شد و جاری شد و آرزوی نوروز ٨۵ و ٨۶ و ٨٧ باز هم تکرار شد و اون آرزو چیزی نبود جز سلامتی کامل بابا و البته آرزوی سلامتی همه عزیزانم مخصوصا همسر دلبندم . از اینکه روز اول فروردین راهی شمال شدیم و جاده برفی و مه آلود رو طی کردیم و به هوای دل انگیز بهاری شمال رسیدیم ، از اینکه زیر بارون مخملی رامسر حسابی کیف کردیم ، از اینکه بالای کوههای نمک آبرود بعد از بارون روی گلها لیز خوردم و ... و اینکه چشمهام درگیر آلرژی بهاره و ویروس شد و چندین روز بسته شد و بهانه ای شد برای نرفتن به شهر پدری . برگشتن به تهران و کمی دیدو بازدید و استراحت و شروع دیدن سریال لاست و ............ و امروز شروع کار در سال ١٣٨٨ . هر چند زود خوابیدن و زود بیدار شدن سخت بود . اما اولین نفر ساعت ٧:١۵ رسیدم شرکت . کارهای زیادی منتظر من هستند که اونها رو باید انجام بدم . پ . ن : به زودی با عکسهای نوروز بر می گردم . سال نوی همه دوستان عزیزم مبارک .سالی خوب وشاد برای همه آرزو دارم عکس هفت سین خونه ما رو دیدید ؟ هقت سین خونه مامانم رو چطور ؟ دیدید ؟
.
کاش با هم متحد بشید ، کاش به جای روایت کردن از داستانهای قدیمی و کینه های بی اساس با هم به فکر بهره برداری از این طلای سبز باشید . کاش به این فکر باشید که نگذارید سرزمین سرسبزتون با زباله های رنگارنگ مسافران رنگ آمیزی زشتی پیدا کنه ، کاش به فکر این باشید که با برخوردی بهتر و مهربانتر به مسافران رسم مهمان نوازیتون رو نشون بدید . کاش به این فکر بیفتید که باید با هم متحد باشید تا بتونید روز به روز پیشرفت کنید .
| Design By : Night Skin |

