عاشقانه ها

دل عارفان ربودند و قرار پارسایان همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی

زندگی مگه چیه ؟ جز اینکه صبح بیدار بشی و بخواهی که از زندگی لذت ببری ؟
وقتی روز قبلش روزخوبی بوده ، با مامان رفته باشی بیرون و بعد از مدتها با هم خرید کرده باشید ، اون هم چه خریدی ،‌خرید پارچه مبل ، مامان تصمیم گرفته تا ظاهر خونه رو تغییر بده و من از تصمیمش خیلی خوشحالم چون می دونم تو روحیه اش تاثیر خیلی خوبی داره ، چقدر دوست دارم که با مامانم برم بیرون ، اونهایی که مادرشون این فرصت رو داره که باهاشون برن بیرون  لطفا تا اونجایی که می تونید قدرش رو بدونید .

وقتی ازخواب بیدار شدم و گردن درد به من  رخ نمود من بهش رخ نشون ندادم  و رفتم زیر دوش آب گرم و ...
کارهای شرکت هم خوب بود و خوب پیش رفت ، تنها چیزی که زیاد حوصله مقابله باهاش رو نداشتم رفتن به خونه بود درحالیکه امیر خونه نبود ، تصمیم گرفتم که یه سری به حراجیهای ونک بزنم ، به دو نفر فکر کردم ، بهار و دخترکش ،‌اما چون ساعت مناسب نبود نمی دونستم بیدار هست یا نه ؟ بهش زنگ نزدم سر زدن به جراجیهای تجریش رو گذاشتم تو برنامه های مشترکم با بهار .
اما دوست دیگری هم همون حوالی همون ساعتها از محل کارش تعطیل میشد ، بهش زنگ زدم ، پرسیدم برنامه عصرت چیه ؟ جوابش جالب بود ، می  خواست یه سر به حراجیهای ونک بزنه ، با هم قرار گذاشتیم تا همدیگه رو ببینیم  ، صبح به دلیل گردن درد ماشین نبرده بودم بنابراین تا جهان کودک با تاکسی اومدم ، از اونجا پیاده شدم ، میدون ونک برای من یعنی دانشگاه و درس ، هوای ملس این روزها اگر چه آلوده هست اما آدم رو میبره به رویا ، یاد روزهایی افتادم که تو صف اتوبوس رسالت می ایستادیم ، یاد روزهایی افتادم که امتحان پایان ترم رو میدادیم و خسته و گشنه می اومدیم رستورانهای دورمیدون سیب زمینی سرخ کرده می خوردیم ، فهمیدم  چراحالا  انقدر چاق شدم اون روزها ازدم دانشگاه بعد یک امتحان سخت پیاده تا ونک می اومدیم و فقط یه سیب زمینی می خوردیم حالا سیب زمینی فقط برام یه پیش غذاست ، اون موقع ها فقط یه بار تونسته بودم یه پیتزا رو کامل بخورم و به عنوان یک رکورد ثبت کنم اون هم روزی بود که امتحان سخت آنالیز 2 رو پشت سر گذاشته بودم ، یک هفته کامل شبانه روز در حال خوندن و فهمیدن قضیه های دو بعدی و سه بعدی گذرونده بودم  که حالا هیچی از اثباتشون تو یادم نیست اما  اون روز بعد امتحان احساس میکردم انرژیم و قند خونم به صفر رسیده ، یاد روزهایی افتادم که با پیکان آبی می اومدم دانشگاه و از ترس موندن تو ترافیک پشت چراغ حقانی با اون سر بالایی راه رو دور می کردم و از جردن  می رفتم میدون ونک ، راستی هنوز هم امتحان نکردم که آیا می تونم یا نه باید در اولین فرصت با رخش سپیدم برم تو سر بالایی چراغ قرمز حقانی تا خودم رو محک بزنم .


 دوستم رو دیدم و بیشتر مشغول گپ زدن بودیم تا خرید کردن . عصر خوبی بود ، گپ زدیم و شام مختصری  خوردیم .  از کلاس یوگا و بنیان گفت که هر دوشون رو خیلی دوست دارم . از دوستهای مشترک حرف زدیم و هر چند دوست داشتم بیشتر باهاش باشم اما ساعت داشت به هشت نزدیک میشد و راهش دور بود ، دوستم ممنون از وقتی که برای من گذاشتی .

پ . ن : فکر نکنید که رانندگی من خوب نیست ها ، همون موقع ها که می رفتم دانشگاه یه پیچ سخت بود که خیلی ها  به راحتی نمی تونستند ازش رد بشن و دو بار باید دنده عقب می گرفتن تا رد بشن اما من همیشه با یه فرمون رد میشدم .

زندگی مگه چیه ؟ جز همین خوشیهای کوچیک وقتی خوشیهای بزرگ رو ازمون گرفتند .

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٩ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

پنجشنبه بعد از مهمونی صبحانه ای که مامان برگزار کرد ، بعد از آرایشگاهی که من رفتم ، بعد از خرید میوه و سبزیجاتی که من تنهایی انجام دادم ( این مساله خریدتنهایی که روزگاری بسیار عادی بود ، مدتی هست به خاطر گردن درد و دست درد من به ندرت اتفاق می افته )  ، بعد از اینکه امیر از خونه مامانش جهت درست کردن لوله ها برگشت ، بعد از اینکه من قرمه سبزی رو گذاشتم روی اجاق گاز ، پودینگ رو درست کردم ،بعد از اینکه  امیر اتاق کارش رو مرتب کرد ( گفته بودم اتاق کوچیکه رو صاحب شده ؟!) ، بعد از اینکه سالاد رو درست کردم و میوه ها رو شستم ، بعد از اینکه امیر جارو کشید و با بخارشور سرامیکها رو تمیز کرد ، بعد از اینکه ته چین رو ریختم توی قالب و گذاشتم روی اجاق ، بعد از اینکه امیر برام هایپ خرید و من خوردم تا توی مهمونی سرحال باشم ، بعد از اینکه هر دو لباس هامون رو عوض کردیم و منتظر اومدن مهمونها بودیم ، زنگ خونه به صدا در اومد و اولین مهمونها اومدند ، مادر، همکلاس دانشکده من که به واسطه دوستی با قدیمی ترین دوست من(بهار) با هم دوست شده بودیم ، پدر یک عدد دامپزشک که فکر می کنه ... ( به خیلی چیزها فکر میکنه باید همه رو تعریف کنم ) ، فرزند یک دختر سه ساله که توی بغل پدرش بود . دیده بوسی و سلام و احوالپرسی . مدتی نشستیم ما شنونده بودیم و مهمانها گوینده ، فهمیدیم که ما اشتباه کردیم از فروشگاهی مبل خریدیم که سالهاست داره تو یه مکان ثابت کار دکوراسیون داخلی انجام میده ، چون ما اسیر مارک هستیم و این اشتباهه *، فهمیدیم که ما اشتباه کردیم که تلویزیون ال سی دی داریم چون وسیله ای بی فایده هست فقط برای وقت تلف کردن **،‌فهمیدیم که ما انسانهای بیکاری هستیم که اخبار روز رو دنبال می کنیم و... نکته قابل توجه این بود که ما همه اینها رو با تحکم و عصبانیت از طرف گوینده ها متوجه شدیم ! همین جور داشت به دانسته های ما اضافه میشد که زنگ خونه دوباره زده شد ،‌
مادر ،‌دوست فدیمی من ، چند ساله با هم دوستیم ؟ امسال اول مهر دوستیمون بیست و یک ساله شد ، پد ر آقای مهندس ، مثل امیر خان اهل سفر و کار ، فرزند دختر چهار ماهه عسل وخوشمزه ، خوش اخلاق و خوش خنده نشسته داخل کریر .
ته چین حاضر بود ، دکمه پلوپز رو زدم تا برنج سفید هم حاضر بشه ، مادر خانواده اول ازم خواست برای دخترش قرمه سبزی بکشم تا دخترش غذا بخوره ، چون گرسنه اش بود. براش خورش ریختم توی کاسه و چون برنج حاضر نبود مادرش لطف کرد و قبول کردکه دخترش با نون غذا بخوره  .
بعد از اومدن خانواده جدید با یک عدد دختر کوچولو موضوعات زیادی بود که خانواده جدید بدونند این بود که سهم آموزش ما نصف شد و همراه با بهار کلی موضوع جدید در مورد بچه داری یاد گرفتیم .
خانواده سوم هم اومدند ، ما با این خانواده به واسطه دوستی با دو خانواده قبل آشنا شدیم و رفت و آمد هامون یک سالی هست شروع شده ، مادر، فرزند یک عدد حاج آقای پولدار ، پدر، داماد یک عدد حاج آقای پولدار ، فرزند ، یک عدد پسر دوماهه  نوه یک عدد حاج آقای پولدار ، اینکه همه رو اینجوری  میشناسیم دلیلش اینه که اینها همیشه خودشون رو اینجوری معرفی می کنند و هیچ وقت مشخصه ای از خودشون برای ما نمیگن .
باری ، ما فهمیدیم که امروز یکی از مهمونهای ما رئیس آینده یکی از صنفهای بازار هست و پدر بزرگش اون رو جوری دوست داره که تا حالا هیچ پدر بزرگی نوه اش رو دوست نداشته ، طوریکه وقتی پدربزرگش اتاق نوه اش رو که دقیقا کپی برداری شده از اتاق دختر بهار هست دیده گفته :" به به ، چه اتاقی ، من تا به حال همچین چیزی ندیده ام . " فهمیدیم دایی هایی در این عالم وجود دارند که خواهر زاده خودشون رو دوست دارند و براش غش و ضغف می کنند . خیلی چیزها یاد گرفتیم اگه بخوام همه رو یادتون بدم باید بیایید ثبت نام کنید تا براتون کللاس بگذارم .

دخترک سه ساله ،دو سه هفته قبل تولدش بود ، به بهار گفته  بودم " دوست دارم براش کیک بپزم ، اما به خاطر دست درد بعید می دونم بتونم ." بهار هم گفته بود که براش کیک می پزه و پخته بود ، بعد شام کیک و شمع رو آوردیم ، کیکی که با کرم و موز و شکلات تزئین شده بود ، وقتی بابای دخترک ( آقای دکتر ) فهمید کیک برای تولد دخترشه ، خیلی خوشحال شد ،‌انقدر خوشحال شد که گفت : " تولدش که الان نیست ، گذشته" و دوباره مشغول به سخنرانی برای شاگردانش شد .

باز هم از کلاس پنج شنبه براتون بگم :

- من چون کمر درد دارم حق ندارم حتی آرزوی داشتن یک عدد رو فرشی  داشته باشم .
- وقتی آوای وروجک شیطونی می کنه و کفشش رو درمیاره یعنی کفشش رو دوست نداره . بهار این چه کفشیه براش خریدی  آخه؟!!!!!!!!!!!!
- ما به شدت و حدت دیوونه هستیم که روز عاشورا دنبال عزاداری حسینی نیستیم و ...
- قاب عکس دیجیتالی هفت اینچ ما خیلی پیش پا افتاده هست ، میشه با دویست و چند دلار پول تکس فری تو فرودگاه نمیدونم کجا بزرگترش رو خرید .

- یه نکته ای یاد گرفتم که بسیار نکته مهم و کنکوری هست و قابل توجه همه دوستان و دشمنان : وقتی یک نفر میلیونها پول خرج میکنه و برای آشپزخونه کابینت عالی و وسایل برقی درجه یک میخره بهتره که اونها رو استفاده نکنه و بگذاره برای نمایش و پشت آشپزخونه اش یک آشپزخونه مخفی با یک عدد گرد سوز برای آشپزی و یک عدد تشت برای لباس شستن و.... داشته باشه .

*: ما مبلمون رو پارسال از فروشگاهی که از قبل تو کرج می شناختیم  با قیمتی بسیار مناسب تر از قیمت مبلهای یافت آباد خریدیم ، گناه مبلهای ما اینه که روشون یک تیکه فلز کوچولو خورده و اسم فروشگاهش رو نوشته ، ما میگذاریم به حساب اینکه فروشگاه به کار خودش مطمئن هست و میخواد حالا حالاها تو همین زمینه کارکنه و مثل خیلی از فروشگاههای یافت آباد نیست که امروز باشه و فردا روز که مبل خراب شد نباشه تا جوابگوی گارانتیهای دروغی باشه و دوستانمون ما رو متهم میکنند به مارک باز بودن .

**‌: استفاده ما از تلویزیون دیدن اخبار و فیلمهای گلچین شده از روی دی وی دی هست و مورد استفاده دوستان از تلویزیون دیدن شو های پی ام سی و .. که براشون از روی ماهواره ضبط کردند ، چون خودشون ماهواره رو قبول ندارند و میگن برای سلامت خانواده مضره !!!!!

چند وقت پیش با دوست نازنینی صحبت میکردم ، داشت از رفت و آمدی می گفت که این روزها براش هیچ دستاوردی نداره ، اون روز فکر کردم بهترین کار قطع رابطه هست ، اما حالا نمی دونم که چاره این بر نامه ما هم همینه یا همیشه ممکنه تو دوستیها این اتفاقها پیش بیاد ؟

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٧ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

یعنی به نظرم روزها در حال پرواز هستند ، صبح که از خواب بیدار میشی زندگی رو دور تند شروع به حرکت میکنه تا وقتیکه میخوابی . البته دور تند زندگی موقع خواب  انگار صد برابر میشه . اون موقعی که من وامیر با هم همکار بودیم یه دختری هم با ما کار میکرد که خیلی بامزه بود ، همیشه صبح که می اومد سرکار می گفت :" باید با خدا صحبت کنم جدیدا خیلی زود صبح میشه !"
این روزها هر وقت صبح بیدار میشم به یادش هستم و تصمیم می گیرم با خدا صحبت کنم که انقدر زود صبح نشه .
صبح یکشنبه من اما با دارایی و وبسایت مالیات برارزش افزوده ( همون وی ای تی فارسی شده ) شروع شد ، امروز با لباس خواب شروع به کار کردم چون چند روزی بود که تو شرکت مشغول ثبت نام میشدم اما وب سایت شلوغ بود و ثبت نام نیمه کاره میموند ، این بار ساعت هقت و نیم صبح شروع کردم ، به موردی برخورد کردم که مجبور شدم به شماره تلفنی که اعلام کرده بودند زنگ بزنم ، خوشبختانه زیاد پشت خط نموندم و جوابم رو گرفتم ، وقتی بتونی اول صبح از یک ارگان دولتی  جواب سوالت رو سریع و درست بگیری باید این عمل رو به فال نیک بگیری و منتظر روز خوبی باشی . امروز صبحانه رو تو خونه و با امیر خوردم ، مربای هویج دست پخت مادر شوهر با خامه و نون سنگک . در حین صبحانه چند تا تماس تلفنی کاری هم گرفتم و از اونجاییکه گویا روز یکشنبه من روز دارایی لقب گرفته بود در راستای تکمیل مدارک وی ای تی به میدان توپخانه رفتم . میدان توپخانه و کل ساختمون ها و آدمها همه پشت دود و غبار محو بودند ، احساس می کردم که جلوم یک کامیون در حال حرکته و تمام دود اگزوزش داره وارد حلق من میشه . تا عصر مشغول کارهای بیرون شرکت بودم . وقتی رسیدم خونه واقعا چشمهام باز نمیشد ، نیم ساعتی خوابیدم .وقتی امیر اومد با هم رفتیم خونه ففر، برای کارشون نیاز به کامپیوترقوی تر داشتند ، امیر قطعات رو خریده بود رفتیم که همونجا براشون اسمبل کنه ،‌قدیمها که میرفتیم خونه داداش امیر ، همش ازش می پرسیدم‌:" حس خوبیه می آیی خونه داداشت مگه نه ؟ " الان خودم این حس رو دارم ، احساس می کنم خونه خودممه ، خونه مامانمه ، وقتی آشپزی می کنه دوست دارم بهش نگاه کنم ، چقدر کارهاش شبیه مامانه . تو خونه اش گشت میزنم ، ازش ایراد میگیرم که چرا فلان چیز رو اینجا گذاشتی یا ازش تعریف می کنم که این مجسمه خوشگله و ... امروز قبل شام داشتم به این فکر می کردم که دختر کوچولویی که با صدای الهه ناز بنان می خوابید ، همون دختر کوچولویی که وقتی به دنیا اومده بود من همیشه از خواب بیدارش میکردم تا با هم بازی کنیم ( به همین خاطر مامانم من رو گذاشت مهدکودک ، چون خواب رو به چشم بچه نوزاد حروم کرده بودم انقدر بیدارش می کردم .) دختر کوچولویی که همیشه آروم و ساکت بود ، دختر کوچولویی که یک روز روزنامه آورد و اسمش رو نشون داد که من دارم مهندس میشم ، دختر کوچولویی که وقتی خوابگاه بود ساعت هشت تا نه  شب همه بسیج بودیم تا شماره  خوابگاهش رو بگیریم تا بابا و مامان که دلتنگش بودند باهاش صحبت کنند حالا چقدر بزرگ شده ، راستی سه سال در شمارشهای عادی چقدر رقم کوچیکیه اما تو تفاوت سنی ما انقدر زیاده ، حس خونه خواهر بودن خیلی دلچسبه ، خیلی دوست داشتنیه .

بعد شام امیر و شوهر خواهر مشغول  کامپیوتر بودند ، ما هم مشغول مرتب کردن وسایل قدیمی ففر بودیم ، ایشون از بچگی عادت داشتند همه وسایل رو به عنوان یادگاری نگه دارن به همین خاطر چیزهای جالبی پیدا کردم و کلی خاطره زنده شد ، بهترین  چیزی که بود دفتر خاطراتش بود ، یکی مال وقتی بود که چهارده ساله بود ، من میخوندم و همه با هم می خندیدیم ولی تو همون دفتر خاطرات یه چیزی خوندم که خیلی برام جالب بود نوشته بود :‌" من دختری چهارده ساله هستم که دوست دارم زندگی برایم کند تر پیش برود تا عشق رو در زندگی کشف کنم ،‌بتونم رازهای درست زیستن رو پیدا کنم ، بتونم از همه خوبیها و زیباببهای زندگی لذت ببرم و ...." احساس کردم این دختر با احساس و نقاش نه تنها الان کوچیک نیست بلکه تو چهارده سالگیش هم خیلی بزرگ بوده و دانا . نکته جالب دیگه هم که باعث خوشحالی زیاد من شد این بود که من تو دفتر خاطراتش نقش زیادی داشتم و همیشه از من به عنوان خواهر بزرگتر یاد کرده بود و شخصیت خوبی تو خاطراتش داشتم .
خواهر جان این دفترچه خاطرات چهارده سالگیت روز من رو ساخت . احساس خیلی خوبی به من داد .

این خواهر جان ما نقاش خوبی هست . نقاشی هم زیاد داره . دو تا از کارهاش رو به من هدیه داده .

این یکی رو به عنوان کادوی ازدواج

این یکی رو هم به عنوان یادگاری

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٠ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

یه وقتهایی یه حرفهایی تو گلوی آدم گیر می کنه ، نمی دونه چه جوری بگه که گویا و واضح باشه ، یا اینکه نمی دونه چه جوری بگه که سرش بالای دار نره . اما اگه تو همون زمان یه فیلم ببینه ، یه کتاب بخونه ، یا یک موزیک گوش کنه و یا یک تئاتر رو تماشا کنه که حرف دلش باشه انگار سبک میشه ، انگار کوله باری رو از دوشش برمیدارن . پنج شنبه تئاتر رقص زمین رو دیدیم ، کاری از حسین پاکدل با بازی مهدی سلطانی ، عاطفه رضوی ، پیام دهکردی و ..... موضوع تئاتر  بسیار جالب بود ، بازی مهدی سلطانی عالی بود و من بعد از دیدن تئاتر حس و حالش رو با خودم از سالن چهارسو به بیرون آوردم . کاش میشد بعضی از دیالوگها رو می نوشتم . کاش ....

اجرای تئاتر ازنه  دی شروع شده ، دیدنش رو به کسایی که تئاتر رو دوست دارند توصیه می کنم .  

چند روزی هست که این خاطره دوره کودکی از جلوی چشمم کنار نمیره ، مامان این آهنگ رو زمزمه میکرد و اشک می ریخت ، بابا این آهنگ رو زمزمه میکرد و سیگار میکشید . این روزها حال من از اون روزهای اونها بهتر نیست که میخوندند :

دامن کشان ، ساقی می خواران از کنار یاران مست و گیسو افشان می گریزد
بر جام می از شرنگ دوری ، بر غم مهجوری چون شرابی جوشان مِی بریزد
دارم قلبی لرزان ز رهش ، دیده شد نگران
ساقی میخواران ، از کنار یاران مست و گیسو افشان می گریزد  ( با آهنگ ساری گلین بخونید .)

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

وسطهای روز بود که گوش درد شدیدی من رو آزار میداد و به طرز وحشتناکی روی ذهنم ر‍ژه می رفت والبته هنوز هم این گوش درد باهام هست ، اما دیروز این درد من رو عصبی کرده بود ظهر طاقتم تموم شده بود ، یه نامه معرفی نامه آماده کردم تا پیک شرکت ببره و چکی رو تحویل بگیره ، حتی آماده شدن اون چک که مبلغش هم زیاد بود تاثیری جهت بهتر شدن حال من نداشت ، تازه دو ساعت هم با پیک شرکت چونه زدم که زود برو چک رو بگیر اما انگار با دیوار حرف میزدم ، هر چی بهش میگم من این چک رو تا ساعت سه میخوام میگه :" اول نهار بچه ها رو آماده میکنم بعد میرم !!" حالا اگه فکر کنید وقتی من بهش گفتم نهار بچه ها رو خودشون آماده میکن شما برو . اون هم به حرف من رفت سخت در اشتباهید .
دیگه داشتم احساس می کردم که الان سرم از ناحیه گوش منفجر میشه ، کت پوشیدم و از شرکت زدم بیرون به سمت تجریش . ساعت نهار به تجریش گردی گذشت . دلم میخواست ترشی بخرم ، اما فکر کردم چون برمیگردم شرکت خوب نیست تو دستهام باشه ، یک کم راه رفتم و دو تا جوراب خریدم برگشتم شرکت یک کم بهتر شدم ، ساعت 5 هم چک به دستم رسید .
یک کم بر خلاف میل باطنیم اخمهام رو تو هم کردم و محکم و جدی صحبت کردم که وقتی من میگم فلان ساعت باید بری چک رو بگیری یعنی دقیقا همون ساعت و .... خلاصه خودم اصلا این برخوردم رو دوست نداشتم اما تو کار باید جدی بود وگرنه هیچ کس دیگه ای آدم رو جدی نمیگیره و اون موقع بیا و بی نظمی پیش اومده رو درستش کن . پیرمرد پیک شرکت مرد خوب و تمیز و مهربونیه ، اما تو کارها کند ه و خیلی هم وسواسی ، در ضمن کارهای ما رو قبول نداره ، همه ما یه جورایی هم سن بچه هاش هستیم ، وقتی بهش چک میدم که بره بانک بگذاره به  حساب ، خودش جلوی من همه چی رو دوباره چک می کنه ، میگه شما جوونها حواس درست و حسابی ندارید . دو سه ماه پیش یه بار از خونه صبحانه آورده بودم ( اون موقع هنوز با بچه های شرکت صبحانه نمی خوردیم ) دیگه هر روز برام صبحانه آماده میکرد ، می گفت: "  صبحانه رو باید بخوری چون از صبح که می آیی تا عصر یکسره مشغولی ، بدون صبحانه قندت می افته ، خطرناکه " .یا اینکه اگه یک روز کامل هم اصرار کنی که خرید چای و قهوه و دستمال کاغذی شرکت رو همون سوپر سر کوچه شرکت بکنه یا بره شهروند زیر بار نمیره ، هر دو سه هفته یک بار میره مولوی و خریدهای شرکت رو انجام میده ، میگه اینها گرون میدن .
پنج شنبه ها که شرکت تعطیله روز نامه ای که میاد رو برامون نگهبان ساختمون نگه میداشت و شنبه بهمون میداد ، رفته گفته ما پنج شنبه روزنامه نمی خواهیم ،گرون میشه . خلاصه این هم داستانهای پیرمرد همکار ماست . دوست ندارم که بهش بی احترامی کنم اما ...

تو راه رفتن به خونه تو فکر شام بودم ، می خواستم شامی درست کنم که قارچهایی که خریدیم رو توش بریزم ، یاد سبزی خوردنی که مامان امیر داده بود هم بودم برای اینکه خراب نشه تو فکر غذایی بودم که توش قارچ باشه و باهاش سبزی خوردن بخوریم و به این ترتیب تصمیم گرفتم که قارچ پلو درست کنم .
در حین درست کردن غذا تابلوسازی که
پازلها رو بهش داده بودیم زنگ زد و گفت که قابها حاضر هستند ، با امیر رفتیم ، قابها رو گرفتیم و همین که اومدیم خونه زدیم به دیوار . خیلی خوشم اومد و برخلاف اینکه فکر میکردم دیوارها شلوغ میشه خیلی خوب رو دیوارها جا گرفت .
نیت کرده بودم که سریال آشپزباشی و برنامه نود رو نگاه کنم . اما وقتی نزدیک پخشش شد نتونستم چشمهام رو باز نگه دارم و خوابیدم . دذر مورد سریال آشپزباشی زیاد پشیمون نیستم چون انگار در مورد سریالهای تلویزیون فرقی نمی کنه که پرویز پرستویی و فاطمه معتمد آریا بازی کنند یا کس دیگه ، یا مثلا محمدرضا هنرمند کارگردانش باشه یا کس دیگه ، در هر حال چیز جالبی در نمیاد . البته با توجه به مواردی که باید رعایت بشه دور از انتظار هست که سریال جالبی بشه دید . اما دوست داشتم برنامه نود رو نگاه کنم .

روز سه شنبه هم روز خوبی بود ، از دو منبع انر‍ژی گرفتم با دوست نازنینم تلفنی صحبت کردم و با یه دوست نازنین دیگه هم رفتیم کافی شاپ و ازهر دری صحبت کردیم .

شب هم برخلاف همیشه اول یه دو سه ساعتی من و امیر با هم اختلاط کردیم و بعد رفتیم سراغ اینترنت ، و به صورت معجزه آسایی بعد مدتها تونستم تو فیس بوک با دوستهام چت کنم که در این مورد نمی دونم از کی باید تشکر کنم که این امکان بعد از مدتها به من داده شد ، چون در حالت عادی گذاشتن یک متن کوتاه هم در فیس بوک راحت نیست .

پ . ن : این هم عکس پازل ها

١    و     ٢

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٦ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

خواب دیدم قیامت شده است .
هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ی ایرانیان. 
خود را به عبید زاکانی رساندم و
پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان
نگمارده‏اند؟»
گفت:«می‌دانند که به خود چنان
مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.»
خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...» 
نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یادهندوستان کند خود بهتر از هرنگهبانی لنگش کشیم و به تهِ چاله بازگردانیم!

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٥ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

وقتی صبح رو خوب شروع کنی انگار همه چیز بهت لبخند می زنه حتی مانیتور میز کارت ، یک صبح دل انگیز که در کنار عزیزترین آدم زندگی شروع بشه هر چند چشمها پر خواب باشه اما انگیزه برای بیدار شدن و فعال بودن خیلی زیاده .

دیروز بر خلاف دو سه ماه گذشته انقدر سرعت اینترنت شرکت عالی بود که تونستم کل حسابهای ماه دسامبر رو در طرفه العینی ثبت کنم .( نرم افزار مالی شرکت وب بیس می باشد و در صورت کند بودن اینترنت ثبت دو خط دو سه ماهی طول میکشه . ) بعد از اینکه این امر مهم ثبت حسابها و کنترلشون تموم شد ، مودم عزیز رو برداشتم و پیش به سوی شاتل شدم ، تو راه رفتن با خودم فکر کردم وقتی مودم رو دادم .شریعتی رو میام پایین میرم خانه آشپزخانه تا برای ففر و بهار یه چیز کوچولو بگیرم . شب قرار بود بریم خونه بهار دوست عزیزم و چون اولین بار بود که بعد تولد دختر خوشگلش با امیر می رفتم اونجا دوست داشتم دست خالی نریم . اما برخلاف تصورم که فکر می کردم شاتل مودم را خواهد گرفت و وعده سه شنبه و چهارشنبه رو خواهد داد ، بهم گفت که تست مودم چهل و پنج دقیقه طول خواهد کشید و به همین خاطر من تو همون ناحیه مشغول گشت زنی شدم تا وقت سپری بشه و برم جواب تست رو بگیرم ، به فروشگاه محبوب دوران جوانی که همان خانه جوان باشه رسیدم و بی درنگ واردش شدم  و از دیدن چیزهای خوشگل لذتی بردم ، همونجا هم یه فرشته کوچولوی خوشگل شکل خود آوا خانم براش خریدم .

یکشبه روز لبخند زندگی بود ، بعد چهل و پنج دقیقه که رفتم شاتل ، گفتند مودم خراب هست و یک مودم نو بهم جایگزین دادند . و به این ترتیب :" هجر ما را هست پایان الغیاث "

عصر تو راه برگشت تصمیم گرفتم که برنامه کیک پزون تولد امیر رو که سه شنبه پیش به دلیل بیماری انجام نشد رو امروز انجام بدم ، وقتی رسیدم کیک رو درست کردم ، با دوستهام تلفنی حرف زدم و کلی شارژ شدم ، دوش گرفتم و ساعت حدود نه  هم رفتیم خونه دوستم . دخترش در عرض یک ماه حسابی قد کشده بود و چهره اش نغییر کرده بود ، حیف که آدم می ترسه با وجود این همه آلودگی کوچولوهای خوشمزه رو ماچ کنه وگر نه دلم میخواست از اول تا آخر فقط خوشگل خانم رو ببوسم و نازش کنم . نکته جالب این بود که وقتی رفتم آشپزخونه بهار دیدم یه بابا نوئل داره شکل بابا نوئلی که صبح تو خانه جوان دیدم ، بعد هم دیدم یک مجسمه شبیه فرشته ای که برای آوا خریده بودم رو هم داره ، بهش گفتم : " شما خانه جوان بودید ؟ " و البته جواب مثبت بود .

شب بسیار خوبی بود و از همنشینی با دوستان حسابی لذت بردیم . از هر دری گپ زدیم و خلاصه یک شنبه سیزده دی  تا آخرین لحظاتش به ما لبخند زد .

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٤ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

پنج شنبه صبح بعد از یک خواب اساسی و همین طور دراز کشیدن بعد از خواب تو تخت و گرم شدن حود ساعت نه ونیم صبح از جا بلند  شدم ، بعد از روزهای سخت کاری و بیماری ناشی از گازهای .... این خواب بسیار چسبید ، صبحانه مختصری خوردیم ، وقتی اینترنت نباشه کارهای دیگه ای رو میشه انجام داد ، وقتی داشتم آشپزخونه رو مرتب می کردم و به گلدونها آب میدادم و قرصهام رو می خوردم و لباسهای شسته رو جمع میکردم به این فکر  رکدم که اینترنت شده اولویت زند گی ما و همیشه بعد از خوردن صبحانه تو روزهای تعطیل ، بعد از اومدن از سرکار ، بعد شام ، قبل خواب ، خلاصه هر وقت و بی وقت اول میرم سراغ لپ تاپ و تو اینترنت یه گشتی میزنم و کم کم  این مساله داره  باعث ایجاد بی برنامگی میشه .

بقیه صبح به بردن  مامان به مهمونی و خرید برای مهمونی پنج شنبه گذشت و بعد از ظهر هم به آماده کردن دسر و شام و  میوه مهمونی شد . شب پنج شنبه یه تولد برای امیر خونه مامان اینها گرفتیم و شب جمعه هم یه مهمونی خونه خودمون که خانواده امیر اومدند ، مهمونی خیلی خوش گذشت و چون برخلاف همه مهمونیها من فقط میگو سرخ کردم ودسر درست کردم وبقیه غذاها رو از بیرون گرفتم اصلا خسته نشدم و بعد از رفتن مهمونها هم تا ساعت دو نیم نشستیم  و تحویل سال دو هزارو ده رو به وقت آلمان هم از کانال زد دی اف نگاه کردیم .

اگر چه قطعی اینترنت یاد آوری خوبی بود جهت اغاز بی برنامگی ها اما طولانی شدنش مایه خماری معتادین محترم می باشد ، به شدت احساس نیاز به اینترنت می کردیم ولی اینترنت  نبود ، امیر یک کم با تلفن به صورت دایل آپ وصل شد اما من حوصله سرعت کمش رو نداشتم ، کل صبح جمعه امیر هم به تماس با شاتل و تست کردن مودم و خط تلفن و.. گذشت . چهار روز از قطعی اینترنت خونه می گذشت و هنوز دلیل قطعی مشحص نشده ،   سه شنبه درست دو ساعت  بعد از تماسی که با امیر گرفتند و به عنوان کادوی تولد بهش سه گیگابایت ترافیک هدیه دادند  اینترنت خونه قطع شد تا همین الان !!!!!!!!!!

شنبه روز کاری بود و انقدر کار زیاد بود که باز هم فرصت نشد زیاد تو اینترنت وبگردی کرد و وبلاگ نوشت . یه فرصت نیم ساعته هم که پیدا کردم رفتم بیرون عطر فروشی سر کوچه شرکت ، جریان اینه که غیر از عطری که همکارهای شرکت برام خریدند یکی از آقایونی که دررابطه با کارهای شرکت با هم کار می کنیم هم برام کادوی تولد عطر آورد و من هم اصلا دلم نمی خواست از اون عطر استفاده کنم ، تصمیم داشتم به یک نفر کادو بدم که خواهرم مانع شد و پیشنهاد داد برم و عوضش کنم ، من هم عطررو بدون اینکه حتی روبان دورش رو باز کنم تو همون بگ عطر فروشی گذاشتم و با خودم بردم ، خوشبختانه فروشنده قبول کرد که عطر رو عوض کنه ، یک عدد عطر دی اند جی خریدم ( یاد اون اهنگه افتادم که میگه : عطر دی اند جیم رو زدم ........) چقدر هم ازفروشگاه که عطر رو گرفتم خوشم اومد ، فروشنده های مودب و خوش اخلاق و برندهای خوب هم در زمینه عطر و هم در زمینه لوازم آرایشی بهداشتی . فقط ایوروشه رو نداشتند .

پ . ن : ١-امروز باید مودم رو ببرم شاتل تا کی دوباره اینترنت خونه ما برقرار بشه و وبلاگ خونی و وبلاگ نویسی روزمره بشه . گویا به قول شاعر :

درد ما را نیست درمان الغیاث / هجر ما رانیست پایان الغیاث

٢- تعطیلات ژانویه شروع شده و من نه تنها سرم خلوت نشده بلکه باید از این فرصت استفاده کنم و کارهای عقب افتاده رو انجام بدم .

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱۳ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

وقتی کنار عزیزترین آدم زندگیت تو ترافیک نشسته باشی تحمل سردرد و بوی دود و میگرن راحت ترمیشه ،‌روز دوشنبه بعد یک روز شلوغ کاری مثل همه دوشنبه ها رفتم شهر کتاب و یک جلد دیوان حافظ خریدم ،‌مامانم سفارش کرده بود که امسال برای شب یلدا بریم خونه مامان امیر ، از طرفی هم خواهر امیر همه رو دعوت کرده بود خونه خودش ، فکر کردم این تازه عروس احتمالا حافظ نداره و چون اولین بار بود می رفتیم خونه شون براش یک عدد دیون حافظ به تصحیح بها الدین خرمشاهی خریدم .وقتی رسیدم خونه فقط فرصت شد لباس عوض کنم و با اینکه خیلی زود حاضر شدیم و راه افتادیم خیلی  زود نرسیدیم .تو راه به فال حافظ فکر میکردم ، به نیتم ، به نیتم فکر کردم بعد به این نتیجه رسیدم که احتمالا امیر هم نیتش شبیه من خواهد بود ، پیش خودم فکر کردم آیا در ششمین یلدای مشترکمون هنوز هم با هم تلپاتی داریم ، ششمین شب بلند زندگی که من در کنار کسی هستم که وافعا واقعا وافعا عاشقش هستم ، خیلی سعی کردم تا خوددار باشم و ازش در مورد نیت فالش نپرسم .

بعد خوردن تنقلات و شام و چای و شیرینی نوبت به تفال رسید . دو سه تا غزل رو امیر خان خوند ، با شیطنت تمام و ...فال خودش رو من خوندم ، خیلی خوب بود ، وقتی میخوندم یه دفعه بغض گلوم رو گرفت ، وقتی به امیر نگاه کردم و دیدم صورت سفیدش قرمز شده و اشک شوق تو چشمهای اون هم داره برق میزنه خیلی سعی کردم تا خودم رو کنترل کنم ، بغضم رو فرو دادم و در حالیکه غزلی دیگه رو با صدای بلند میخوندم تو دلم برای خودم زمزمه میکردم :
من مست می عشقم هوشیار نخواهم شد / وزخواب خوش مستی بیدار نخواهم شد

وقتی برای همه یه دور کامل تفال زدیم ، امیر باز هم برای خودش تفالی زد می دونستم این بار هم نیتش چی هست ؟ مثل سه سال گذشته نیت سلامتی بابای من رو کرده بود .

حدود دو شب رسیدیم خونه ، بهش گفتم نیتت رو به من بگو و نیت همونی بود که من می دونستم ، بوسیدن در این حالت بهتر از هر چیزی می تونه عشق و محبت رو منتقل کنه .

صبح وقتی از خواب بیدار شدم که امیر از فرودگاه بهم زنگ زده بود تا خواب نمونم . و من وقتی در حال حاضر شدن بودم با خودم زمزمه میکردم :

امروز چنان مستم از باده نوشینه /تا روز قیامت هم هشیار نخواهم شد .

اولین روز زمستان از ساعت نه صبح تا چهار ونیم بعد ازظهر بی وقفه کار کردم ، دیدار عصرانه با دوست نازنینم اولین روز زمستان 88 رو هم برای من مثل آخرین روز پاییز 88 به یاد موندنی کرد  . دوست خوبم از کادوی بسیار عالیت  ممنون .

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |


Design By : Night Skin