عاشقانه ها

دل عارفان ربودند و قرار پارسایان همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی

سه شنبه سیزده بهمن :
 کار روزانه مثل همیشه زیاد و تکراری ،به قراری که با دوستم داشتم نرسیدم و خیلی دلخوربودم . چی می تونست خستگی رو از تنم  بیرون بیاره وقتی هفت و نیم شب از شرکت اومدم بیرون  ، یک خرید دونفره ، چه خریدی بیشتر از همه من رو خوشحال می کنه خرید یک کفش یا یک چکمه . ماحصل خرید امروز یک عدد چکمه جیر قهوه ای با پاشنه بالای ده سانت همراه با امیر بود .
امیر فردا میره سمنان ماموریت ، سمنان شهر مادری من ، به مامان زنگ زده و گفته :" من فردا تنها میرم ، اگه می آیید ماشین خودمون رو میبرم که شما راحت باشید و برید سرخاک پدر و مادرتون ، عصر هم با هم برمیگردیم. " مامان خیلی خوشحال شده و سریع قبول کرده ، فرنوش قراره پیش بابا بمونه ، امیر به مامان خودش هم گفته که بااونها بره ، چون پسر برادرش سمنان زندگی میکنه و می تونه اونها رو ببینه . فردا امیر با مادرها به ماموریت میرود .

چهارشنبه چهارده بهمن :
صبح رفتیم دنبال مامان ، منتظر شدیم تا انسولین بابا رو تزریق کرد و راه افتادیم ، خیلی دوست داشتم باهاشون برم اما خیلی کار داشتم ، من رو دم در شرکت پیاده کردند و رفتند دنبال مامان امیر . از شرکت چند بار زنگ زدم خونه ، فقط یه بار بابا از دست فرنوش دلخور شده بود و فرنوش هم طفلک از دلش در آورده بود . بعد هم جناب برادر از آمل رسیده بودند وسه تایی برای خودشون نهار سفارش داده بودند ، خیلی تلاش کردم  که زودتر کار رو تموم کنم و برم پیش بابا تا حوصله اش سر نره اما نشد .
در طول روز انقدر این زن وشوهر به هم زنگ زده بودند که شارژ موبایل مامان تموم شده بود .
وقتی رسیدم خونه مامان اینا ، یک کم با بابا گپ زدم ، یک کم کنارش که نشسته بودم کارهام رو انجام دادم و حدود نه شب هم امیر و مامان رسیدند .
آرشه درجه یک ، شیرمال و .... سوغاتی های  مامان بودند ، قصد داشته که آلوی شهمیرزاد هم بخره که تو سمنان پیدا نکرده . واقعا دست امیر درد نکنه انگار به مامان آمپول انرژی مثبت تزریق کرده بودند .

پنج شنبه پانزده بهمن :

باید برم امیر آباد عکس پرسنلی که گرفتم رو بگیرم ، ساعت دوازده و نیم رو که رد میکنه حاضر میشیم بریم عکس رو بگیریم ، ماشین زوجه و زودتر از اون نمیشه رفت ، دو قطره بارون اومده خیابونها شلوغ و پر از ترافیکه ، در آخرین لحظات کار عکاسی به اونجا میرسم و عکس رو میگیرم . نهار هم تو امیرآباد ساندویچ می خوریم .
همکار جدید به مناسبت قبولی همسرش مهمونی ترتیب داده ، همش تو فکر این هستم که چکمه نو رو بپوشم ، نیت می کنم که با دامن مخمل کرم و تاپ قهوه ای بپوشم ، موقع رفتن به مهمونی هر چی گشتم تاپ رو پیدا نکردم ، امیر هم دست به کار شد اما فایده ای نداشت . در نهایت دامن مشکی و تاپ مشکی . تا آخرین ساعات پنج شنبه تو مهمونی بودیم .

جمعه شانزده بهمن :


هومن دیشب بعد مهمونی اومد خونه ما ، صبح هم فرنوش زنگ زد و گفت که میخواد بیاد پیش ما ، من هم به عروس و داماد و هادی (برادرم ) گفتم که اونها هم بیان . تصمیم گرفته بودم زرشک پلو درست کنم اما مرغ نداشتم ، شب هم قرار بود دایی و زندایی بیان خونه ما شب نشینی میوه نداشتیم ، رفتم خرید رو کردم ، امیر هم جارو و بخارشور و ... ساعت سه بعدازظهر خونه تمیز بود و نهار اماده .
جمعه خوبی بود ، خوش گذشت .

شنبه هفدهم بهمن :

فقط کاااااااااااااااااااااااررررررررررررر

یکشنبه هیجدهم بهمن :

یک اتفاق زیبا ، من بعد شش سال دوباره روی صندلی کلاس نشستم . کلاس زبان رو دوباره شروع کردم و خیلی لذت بردم .دلم برای تو کلاس نشستن تنگ شده بود .

دوشنبه نوزدهم بهمن :

روز پر ازکار همراه با گردن دردبسیار شدید .

سه شنبه بیستم بهمن :

بعد از کلاس زبان ، با فرنوش و هادی قرار گلستانی داشتیم . من از کلاس زبان رقتم اونها هم خودشون اومده بودند ، خیلی وقت بود به من گفته بودند که باهاشون برم خرید و من تنها وقت آزادی که پیدا کرده بودم همین روز بود . خواهر و برادر کوچولوم خیلی بزرگ شدند و دوست داشتنی . وقتی رسیدم خونه ، امیر هم از ماموریت گلپایگان برگشته بود .

چهارشنبه بیست و یکم بهمن :

دلم برای تعطیلات لک زده ، شدیدا بهش احتیاج دارم با امیر تصمیم گرفتیم که جایی نریم و فقط  استراحت کنیم .

پنج شنبه بیست و دو ب ه م ن :

نهار خونه مامان بودیم و عصر هم باهاش رفتیم پالتو خرید .
بعد رفتیم خرید برای نهار فردا . توفکر یه نهارخاص بودم که میخواستم خودم درست کنم ، نه اینکه تو رستوران بخوریم .
وقتی رسیدیم خونه مامان امیر زنگ زد و گفت که فردا میرن شهسوار ، گفت که ما هم باهاشون بریم ، خیلی وسوسه انگیز بود ، دو دل شدیم ،‌اما استراحت چی میشد ؟ کارهای عقب مونده چی میشد ؟‌نهار فردا چی میشد ؟ تصمیم گرفتیم که جمعه صبح کارهامون رو انجام بدیم ، نهار بخوریم و عصر بریم اما به کسی چیزی نگفتیم .

جمعه بیست و سوم بهمن :

صبح امیر بیدارم کرد اما نرفتیم آرایشگاه ، فقط همدیگه رو نوازش کردیم ، همچنان عاشقش هستم و همچنان از اشتیاق دیدنش همه چیز رو فراموش میکنم .یادش به خیر بیست و سوم بهمن هشتاد و دو وقتی با کت و شلوار مشکی و یک دسته گل نرگس اومد دنبالم ، فیلمبردار گفت  همدیگه رو ببوسید ، من یه شاخه گل از دسته گلم کندم و گذاشتم روی جیب کتش .
شش سال گذشت .
جشن ششمین سالگرد ما موقع نهار برگزار شد ، استیک و سیب زمینی و شراب قرمز فرانسوی .

بعد هم راهی شمال شدیم . آهنگهای سال هشتاد و دو رو گوش کردیم و باهرکدوم یاد خاطره ای افتادیم مخصوصا با این آْهنگ خیلی حال کردم :
قصه از کچا شروع شد ، از گل و باغ و جوونه ، ازصدای مهربون و یه سلام عاشقونه
اومدم به مهربونی که بگم با تو یه رنگم ، که بگم چه نازنینی ای شکوفه قشنگم ،‌

یه سلام عاشقونه ، ای عزیز ....................

تو فیلم عروسمیمون با این آهنگ دوتایی با هم رقضیده بودیم .

ساعت نه شب رسیدیم شهسوار و همه رو سورپرایزر کردیم .

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢٩ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

مدتی بود که حس می کردم چیزی رو گم کردم ، اون حس ناب رو ندارم ، اما وقتی دقیق میشدم می دیدم که اون حس رو گم نکردم ، هنوز هم از دیدنت آنچنان غرق لذت میشم که از دیدن کودکی خردسال ، از شوق دندونهام رو به هم میسابم و با شدت و حدت بهت میگم : " چقدر من تو رو دوست دارم . "

مدتی بود که زندگی به روالی عادی افتاده بود ، شاید بهتره بگم مدتی بود زندگی مدتی از روال عادی خارج شده بود ، همه یه سری ایراد دارن ، من یه عیبی دارم ، تو یه عیبی داری ، اون یکی یه عیب دیگه ای داره ، چطور شده من و تویی که همیشه این عیبها رو می پذیرفتیم و به لطف داشته های بهتر و حسنهای دیگر از عیبها چشم پوشی میکردیم این روزها دائم در حال رو کردن آسهایی از نوع عیب و ایراد همدیگه هستیم .

مدتی بود که بوی گرم غذا تو خونه ما نمی پیجید ، تو خونه ای که زن خونه همیشه اعتقادش بر این بود که بوی غذای گرم بوی زندگی گرم رو به ارمغان  میاره ، مدتی بود که حتی پودر کیک آماده هم دست نخورده باقی مونده بود ؟

اون حس ناب برگشت ، شوخیها ، بازیها و شیطونیها ، آَشپزی ، چشم پوشی از عیبهای کوچیک و بزرگنمایی خوبیها .

امشب فهمیدم که دلیل  اتفاقهای  اون مدت چی بود ؟

امشب که بی تو ، یک لیوان شیر کاکائو با موز خوردم و کنترل  سندهای فارسی رو ادامه دادم ، بعد که رفتم سراغ یخچال با اینکه غذا تو یخچال بود یک لیوان دوغ ریختم و نشستم پای اینترنت ،‌تنهایی غذا خوردن فایده ای  جز اضافه وزن نداره !! ساعتها وبگردی کردم و ایمیلهای شخصی و کاری رو جواب دادم ، بعد هم خیلی آروم و بی صدا بدون اینکه به کسی بگم بیا بریم بخوابیم یا کسی به من بگه بیا بریم بخوابیم ، چراغها رو خاموش کردم و خوابیدم . در واقع تنها وقتی تو ماموریت باشی من چراغها رو خاموش می کنم . *

عزیزم گرچه :‌" تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی " اما تو اون دوران سفرهای مداوم و پیاپی تو ، یک حلقه از زندگی رو انگار گم کرده بودیم .

* : ما همیشه شبها داستانی داریم برای خاموش کردن چراغ ها ، و همیشه برنده مسابقه من هستم که به هر نحوی شده خودم رو زودتر به تخت می رسونم . باشد با این کار من امیرخان رستگار شود و یک عدد لوستر ریموت دار برای راحتی خواب شب خودش بخره .

الان هم امیر ماموریته ، امشب هم خودم چراغها رو خاموش می کنم .

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش .

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٢ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

 

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری است .

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٢ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

وقتی در باز بشه و رئیستون رو ببینید که بی خبر از مسکو اومده ایران ،
وقتی که می خواهی دعوتش کنی خونه ات و تو خونه هیچ چیزی آماده نیست ،
وقتی در عرض یک روز تدارک مهمونی برای سیزده چهارده نفر رو می بینی ،
وقتی آخر ژانویه حسابهای سال دوهزار ونه باید بسته بشه ،‌
وقتی خونه شهسوار هزار تا کار داره و همه واگذار میشه به "فردا" و یک ماهی هست که قراره اون "فردا" هفته اول بهمن باشه

اون موقع هیچ فرصتی برای نوشتن وبلاگ عزیز نمیمونه ، حتی با وجود اینکه در خلال اتفاقهای بالا موضوعات جالبی هم پیش اومده باشه .

پ . ن : کی گفته روسها آدمهای باهوشی هستند ؟ این دختری که من باهاش کار میکنم داره من رو خل میکنه .شاید هم دیگه الان خل شده باشم .

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٩ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

روزهای اخر ماه من تو شرکت عزیز میشم و همه این عزیز شدن هم به خاطر حقوقه و گر نه خدا می دونه که چند نفرشون از من به خاطر تذکرهایی که به خاطر دیر اومدن و زود رفتن و پر نکردن فرم تقاضای هزینه و ...بیزار هستند ، کار من تو شرکت چند بخش داره ، یکی ثبت هزینه ها و فروش تو نرم افزار بین المللی شرکت هست ، نرم افزاری که میگم بین المللی هست تمام error هاش به زبان روسی هست و اگه یه موردی پیش بیاد باید حتما از همکارهام بپرسم که این که این میگه یعنی چه ؟!  ضمن  اینکه چون نرم افزار وب بیس میباشد باید موقع کار کردن باهاش سرعت اینترنت خیلی ایده آل باشه که خب البته این امکان توی سرزمین آریایی ما کم اتفاق می افته ، بیشتر هزینه ها رو صبح زود ثبت می کنم اما در مورد سفارش مشتری و سفارش کالا به فروشنده خیلی وقتها دچار مشکل میشم .
داستان اصلی من وقتی شروع میشه که حسابها تو دفتر مرکزی کنترل میشه ، اون طرف سیم یه دختری هست که اگه باهاش بخواهی بری بشینی تو بار و یک لیوان آب جو بخوری خیلی عالی و خوب و همه چیز تمومه ( این اتفاق افتاده که میگم ) اما اگه بخواهی در مورد کار و قوانین مالی و مالیاتی و فروش ایران بگی انگار هیچ متوجه نمیشه ، باید یک داستان رو چند بار به چند روش براش تعریف کنم ، مثلا یکی ار مسائلی که تو کشورما هست اینه که هنوز همه جا فاکتور رسمی صادر نمیشه (چون هنوز مالیات ارزش افزوده تو ایران کامل اجرا نمیشه ) ، از طرفی این همکار ما که اسمش ویکا هست اصرار داره که من حتما حتی اگه یه سوزن هم خریداری شده اسم فروشنده اش رو بگم ، چند روز پیش میخواستیم مانیتور بخریم برای همکار جدید ، می خواستیم مانینور مدل مانیتورهای قبلی باشه اما تو بازار مدلش نبود ، بعد از کلی گشتن یکی از بچه ها از طریق یکی از آشناهاش مانیتوری شبیه مانیتورهای قبلی پیدا کرد من چک رو دروجه اون اقا کشیدم که مانیتور رو فرستاده بود و نه در وجه فروشنده ، حالا شما پیدا کنید پرتقال فروش رو که من چقدر سختی کشیدم تا به ویکا بگم که جریان چک اینه و بعد ده تا ایمیل که رد و بدل شد و به جایی نرسیدیم من برای اولین بار تو شغل حرفه ای چیت کردم و اسمی از خودم در آوردم و گفتم که بابا جان اسمش اینه ، چون اگه زنگ می زدیم به اون آقا و اسمش رو می پرسیدیم فکر می کرد می خواهیم قیمت رو باهاش چک کنیم در حالیکه من قبلا این کار رو بدون اونکه اون بفهمه کرده بودم و می دونستم که قیمت رو پایین تراز همه اونهایی میگه که قبلا قیمت داده بودند اما موجودی نداشتند .
گزارش بانک هم داستانی جالب داره ، داشتن دسته چک و دادن چک مدت دار خیلی برای ویکا عجیبه ، سه چهار ماهی طول کشید تا من در مورد این مساله و مغایرت بانکی براش توصیح بدم . اما مورد دیگه پشتیبان بودن حساب سپرده برای حساب جاری هست که دست آخر نامه زدم به بانک که حساب سپرده رو از پشتیبانی حساب جاری خارج کن و جان من رو راحت کن . چون ویکا جون بعد صد تا ایمیل که زدم و توضیح دادم در ایمل صد و یکم همون سوال ایمیل اول رو پرسید و این یعنی اینکه ....

یه بخش از کارهای من پرداخت مالیاتهای محلی ( ایران ) و کنترل کارهای حقوقی و اداری شرکت مطابق قوانین ایرانه ، یعنی باید حقوق پرسنل ،‌فروش شرکت ، مالیاتها و ... همه در حالی که قواعد شرکت مادر رو رعایت میکنه مطابق با قوانین ایران هم باشه .

در راستای بند بالا باید یک بار هم همه هزینه ها و فروش و خرید رو در نرم افزری فارسی ثبت  می کنم .

حالا روز چهارشنبه من مشغول همین صحبتها با ویکا بودم ( ایمیل و چت ) ، از طرفی باید ساعت کاری دوستان رو چک میکرم تا  حقوقشون رو حساب کنم  ، که دستگاه حضور و غیاب به کامپیوتر وصل نمیشد و کلی وفت گرفت تا کامپیوتر دستگاه رو بشناسه ،  باید حق بیمه ماه پیش رو پرداخت می کردم ،و برای نرم افزار فارسی هم مشکلی پیش اومده بود که از طرف شرکت تولید کننده اش برای رفع مشکل اومده بودند همه چیز به هم تابیده شده بود و ساعت میرفت جلو بدون اینکه من بتونم به برنامه روزانه ام برسم  ،  موقع نهار فکر این همه کار و اینکه امروز بعد چند روز امیر از ماموریت برگشته و دوست دارم زود برم خونه من رو مجبور کرد که بشینم پشت میزم و بیسکویت بخورم و به کارم ادامه بدم ، دوستان لطف کردند برام غذا کشیدند و آوردند تا در حین کار غذا بخورم ، خدایا همیشه همه روزها رو ، روز پرداخت حقوق قرار بده تا هم جیبمون پر پول بشه و هم وجودمون برای همکارها عزیز .

پ . ن : چهارشنبه تا ساعت شش و نیم سر کار بودم وقتی هم اومدم خونه تا ساعت یک شب  داشتم روی معایرت بانکی  و سندهای فارسی کار میکردم .

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |


Design By : Night Skin