عاشقانه ها

دل عارفان ربودند و قرار پارسایان همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی

اون موقع ها دوران کودکی و بیخبری مهمترین مساله زندگی من این بود که موقع سال تحویل بابام کنارمون باشه ، چه تکیه گاه محکمی بود برام و چه تکیه گاه محکمی هست برام . هرچند که مریضه و ناتوان اما هنوز برام یه ستونه .

چیزی که من رو خوشحال می کنه و باعث شده که پنج ساعت قبل سال تحویل این پست رو بنویسم اینه که هشت ساله من تو زندگیم یک ستون محکم دیگه هم به دست آوردم و هر روز بیشتر از دیروز از وجودش غرق شادی و لذت میشم .

همین الان روبروم نشسته   و مشغول کارهای خودش هست و من از شوق اینکه سالی دیگه رو در کنارش شروع میکنم تو چشمهام اشک شادی جمع شده .

 

امیر عزیزم ، عزیزترینم ، عشق همیشگی و واقعیم دوستت دارم . هزار وسیصد و هشتاد و نه برابر بیشتر از سال هزار و سیصد و هشتاد وهشت . آرزو دارم سلامت و شاداب باشی .

دوستدار همیشگی تو

گلرخ ( گلپر ) بیست و نه اسفند هزار وسیصد و هشتاد ونه

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢٩ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

سرسبز ترین بهار تقدیم تو باد

آوای خوش هزار تقدیم تو باد

گویند که لحظه ایست روییدن عشق

این لحظه هزار بار تقدیم تو باد .

 

نوروز ١٣٨٩ خجسته و میمون .

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢٩ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

یعنی من خُلم ؟
در حالیکه از شدت فشار کاری وقت ندارم سرم رو از روی کامپیوتر بلند کنم باز هم از فکر اینکه دو هفته دیگه عیده دلم غنج میره ؟
در حالیکه هر روز صبح و عصر تو ترافیک دوبله و سوبله شب عید زمان طی کردن مسیرم دو تا سه برابر میشه چون ترافیک ، ترافیک شب عیده ، از ترافیک عصبی نمیشم ؟
در حالیکه میرم سازمان تامین اجتماعی و می فهمم که برای کاری خاص باید حالا حالاها تو این اداره رفت و آمد کنم ( من در حد بی نهایت از رفتن به این سازمان بیزارم ) به خودم نهیب میزنم و با گشتن و خرید کردن برای سفره هفت سین عین بچه های دبستانی ذوق می کنم ؟
در حالیکه تو شرکت  فرصت یک تماس تلفنی کوچیک با عزیزترینم رو ندارم اما وقت میگذارم و سفره هفت سین شرکت رو پایه گذاری میکنم ؟
در حالیکه همه آقایون ساختمون شرکت دنبال درست شدن آیفون تصویری و کلید وپریزهای ساختمون هستند من به  شرطی  شارژ رو پرداخت می کنم  که به گیاههای حیاط رسیدگی بشه و گل های بهاری کاشته بشه ؟
در حالیکه خیلی از اطرافیان از رفت و آمدهای عید اظهار ناراحتی میکنند من به فکر این هستم که روزهای عید رو چه جوری برنامه ریزی کنیم که همه رو ببینیم چه تو تهران چه تو شمال ؟
در حالیکه .....................

باور کنید  خُل نیستم ، ولی از شنیدن بوی بهار مست میشم ، از اینکه می بینم صبح ها پرنده ها آواز می خونند شاد میشم ، از اینکه پامچال و بنفشه ها رو می بینم چشمهام برق می زنه و وقتی پشت میزم ساعت شش بعد از ظهر به بیرون نگاه میکنم و می بینم هوا روشنه یادم میاد که عید داره میاد باید یک کم از کار فارغ بشم و به کارهای شخصیم برسم .

امسال هفتمین اسفندی هست که تو خونه خودم زندگی می کنم ، هر سال کمترین وقت رو به نظافت گذروندم ، بیشترین وقت رو به گشت وگذار ، خرید به معنای خرید عید نکردم ، گاهی اگر چیزی نیاز داشتم ، گاهی هم به عنوان عیدی . بیشتر به همه جا سر میزنم ، سفره های هفت سینشون رو نگاه می کنم  ، مردمی رو می بینم که تند راه میرن و عجله دارن ، عجب حس نابی دارم این نیمه دوم اسفند . هیچ سالی مثل امسال درگیر کار نبودم اما خوشحالم که امسال هم با وجود همه این درگیریها هنوزاشتیاق بهار رو دارم .

آرزوم اینه که همیشه این اشتیاق برام باقی بمونه ، من تو این بیست و هشت سال هر سال از پونزدهم فروردین دلم برای عید تنگ شده .

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱٩ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

تو روزگار کودکی  بارها برای عروسی و میهمانی بزرگان به باغ عشرت‌آباد دعوت شده بودم ، برای عروسی ، مولودی و … اما هرگز حال آن شب را نداشتم . پائیز غم‌انگیزی بود و من به جوانی و عشق فکر می‌کردم ، از مجلسی که قدر ساز را نمی‌شناختند خوشم نمی‌آمد اما چاره چه بود ، باید گذران زندگی می‌کردیم . چنان ساز را در بغل می‌فشردم که گوئی زانوی غم بغل کرده‌ام . نمی‌دانستم چرا آن کسی که قرار است در اندرونی بخواند ، صدایش در نمی‌آید . در همین حال و انتظار بودم که دختر 13- 14 ساله‌ای از اندرونی بیرون آمد . حتی در این سن و سال هم رسم نبود که دختران و زنان اینطور بی پروا در جمع مردان ظاهر شوند . آمد کنار من ایستاد . نمی دانستم برای چه کاری نزد ما آمده است و کدام پیغام را دارد .
چشم به دهانش دوختم و پرسیدم : چه کار داری دختر خانم ؟
گفت: می‌خواهم بخوانم .
گفتم : اینجا یا اندرونی ؟
گفت : همینجا !
نمی‌دانستم چه بگویم . دور بر را نگاه کردم ، هیچکس اعتراضی نداشت . به در ورودی اندرونی نگاه کردم .
چند زنی که سرشان را بیرون آورده بودند ، گفتند : بزنید ، می‌خواهد بخواند !
گفتم : کدام تصنیف را می‌خوانی ؟
بلافاصله گفت : تصنیف نمی‌خوانم ، آواز می‌خوانم !
به بقیه ساز زنها نگاه کردم که زیر لب پوزخند می‌زدند . رسم ادب در میهمانی‌ها ، آنهم میهمانی بزرگان ، رضایت میهمان بود .
پرسیدم : اول من بزنم و یا اول شما می‌خوانید ؟
گفت: ساز شما برای کدام دستگاه کوک است ؟
پنجه‌ای به تار کشیدم و پاسخ دادم : همایون .
گفت : شما اول بزنید !
با تردید ، رنگ و درآمد کوتاهی گرفتم . دلم می‌خواست زودتر بدانم این مدعی چقدر تواناست . بعد از مضراب آخر درآمد ، هنوز سرم را به علامت شروع بلند نکرده بودم که از چپ غزلی از حافظ را شروع کرد . تار و میهمانی را فراموش کردم ، چپ را با تحریر مقطع اما ریز و بهم پیوسته شروع کرده بود . تا حالا چنین سبکی را نشنیده بودم . صدایش زنگ مخصوصی داشت . باور کنید پاهایم سست شده بود . تازه بعد از آنکه بیت اول غزل را تمام کرد ، متوجه شدم از ردیف عقب افتاده‌ام :
معاشران گره از زلفــ یار باز کنید   /   شبی خوش است بدین قصه‌اش دراز کنید
میان عاشق و معشوق فرق بسیار است   /      چو یار ناز نماید شما نیاز کنید

بقیه ساز زنها هم، مثل من، گیج و مبهوت شده بودند . جا برای هیچ سئوالی و حرفی نبود . تار را روی زانوهایم جابجا کردم و آنرا محکم در بغل فشردم . هر گوشه‌ای را که مایه می‌گرفتم می‌خواند .
خنده‌های مستانه مردان قطع شده بود . یکی یکی از زیر درختان بیرون آمده بودند . از اندرونی هیچ پچ و پچی به گوش نمی‌رسید ، نفس همه بند آمده بود . هیچ پاسخی نداشتم که شایسته‌اش باشد .
گفتم : اگر تا صبح هم بخوانی می‌زنم ! و در دلم اضافه کردم : تا پایان عمر برایت می‌زنم !
آنشب باز هم خواند ، هم آواز هم تصنیف ، وقتی خواست به اندرونی باز گردد .
گفتم : می‌توانی بیایی خانه من تا ردیف‌ها را کامل کنی ؟
گفت : باید بپرسم .
وقتی صندلی‌ها را جمع ‌و ‌جور می‌کردند و ما آماده رفتن بودیم ، با شتاب آمد و گفت : آدرس خانه را برایم بنویسید .
و تکه کاغذی را با یک قلم مقابلم گذاشت ، اسمش قمر بود .
بعد از آنکه از قمر جدا شدم ، تمام شب را به یاد او بودم دیگر دلم نمی آمد برای کسی تار بزنم. در خانه ام که انتهای خیابان فردوسی بود ، چند اتاق را به کلاس موسیقی اختصاص داده بودم و تعدادی شاگرد داشتم اما دیگر هیچ صدایی برایم دلنشین نبود و با علاقه سر کلاس نمی رفتم . دو ماه به همین روال گذشت . بعد از ظهر یکی از روزها، توی حیاط قالیچه انداخته بودم و در سینه کش آفتاب با ساز ور میرفتم که یک مرتبه در حیاط باز شد . دیدم قمر مقابلم ایستاده است ، بند دلم پاره شد . هنوز دنبال کلمات می گشتم که گفت : آمده ام موسیقی یاد بگیرم . از همان روز شروع کردیم ، خیلی با استعداد بود ، هنوز من نگفته تحویلم می داد و وقتی ردیف‌های موسیقی را یاد گرفت ، صدایش دلنشین تر شد ... و کنسرت پشت کنسرت است که در گرند هتل لاله زار ، آوازه قمر را تا به عرش می گسترد .
اولین کنسرت قمر با همراهی ابراهیم خان منصوری و مصطفی نوریایی (ویولن) ، شکرالله قهرمانی و مرتضی نی داوود (تار) ،حسین خان اسماعیل زاده (کمانچه) و ضیاء مختاری (پیانو) ، پسر عموی استاد علی تجویدی برگزار شده است .
یک شب در گراند هتل تهران کنسرت می‌داد . تصنیفی را می‌خواند که آهنگش را من ساخته بودم و بعدها در هر محفل سرزبانها بود . تصنیف را بهار سروده بود و من رویش آهنگ گذاشته بودم ، حتماً شما شنیده‌اید : مرغ سحر را می‌گویم !
آنشب در کنسرت گراند هتل وقتی این تصنیف را می‌خواند آه از نهاد مردم بلند شده بود . در اوج تحریر آوازی که در پایان تصنیف می خواند ، ناگهان فریاد کشید "جانم ، مرتضی خان" و این نهایت سپاس و محبت او نسبت به کسی بود که آنچه را از موسیقی ایران می‌دانست ، برایش در طبق اخلاص گذاشته بود .

بله داستانی که در بالا خواندید بخشی از گفتگوی یک خبرنگار است که سالها پیش با نی داوود انجام داده است و در آن از عشق پنهان وی به قمر سخن رفته است ! 
.

 

قمرالملوک وزیری پس از شیدا و عارف در موسیقی نوین ایران رخ نمود ولی بی تردید نقشی دشوارتر و دلیرانه تر از آن دو ایفا کرده است؛ زیرا اگر مردی که به موسیقی می‌پرداخت گرفتار طعن و لعن می شد ولی مجازات زن موسیقی‌پرداز " سنگ *سار شدن " بود. زن برده در پرده بود، پرده‌ای به ضخامت قرن ها. قمر به هنگام نخستین کنسرت خود که در آن " بی‌ *حجاب " ظاهر شده بود، سر و کارش به نظمیه افتاد. این ماجرا اگر چه برای او خوشایند نبود، ولی بهرحال سر و صدایی کرد که در نهایت به سود موسیقی و جامعه زنان بود. قمر خود دربارهً نخستین کنسرتش می گوید : " ... آن روزها، هر کس بدون چادر بود به کلانتری جلب می شد. رژیم مملکت تغییر کرده و پس از یک بحران بزرگ دورهً آرامش فرا رسیده بود مردم هم کم کم به موسیقی علاقه نشان می دادند. به من پیشنهاد شد که بی چادر در نمایش موزیکال گراندهتل حاضر شوم و این یک تهور و جسارت بزرگی لازم داشت. یک زن ضعیف بدون داشتن پشتیبان، میبایست برخلاف معتقدات مردم عرض اندام کند و بی‌حجاب در صحنه ظاهر شود. تصمیم گرفتم با وجود مخالفت‌ها این کار را بکنم و پـیه کشته شدن را هم به تن خود بمالم. شب نمایش فرا رسید و بدون حجاب ظاهر شدم و هیچ حادثه‌ای هم رخ نداد، و حتی مورد استقبال هم واقع شدم و این موضوع به من قوت قلبی بخشید و از آن به بعد گاه و بیگاه بی حجاب در نمایش ها شرکت می‌جستم و حدس می زنم از همان موقع فکر برداشتن حجاب در شرف تکوین بود ... " .
او نخستین زنی بود که بعد از قرةالعین بدون حجاب در جمع مردان ظاهر شد. او را شاید بتوان اولین فمینیست ایرانی نامید. او می‌گفت:
مرمرا هیچ گنه نیست به جز آن که زنم        زین گناه است که تا زنده ام اندرکفنم
قمر نخستین کنسرت خود را در سال 1303 برگزار کرد. روز بعد کلا نتری از او تعهد گرفت که بی حجاب کنسرت ندهد. قمر عواید کنسرت را به امور خیریه اختصاص داد. قمر در سفر خراسان در مشهد کنسرت داد و عواید آن را صرف آرامگاه فردوسی نمود. در همدان در سال 1310 کنسرت داد و ترانه هایی از عارف خواند. وقتی نیرالدوله چند گلدان نقره به از هدیه کرد آن را به عارف پیشکش نمود. با این که عارف مورد غضب بود. در سال 1308 به نفع شیر خورشید سرخ کنسرت داد و عواید آن به بچه های یتیم اختصاص داده شد. به گفته دکتر خرمی 426 صفحه و به گفته دکتر سپنتا 200 صفحه از قمر ضبط شده است.
گشایش رادیو ایران  صدای قمر را به عموم مردم رساند. عارف قزوینی و ایرج‌میرزا و تیمورتاش وزیر دربار، شیفته او شده بودند. با این‌همه قمر از گردآوری زر و سیم پرهیز می‌کرد و درآمدهای بزرگ و هدایای گران را به فقرا و محتاجان می‌داد.

گشایش رادیو ایران صدای قمر را به عموم مردم رساند. عارف قزوینی و ایرج‌میرزا و تیمورتاش وزیر دربار، شیفته او شده بودند. با این‌همه قمر از گردآوری زر و سیم پرهیز می‌کرد و درآمدهای بزرگ و هدایای گران را به فقرا و محتاجان می‌داد.
قمرالملوک وزیری در تاریخ ١۴ مرداد ١٣٣٨در شمیران، در فقر و تنگدستی مطلق به سکته مغزی درگذشت. 

پ . ن :١ - این متن با ایمیل به دستم رسیده . می دونم کلیت داستان درسته اما در مورد جزئیاتش خبری ندارم . اما همیشه برای زنهایی که اولین قدمها رو در راه آزادی زنهای دیگه برداشتند احترامی خاص قائلم .

 روز جهانی زن خجسته و فرخنده ، یاد زنان آزاده زنده و ماندگار

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱٦ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،
دوری کنی

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگی‏ات
ورای مصلحت‌اندیشی بروی .

-

امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن.

 

شعری از پابلو نرودا

ترجمه : احمد شاملو

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱٠ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

صبح شنبه با بوی بهار شروع شد ، همین باعث شد که روز خوبی شروع بشه ، پنج شنبه دواوری که خریده بودیم رو آورده بودند و من هم جمعه لباسها رو مرتب کردم . جای لباسها باز شده بود و من انگار خودم جام باز شده بود نفس راحتی کشیدم ، صبح که بیدار شدم و خواستم آرایش کنم وقتی دیدم لوازم آرایش یک کشوی بزرگ دارند و همه چی جلوی چشمم هست خیلی خوشحال شدم .

قرار بود همکار مارکو پولو بیاد دنبالش با هم برن ماموریت ، چون به سمت شرق می رفتند قرار شد من رو هم تا شرکت برسونند . مارکوپولو رو می شناسید ؟ قبلا ها من با یه آقایی زندگی میکردم اسمش امیر بود ، امیر خان تو ماه چند روزی می رفت ماموریت ، حالا من با یه آقایی زندگی می کنم اسمش مارکوپولو ست هیشه مسافرته در طول ماه چند روزی هم میاد خونه یه سری می زنه . هفته پیش بیرجند ، کاشمر و مشهد بود و این هفته گرگان و ساری و فومن . احتمالا هفته بعد اردبیل و تبریز و ارومیه خواهد بود و هفته بعد تر هم سنندج و کرماشاه و خرم آباد . تو سال 88 فکر کنم حداقل سه دور کل ایران رو گشته .

اومدم شرکت و شروع به کار کردم . انقدر زمان زود گذشت اصلا متوجه نشدم . عصر که از شرکت اومدم بیرون هوس پیاده روی تو هوای قشنگ و ملس کردم ، ازجردن تا ولیعصر رفتم و ریه هام رو پر از هوای خوب کردم ، اما یه دفعه ارهای سیاه اومدند و بارون با شدت هر چه تموم تر شروع به باریدن کرد . من هم که نهار نخورده بودم رفتم تو بوف تا هم گرسنگیم برطرف بشه و هم خیس نشم . البته خیس نشدم ولی سیر هم نشدم چون انقدر غذاش بدمزه بود که یک کم خوردم و بقیه اش رو گذاشتم و اومدم بیرون . پیاده به سمت پایین ولیعصر راه افتادم ، تو تبلیعات دیده بودم تو برج نگار نمایندگی اچ اند ام باز شده و نمایندگی ماوی . رفتم تا برای مارکوپولو از ماوی پیرهن بخرم و برای خودم هم یه چیزایی از اچ ان ام . تضور من از اچ ان ام یه فروشگاه بزرگ بود که توش لباس و کیف و کفش داشته باشه اما با یه فروشگاه در حد بیست ، سی متر رو به رو شدم که در مجموع صد تا لباس هم نداشت . رفتم فروشگاه ماوی ، پیرهنی که برای امیر از ترکیه خریده بودم بیست و پنج هزار تومان رو داشت اما قیمتش هشتاد و پنج هزار تومان بود ، از خرید منصرف شدم . تا ونک پیاده رفتم و بعد هم سوار ماشین شدم . خونه هم فیلم walk in clouds رو دیدم بعد هم فیلم sunshine cleaning یعد هم خواب.

نه اسفند من رو یاد خاطره وحشناکی میندازه ، روزیکه بابا سکته کرد ، روزیکه بی وقفه اشک ریختم و نزدیک به چهل و هشت ساعت بعدش نخوابیدم .

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٩ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |


Design By : Night Skin