عاشقانه ها

دل عارفان ربودند و قرار پارسایان همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی

دبیرستانی بودم ، یه روز با خاله ام اتوبان کردستان رو به سمت شمال می اومدیم ، هوا تمیز بود ، وقتی رسیدیم روی پل همت ، کوههای البرز با قله های سفید خود نمایی می کرد . محو تماشاش بودم ، خاله ام ازم پرسید : بین کوه و دریا و جنگل یکی رو انتخاب کن .
من دریا رو انتخاب کردم ، بهم گفت : تو آدم آرومی هستی که همیشه آرامش برقرار می کنی و مهربونی . یادم نیست در مورد آدمهایی که جنگل رو دوست دارن چی گفت  . اما خوب یادمه که گفت :"کساییکه کوه رو بیشتر دوست دارند آدمهایی هستند که عاشق پیشرفت هستند و پیشرفت می کنند ."

راستش تو این سالها خیلی تلاش کردم که  کوه رو از دریا بیشتر دوست داشته باشم .اما هنوز موفق نشدم و همچنان عاشق دریا هستم . عاشق اینکه تو جاده های کناره شمال تو ماشین از کناردریا  رد بشم و به موجهاش نگاه کنم . یا تو جنوب بشینم  تو ساحل گرم وخوشگل ،‌ و به آب زلال و نیلگون خلیج فارس چشم بدوزم و با صدای آب به آرامش برسم .

پ . ن : درراستای آزمونهای مکرر فیس بوک یاد این خاطره افتادم .

این هم عکس دریای شمال .
این هم عکس دریای جنوب  . 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/۳٠ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

        حدود چند ماه قبل CIA  شروع به گزینش فرد مناسبی برای انجام کارهای تروریستی کرد. این کار بسیار محرمانه و در عین حال مشکل بود؛ به طوریکه تستهای بیشماری از افراد گرفته شد و سوابق تمام افراد حتی قبل از آنکه تصمیم به شرکت کردن در دوره ها بگیرند، چک شد.
پس از برسی موقعیت خانوادگی و آموزش ها و تستهای لازم، دو مرد و یک زن ازمیان تمام شرکت کنندگان مناسب این کار تشخیص داده شدند. در روز تست نهایی تنها یک نفر از میان آنها برای این پست انتخاب می گردید. در روز مقرر، مامور
CIA
یکی از شرکت کنندگان را به دری بزرگ نزدیک کرد و در حالیکه اسلحه ای را به او می   داد گفت :
"- ما باید بدانیم که تو همه دستورات ما را تحت هرگونه شرایطی اطاعت می کنی، وارد این اتاق شو و همسرت را که بر روی صندلی نشسته است بکش!"
مرد نگاهی وحشت زده به او کرد و گفت :
" – حتما شوخی می کنید، من هرگز نمی توانم به همسرم شلیک کنم."
مامور
CIA
  نگاهی کرد و گفت : " مسلما شما فرد مناسبی برای این کار نیستید."
بنا براین آنها مرد دوم را مقابل همان در بردند و در حالیکه اسحه ای را به او می دادند گفتند:
"- ما باید بدانیم که تو همه دستورات ما را تحت هر شرایطی اطاعت می کنی.. همسرت درون اتاق نشسته است این اسلحه را بگیر و او بکش "
مرد دوم کمی بهت زده به آنها نگاه کرد  اما اسلحه را گرفت و داخل اتاق شد. برای مدتی همه جا سکوت برقرار شد و پس از 5 دقیقه او با چشمانی اشک آلود از اتاق خارج شد و گفت:
" – من سعی کردم به او شلیک کنم، اما نتوانستم ماشه را بکشم و به همسرم شلیک کنم. حدس می زنم که من فرد مناسبی برای این کار نباشم،"
کارمند
CIA
پاسخ داد:
"- نه! همسرت را بردار و به خانه برو."
حالا تنها خانم شرکت کننده باقی مانده بود. آنها او را به سمت همان در و همان اتاق بردند و همان اسلحه را به او دادند:
" – ما باید مطمئن باشیم که تو تمام دستورات ما را تحت هر شرایطی اطاعت می کنی. این تست نهایی است. داخل اتاق همسرت بر روی صندلی نشسته است . این اسلحه را بگیر و او را بکش."
او اسلحه را گرفت و وارد اتاق شد. حتی قبل از آنگه در اتاق بسته شود آنها صدای شلیک 12 گلوله را یکی پس از دیگری شنیدند. بعد از آن سر و صدای وحشتناکی در اتاق راه افتاد، آنها صدای جیغ، کوبیده شدن به در و دیوار و ... را شنیدند. این سرو صداها برای چند دقیقه ای ادامه داشت. سپس همه جا ساکت شد و در اتاق خیلی آهسته باز شد و خانم مورد نظر را که کنار در ایستاده بود دیدند. او در حالیکه عرق را از پشانی اش پاک می کرد گفت:
"- شما باید می گفتید که گلوله ها مشقی است. من مجبور شدم مرتیکه را آنقدر با صندلی بزنم تا بمیرد.

پ . ن : ١-بعد از نوشتن پست  و خداوند زن را آفرید ، باد صبا این متن روبا ایمیل برام فرستاد .برای نگه داشتن جانب انصاف من هم این متن رو اینجا میگذارم .

٢-امیرخان دیدی که گفتم این ایمیل رو هم میگذارم و گذاشتم ، اما باور کن که خدا حوا رو آفرید تا دنبال گمشده های آدم بگرده .

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٢٩ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

وقتی به مدد بادهای بهاری بشقاب بزرگه روی پشت بوم سر نگون میشه و همه ارتباطهای مولتی مدیایی از نوع تلویزیونی با جهان قطع میشه ،  وقتی همسر مهربون در سفر کاری هست ، وقتی قراره با بچه های شرکت شام بری بیرون اما قرار کنسل میشه و تو خونه تنها هستی ، وقتی کتابی جذاب پیدا نمی کنی بخونی ، وقتی هیچ فیلم تازه ای تو خونه نیست جز سریال "لاست " که اون همه دلت نمیاد تنها نگاه کنی . پس چاره ای نمی مونه جز اکتفا کردن به برنامه های پنج گانه تلویزیون وطنی .

شبکه 5 : یک تله فیلم ایرانی دست ساز تلویزیون خودی ؛ موضوع تله فیلم یک زن ایرانی مقیم توی کانادا ، همه بد بختیها برای این زن تو کاناداست ، با اینکه خیلی درسخون بوده اما بعد از رفتن به کانادا نتونسته تو رشته خوبی ادامه تحصیل بده ، تو تهران ساکن بالا شهر بوده تو کانادا ساکن پایین شهر ، تو کانادا از همه بد دیده ، اینجا همه باهاش مهربونن ، تو کانادا شوهر سابقش دخترش رو از ش گرفته !!! اینجا با یه مرد مواجه میشه که در حال متارکه هست و دخترش رو داره دودستی تقدیم همسرش می کنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

شبکه 4 : جناب محب*یان در حال بررسی شرایط انتخابات هستند .

شبکه 3 : سریال جومونگ در حال پخشه ، پر از رویا های ..........

شبکه 2 : اخبار بیست وسی ، پر از خبرهای سمت و سو دار و بودار .

شبکه 1 : سریال فاکتور ... ( شماره اش یادم نیست ) ، با عرض شرمندگی بازیها انقدر ضعیف بود و دیالوگها شعاری اصلا حوصله ام نگرفت حتی پنج دقیقه رو نگاه کنم . ظاهرا داستان هم خیلی وقت بود شروع شده بود . من نمی دونستم جریان چیه !!!!!!!!

بهترین کار در این شرایط صرفه جویی هست ، صرفه جویی در برق و خاموش کردن تلویزیون . روشن کردن کامپیوتر و بررسی دموی نرم افزار حسابداری .

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٢٦ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

۱۰- خدا نگران بود که آدم در باغ عدن گم بشه چون اهل پرسیدن آدرس نبود.

خب خداجون آخه آدم حرف حوا رو هم زیاد گوش نمیده !!!!!!


 ۹-  خدا میدونست یه روزی آدم نیاز داره یک کسی‌ کنترل تلویزیون رو بهش بده.


۸- خدا میدونست که آدم هیچ وقت خودش وقت دکتر نمیگیره!

چاکرتیم خدا ،‌ از کجا فهمیدی ؟
 ۷- خدا میدونست اگه برگ انجیر آدم تموم بشه، هیچ وقت خودش برای خودش یکی‌ دیگه نمیخره. ...

..............................
6- خدا میدونست که آدم یادش میره آشغالا رو دو بیرون ببره

خدا !  یه آدم هست این کار رو یادش نمیره .
5- خدا می خواست آدم بارور و تکثیر شود ، اما خدا میدونست که آدم تحمل درد زایمان رو نداره


4- مانند یک باغبون ، آدم برای پیدا کردن ابزارهاش نیاز به کمک داره

خدااااااااااااااااااااااااااااا آخه چرا ،‌چرا همه چی گم میشه ؟
3- آدم به کسی برای مقصر دونستش برای موضوع سیب یا هر چیز دیگری نیاز داره

خب البته خدا جون حوا هم به آدم برای این موضوع احتیاج داره .
2- همونطور که در انجیل آمد ه است : برای یک مرد خوب نیست تنها بماند


 و به عنوان دلیل شماره یک
1- خدا به آدم نگاه کرد و گفت : من بهتر از این هم می تونم خلق کنم....

ایننننننننننه .

پ .ن : با ایمیل به دستم رسیده . نوشته های پررنگ رو خودم اضافه کردم .

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٢٢ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

کافیه تو قراری که با دوستت ساعت 9  تو خیاون 15 خرداد نزدیک سبزه میدان داری یک کم زودتر برسی ، یعنی تقریبا پانزده دقیقه زودتر . اون وقت چون هنوز بازاریهای محترم قدم رنجه نکردن و مغازه هاشون تعطیله تصمیم بگیری بری رو نیمکتهایی که روی سنگفرش جدید خیابون گذاشتن بشینی تا پانزده دقیقه تموم بشه و دوستت از راه برسه . می تونی تجربیات من رو در این زمینه بخونی :

با یه مانتوی ساده که یادگار روزهای دانشجویی هست و یه شال سبز رنگ ساده و بدون طرح ، بدون آرایش ، کفش اسپرت بندی ، جوراب بلند یک عدد شلوار جین بوت کات بلند یه ظاهر خیلی خیلی ساده روتشکیل میده روی نیمکتها کنار یه خانم دیگه نشستی سرت رو بلند کنی ، چشمهایی رو می بینی که  بهت زل زدند در حالیکه در ظاهر برای باز کردن مغازه هاشون با عجله در حال گذر هستند .

وقتی هم میخواهی تو این اوضاع نابسامان اقتصادی ازشون خرید کنی با غرولند و بی ادبی کامل جوابت رو میدن . انگار اصلا حواسشون نیست که تو داری از مانده حساب خودت کم می کنی و به مانده حساب اونها اضافه می کنی . البته نه اینکه فکر کنید مبلغ این مانده حساب کم باشه ها !!!!!!!!!!!!

بنده یک عدد دستبند 700 هزار تومانی رو انتخاب کردم وقتی خواستم از نزدیک ببینم فروشنده فرمودند که :" خانم اگه واقعا می خواهی برات میارم ، آوردنش دردسر داره !!!!!!!!!!!!!"  من هم که هیچ خوشم نمیاد هم پول بدم و هم منت بکشم گفتم " نه آقا شما خسته میشی من میرم از یه جا دیگه میخرم ، شما به دردسر نیفتی "

البته این ماجرای احترام به مشتری فقط تو بازاربزرگ  اتفاق نمی افته ، میدون هفت تیر دنبال یک عدد کراوات برای امیر بودم ، وارد یک فروشگاه شدم ، از فروشنده سوال کردم : " آقا کراوات دارید ؟ " فروشنده یه نگاهی به من کرد و گفت : " داریم خانم ، اما خیلی گرونه !!!!!!!! "  ، خواستم ببینم ، دوباره فروشنده گفت : " خانم خیلی گرونه ها "

- خب مثلا چنده ؟!!!!!!!!
- بیست و نه هزار تومان !!!!!!!!!!!
-همین .

یادم اومد که بیشتر از این مبلغ رو تو ایتالیا برای امیر به یورو کراوات خریدم با احترام و ادب ، تو همون ایتالیا یک چهارم این مبلغ هم از یه فروشگاه دیگه برای امیر و داداشها کراوات خریدم باز هم با احترام و ادب . که صد البته هر دو نوع کراواتها خیلی خیلی از  کرواتای گرون این آقای فروشنده بهتر بودند .

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/۱٢ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |


Design By : Night Skin