عاشقانه ها

دل عارفان ربودند و قرار پارسایان همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی

-مهیج ترین کاری که تو این مدت سی چهل روزه انجام دادم و با انجام دادنش کمی احساس خوشی کردم ، تغییر دکوراسیون یک باره اتاق خوابمون در ساعت 12 دیشب بود .
وقتی از مهمونی برگشتیم به ذهنم رسید که میشه جای تخت رو عوض کنیم و میز توالتی رو که یک سال بود از حال نرمال خارج شده بود رو به حال عادی برگردونیم . اول با یک اندازه گیری شروع شد ، همراه همیشگی هم به کمکم اومد ، بیشترین چیزی  که بهش دقت داشتیم این بود که در حین جابه جایی صدایی تولید نشه که باعث آزار و اذیت همسایه ها بشه ، بعد از تمیز کردن جای قدیمی تخت ، همه وسایل رو در جاهای جدیدشون گذاشتیم و به این ترتیب برای خودمون تنوعی ایجاد کردیم .

- اولین باری که یک کفش چرم زنونه خریدم ، موقعی بود که برای شروع سال  تحصیلی سال اول دبیرستان خرید می کردم ، پیش ازاون بیشتر کتونی می پوشیدم ، اما  اون سال بابا بهم گفت به عنوان یک خانم که می خواهی در آینده تو جامعه ظاهر بشی و نقشی مهم رو ایفا کنی بهتره که کم کم پوشیدن لباسهای فرم و رسمی رو هم تمرین کنی . رفتیم خیابون سپهسالار ، از کفاشی وحید که اون موقعهافقط یک مغازه بود و هیچ شعبه ای نداشت یک عدد کفش چرمی دست دوز قهوه ای عسلی خریدم . ازاون به بعد همیشه مشتری کفشهای چرم "وحید " بودم . و البته همیشه از انتخابم هم  راضی بودم هم از نظر کیفیت و هم از نظر زیبایی .تو این سالها چند شعبه هم افتتاح کردند . آخرین باری که ازشون کفش خریدم تیر ماه 86 بود .همون موقع طبق عادت همیشگی که کفشهای قدیمی رو برای تعمیر به خودشون تحویل میدادم کفشی که قبلا خریده بودم رو بهشون دادم و قول دادند که در عرض یک هفته کفش رو تعمیر می کنند و به من برمی گردونند ، هنوز این کفش به من تحویل داده نشده !! گفتند : " متاسفانه کفش شما تو کارگاه گم شده ." وقتی هم تقاضای جبران کردم گفتند: "  ما کاری از دستمون برنمیاد ."
نکته جالب این بود که کفش موردنظر خیلی نو بود و در یک روز همزمان سگک هر دو لنگه شکسته شده بود ، و وقتی کفش رو بهشون نشون دادم از من عذر خواهی هم  کرده بودند که جنس سگکها خوب نبوده ،اما با این حال حاضر نشدند بابت گم کردن کفش نوی من که فقط دو تا سگک شکسته داشت خسارت پرداخت کنند ،  از اون روز مشتری کفاشی کندو شدم ، اما کم کم کیفیت کفشهای اونجا هم در حال نزول بود ، تا اینکه امروز خواستم کفش بخرم ، کفشی که تو یه مرکز خرید به عنوان کفش ترک قیمت کرده بودم به عنوان کفش دست دوز ایرانی با قیمت سی هزار تومان بالاتر می فروخت . امروز از کفاشی کندو هم بریدم . از کفش دست دوز تولید داخل هم که هیچ وقت نمی خواد پیشرفت کنه و از قالبهای جدید و طبی استفاده کنه هم بریدم .

- شمعها رو روشن کردیم ، اما دو دقیقه بعد خاموش کردیم .

- این روزها تا ساعت 5 کار می کنم ، برمیگردم خونه ، تلویزیون رو روشن می کنم  ، میشینم پای پازل هزار قطعه ای و فکر می کنم ، فکر می کنم ، بیشتر وقتها حتی یک فطعه جدید هم پیدا نمی کنم .

- راستی این روزها اگه مکالمه تلفنی تون طولانی شد حتما از بعضی ها عذر خواهی کنید که وقتشون رو گرفتید .

- این دوست خیلی عزیزم با شما کار داره بهش یه سری بزنید .

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۳٠ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

مدتی هست که ممول جون من رو به یک بازی وبلاگی دعوت کرده ، عنوان یازی اینه : اهداف شما در سال 88 :

ما شبیه این  بازی رو تحت عنوان اهداف سالانه در وبلاگ برنامه ریزی دنبال می کنیم و به نظر من در پیشبرد اهداف بسیار موثر و کارآمد هست . 

برنامه های من برای سال 88 به این ترتیب بوده اند :

 فنگ شویی  منزل و حذف کردن وسایل و لباسهایی که استفاده نمی کنیم ، در این مورد پیشرفتم بد نبوده اما همچنان پیگیر این کار هستم . اون زمانی که ما ازدواج کردیم خونه شلوغ مد بود و هر خونه ای بیشتر وسایل داشت شیکتر به نظر می رسید اما این روزها خیلی بهتره که خونه سبک شیک به نظر میاد ، واقعا ساکن بودن این وسایل تزئینی جز انباشت انرژی منفی چیز دیگه ای در بر نداره .

برنامه سفر دو نفره به استانبول داشتیم که برای من یه سفر کاری به استانبول پیش اومد و برای امیر هم یه سفر به ونیز . و چون دیگه فرصتی تا شروع فصل گرما نبود این برنامه روبه شهریور منتقل کردیم .

رفتن به کلاس زبان که متاسفانه هنوز انجامش ندادم .

رژیم غذایی و حذف هله هوله که خیلی خیلی موفق بودم .

عوض کردن ماشین ، بالاخره بین ماشینهای ... ایران یک ماشین رو که با پولمون هم جور دربیاد پسندیدیم .منتظرم امیر فرصت کنه تا این یکی رو بفروشیم و ماشین جدید رو بخریم .

تهیه وتدارک عروسی خواهر خودم و امیر : هر جا کمکی نیاز باشه بهشون کمک کنم  .

کلاس یوگا ، اگر دکتر اجازه بده میرم و گرنه حتما باید کلاس مدیتیشن رو شروع کنم .

سفر به شمال و ....

انجمن دیابت ، عضو کردن بابا در انجمن دیابت

شروع به درس خوندن برای کنکور ارشد

اینها برنامه های کلی هستند . امیدوارم که بتونم به همه اونها جامه عمل بپوشونم .

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٢٢ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

شش سال گذشت ازروزی که مرکب روی صفحه دوم شناسنامه هامون  قرار گرفت و اسمی روی اون نوشته شد ، اسمی که مدتی قبل روی قلبم حک شده بود .

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٢٠ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

یه پنیر خوشمزه داره خودنمایی می کنه ، آقا موشه می خواد بره پنیر رو برداره هم خودش بخوره و هم برای دوستاش ببره ، اما دور تا دور پنیر پر از تله موشه که بوی دستهای آدمیزاد رو میده ، چطور میشه به این پنیر دسترسی داشت یا باید موشه انقدر نحیف و لاغر و ضعیف بشه تا بتونه یواشکی از بین تله  ها رد بشه یا یه راهی پیدا کنه که بتونه از بالا به پنیر برسه !

 

حالا سوال اینجاست که کاربرای اینترنت آقا موشه هستند یا پنیر ؟ اینترنت آقا موشه هست یا پنیر ؟ یا هم آقا موشه اینترنته هم پنیر ؟ یا آقا موشه و پنیر هر دو کاربر اینترنت هستند و هر دو مثل من اندر خم یک کوچه اند !

پ . ن : خوش به حال اونهایی که هر روز پنیر می خورند و از راه دور هر وقت فرصتی به دست بیارند به ما می خندند و گاهی هم طعنه میزنند . نوش جانشون .

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۱۸ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است...

 

دکتر شریعتی

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۱۳ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

چهل روز از مرگ انسانی گذشت که مهربون بود ، با گذشت بود ، جلوتر از مردم زمانه بود ، لطف می کرد بدون اینکه چشمداشتی داشته باشه ، انتقاد میشنید و در برابرش لبخند میزد و می گفت حتما در موردش فکر میکنم و خودم رو اصلاح می کنم ، هیچ وقت با کسی دشمنی نکرد ، دایره دوستیش هر روز و هر روز گسترده تر میشد ، با ازدواج یک جوون فامیل چند نفر به تعداد دوستانش اضافه میشد ، چطور میتونستیم مراسم چهلمش رو نریم در حالیکه تو همه سختیهای زندگیمون همراهمون بود و تو همه شادیهای زندگیمون پا به پای ما شادی کرده بود ، چطور می تونیم مردی رو فراموش کنیم که عاشقانه از همسر بیمارش پرستاری کرده بود .

من و امیر و مامان همراه شدیم برای دلداری دادن به خانواده بازمانده اش .               می دو نستم که خیلی ها خواهند اومد ، مثل روز خاکسپاری ، مثل روز ختم مسجد .

مراسم تو یک سالن بود ، میزهای گرد هفت هشت نفره ، یک میز رو نزدیک میز خانواده صاحب عزا انتخاب کردیم ، با دایی  و مامان نشسته بودیم ، افراد آشنا می اومدند بلند می شدیم ، سلام و احوالپرسی می کردیم و می نشستیم ، تا اینکه آقایی اومد ، مامان و دایی می شناختنش اما ما نه ! من بعد از بیست و هشت سال پسر عمه مادرم رو نشتاختم چون از سالهای دور هیچ ارتباطی بین ما نبوده ، با دختر و پسرش اومده بود ، پسری که از همسر اولش داشت ، پسری که مادرش هم دختر عمه مامانه ،‌دختر عمه ای که  ما خیلی دوستش داریم ، یاد سالهایی افتادم که این آقا اجازه نمی داده این مادر و پسر همدیگرو ببینن ، حالا چطور اومده اینجا ؟ بعد این همه سال دوی و دوری گزینی ! ازدایی اجازه خواست که کنار ما بشینه ، نمی دونم اون موقع که پسرش با اشتیاق خیلی زیاد دنبال خاله هاش می گشت چه حسی داشت از اینکه سالها اون رو از دیدن اقوام مادریش محروم کرده بوده ؟ کم کم خواهرهای اون آقا هم اومدند با اونها هم آشنا شدیم ، بعد بیست و هشت سال .
رشته ای بود بین دختر عمه مامان و پسر اون یکی عمه ، رشته بین اونها پسرشون بود ، اونها بیست و چند سال پیش این رشته رو پاره کرده بودند اما حالا به خاطر پسر مشترکشون رو یک میز نشسته بودند .

دیدن این ماجرا تو روزهایی که بحث سیاسی داغه برای من خیلی جذاب بود ، جوونهای سی سال پیش فامیل که عمدتا سر مسائل سیاسی از هم دور شده بودند و  سالهای سال همدیگر رو ندیده بودند ، حالا با هم رودرور می شدند ، و خاطرات مشترک رو با هم مرور می کردند ، اونهایی رو که من ندیده بودم رفتارشون دقیقا شبیه همونی بود که مامان و بابا قبلا برام تعریف کرده بودند ، هیچ کدوم تغییر نکرده بودند ، اما همه دلتنگ هم بودند و از دیدن هم خوشحال .

اما چی باعث شد که اینها همگی بعد از این همه سال  تو یک مجلس حضور پیدا کنند ؟ در حالیکه می تونستند حدس بزنند دیگری هم دراین مجلس حضور پیدا خواهد کرد ؟
همه دوست داشتند یاد مردی رو نکو بدارن که تو همه جریانها هیچ موضعی در برابر مخالف نگرفت ، اگر چه تو سالهای دور متهم به عامی بودن  شده بود ، متهم شده بود که روشنفکرها رو نمی فهمه ، اما حالا همه اذعان داشتند که روشنفکر واقعی همون او بوده که به حرف همه گوش می داده ، هیجانات دوره جوونی رو نظاره می کرده و با هیچ کس سر جنگ نداشته ، همه اذعان داشتند عارف و اقعی همون  او بوده که با همه مهربون بوده فرق نمی کرده که طرف کارگر خونه اش بوده یا وزیر و وکیل . همه انسانها رو همونجوری می پذیرفته که بودند و نمی خواسته تغییری در اونها بده . به حقوق بانوان احترام می گذاشته ، ( خودم شخصا به یاد نمیارم روزی رو که اون جلوی من که جای دخترش بودم در رو باز نکنه و یا جلوی من از جاش بلند نشه و همیشه هم به من می گفت که یک خانم نباید جلوی یک آقا از جاش بلند بشه . ) .
تو مراسم ختم قرآن نبود ، یک نفر نی میزد و دیگری هم آوازهای غمگین میخوند ، چراغها خاموش بود و شمع روی میزها روشن ، وقتی آواز تموم شد و چراغها روشن شد ، نمیگم همه چشمها خیس بود که البته نود درصد چشمها خیس بود ، اما همه متاثر و غمگین بودند . قبلا مراسم چهلم زیاد رفتم ، معمولا اقوام درجه دو  و سه داغ رو فراموش کرده بودند و بیشترمجلس رو به دید و بازدید و شوخی می گذروندند اما این یکی خیلی فرق داشت . خیلی .........

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٩ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |


Design By : Night Skin