عاشقانه ها
دل عارفان ربودند و قرار پارسایان همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی
خسته و بی حوصله ، ساعت که پنج میشه دیگه نه گرمای اتاق کار اجازه میده که به کار ادامه بدم و نه بی نظمی که در دفتر حاکم شده ، یاد روزگاری به خیر که می نشستیم پشت سر مدیر مالی شرکت قدیمی حرف می زدیم و از اینکه چقدر دهن بینه شکایت می کردیم . بچه های شرکت این روزها هر کدوم به نوعی از اون یکی شاکی هستند و هر کدوم برای اثبات ادعای خودشون ساعتها با من صحبت می کنند !!!! خیلی روزها بر خلاف میل واقعیم با افکار کارهای شرکت به خونه میرم و گاهی پیش میاد که غرق در افکار کارهای روزانه شرکت هیچ صدایی رو نمی شنوم . امروز که ساعت پنج از شرکت بیام بیرون برای خودم کاری می کنم ، باید روشهای یوگا رو پیش بگیرم ، باید دنبال منابع انرژیم باشم ، منابع انرژی من کدومها هستند ؟ دیدن دوستهام ، الان اونهایی که کارمند هستند حتما یا مشغول کارشون هستند یا درمسیر برگشت خونه ، دوستهای خونه دار هم احتمالا در حال استراحت عصرانه ، رفتن به سینما ، ساعت پنج نه میشه امیر رو پیدا کرد برای رفتن به سینما و نه اینکه تنهایی سینما رفتن منبع انرژی منه ، گوش دادن به موسیقی ، این روزها که ماشین رو فروختم و منتظر ماشین جدیدم ، اصلا فرصت گوش دادن به موسیقی خوب رو ندارم یا باید آهنگهای جینگیلی مستون تاکسیها رو گوش کنم یا اینکه برم خونه و ... توخونه معمولا بیشتر روال براینه که پای اخبار بشینیم و اینترنت و موسیقی زیاد تو برنامه نیست ( اکثر اوقات گوش دادن به موسیقی محدود میشه به ماشین ) . اما همون موقع تصمیم می گیرم وقتی رفتم خونه اولین کاری که بکنم سرچ کردن در مورد آلبوم جدید" همای " باشه و اینکه از کجا میتونم تهیه اش کنم . خیابون کار و تجارت رو که به سمت ملاصدرا میری ، یک فروشگاه جذاب همیشه چشمک میزنه ، شهرکتاب فروشگاه جذابی که همیشه وسوسه برانگیزه . وارد فروشگاه که میشم یک سالن بزرگ پر از کتاب هست . همه قفسه ها رو با حوصله و دقت نگاه می کنم . کتابها رو ورق می زنم و چند تایی رو برمی دارم . وقتی میرم جلوی صندوق تا مبلغ کتابها رو پرداخت کنم می بینم که ....... خب کتاب هم خیلی گرون شده اما برای موقعیت من که دنبال یک منبع انرژی بودم گرونی کتاب اصلا مساله ای نیست . مساله مهم اینه که بنده شاد و سرحال میرم سوار تاکسیهای پونک میشم و روانه منزل .و از اونجاییکه وقتی آدم خودش شاد و سرحال باشه همه چی براش جور میشه تو میدون پونک امیر خان بهم زنگ میزنه و همونجا منو سوار می کنه ، با هم میریم خرید میوه و سوپر رو انجام میدیم و میریم خونه . روز جمعه بیشتر به انجام امور منزل گذشت . از نظر فیزیکی مشغول انجام امور منزل بودم اما از نظر ذهنی مشغول مرور خاطرات گذشته ، چه آرزوهای دوری که امروز نه تنها رنگ واقعیت گرفتند بلکه انقدر عادی و روزمره شدند که بیشتر اوقات فراموش می کنم اینها روزگاری خواسته واقعی قلبم بودند ، روزگاری که پشت فرمون ماشین خاموش بابا می نشستم و با رویا و در تصورم رانندگی می کردم . یک خانم راننده با دستکش سفید بودم که با سرعت رانندگی می کرد . روزگاری که مشغول مطالعه درسهای دبیرستان و نکات کنکوری بودم و خودم رو در جایگاه یک مدیر جدی میدیم . روزگاری که از کلاس زبان بر می گشتم و خودم رو در حال صحبت کردن با یک خارجی میدیدم . روزگاری که زوجهای خوشبخت رو دست در دست میدیدم و دوست داشتم روزگاری این خوشبختی رو زیر یک سقف با امیر داشته باشم. روزگاری که ......... کل روز به یاد آوری خاطرات گذشت . کاری که تا چند وقت پیش هیچ وقت سراغش نمی رفتم و حتی از اینکه می دیدم دیگران از یادآوری خاطرات گذشته غرق لذت میشن تعجب می کردم . این یعنی چی ؟ یعنی به خاطر زیاد شدن سن هست که با خاطرات گذشته شاد میشم ؟!!! تمام دیشب نخوابیدم و بی خواب بودم . حتی با کتاب خوندن هم چشمهام سنگین نمیشد . دائم به یادت بودم دوست عزیزم ، به یاد خودت و به یاد عزیزت که دل نگرانش بودی . وقتی هم چشمهام سنگین شد و خوابیدم خوابهای آشفته می دیدم . چی می تونست امروز صبح من رو بعد اون خوابهای آشفته خوشحال کنه ؟ خبر اینکه بعد بیست روز انتظار، ماشین جدیدم رو تحویل خواهم گرفت ؟ نه ! این خبر اگر چه خوشحال کننده بود اما من رو راضی نمی کرد . دیشب همش به این فکر میکردم که بی خبری از یک عزیز چقدر می تونه آدم رو غمگین و درگیر کنه . دیشب همش به یادت بودم . شیوای عزیزم خبر خوبی که امروز صبح به من دادی انرژی مضاعفی به من داد ، خیلی خوشحالم کردی . خیلی ممنونم که به من خبر دادی . زری جان ، دارم قسمتی از کتاب سووشون را میخوانم ، جاییکه خواهر شوهرت در حال درددل کردن با تو هست . " دور از جان یوسف ، زبانم لال ، مثل یوسف بود ( شوهرش را می گوید ) دوره یوسف هم نرسیده ، اما آن ناکام هم مثل یوسف می گفت باید کاری بکنیم که این دوره برسد . در حالیکه فقط سر خود را به سنگ می کوفت ، آخرش هم که عملا کوفت .راستش حالا حالاها موقع یخو بریده هایی نظیر خان کاکاست . تا کی نوبت امثال یوسف شود !!! " * زری جان هیچ دوره ای دوره آزادیخواهی و آزاد اندیشی نیست . گلپر اردیبهشت 84 پ . ن : در حال خوندن کتاب " عذاب وجدان " نوشته آلبادسس پدس بودم طبق عادت همیشگی که از کتابها نت بر میدارم .شروع کردم به نت برداشتن از جاهایی که دوست دارم . بعد از اون برگشتم به قسمتهای قبلی دفتر یادداشتها .که این نوشته رو پیدا کردم ، البته قسمت بالا و پایین نوشته رو اون موقع خودم اضافه کرده بودم . نوشته با حال و هوای این روزها شباهت داره . - * سووشون نوشته خانم سیمین دانشور تو شبهای کوتاه تایستون همیشه خیابونها شلوغه و بیشتر از هر جایی بستنی و آبمیوه تازه و خنک مشتری داره . تو سهروردی هم یه جایی هست که همیشه به خاطر یک آبمیوه فروشی جلوش ترافیکه ، ماشینهایی که دوبل پارک می کنند تا از صف مردمی که برای خرید آبمیوه و معجون ایستادند عقب نمونن . چند شب پیش ما هم اونجا بودیم ، چون جای پارک نبود ، یک کم جلوتر ماشین رو نگه داشتیم ، من تو ماشین نشستم و امیر هم رفت تو صف آبمیوه . طبق معمول همه جاهای شلوغ دیگه خیل عظیم دستفروشها اونجا هم بودند ، خانمی که دستمال می فروخت ، آقایی که با قیافه ای تابلو کبریت می فروخت و ....... و پسر بچه ای که دستمال کاغذی می فروخت ، چقدر قیافه اش مظلوم بود ، چشمهای خیلی خوشگلی داشت ، پوست گندمی و موهای مشکی . حالم گرفته شد چرا این موقع شب این همراه پدر ومادرش تو صف خرید آبمیوه نیست ، چرا این همه التماس می کنه که ازش دستمال بخرم . دلم به درد اومده بود ، ازش دستمال رو خریدم تا اشکی رو که تو دلم می ریختم باهاش پاک کنم . امیر با دو عدد آبمیوه از راه رسید . آبمیوه ها رو خوردیم و سعی کردم داستان رو فراموش کنم . دوباره شب بعد که برای خرید بیرون رفته بودیم ، به خواسته خودمون سر از سهروردی در آوردیم و دوباره رفتیم سراغ همون آبمیوه فروشی .این بار هم دستفروشها می اومدند و میرفتند . جای پسر دیشبی یه پسر بچه دیگه اومد جلو ، چشمهای مهربونی نداشت ، مظلوم هم نبود و البته اصلا هم خوشگل نبود . وقتی دیدمش دلم نلرزید ، خیلی هم محکم بهش گفتم دستمال نمی خوام . اما بعد که با خودم فکر کردم نتونستم بفهمم که من به زیبایی و مظلومیت پسر بچه اولی فکر کردم یا نه ؟ منی که همیشه شعارم این بوده که زیبایی عاملی برای فخر فروشی نیست آیا بر خلاف گفته ام عمل کردم یا نه !!!!!!!!!!!!
انگار قدیمها خوندن یک قرار داد و تائید اون زیاد کار سختی نبود چون سهم من از تائید یک قرارداد فقط یک پاراف ساده بود ، اما این روزها باید زیر همه صفحه های قرارداد رو امضا کنم ، مهر بزنم و هر آنچه بعدش پیش بیاد به پای من نوشته خواهد شد .
تو میدون ونک ، تنها منبع انرژِی من که قابل دسترسی هست خرید کردنه . تصمیم می گیرم به عنوان جایزه برای خودم و جایزه برای پس اندازم برم و طلا بخرم . طلا فروشیهای ونک رو می گردم ، تازه حقوق گرفتم و عابر بانکم پر از پوله . می تونم رقم قابل توجهی رو صرف خرید طلا بکنم ، اما هرچی فکر میکنم می بینم که خریدن یک تیکه طلا اصلا نمی تونه در حال حاضر برای من منبع انرژی باشه ، بیشتر به عنوان انجام وظیفه و پس انداز می تونم این کار رو بکنم .
به قول ایرن عزیز : به همین سادگی به همین خوشمزگی .
| Design By : Night Skin |

