عاشقانه ها
دل عارفان ربودند و قرار پارسایان همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی
خیلی جالبه که پنج شنبه ها راس ساعت شش و نیم صبح بیدار بشی و ببینی که هنوز وقت داری بخوابی ، تا هشت خوابیدم بعد هم خواب و بیدار بودم تا ساعت 9 که بیدار شدم ، بسیار لذت بخش بود ، صبحانه خوردیم ، برای پنج شنبه و جمعه برنامه ریزی کردیم ، اینترنت بازی کردیم ، ساعت حدود یازده بود که از خونه اومدیم بیرون . امیر ماشین شرکت رو برای همکارش برد و از خیابون آزادی با تاکسی رفتیم به سمت خیابون حافظ . گوشیم مدتی بود که صداش قطع شده بود ، دو سه روزی هم هست که آنتن نداره ، قصدم این بود که اگه گوشی تعمیر بشه تعمیرش کنم در غیر اینصورت هم یک گوشی بخرم . از یه فروشگاه سوال کردم و گفت در مورد آنتن دهی نمی تونه کاری کنه و ممکنه یا درست بشه یا کلا برای همیشه خراب بشه . تصمیم گرفتم که گوشی بخرم . و این گوشی رو خریدم . بعد هم پیاده رفتیم سمت منیریه ، من شلوار گرم کن می خواستم و امیر هم کتونی فوتبال . قیمتها نسبت به کیفیت جنس خیلی گرون بود ، نکته جالب این بود که همه هم فکر میکردند برند های اصلی دارند می فروشند ، از طرفی قیمتهاشون خیلی از قیمت یک برند مثلا آدیداس و نایک پایین تر بود ثانیا اون قیمتی که اونها می دادند برای جنسی با همچون کیفیت پایینی زیاد بود . مثلا شلوارورزشی که من تو مرکز خریدگلستان قیمت کردم هیجده هزار تومان رو بیست و شش هزار تومان می فرختند !!!!!!!!!!!!!!! زیاد دلم نمیخواد بگم وقتی برگشتیم خونه و گوشی های نومون (امیر هم یک گوشی خرید ) رو گذاشتیم تو شارژ و من یک دوش گرفتم، مامان زنک زدو گفت : " بابا با داماد جدید حرفش شده الان هم بابا حالش خوب نیست " جمعه صبح روبا یه صبحانه سبک نون و پنیر و گردو و نعنا شروع کردیم . شستن لباسهای چرک ،کمی مرتب کردن آشپرخونه و .... خونه واقعا به یک نظافت کلی نیاز داره . دوباره باید دوباره یک نظافت کار خوب باشم با این کارزیاد و دست درد و کمر درد نه زمان نظافت دارم و نه توان . نهار خونه خواهر جان بودیم اونها برای خودشون دلایلی داشتند که نمی تونم بگم اشتباه می کنند فقط متاسفم که اینها جوونی میکنند و بابا هم فعلا افتاده رو دنده لجبازی . نظرم اینه که اصلا قضاوت نکنم و طرف هیچ کدوم رو نگیرم . عصر هم رفتیم خونه دوست امیر ، اسفند سال پیش عروسی کرده بودند و ما هتوز فرصت نکرده بودیم بریم خونه شون . این دوست قدیمی ترین دوست امیره . قدمت دوستیشون از قدمت دوستی من و بهار هم بییشتره البته دلیلش اینه که اینها قدمت سنیشون هم از ما بیشتره . خوب بود و خوش گذشت . من براشون سرویس چای خوری مدرن خریده بودم اما همه وسایلشون کلاسیک بود . امیدوارم که خانمش خوشش اومده باشه . برای آشپزخونه قفسه خریدم تا بعضی چیزها رو تو اون بگذارم البته فکر کنم بعد نظافت کلی خونه فقسه رو سر هم کنم . الان که دارم اینها رو می نویسم ساعت از دوازده شب گذشته و امیر کمتر از شش ساعت دیگه پرواز داره ، کمی تا قسمتی حالم گرفته است . پ . ن : امیر خان تذکر دادند که قیمت کی بورد ما بیست و هفت هزار تومان بوده نه هیجده هزار تومان . شیشه پنجره را باران شست ، دیگه داره ده سال میشه که هر وقت بارون میاد من این شعر رو می خونم و قیافه سفید و خوشگل تو میاد تو ذهنم آقایی که امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدی گردن درد داشتی و ما برات حسابی نارحت شدیم . امروز هم تو شرکت صبحانه مفصلی خورده بودم و میلی به نهار نداشتم . از طرفی این بار که رفته بودیم خرید ، پنیر تازه گودا خریده بودم و می خواستم باهاش غذای غیر از سوپ و پیتزا درست کنم . این بود که رفتم سراغ سایت کاله ؛ برای پیدا کردن دستور غذایی جدید ، هر چند دستورغذایی جالبی پیدا نکردم اما غرق خوندن داستان مدیر کارخونه کاله شدم ، کارخونه ای که همیشه طرفدارش بودم ،و محصولاتش رو در همه زمینه ها دوست دارم خصوصا ماست سبزیجاتش که همون ماست سرسم زده بابلیهاست و ما خانوادگی عاشقش هستیم . داستانی که مدیر کارخونه از روند زندگیش می گفت بسیار جالب و آموزنده بود ، نکته جالب و خوشحال کننده برای من این بود که ایشون هم فارغ التحصیل رشته ریاضی هست و به این ترتیب تو آرشیو ذهن من یک نفر به کسایی که ریاضی خوندند و تو رشته ای و صنعتی کارآفرینی کردند اضافه شد و دوباره آتیش زیر خاکستر یعنی همون میل به ادامه تحصیل من در رشته ام بی ای روشن شد . صبح با صدای موبایل امیر بیدار شدیم ، وقتی به ساعت دیجیتالی رو به روی تخت نگاه کردیم و ساعت 7:45 دقیقه رو دیدیم فهمیدم که خواب موندیم و این یعنی اینکه من نمی تونم ماشین ببرم چون جای پارک نیست و باید خیلی سریع حاضر بشم تا اقلا بتونم با امیر تا میدون پونک برم و از اونجا تاکسی سوار بشم . خواب آلود و با عجله حاضر شدم . فقط وقت کردم لیوان های چای و نسکافه و ... دیشب رو جمع کنم بگذارم تو ماشین ظرفشویی و بدو بدو کفش بپوشم و بپرم تو ماشین امیر . تو تاکسی خطی های پونک - ونک نشسته بودم ، چشمهام نیمه باز و خواب آلود ، دیدم یه دختری با هیجان و نفس نفس زنان داره سلام میکنه ، پیش خودم گفتم عجب دختریه ، سر صبحی چه خوشحاله که به راننده این جوری سلام میکنه ، برگشتم ببینم دختره چه شکلیه که دیدم : به به ! یک عدد عروس خانم خوشگل هست که دیده خواهرش داره سوار تاکسی ونک میشه اون هم سریع اومده تا بتونه با خواهرش تو یه تاکسی بشینه و برن میدون ونک . سر صبحی با دیدنش خواب که از سرم پرید هیچ ، کلی هم خوشحال شدم . همچین همدیگه رو بغل کرده بودیم که انگار ماههاست همدیگرو ندیدیم تا خود میدون ونک داشتیم با هم یکریز حرف می زدیم . از ماجراهای دیدار خانواده همسر گفت و اینکه اوضاع بد نیست و قراره اونها به زودی بیان تا به خاطر مسائل پیش اومده از بابا اینها دلجویی کنند . خوشحال شدم و امیدوارم که مامان اینها هم یک کم نرم تر بشن . وقتی اومدم شرکت ، بچه ها نون بربری تازه و خامه خریده بودند ، من هم عسل داشتم صبحانه عالی ومفصلی خوردیم و بنده ساعت نه صبح ،نه خواب آلود بودم و نه گرسنه با انرژی خوبی شروع به کار کردم . کارهای مختلفی در طول روز انجام دادم اما با وجود صبحانه مفصلی که خورده بودم هیچ میلی به نهار خوردن نداشتم . نهار یک ماست میوه ای و یک لیوان آب پرتقال خوردم . عصر وقتی رسیدم خونه یک کم استراحت کردم ، بعد از اینکه امیر اومد با هم رفتیم خونه مامان اینها برای تولد داداشی . ته تغاری حسابی بزرگ شده و دوست داشتنی . بعد خوردن شام کادوهاش رو گرفت و کلی شیطونی کرد آخر سر هم شروع کرد به شعر خوندن که " چرا زحمت کشیدید ؟ انقدر کم کشیدید ؟ چرا ژیلا ندادید کنار ویلا ندادید ؟ " بچه 23 سالش شده ژیلا میخواد !!!! ترافیک این روزها خیلی عجیب و غریب شده ، دل خوشی من به این بود که وقتی وارد اتوبان نیایش میشم پنج دقیقه ای می رسم خونه ، ولی یکشنبه عصر کل اتوبان نیایش ترافیک بود ، بد ترافیکی هم بود ، وقتی رسیدم خونه به معنای واقعی چشمهام باز نمیشد ، اصلا نفهمیدم کی خوابیدم وقتی چشمهام رو باز کردم ساعت نه و نیم شب بود .به امیرزنگ زدم باهاش صحبت کردم . ، بعد مکالمه تلفنی ، یک کم کانالها ی تلویزیون رو بالا و پایین کردم ، شمس العماره داره تموم میشه و من یکی دو قسمتش رو بیشتر ندیدم ، میگن با بقیه سریالهای تلویزیون خیلی فرق داره . اما اون قسمتیش رو که من دیدیم دیالوگهاش خیلی طولانی و خسته کننده بود . من بیشتر به خاطر هانیه توسلی و فرهاد آییش سریال رو نگاه کردم اما اون دو تا قسمت بیشتر شریفی نیا و رویا تیموریان بازی داشتند !!! ام بی سی هم برنامه خوبی نداشت و دوباره ترجیح دادم که بخوابم . دوشنبه تولد داداش کوچیکه بود . از ترکیه علاوه بر سوغاتی براش یک پیرهن هم خریدم ، بابا هم گفته بود از طرف خودش و مامان براش یک ادوکلن بخرم . خریدن ادوکلن برای آقایون خیلی کار سختیه ، می خواستم از ادوکلنهای امیر براش یه دونه بخرم که قیمتهاشون از بودجه ای که مامان اینها گفته بودن بیشتر بود این شد که دست آخر یک عدد ادوکلن پیر کاردن خریدم . مامان اینها یه جورایی با خانواده داماد جدید مشکل دارند ، بیشتر مشکل هم مشکل فرهنگیه ، چون مامان و بابا هیچ توقع مالی از اونها نداشتند در صورتیکه خودشون همه وظایف پدر ومادری رو برای خواهرم انجام دادند و حتی مبلغی هم به عنوان کمک بهشون دادند تا برای ودیعه خونه اجاره ای داشته باشن و ماه به ماه کمتر اجاره پرداخت کنند ، اما دریغ از یک تشکر ، حالا میگیم این کار رو به خاطر دختر خودشون کردند و نباید انتظار تشکر و .. داشته باشند .اما دریغ از یک زنگ و یک احوالپرسی . حالا که همه چی تموم شده اومدند و اعصاب مامان اینها رو خراب کردند ، واقعا هیچ چیزی تو ازدواج به اندازه نزدیک بودن فرهنگ ها به هم مهم نیست . شاید اون خانواده هم برای کارهای خودش دلایل خوبی داشته باشه اما اون دلایل اصلا برای مامان و بابای من پذیرفته نیست ، احتمالا دلایل ما هم برای اونها پذیرفته نیست . البته نکته مهمی که الان مامان و بابا رو خیلی رنجونده دو رویی اونهاست که این یکی رو فکر نمی کنم بشه براش توجیه تفاوت فرهنگی گذاشت .امروز همین مساله باعث شد که چند باری مامان به من زنگ بزنه ، من به مامان زنگ بزنم . خلاصه زیاد خوشایند نبود . عصری رفتیم خونه مامان اینها گفتم که برادرمون روز تولدش کادوش رو بگیره ، کادوی خودمون رو سه شنبه که امیر بیاد بهش میدیم . حدود ساعت 8 برگشتم خونه ، امیر هم ساعت نه و نیم رسید . تو پارکینگ همسایه روبه رویی رو دیده بود ، از جعبه انگوری که یکی از مشتریای شرکت به عنوان سوغاتی براش از شاهرود فرستاده بوده یک مقداری به اون تعارف کرده بود ، اون هم همون موقع از مشهد براش یک بسته فرستاده بودند ، به امیر گفته من هم بهت یک سوغاتی میدم که تا حالا ندیده باشی . سوغاتی گل زعفران بود ، طریقه جدا کردن پرچمش رو به من یاد داد ، من هم یک ساعتی طول کشید تا پرچم ها رو جدا کنم و تو یه ظرف بریزم تا خشک بشه ، قسمت زردش رو هم جدا کنم و تو یه ظرف دیگه بریزم تا خشک بشه . واقعا کار سختی هست . فکر کنید یک بشقاب گل یک ساعت طول کشید حالا چیدنش که مثل اینکه خیلی هم کار سختی هست به کنار . به این ترتیب دوشنبه ما تبدیل به یک دوشنبه زعفرونی شد . هر چند که تو سه تا کوچه پایین تر تو خونه خواهرمون یک سری دوستان اهل مشهد و زعفران اعصاب ما رو حسابی ساییده بودند اما باز هم با بوی خوش زعفرون سعی کردیم شاد باشیم و بخوابیم . خیلی برام عجیبه ، امروز یک ذوق خاصی داشتم ، ذوق اینکه می خوام روزمره نویسی کنم ، برای خودم خیلی جالب بود که انقدر برای این کار اشتیاق دارم ، در عین حال هم همش دوست دارم که بتونم دوباره مثل قدیمها وبلاگم رو زود به زود آپ کنم . صبح یکشنبه امروز من ساعت یک صبح شروع شد ، بعد از رد کردن سردرد میگرنی روز شنبه و قرص خوردن و خوابیدن دیگه خوابی تو چشمهام باقی نمونده بود ، خواب تو بدن من یه اندازه ای داره ، مثل یک بطری می مونه یه اندازه خاصی می تونم بخوابم یه چیزی نزدیک شش ساعت اگه بیشتر بشه دیگه خوابم نمی بره ، البته مواقعی که میگرن می گیره با وجود مسکنهای شدید تعداد این ساعتها بیشتر هم میشه ، شروع کردم به خوندن کتاب " داستان زنی که هر روز راس ساعت شش صبح می آمد " نوشته گابریل مارسیا مارکز ، خیلی وقت بود که این کتاب کنار تخت داشت خاک می خورد و من سراغش رو نمی گرفتم ، وقتی که این کتاب رو خریدم کتاب "عذاب وجدان " نوشته آلبا دسس و "کارت پستال " نوشته روح انگیز شریفیان رو هم خریده بودم . قطعا اول شروع به خوندن کتاب نویسنده محبوبم کردم : عذاب وجدان ، دو سه روز بعد با امیررفته بودیم سینما ، تو کتابفروشی سینما کتاب " ساربان سرگردان " رو دیدم جلد دوم جزیره سرگردانی ، خریدمش چون همیشه وقتی یاد روزهایی که کتاب جزیره سرگردانی رو می خوندم می افتم خون تو رگهام جاری تر میشه ، نکته جالب اینه که خیلی هم عقایدم با عقاید نویسنده جور نیست اما از روون بودن قلم سیمین به وجد میام . خلاصه این کتاب داستانهای کوتاه مارکز همین جور می رفت زیر کتابهای نخونده ، انگار من هیچ وقت نمی تونم راحت داستانهای مارکز رو شروع کنم . یه داستانش رو خوندم اما باز هم نتونستم برم سراغ داستان دوم ، از طرفی خواب هم سراغم نمیومد ، رفتم سراغ اینترنت و دانلود کتاب الکترونیکی . اینترنت خونه ما مدلش اکونومی هست در طول روز حجم معینی رو می تونیم دانلود کنیم اما شب ترافیک آزاده . خواستم از این شب بیداری استفاده ای کنم اما دسترسی به بیشتر سایتهای خوب امکانپذیر نبود حتی نتونستم با جی * میل برای دوستم عکسهامون رو بفرستم ، الان چند شبه تلاش میکنم اما نمی تونم چیزی رو آپلود کنم . گشت زدن تو اینترنت و نوشتن یک پست جدید تو وبلاگ و گذاشتن برنامه هفتگی تو وبلاگ برنامه ریزی چند ساعتی طول کشید . ساعت پنج و نیم امیر بیدار شد که آماده رفتن به ماموریت بشه ، اصرار داشت که من بخوابم چون معتقد بود حتما و حتما سرکار خسته میشم و دوباره سردرد می گیرم اما انگار خواب با چشمهای من قهر کرده بود ، با هم دیگه جلوی تلویزیون درحالیکه شوی ترکی پخش میشد دونات خوردیم و چای به عنوان صبحانه ، ساعت شش و نیم همکارش اومد دنبالش رفت و دوباره اون دلشوره مسخره و همیشگی من شروع شد ، نمی دونم با این دلشوره وقتهایی که امیر توراه هست چی کار کنم . اما فکر کنم راس ساعت چهار و نیم میرم سمت خونه ، سبزیجات سالاد رومیشورم تا بعد از یک کم استراحت سالاد نهار فردا رو درست کنم ، گل کلم رو بپزم و .......... فکر کنم فردا بنویسم که عصر امروز چی بهم گذشته . پ . ن : انقدرخواب آلود بودم که یک سری طبقه بندی که برای خودم کرده بودم رو اشتباهی آپ کرده بودم . پارسال این موقع ها از طبقه دوازدهم برج به پایین نگاه می کردم ، آدمها رو میدیدم و ماشینها رو ، آدمهایی که با عجله در حال رفت وآمد بودند و ماشینهایی که سعی داشتند گوی سبقت رو از همدیگه بربایند و فکر می کردم که همه این آدمها یه داستانی برای خودشون دارن داستانی منحصر به خودشون ، همه آدمها برای خودشون داستانی دارند ، داستانی منحصر به فرد ، خیلی هنر میخواد که آدم داستان زندگی دیگران رو بشنوه و ازش پند بگیره ، اگه نکته منفی از داستان دید با راوی در میون بگذاره ، خیلی سخته که آدم داستان زندگیش رو بیاد کامل برای دیگران تعریف کنه ، جوری که بخواد از تعریفهاش روش زندگیش رو بازگونه کنه ، جوریکه شنونده به این تفکر نرسه که گوینده قصد بزرگنمایی داشته باشه ، اون زمانیکه مامان و بابا بی محابا جلوی ما به هم عشق می ورزیدند و محیت می کردند ما عاشق شدن و عاشقی کردن رو یاد گرفتیم . اون زمان که هنوز خیلی چیز ها رو نمی دونستیم اما میدیدم که هر وقت هر کدومشون از در وارد میشدن با یک بوسه و آغوش گرم از طرف مقابلشون استقبال میشدن . اون زمانیکه بابا در آمدش عالی بود اما مامان ما رو به سادگی عادت می داد یاد گرفتیم که میشه یک زندگی رو ساده اما درست شروع کرد همون زمانیکه مامان اجازه نمی داد تا لوازم التحریر خوشگلمون که همکار آلمانی بابا برامون می آورد جز در خونه جای دیگه ای استفاده بشه مبادا تو اون روزهای قحطی وسایل خارجی بچه ای هوس داشتن اونها رو بکنه . اون زمانیکه کارهای خونه بین بچه ها تقسیم میشد یاد گرفتیم که باید وظایفمون رو خودمون انجام بدیم . روزها زود می گذرن و فقط آدم وقتی حکمت کار بزرگتر ها رو میفهمه که دیگه خودش باید همون کارها رو برای نسلی دیگه انجام بده . هر چند که می دونه شاید نسل بعدی هم حکمت خیلی از مارها رو دیر تز از زمان خودش بفهمه ! تو هفته گذشته خواهرمون عروس شد ، در نهایت سادگی ، وسایل زندگی همه خوشگل و شیک اما همه کاربردی ، هیچ وسیله اضافی خریداری نشد . خونه شون سه تا کوچه پایین تر از ماست ، هفته گذشته همش به چیدن و مرتب کردن خونه اش گذشت ، عروسی هم نگرفت ، امروز از ماه عسل بر می گردند دیشب من و اون یکی خواهرم خونه شون رو پر از گل کردیم ، تو اتاق خوابشون شکلات گذاشتیم و رو میزشون یک کاغذ عشق ، کاغذی که بابا با دستهای نیمه ناتوانش براشون یادداشت گذاشته بود ، بهشون خوش آمد گفته بود و براشون آرزوی خوشبختی کرده بود . پ .ن : این پست مربوط به دیروزه ، اما دیروز انقدر کارم زیاد بود که ٩ شب رسیدم خونه ، امیر هم ٩.۵ از تبریز رسید خونه . شام نخورده هر دو مست و مدهوش خواب بودیم . به این ترتیب این پست یک روز دیرتر گذاشته شد . وقتی از تور برگشتیم هتل ، دیدم ساروی کیجا تو فیس بوک برام شماره اش رو گذاشته ، اما برای تماس باهاش خیلی دیر وقت بود ،صبح روز بعد بهش زنگ زدم ، برای بعدازظهر باهم قرار رفتن به فروشگاه ایکیا رو گذاشتیم . نهار رو تو یه رستوانی تو خیابون استقلال خوردیم ، خیابون استقلال یه خیابون سنگفرش هست که ماشین ازش رد نمیشه ، سفر قبلی به استانبول با همکارها تو اون رستوران نهار خورده بودیم ، غذای رستوران خیلی عالی بود و من همش اون روز به یاد امیر بودم و دوست داشتم اون هم با من بود ، به جبران اون روز با هم رفتیم همون رستوران و صد البته که این بار خیلی خیلی بیشتر خوش گذشت ، وقتی نوشیدنی قبل غذا رو همراه با مزه های خوشمزه استانبول خوردیم ، غذای اصلی رو خوردیم ، قهوه ترک هم خوردیم و قصد خارج شدن از رستوران را داشتیم ، یک عدد مهروش بانو ، یک عدد یسنا خانم خوشگله که کمی هم تپل شده بود ، و پدر ومادر مهروش رو دیدیم ، ماچ و بغل و احوالپرسی پشت هم . من همش به فکر این بودم که یسنا چقدر بزرگ شده و لپهاش هم تپل شده ، صدای مهروش هم می شنیدم که به من می گفت :" موهات چقدر بلند شده ،و.... " چون زودتر از موعد قرار همدیگه رو دیده بودیم ، قرار شد که همون ساعت قبلی که قرار داشتیم دوباره همدیگه رو ببینیم . استارباکس میدون تکسیم همدیگه رو دیدیم ، چای و قهوه و فراپاچینویی که خوردیم ، داستانهایی که یسنا از دوستان جدیدش برام تعریف کرد ، گپی که امیر با پدر مهروش زد ، صحبتهایی که در مورد استانبول کردیم و اطلاعاتی که مهروش به ماداد حدود دو ساعت طول کشید ، با تراموا رفتیم سمت ایکیا ، وای وای گفتن ما همانا و عکس گرفتن ها ی امیر از ما همانا !! تفاوت قیمت باتهران خیلی زیاد بود ، من که از حدود دوازده سیزده سال پیش که با ایکیا آشنا شده بودم و فقط مجله هاش رو خریده بودم یا دانلود کرده بودم یا بعضی از وسایلش رو تو فروشگاههای تهران با چند برابر قیمت دیده بودم ،خیلی از بازدید فروشگاه لذت بردم . - هر جایی می رفتیم هموطن می دیدیم و بعضی جاها فروشنده ها هم فارسی صحبت می کردند . سفر تجربه ای بسیار عالی برای شناخت فرهنگها و دونستن واقعیته ، سفر ابزار مناسبی برای شناختن همسفر . سفر کردن رو به همه پیشنهاد می کنم ، سفری که همراه با مطالعه باشه و نه تنها خرید و خوردن و خوابیدن . وقتی یک جوون مست ساعت ده صبح تو جاده عباس آباد کلاردشت تو یه پیچ صد و هشتاد درجه انحراف اومد و با سرعت زیاد به ماشین ما برخورد کرد ، و ما بعد از اینکه خیالمون راحت شد که برای امیر و مامانش که سمت برخورد ماشین بودند اتفاقی نیفتاده حدود چهار ساعت منتظر اومدن پلبس برای کشیدن کروکی بودیم و دیگه فکر نمی کردیم که به پرواز برسیم . بعد از رسیدن به هتل ، با تجربه سفر قبلی استانبول و گرون بودن هزینه رومینگ ، کارت تلفن خریدیم زنگ زدیم تهران و به خانواده ها خبر رسیدنمون رو دادیم . وقتی باهاشون صحبت می کردم احساس ناراحتی رو تو صداشون می فهمیدم ،اونها هنوز تو شوک تصادف ما بودند . روز اول بیشتر به خواب گذشت تا خستگی روز قبل از بین بره ، اما روز دوم جستجوی شهر شروع شد ، راههای اتوبوس و تراموا و مترو رو از رو نقشه دنبال می کردیم . از مرکز خرید جواهر دیدن کردیم که خیلی از معماری و فضاش خوشمون اومد ، تو خیابون سنگفرش استقلال راه رفتیم و حسرت خوردیم که چرا ما هر روز در حال پس رفتن هستیم و این کشور در حال ترقی . دست تو دست هم راه می رفتیم و عکس می گرفتیم و از بودن با هم لذت می بردیم ، فکر می کنم بهترین اتفاق بعد اون تصادف همین سفر بود چون غیر از اون هیچ چیز نمی تونست روحیه ما رو تغییر بده . روز دوشنبه همراه با توری که از تهران گرفته بودیم رفتیم گشت شهر ، ما از تور راضی نبودیم و قصد مون این بود که بریم نظر بقیه رو بپرسیم که دیدیم همه مثل ما نا راضی هستند . با تور از مسجد سلطان احمد دیدن کردیم که من هیچ خوشم نیومد تازه به نظرم زشت هم بود البته من مسجد رو با مسجد شیخ لطف الله مقایسه کردم . اون روز نهار به عهده تور بود که در موردش چیزی ننویسم بهتره .بعد از ظهر هم تور ما رو برد به یک کارخونه چرم . سه تا دختر مانکن و دوتا پسر مانکن با کت ها و پالتوهای خوشگل چرم روی سن راه می رفتند و محصولات چرمی رو نمایش می دادند . مشغول دیدن بودیم که یکی از دخترها اومد دست من رو گرفت و به امیر هم اشاره کرد و به انگلیسی گفت با من بیایید ، ما رو بردند پشت صحنه ، من یک کت بلند چرمی پوشیدم ، امیر هم یک اور کت چرمی . من هم خنده ام گرفته بود و هم از اینکه فهمیده بودم اینها قصدشون اینه که ما رو به عنوان مانکن ببرن وسط سن یه جورایی معذب بودم . راستش نمی دونستم چی کار باید بکنم . دختره دست من رو گرفت و برد یه چرخی هم زدم ولی گونه هام از خجالت سرخ شده بود ، بعد امیر اومد اون هم یه دوری زد ، دوباره گفتند با هم بریم که رفتیم . کم کم برام عادی شد ، فکر کنم اگه می گفتند برید یک لباس دیگه هم بپوشید و بیایید دیگه عین خودشون هم راه می رفتیم . خجالتم رفته بود . دیگه لقب ما توی تور شده بود : " مانکن ها " . می خواستم چند تا عکس بگذارم اما از هیچ سایتی نمیشه عکس آپلود کرد . ادامه دارد ... هرچند روز قبل از سفر به استانبول به خاطر بی احتیاطی یک جوون بی مسولیت تصادف بدی کردیم و ماشینمون داغون شد . اما سفر ما به استانبول کنسل نشد و ما هم از سفرمون بسیار لذت بردیم ، از خرید کردن برای خودمون و عزیزانمون ، از پیاده رویها و کشف کردن شهر ، از سوار شدن تراموا و گشت زدن کل شهر با تراموا و اتوبوس شهری ، از دیدار با دوست نازنین ، از مانکن شدن در شوی لباسهای چرمی ، از .................. از همه چیز لذت بردیم و من بیش از هر چیز از همراهی عزیزترینم غرق لذت بودم از اینکه صبح رو با هم در کنار شروع می کردیم و در تمام ساعات روز همراه هم بودیم . هیچ چیزی تو این دنیا برای من بیش از این همراهی لذت بخش نیست . دو سه ساعتی هست که به خونه رسیدیم . از فردا سفرنامه رو می نویسم .
هرچند خرید نکردیم اما از پیاده روی دو نفره تو هوای خوب پس از باران لذت بردیم . با یه تاکسی تا میدون ولیعصراومدیم . ازفروشگاه شیرین عسل یک کم اسباب چاقی خریدیم . بعد هم رفتیم نهارخوردیم . بنده بعد از مدتها آلبالو پلوی محبوبم رو خوردم . یادش به خیر روزهایی که تو شرکت قبلی بودیم ، آقای م از این رستوران روزهای تولدش برای همه غذا میگرفت .وقتی خواستیم بریم رستوران ، امیرپیشنهاد داد که بریم اول بلیط سینما بگیریم ، بعد بریم غذا بخوریم . رستوران جلوی سینما آزادی بود و من به شدت از این پیشنهاد عالی استقبال کردم . رفتن به سینما می تونست گردش ما رو تو یه روز خوب تکمیل کنه ، خصوصا اینکه خیلی دوست داشتم فیلم کتاب قانون رو ببینم . رفتیم دو تا بلیط خریدیم ، بعد ازخوردن نهار تو سالن سینما منتظر شروع فیلم بودیم . فیلم جالب بود و کمدی . نکته جالب فیلم آدمهایی بودند که همیشه از مذهب سو استفاده میکنند برای پیش برد اهدافشون . مخصوصا اونهایی که برای جلب توجه دیگران خودشون رو انسانهایی متدین معرفی میکنند . فیلم اگر چه شعارگونه اما میخواست بگه که همیشه انسان بودن هست که مهمه ، نه اینکه یک نفر شیعه باشه یا سنی یا مسیحی و کلیمی و ...
وقتی از سینما اومدیم بیرون هوا تاریک و سرد بود ، با یک آژانس برگشتیم خونه .
و ما رفتیم اونجا و..............
از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
تو گل سرخ منی ، تو گل یاسمنی .........
باری صبح امیر خان با گردن درد از خواب بیدار شد و از اونجاییکه دیشب به داداشمون قول داده بود که پیرهن صورتی رنگش رو براش ببره تا اون امشب تو مراسم نامزدی دوستش با کرواتی که از ترکیه براش آورده بودم ست کنه و بپوشه ، صبح رفت سراغ پیراهن ، پیراهن سر جاش بود اما دکمه سردستی که امیر خان با این پیرهن استفاده می کنه نبود ، خب این جور وقتها نمی دونم خلق و خوی زنانه هست ، احساس رئیس بودنه و یا هرچیز دیگه من شروع کردم به رد گرفتن که کجا می تونه باشه ، درهمون حین که توی کشوها رومیگشتم بهش گفتم شاید گذاشته بودی تو جیب کتت ؟ اما نه تو کشو بود و نه تو جیب کت ، گفتم حتما دفعه آخر که نامزدی خواهرت پوشیدی خونه مامان اینها جا گذاشتی ؟ از من اصرار که اونجاست از امیر هم انکار که اونجا نیست ، دکمه بعد ده دقیقه پیدا شد ؟ تو جیب همون پیراهن صورتیه بود !!!!! در همون حین که من داشتم تو کشوها دنبال دکمه سردست می گشتم ، دیدم که جعبه سنجاق کراوات هم خالیه !! شروع به غر زدن ؟ نه شروع به سوال کردن کردم که سنجاق کراواتت کجاست ؟ گفت : " تو کت طوسیه ." گفتم : " تا یادت هست بگذار اینجا که دوباره بعدا یادمون نره تو جیب کتت گذاشتی . " خب البته من قصد خیر داشتم اما یادم نبود که این پسر خوب گردنش درد می کنه . اما امیر بیچاره جهت جلوگیری از تذکر دوباره خودش شلواری رو که شب قبل تولد داداشمون پوشیده بود برداشت و گذاشت تو کمد . راستش اون موقع چیزی نگفتم ، اما خودم از زورگویی خودم و مظلومیتش ناراحت شدم .
دوباره امروز هم دیرشد و به دلیل کمبود جای پارک در جردن با آژانس اومدم شرکت . راننده آژانس هم یک راه کج و موجی رو انتخب کرده بود که نمیدونید ، برای میون بر از یه راهی رفت که از جلوی خونه ایرن عزیزم رد میشد ، چراغ آشپزخونه شون خاموش بود ، دلم میخواست همون جا پیاده بشم و جای اینکه برم سرکار برم خونه شون با هم بشینیم گپ بزنیم .
این چهارشنبه از اون چهارشنبه هایی هست که از یکشنبه منتظرش بودم . خیلی به استراحت احتیاج دارم . البته خونه هم به نظافت اساسی احتیاج داره اما فکرنمیکنم با این دست درد مزمن از پسش بر میام . دیشب اولین کامپیوتر زندگی مشترکمون رو فروختیم و به همراه فکس دادیم که بره . یادش به خیر ، اولین سالی که ازدواج کرده بودیم مانیتور و اسپیکر و چند تا قطعه دیگه کامپیوتر رو دو تا خانواده به عنوان کادوی تولد به ما دادند خودمون هم کی برد و ماوس و کیسش رو خریدیم . یه روز بارونی رفتیم بازار ایرانیان همه کی بوردها رو دیدیم و یک کی بورد باریک که اون موقع هیجده هزارتومان بود خریدیم . اون زمان هیجده هزار تومان برای ما خیلی گرون بود ، البته گویا هنوز هم یک کی بورد هیجده هزارتومانی کیبورد گرونی حساب میشه . مانیتور هم خودمون خریدیم ، در واقع به ما پول داده بودند تا همه چی رو طبق سلیقه خودمون بخریم . وقتی همه چی رو خریدیم ، من تو خیابون ولیعصر ایستاده بودم امیر رفت ماشین رو بیاره تا وسایل رو بگذاریم تو ماشین ، بارون نم نم شروع به باریدن کرد . دیشب هم که کامیوتر رو دادیم دست خریدار بارون نم نم می بارید . جای کامپیوتر کمد لباس گذاشتیم فکر کنم اقلا باید تو آخر هفته یه سرو سامونی به اتاق سابقا مطالعه ، فعلا لندری روم بدم .
برای شام هم پاستا با پنیر و استیک درست کردم که گرچه اصلا غذای سالمی نیست و پر از چربی و نشاسته است اما خیلی خوشمزه شده بود . بعد از نخوردن نهار حسابی گرسنه بودم و به اندازه دو وعده پاستا ریخته بودم تو آب جوش ، یک مقداری رو همونجوری پخته گذاشتم یخچال اما باز هم با اینکه خیلی هم خوردیم غذا اضافه اومد . در حین آشپزی هم شروع به مرتب کردن آشپزخونه شدم که این کار تا بعد شام ادامه داشت و با شستن گاز به پایان رسید .
یک فیلم ام بی سی رو دیدیم و با صدای بارون که از کانال کولر و پنجره و ... می اومد خوابیدیم .
لباس پوشیدم و اماده رفتن شدم ، خوبی این بی خوابی این بود که زود رسیدم محل کارم و یک جای پارک خوب پیدا کردم . وقتی یک روز نیایی سرکار دقیقا کارها دوبرابر میشه ، من هم که حالت عادی یک روز رو برای انجام دادن کارهام کم میارم امروز خیلی تلاش کردم که کارها زود وسریع پیش بره ، چون می دونستم که وقتی ساعت نزدیک به چهار بشه دیگه چشمهام خسته میشه و باید بخوابم . به هر قیمتی شده گزارشهای روز دوشنبه رو آماده کردم ، نامه ها رو زدم و کارم تقریبا به روز شد ، هنوز یه کار بزرگ مونده ثبت دفاتر فارسی که هنوز شروع نکردم ، هر وقت این کار هم به روز بشه پشت من راست میشه .
امیر رسیده اصفهان ، مشغول کاره ، کارش هم زیاده و امشب تموم نمیشه ، اگه زودتر می دونستم یا حتی اگه دیشب خوابیده بودم حتما به دوست عزیزم زنگ می زدم و طبق قولی که خیلی وقته بهش دادم می رفتم وشب خونه اش می موندم .
امسال از برج اثاث کشی کردیم به یک ساختمون شش طبقه ، ساختمونی درست متقارن با برج قبلی ، خط تقارن هم یک خیابون شمالی جنوبی هست به نام جردن . حالا باید از پایین به برج نگاه کنم ، به آدمهایی که توش هستند ، به شرکتهایی که توش فعالیت میکنند ، حالا خیلی هاشون رو میشناسم ، مدیر برج و مشکلات خانوادگیش ،از نظافتچی طبقات که همیشه در غم دوری زن وبچه اش آوازهای عشقولانه غمگین می خونه ، از خانم واحد بغلی دفترمون که طلاساز بود و بوی عطرش مست کننده بود اما تحمل صورت بی روحش که همه جاش جای خط جراح پلاستیک بود غیر ممکن ،از صاحب فروشگاه لوازم التحریری که شهمیرزادی بود و بعد مدتی فهمیدیم که نسبت دور فامیلی با هم داریم ، صاحب دفتر که بهم سفارش کرده یه دختر خوب برای پسرش که تو امریکا هست پیدا کنم تا یه سر و سامونی بگیره !!! و..............
از امروز می خوام بیشتر روزمره نویسی کنم، می خوام داستان زندگیم رو تعریف کنم .
روز بعد هم رفتیم جزیره بیوک آدا و گشتن تو جزیره و دوچرخه سواری خیلی چسبید . کشتی سواری ازمون خیلی انرژی گرفته بود و خواب آلود به هتل برگشتیم .
پنج شنبه روز آخر بود ، سفر خیلی خوبی بود ، و به ما هم خیلی خوش گذشته بود . چند تا مورد هم دیدیم که هم برای ما جای تعجب بود و هم جالب و بعضی وقت ها هم ناراحت کننده .
- خانمهای ایرانی می دیدیم که با مانتو و روسری بودند اما با آرایش کامل و موهای آرایش شده و از روسری بیرون ، دیدن این مساله تو ایران زیاد عجیب نیست چون داشتن حجاب یک امر الزامی هست و کسی مثل من که به حجاب ظاهری هم اعتقادی نداره محبور به رعایت کردنش هست اما تو کشوری که داشتن و یا نداشتن حجاب یک امر اختیاریه ، این مساله عحیب هست و باعث جلب توجه میشه .
- استفاده ار پله برقی قواعد خاصی داره ، کسانیکه قصد ایستادن روی پله برقی رو دارند سمت راست پله ها می ایستند و راه رو برای کسانیکه عجله دارند و قصد دارند که روی پله برقی خودشون بالا برند باز میگذارند ، تو مراکز خریدی که ایرانیها بودند ، بعضی از هموطن ها این قانون رو رعایت نمی کردند و راه رو می بستند !!!
- تور لیدرهای کشورهای مختلف رو می دیدیم که چقدر مهربان وخوشرو با توریست ها برخورد می کردند ، تور لیدرهای ایرانی رفتارشون بیش از حد زننده بود .
- تو هتل آقایی !!!ایرانی بود که بسیار طرفدار حجاب بود ، به خودش اجازه میداد که تو رستوران بشینه و موقع صبحانه بلند بلند صحبت کنه و از حجاب طرفداری کنه و خیلی راحت به خانمهای بی حجاب توهین کنه و شوهران و پدرانشون رو بی غیرت بدونه البته فکر کنم منظورش از حجاب همون مانتو و روسری وچادر بود .
- قدرت خرید ایرانیها بسیار پایین بود و خیلی راحت میشد پی به بی ارزش بودن پول ایرانی برد .
- همه از ما در مورد ممو*تی می پرسیدند و ما هم با شدت و حدت می گفتیم :he is not our president .
اما خوشبختانه حدود ساعت دوازده ونیم شب با ماشین داغون رسیدیم خونه ، چمدون رو بستیم و دوش گرفتیم و برای ساعت 4 هم ماشین رزرو کردیم . تو فرودگاه امام بعد از گرفتن کارت پرواز نیم ساعتی خوابیدیم . ساعت ده صبح به وقت استانبول هم از هواپیما پیاده شدیم و نسیم دلنواز دریا خورد تو صورتمون و صدای مرغهای دریایی خبر سفری آرام رو به ما داد .
| Design By : Night Skin |

