عاشقانه ها
دل عارفان ربودند و قرار پارسایان همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی
توی دوران کودکی خیلی چیزها برام معما بود و همیشه سعی داشتم زودتر کشفشون کنم . آرزوم این بود که زودتر بزرگ بشم تا بتونم از همه چیز سر در بیارم ، همین باعث شد که همیشه مامان به من میگه دختر فضول من !!!! خیلی چیزها بود که دوست داشتم بدونم دلیلش چیه ؟ همیشه به کتابخونه بابا سر میزدم اما نمی فهمیدم چرا بعضی کتابها که همش روشون اسمهایی مثل مکانیک و توربین و مدار و مقاومت و ... اینها نوشته شده توی کتابخونه هستند بقیه کتابها توی قفسه های کمد اتاقشون هستند . کلاس سوم دبستان بودم که یواشکی کتاب سو تفاهم آلبر کامو رو خوندم ، یواشکی از این جهت که احساس میکردم کتابهای داخل کمد نباید عیان بشه ، و من هم نباید حتی به مامان و بابام بگم که من می دونم که این کتابها یه جریان مخفی هستند !!! کتاب سو تفاهم قطرش کم بود ، اما برای یه بچه سوم دبستان بعضی کلمه هاش خیلی سنگین بود ، فرهنگ لغت عمید بغل دستم بود ، کیهان بچه ها رو روی میزم باز کرده بودم ، کتاب آلبر کامو با ترجمه جلال رو هم گذاشته بودم روی پاهام و تند و تند میخوندم و هر لغتی رو که معنیش رو نمی فهمیدم از روی فرهنگ لغت عمید پیدا می کردم . ( چه روزهایی که من با این فرهنگ لغت عمید سر کردم و چه کمکهایی که به من نکرد . دلم میخواد از کتابخونه مامان اینها برش دارم و بگذارم تو کتابخونه خودم اما همیشه فکر می کنم دیدن اون کتاب تو کتابخونه اونها بیشتر یاد آور خاطره هاست . ) کتاب که تموم شد عین ابر بهار گریه می کردم ، همه خونه می خواستند بدونند که من چرا گریه می کنم اما من از ترس بر ملا شدن رازم مهر سکوت زده بودم به لبهام و فقط اشک می ریختم .سه چهار سال بعد وقتی جان شیفته رو میخوندم هم همین اتفاق افتاد اونجا که "مارک " پسر " آنت " مرد انگار کوهی روی سر من خراب شده بود و عزادار بودم . غیر از کتابخونه موضوعات دیگه ای هم بودند که همیشه برای من یک علامت سوال بزرگ بودند . مدتی بودکه مامان و بابا و دوستهاشون اصلا سر حال نبودند ، بابای من که قبلا می اومد تو اتاق من و باهام خاله بازی میکرد و تو فنجونهای بند انگشتی من که با آب (به جای چای ) پر شده بود چای می خورد و بعد از ظهر های روزهای آفش برام داستان ماهی سیاه کوچولو و پریا و خروس زری پیرهن پری رو تعریف می کرد غصه دار و غمگین بود ، همه با هم پچ پچ می کردند و من تو سن کودکی خودم (5-6 سالگی ) غم رو تو نگاهشون میدیدم اما دلیلش رو نمی فهمیدم . بعد از اون غم و غصه ها دو تا علامت سوال بزرگ برای من به وجود آومد چرا "ف " که یک پسری مثل من و بقیه بچه هاست انقدر عزیز کرده همه هست ؟ چرا همه دوستش دارن / چرا هر چیزی که هر پدرو مادری برای بچه اش میخره یکی هم برای اون میخره ؟ چرا انقدر بهش محبت می کنند ؟ چرا باباش نیست که بهش محبت کنه ؟ چرا همیشه تو مهمونیها با مامانش تنها میاد ؟ علامت سوالهای ذهن من هیچ وقت تمومی نداشت . یه زمانی متوجه شدم که اخلاق مامان و بابای من عوض شده ، یه ملا * یی هست که ازش خوششون میاد و گاه گاهی ازش طرفداری میکنند . این دیگه واقعا عجیب بود و چیزی که این معما رو خیلی پیچیده تر میکرد این بود که حس ششم من بهم می گفت این طرفداری هم از جنس همون طرفداری هست که درمورد "ف " و خانم " ع " می کردند . حالا خیلی از معماها حل شده و سوالهای من به جواب رسیده اما در مورد اون آدم خاص که با بقیه هم فرقه ایهاش برای مامان وبابای من فرق داشت هنوز نکات مبهمی بود از دیروز عصر همش صحبت از اون هست و من دائم به فکر اون علامت سوال گنده هستم که سالها روی سرم می چرخید . امروز صبح تو اتوبان نیایش چند تا ماشین نوار مشکی زده بودند شما دیدید ؟ پ . ن : دوستان عزیز یلدا به همه خوش بگذره اما واقعا با این تبریکهایی که با اس ام اس می فرستید فقط جیب یک نفر دیگه رو پرمیکنید ، من تنها در مواقع ضروری از اس ام اس استفاده میکنم و پیامهای تبریک رو با ایمیل برای دوستانم می فرستم اگر اس ام اس هاتون بیجواب موند دلگیر نشید لطفا . پاییز هم داره تموم میشه و باز هم باید بگیم ای وای چقدر زود گذشت . واقعا امسال سال خاصی بود ، در مورد تابستون که من اصلا نفهمیدم چی بود و چه جوری گذشت . بیتشر درگیر اخبار و شنیدن خبر و خوندن تحلیل ها بودیم .نگرانی در مورد بچه هایی که در خطر بودند و... برای هر شب یلدا یه خاطره ای باقی می مونه اما یه شب یلدا هست که من خیلی سعی کردم فراموشش کنم اما نتونستم . الان که بهش فکر میکنم می بینم که درسته که من اون شب یلدا رو فراموش نکردم اما ازش درس عبرت هم نگرفتم . بعداز ظهر که رسیدم خونه ، سردرد داشت خودش رو به من نشون میداد ، برای اینکه بهش توجهی نکنم فیلم گذاشتم تا ببینم دلیل سردردهام که انقدر به هم نزدیک شده به خاطر اعصابه . باید یک کم با خودم صحبت کنم تا دختر خوبی بشم و انقدر فکر و خیال نکنم . صبح زود امیر رفت ماموریت ،من هم رفتم سرکار . یه کار بانکی تو میدان فاطمی برام پیش اومد ، تو راه به دوستانی زنگ زدم که خیلی وقت بود دلم می خواست باهاشون صحبت کنم . واقعا دوستان خوب منبع انرژی خوبی هستند . عصر تا ساعت پنج ونیم سرکاربودم ، بعد به قصد خونه مامان اینها راه افتادم ، تو ترافیک ظفر دختر دستفروش خوشگل با دسته گلهای نرگس دنبال مشتری بود ، من اغلب وقتی میرم خونه مامان براشون گل میخرم ، اگه از گل فروشهای چهارراه سردار بخرم حتما باهاشون چونه می زنم ، تا نصف قیمتی هم که گفتن گل رو میدن ، اما این دختر کوچولوی ده یازده ساله با چشمهای آبی استثناست ، میدونه که من همیشه ازش خرید می کنم ، چشمهای خوشرنگی داره که پراز غمه ، جرات نگاه کردن به چشمهاش رو ندارم ، دخترک خوشگل غمگین تو سرما می لرزید . امروز گل موردعلاقه من رو داشت ، دو دسته نرگس شیراز ازش خریدم ، . داستان این دختر رو می دونم که براتون نگفتم ، چون حتی برای امیر هم تعریف نکردم هنوز ، تا امروز جرات تعریفش رو پیدا نکرده بودم . یه روز بهاری تو همین خیابون ظفر تو ترافیک دیدمش ، یه دختر فوق العاده خوشگل با چند دسته گل شقایق قرمز ، فقط دوربین کم بود تا ازش عکس بگیرم . دختر همونقدر که خوشگل بود غمگین و در عین حال عصبی بود ، خواستم ازش گل بخرم اما ماشینهای جلویی راه افتادند و می دونستم که ماشینهای عقبی هم هیچ حوصله ندارند تا منتظر من بشن که گل بخرم . اما چند روز بعد ازش گل خریدم ، هفته بعد گل نداشت ، دستمال کاغذی جیبی می فروخت ، دستمال رو خریدم تا بعدا وقتی به حال اون و جامعه ... گریه کردم چشمهام رو باهاش پاک کنم .بعد از اون هر وقت می دیدمش یه چیزی ازش می خریدم . تا اینکه یه روز جاش یه پسر بچه بود ، گلهای رز کرم و قرمز می فروخت ، از این رزهای کوچیک و مینیاتوری که خیلی هم خوشگل هستند ، از دختر کم سن و سال تر بود ، صورتش خسته و غمگین بود مثل دختر اما هر چقدر دختر زیبا بود ،این پسر هیچ بهره ای از زیبایی نبرده بود ، با اینکه گلهاش رو دوست داشتم ، دلم نخواست ازش خرید کنم . با یک نگاه از کنارش رد شدم اما فکرش و عذاب وجدان بعدش منو دیوونه کرده بود ، یعنی من فقط به خاطر زیبایی دختر بهش محبت می کردم ،من که همیشه شعار میدم که زیبایی باطنی مهم تر از زیبایی ظاهریه . اطرافیانم رو مرور کردم همیشه دوستانی که داشتم زیبا بودند ، مخصوصا اونهایی که باهاشون صمیمی تر می شدم ، همیشه ادعا میکردم که معیار زیبایی برای من نقشی تو انتخاب همسر نداره اما شوهرم مرد بسیار خوش چهره ای هست . یعنی من خودم رو گول می زنم ؟!!!!!!!!!!!! بابام همیشه میگه آدمهای خوشگل همه خوش طینت و مهربون هستند اما من این تئوریش رو قبول ندارم ، من میگم آدمهای خوش طینت و مهربون خوشگل تر به نظر می رسن . صبح دوشنبه من ساعت چهار صبح شروع شد اما حدود نیم ساعت بعدش دوباره خوابیدم . تا هشت صبح . بیدار که شدم بدون معطلی و فکر همون شلوار و پالتوی دیروزرو پوشیدم و روسری رو فقط عوض کردم و به آژانس زنگ زدم تا یه ماشین برام بفرسته اول برم تامین اجتماعی بعد هم شرکت . امیر هم مجبور شد که دوباره جای ماشینها رو عوض کنه چون بنده شب قبلش عرض کرده بودم که فردا ماشین میبرم و ماشین من جلو بود . تو تامین اجتماعی نیم ساعت زل زده بودم یه خانمی که باید کارم رو انجام میداد و اون هم بدون هیچ ملاحظه ای و بی تفاوت به من مشغول صحبت کردن با موبایلش بود . خیلی دلم میخواست برم به رئیسش بگم که باید به ایشون تذکر بدی اما دیدم جناب رئیس هم در حال مذاکره با یه نفره و .... وقتی اومدم شرکت صبحانه خوردیم و کارشروع شد . تو فیس بوک روی والم نوشتم : " هیچ رویایی به واقعیت نمیرسه ." یکی از دوستان نوشت که :" من هم می دونم . " یکی دیگه که از قضا رئیسم هم بود برام نوشت : " مزخرفه " . فکر کردم که خیلی بدبین شدم ، شاید به خاطر اینکه من برای همه زیاد مایه میگذارم و زیاد هم توقع دارم . باید تو رفتارهام کمی تجدید نظر کنم . اینجوری خیلی اذیت میشم من هر کاری میکنم برای دل خودم می کنم و باید یاد بگیرم که همیشه باید منتظر تقاضای کمک باشم بعد کمک کنم در غیر این صورت گویا جور دیگه ای برداشت خواهد شد . دیروز توی تاکسی یه آهنگ شنیدم که برام خاطره جالبی رو تداعی کرد . فکر کنم اول یا دوم راهنمایی بودم که این آهنگ رو شنیدم ، ازکجا از برنامه روز هفتم که جمعه ها ساعت دو بعد از ظهر از بی بی سی پخش میشد ، دو تا برنامه اش رو خیلی دوست داشتم یکی برنامه شهریار بود که موزیک خارجی درخواستی بود که بعدا بهزاد اون رو اجرا میکرد همین بهزادی که الان برنامه کوک رو اجرا میکنه ، یکی هم برنامه مهتاب بود که موزیک ایرانی درخواستی پخش میکرد . این آهنگ شهره رو از برنامه مهتاب ضبط کرده بودم ، چرا ضبط کرده بودم ؟ چون اون موقع برای من اهنگ شهره به دست آوردن خیلی سخت بود ، پدر جان فقط گوش دادن آهنگهای سنتی و کلاسیک رو می پسندید ، البته نه تنها می پسندید بلکه گوش دادن به موسیقی کلاسیک رو به عنوان وظیفه برای ما می دونست ، به همین خاطر آهنگهای کوچه بازاری به زعم پدر جن زیاد تو خونه ما پیدا نمیشد ، فریدون فروغی و مرضیه ، گوگوش و دلکش به وفور یافت میشد اما ما دل خون بودیم که چرا شهره و ... نیست لبته یکی دو سال بعد هم که خودمون تو اتاقمون ضبط صوت داشتیم و نوار ضبط می کردیم و نوارهای اینچنینی هم داشتیم به تاین نتیجه رسیدیم که ای نآهنگها برای دمی خوش است و زود عادی میشه در حالیکه آهنگهای درست و درمون رو هر چی گو.ش کنی خسته نمیشی و .... خلاصه با آهنگ "نامه تو دادی به من "کلی خاطره موج پیدا کردن بی بی سی روزهای جمعه و ... برام زنده شد . اون موقع هیچ فکر نمی کردم که هر روز بتونم با یک دکمه بی بی سی رو انتخاب کنم و هفته ای یک بار هم برنامه بهزاد بلور رو بی دغدغه نگاه کنم . بعد از عروسی و مهمونی پاتختی که من ازش بیزارم ( به نظرم خیلی مهمونی لوسی هست و عروس بیچاره خسته و مونده باید تحمل کنه ، من خودم روز پاتختیم اصلا صبر نداشتم مخصوصا که امیر هم از صبح مریض شده بود و خونه تنها خوابیده بود همش به فکر اون بودم و .... ) اومدن به سرکار خیلی سخته و جانسوزه ، اما به هر حال چاره ای نسیت جز حضور . راستی خیلی سعی کردم از حس منفی دیروزم ننویسم . موفق بودم آیا ؟ روز شنبه یک نفر جاش رو تو قلب من از دست داد کسی که تا یکی دو ماه پیش خیل خیلی دوستش داشتم و از یکی دو ماه پیش هم همه کارهاش رو حساب گرفتاریهاش می دیدم اما روز شنبه برام تبدیل شد به یک آدم معمولی . دارم تلاش می کنم خودم رو به این وضعیت عادت بدم . عکسهای کادوی تولد که دوست داشتید ببینید : کادوی شوهر عزیز تر از جان ( این دفعه دیگه من انقدر کفش خریده بودم که خیالش جمع بود که کفش نمی خوام و خودش تصمیم گرفت برام چی بخره .) این سرویس از مس ساخته شده .من عاشق اینجور زیور آلات دست ساز هستم . ساعت هم که بنده همیشه دوست دارم . این هم یک عدد آویز که هومن خان برام خریده . یک عدد روسری سه گوش . من از رنگش خیلی خوشم اومد . انقدر این شمعدونها رو دوست داشتم که سریع شمعهاش رو روشن کردم . صدفهای خوشگل رو خواهر عروسم برام خریده . این شیرینی خوری هم که خیلی مدرن و دوست داشتنی هست . یک عدد ظرف سالاد ، کادوی جاری جان بهاره عزیزم ماهی های این ظرف خیلی خوشگل هستند . این پیراهن قرمز هم کادوی خواهر شوهر عزیز هست ،عروس روز جمعه . عطر هم که همکارهای عزیز زحمتش رو کشیدند . دستکش هم که خواهر جان خریده دقیقا رنگی رو داره که مدتها فکر میکردم شیک ترین رنگ برای چرم هست . این هفته یا قیر نبود ، یا قیف نبود ، یا من خیلی درگیر بودم یا اینترنت یاری نمی داد حالا تصمیم گیری با شما که من قیرم و اینترنت قیف یا اینترنت قیره و من قیف ؟!!!! خیلی وقته ننوشتم و حرف زیاد دارم برای زدن ، اما این بار هم قیف نیست یعنی من نیستم ، فردا عروسی خواهرامیره ، یه عالمه کار داریم ، امشب هم یه جا مهمونیم ، نمی دونم چه جوری همه کارها رو انجام بدم !!!!! از شنبه دوباره روزمرگی می نویسم . بیست و نه سالگی سلام خیلی کارهاست که امسال باید با هم انجام بدیم . روزهایی که امیر ماموریت نمیره از صبح که میام سرکار تو ذهنم اینه که زودتر برم خونه ، یه وقتایی احساس کسی رو دارم که مهمون داره ، فکر میکنم باید یه کار خاص بکنم ، یا باید بریم بیرون سینمایی تئاتری جایی ، امادر درجه اول ترافیک اجازه هیچ برنامه فوق العاده ای رو نمیده ، در درجه دوم هم کارم یه وقتهایی انقدر طوانی میشه که خیلی دیر میرسم خونه . بالاخره تصمیم خودم رو گرفتم ، روز پنج شنبه یه مهمونی کوچولو برای تولدم می گیرم . خیلی ها رو دوست دارم دعوت کنم اما خونه مون خیلی بزرگ نیست ، روز مهمونی حتما به یاد خیلی ها خواهم بود . تو خونه تهرانپارس که خیلی کوچیک بود همیشه من و امیر تولدمون رو تو یه روز می گرفتیم ، مامان ها وبابا ها و خواهر ها و برادرها اون موقع ففر خانم ما یزد دانشجو بود ، موقع تولدمون تهران نبود برای همین تعدادمون میشد یازده نفر . حالا اگه بخواهیم همه دور هم جمع بشیم میشیم چهارده نفر ، خانواده داره بزرگتر میشه ، شاید سال دیگه تعدادمون باز هم بیشتر بشه . موقع مهمونی دچار دوگانگی میشم ، از طرفی می خوام ساده برگزارکنم تا زیاد خسته نشم ، از طرفی هم دوست دارم همه چیز مهمونی خوشگل و مرتب باشه . تا آخر هفته برای خودم یک پروژه تعریف کردم پروژه مهمونی . از پیشنهادات سازنده شما استقبال میشود. . وقتی شب رو بد خوابیده باشی و تاه سر صبح خوابت برده باشه ، وقتی از نظر روحی داغون باشی و از خواب بیدار بشی دو تا راه جلوی رو داری یکی اینکه به زحمت و سختی از جات بلند بشی ، همه غم و غصه های عالم رو دوباره برای خودت مرور کنی ، یک کم برای خودت و مشکلاتت و ناراحتی هات مرثیه بخونی و با ابروهای گره زده بری سرکار و بشینی پشت میزت ،اگه این کار رو بکنی روز اونقدر طولانی وسخت میشه که حالت موقع عصر به مراتب از صبح بدتر خواهد بود ، یا اینکه راه دوم رو انتخاب کنی ، سعی کنی رخوت رو بگذاری کنار ، از جات بلند بشی ، برای حاضر شدنت وقت بگذاری ، آرایش ملایم ، پوشیدن لباس مورد علاقه ، درست کردن یک هدف برای روز جدید و دست آخر هم یک لبخند هر چقدر مصنوعی . دیروز از خواب که بیدار شدم ، به خاطر سرما جرات حمام رفتن رو نداشتم ، اما مسواک درست وحسابی ، صورتم رو با اسکراب تمیز کردم ، یک کم آرایش کردم ، موهام رو سشوار کشیدم ، لباسهایی که دوست داشتم پوشیدم ، و با خودم عهد کردم امروز به هیچ موضوعی فکر نمی کنم جز اینکه گرارش ماه نوامبر رو تموم کنم ، درخواست ماه دسامبر رو تکمیل کنم ، حسابها رو چک کنم و مغایرتهاش رو بگیرم ، همه اینها انقدر وقت گیر بود که حتی می تونستم تا ساعت 7 شب هم درگیرشون باشم . وقتی رسیدم شرکت ، بی درنگ کارم رو شروع کردم و همه چی خوب پیش می رفت ، روحیه ام هم کم کم بهتر شد ، طرف مربوطه هم که می دونم مثل خودمه وطاقت نداره که زنگ نزنه و .... زنگ زد و خوش و بشی کردیم و دیگه کلا روحم تازه شد و با توجه به انرژی که به دست آورده بودم همه کارها خیلی زودتر از اون چیزی که فکر میکردم هم انجام شد . عصر هم خواهر جان من رو دعوت کرد به میدون آرژانتین تا با انتخاب خودم برام کادوی تولد بگیره که این یکی دیگه خیلی عالی بود و واقعا روحم رو تازه کرد .بعد هم امیر خان اومدند دنبال ما ، کیک خریدیم و رفتیم خونه مامانش تا برای هومن خان داداششون تولد بگیریم . تا پاسی از شب اونجا بودیم و وقتی برگشتیم خونه مست و مدهوش خواب بودیم اما یک سرکی به اینترنت زدیم و بعد خوابیدیم و به این ترتیب من این بار ، با انتخاب راه دوم نه تنها روزم رو خراب نکردم بلکه یک روز خوب هم برای خودم درست کردم . صبح چهارشنبه با آرامش و بدون عجله از خواب بیدار شدیم ، امیر قرار بود برای نصب بره کیش و کارفرما چون شهرهای دیگه هم با امیر کار کرده بود و می خواست یه لطفی برای تشکر از امیر انجام بده ، من رو هم دعوت کرده بود و هتل و بلیط هواپیما هم گرفته بود ، همکار امیر و خانمش و همسر خودش هم تو این سفر بودند ، به ما گفته بود بلیط ساعت یازده و چهل وپنج دقیقه است ، بعد صبحانه ، نشستیم پای اینترنت ، من وبلاگم رو آپدیت کردم ، داشتم وبلاگ می خوندم ،امیر خواست ساعت پرواز رو چک کنه ،زنگ زد اطلاعات پرواز فرودگاه که فهمیدیم ساعت پرواز یازده هست ، به طرفه العینی دوش گرفتیم و لباس پوشیدیم و رفتیم سمت فرودگاه ، تو راه خواستم به مامان زنگ بزنم که دیدم دوباره سیم کارتم غیر فعال شده ، نمیدونم دلیلش چی بود ولی خیلی بد بود همونجا تصمیم گرفتم یک سیم کارت اعتباری بخرم.به فرودگاه رسیدیم و حدود ساعت دو هم تو هتل کیش بودیم . به مامان که زنگ زدم ، گفت از طرف اونها برای خودم کادوی تولد بخرم . من هم که همیشه آماده پریدم تو یه فروشگاه یک عدد کیف وکفش جیر مشکی خریدم ، کیف طرح لویی ویتانه و کفش هم از اون قالبهایی داره که من عاشقشم . آرامش کیش خیلی دوست داشتنی هست و من دلیل اصلیش رو به خاطر قوانین سخت رانندگی اونجا می دونم ، هیچ صدای بوقی شنیده نمیشد و این به صورت اعجاب انگیزی باعث سکوت در خیابونها میشد . خیلی دوست دارم دوستهایی که میان اینجا رو می خونند بدونند که من هم مثل خیلی ها روزهایی از روزهای زندگیم خیلی تلخه اما دوست ندارم زیاد اونها رو عیان کنم . برای رفتن به میدون توپخونه تصمیم گرفتم که از مترو استفاده کنم ، وسیله نقلیه عمومی ،جمعیت خیلی زیاد بود و قطار خیلی کم . وقتی سوار قطار شدم انواع و اقسام دستفروشها شروع به تبلیغات کردند ، از بدلیجات تا جوراب و شکلات و آدامس و رومیزی و بخارپز جهت پختن شلغم و ... وارد اداره مورد نظر که شدم ،منتظر تلفن یک آشنا بودم تا کارها رو برام راست و ریست کنه نه اینکه اینجا همه چیز براساس روابطه و نه ضوابط . تا وقتیکه آشنا به من زنگ بزنه چند بار برادران جان بر کف ازمن سوال کردند که" شما اینجا چه کار داری ؟ ما کمکتون کنیم ." هر چند قصدشون خیر بود اما نمی دون مچرا همش فکر میکردم اینها میخوان یه جوری زودتر کار من رو راه بندازن تا از اونجا برم . یعنی یه خانم با یه مانتوی کوتاه ، شال .........اوه سبز ، کاپشن اوه اوه اوه اون هم سبز چه معنی داره تو یه اداره دولتی روی یک صندلی بشینه ؟!!!!!!!!!!!!!!!! وقتی کارم تموم شد خیلی دوست داشتم که وقت داشتم می رفتم موزه گلستان ، و بعد هم یه سری به بازار بزرگ میزدم و چلوکبابی نایب یا شرف الاسلام نهاری می خوردم و می رفتم خونه ، اما کارهای شرکت اجازه نداد . وبرگشتم شرکت . وقتی که نارحت میشم اما می دونم که باید خودم رو کنترل کنم یک پیاده راه میرم ، بعد میرم شهر کتاب و برای خودم کتاب می خرم ،وقتی خوشحال میشم و کسی رو نزدیک نمی بینم که خوشحالیم رو باهاش تقسیم کنم یک خوراکی خنک می خورم مثلا بستنی ، آبمیوه ، کافه گلاسه . روح شکمو بودن وقتی در من سرکش میشه که خوشحال باشم . و به همین خاطر یه وقتهایی آرزو می کنم که کاش زیاد خوشحال نشم تا شاید این اضافه وزن از بین بره . دیروز یک کارت دعوت عروسی هم گرفتیم ، عروس این عروسی رو خیلی دوست دارم ، دختر فوق العاده ای هست ، برای همین رفتن به عروسیش هم برام دلپذیره ، نامزدیش که یکی از بهترین مهمونیها یی بود که رفتم ، البته نه از نظر غذا و سالن از نظر صفا و صمیمیت . همه اینها باعث میشه که من بدونم که این عروسی خیلی خوش میگذره ، نکته دیگه ای که خیلی رفتن رو این عروسی رو برام خوشایند می کنه دیدن دوست عزیزم شیواست که اون هم قراره بیاد . به سلامتی بنده الان باید برم توپخونه اداره دارایی . نمی دونم کی برمی گردم . دیروز هم دو سه مدل جلسه و نوشتن قرارداد بود فرصت نشد کامنتها رو جواب بدم. امروز عصر حتما کامنت ها رو جواب میدم . صبح امروز من نه با صدای روشن شدن تلویزیون شروع شد و نه با آلارم موبایل وقتی نیم ساعت از بیدار شدنم میگذشت و تو لاین وسط اتوبان بودم ، یک عدد پژو ناگهان پیچید جلوی من و همونجا ترمز کرد یعنی بعدش من آنچنان ترمزی کردم که خودم هم باور نمیشد ، خوش شانسی این بود که ماشینی پشت من نبود وگرنه ممکن بود اون به ماشین به من بزنه ، بعد تصادف جاده عباس آباد این اتفاقها خیلی روم اثر میگذاره . به این ترتیب کلا خواب از سر ما پرید و صبح شروع شد . ظهر شیلای نازنین بهم زنگ زد و کلی شارژ شدم .نهار هم که کلم و هویج پخته خوردم تا یک کم بدن بیچاره استراحت کنه از دست این فست فودها و غذاهای چرب . نگرانی لعنتی من در مورد سفر های امیر تموم شدنی نیست و من اصلا دوستش ندارم . فکر میکنم دو تا چیز می تونه حالم رو خوب کنه یکی کلاس یوگا ، یکی هم دیدار با دوستان . حتما برای یوگا یک فکری می کنم دیدار دوستان هم که ای کاش ترافیک عصرانه مجال میداد ، یه روز می رفتم خیابون اندیشه ، یه روز می رفتم سعادت آباد خیابان کوهستان ، یه روز می رفتم شیخ بهایی ، یه روز تهرانپارس ، یه روز خیابان گیشا ، یه روز ستارخان . اوه تا حالا بهش فکر نکرده بودم که همه نقاط شهر خونه ای هست که من می تونم برم اونجا به عنوان منبع انرژی و انرژی از دست داده رو به دست بیارم . منبع انرژی می دونید چیه ؟ هر وسیله ای که شما بتونید باهاش تجدید قوا کنید و روحیه بهتری داشته باشید ، یکی منبع انرژیش خلوت کردن با خودش هست ، یکی منبع انرژیش رفتن به کوه و کوهنوردیه و خلاصه هر کسی خودش باید منبع انرژیش رو پیدا کنه ، کسایی که منابع انرژی مختلفی دارند انسانهای شادتر و موفق تری هستند . دوباره که بیدار شدم ساعت یک ربع به هفت بود ، ساعت هفت و بیست دقیقه نزدیک دفتر بودم . من تند رانندگی می کنم ،نه بابا سرعت من نصف سرعت امیره فاصله خونه ما تا شرکت فقط ده کیلومتره یعنی حالت نرمال باید فقط یک ربع ساعت تو راه بود . این شنبه از اون شنبه ها بود ،دو نفر همکار بهمون اضافه شد ، جلسه معارفه رو برگزار کردیم . باید چند تا گزارش آماده می کردم ،کار بانکی داشتم که خودم حتما باید می رفتم ، تو بانک چهل نفر جلوتر از من بودند ،رفتم هایلند یه دوری زدم و یک شیشه ترشی انبه خریدم اما وقتی برگشتم بانک هنوز بیست نفری جلوتر بودند ، رفتم فروشگاه محبوبم تو میدون آرزانتین یک کم لوازم دکوریش رو دیدم و وقتی برگشتم نزدیکهای نوبت من بود سیستم بانک قطع شد!!!!!!!
یا اینکه خانم "ع " که مثل مامان بزرگ من هست چرا انقدر از مامان بزرگ من عزیزتره و همه بهش میگن "مادر غیور " . پس این خانم مادر کی هست که هیچ وقت بچه اش باهاش همراه نیست و خودش تنهایی میاد تو جمع ما .مادربزرگ من که خیلی از اون مهربونتره ، غذاهاش هم خوشمزه تره ( از بچگی یکی از معیارهای اصلی من غذا بود .) پس چرا به مادربزرگ من نمیگن "مادر نمونه " ( حالا که ازماجرا سر در آوردم خیلی خوسحالم که مادربزرگ من مادر نمونه نبود .)
حالا پاییز هم داره تموم میشه ، زمستون رو نمی دونم چه جوری باید شروع کنیم . در مورد شب یلدا هم نمی دونم که باید کجا بریم . مامانم میگه بریم خونه مامان امیر ، چون دخترشون رفته و مسال تنها هستند ، اما ما هوز تصمیم نگرفتیم .
، پارک وی !!!!!! واقعا فیلم بیمزه و ... بود . سردردم نه تنها بهتر نشد بد تر هم شد . با امیر هم که رفتیم خونه مامانم از سر درد نتونستم تاب بیارم و خیلی زود برگشتیم کمتر از یک ساعت اونجا بودیم و برگشتیم . مبارزه من و سردرد تا ساعت نه ادامه داشت ، آخر سر تسلیم شدم و قرص مسکن خوردم ، کم کم حالم خوب شد و شروع کرده بودیم با امیر شوخی و بازی . نشسته بودیم برای بچه های خواهر و برادرهامون اسم می گذاشتیم و در مورد شون حرف میزدیم بازی بانمکیه ، شاید یه تئاتر اجرا کنیم از حسن و مملی و ............ اما وقتی مسکن حسابی اثر کرد اصلا نفهمیدم کی خوابم برد و تا ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه صبح یک سر خوابیدم .
در تمام طول راه به اینکه هیچ رویایی واقعی نیست فکر کردم و به کامنت دوستام تو فیس بوک و وبلاگ ، واقعا هیچ چیز مطلق نیست و خیلی از رویا ها به واقعیت می پیونده .
اون روز خیلی فکر کردم اما به هیچ نتیجه ای نرسیدم ، اما همچنان بر این عقیده بودم و هستم که زیبایی هرفرد به رفتارش بستگی داره ، مدتی بعد دوباره پسر رو دیدم ، درست روزی چسب زخم می فروخت که من روز قبلش یک بسته چسب زخم عروسکی خریده بودم و خیلی هم باهاش حال میکردم (عین دختر کوچولوها وقتی اومدم خونه یکیش رو بازکرده بودم و زده بودم به دستم .!!!!) اما معطل نکردم چند بسته از پسر چسب زخم خریدم و گذاشتم دفتر شرکت .به اندازه یک سال نیاز شرکت چسب زخم خریدم . وقتی از پسر خرید کردم خوشحال شد ، چشمهاش برق زد
،اون موقع خیلی خوشگل و دوست داشتنی تر شد وقتی چشمهاش برق شادی میزد . بی اغراق اون روز تا دم در خونه اشک از چشمهام ناخودآگاه میریخت .
حدود ساعت یازده بود که خواهر جان زنگ زد . از وقتی رفته خونه خودش بیشتر به من زنگ میزنه و با هم گپ می زنیم . دست مامانم واقعا دردنکنه ، اون موقع ها که ما همه قد و نیم قد بودیم و همه بهش میگفتند با این مهدکودکی که داری زندگی برات خت شده به همه میگفت من این زحمت رو میکشم تا وقتی بچه هام بزرگ شدم مثل من تنها نباشن . مامانم فقط یه برادر داره ولی ما الان واقعا می فهمیم که اون موقع چی می گفت و با اینکه شاید خیلی همدیگه رو نبینیم اما همیشه به یاد هم هستیم
" نامه تو دادی به من خوندمش یواشکی ، خوندمش هزار دفعه سوزوندمش یواشکی ، تا ندونند دیگرون حرف عشقمون چیه ......."
روز کاری انقدر پر مشغله هست که اصلا نمیشه فهمید کی ظهر میشه ؟ یکی از همکارهای جدید یه خانمی رو می شناسه که غذای خونگی درست می کنه و برای شرکتها می فرسته . بچه ها بهش سفارش خورش قیمه رو داده بودند و ظهر راس ساعت دوازده برامون فرستاد ، خیلی تمیز و مرتب ، و البته خیلی خوشمره بود ، بعد غذا دوباره کار تا ساعت پنج .
سر ظفر سوار تاکسی شدم ، تاکسی مسیرش نیایش بود اما بهم گفت:" اگه صف مسافرها اول نیایش زیاد باشه باید پیاده بشی ، چون دیروز یه خانمی رو اینجا سوار کردم ، اول نیایش که خواستم باز هم مسافر سوار کنم همه به خانم اولی اعتراض کردند و وقتی اون از پیاده شدن امتناع کرد می خواستند کتکش بزنن.!!!!!! " واقعا نمی دونستم چی بگم . واقعا !!!!!!!! نمی دونستم چی بگم .
امیر زودتر از من رسیده بود ، خونه رو هم مرتب کرده بود ، اما همچنان پالتوی پوست و کفش های مهمونی و لوازم آرایش و کیف مهمونی سر جای خودشون نبودند و تا امروز صبح هم سر جاشون نیستند . چون واقعا حسش نبود . شام رو هم رفتیم بیرن رستوران پستو خوردیم که من خیلی خوشم اومد ، امیر هم همین طور . اما چون زیاد به شام خوردن از نوع شام سنگین عادت نداریم بنده تا صبح بد خوابیدم و هر وقت چشمهام باز شد به خودم بد و بیراه گفتم که این چه پیشنهادی بود که من دادم تا برای شام بریم بیرون .
مهمونی رو خودم خیلی دوست داشتم ، دوست داشتم خیلی های دیگه رو هم دعوت کنم اما جا کم بود ، شاید یه بار خونه مامان مهمونی بگیرم که بتونم همه رو دعوت کنم .
رفته بودم سمت میدون فاطمی برای نرم افزار حسابداری ، یه یک ساعتی وقت آزاد داشتم رفتم شرکت قبلی دیدن همکارها ، چقدر خوشحال شدم که از اون محیط خسته کننده اومدم بیرون .
پرسیدید کادوی تولد چی گرفتم ؟ یک عالکه کادوی قشنگ ، جریان کادوی تولد از پنج شنبه شروع شد تا سه شنبه ادامه داشت . خیلی عالی بود .
قصدم این بود که وقتی میرم خونه ، یک غذای خوشمزه که هر دومون دوست داریم درست کنم مثلا سبزی پلو ماهی یا عدس پلو با تن ماهی یا .........اما وقتی ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه شب رسیدم خونه ، فقط فرصت درست کردن دو عدد همبرگر رو داشتم .
طبق عادت همیشگی شروع کردم به برنامه ریزی : خونه رو مرتب کنم ، روتختی رو عوض کنم ،ظرفها روبررسی کنم و آماده کنم ،خرید کنم ، شام چی درست کنم ؟ تنقلات چی باشه ؟ اردور بگذارم یا نگذارم ؟ کیک از کجا بخرم ؟ لباس چی بپوشم ؟ از صبح ده بار تصمیمم عوض شده که شام اربیرون بگیرم یا خونه درست کنم . خوبیش اینه که به هر کی زنگ زدم و دعوتش کردم بهم پیشنهاد کمک کرده ، این پیشنهاده خیلی برام با ارزشه .از این جهت با ارزشه که دوستان خوبی دارم و بهم لطف می کنند .
من و امیر بیشتر سفرهامون دو نفره هست . اما تو این سفر همسفرهایی داشتیم که زیاد هم نمی شناختیمشون . بیشتر رابطه کاری بود . بعد از ظهر امیر با بقیه آقایون رفتند سر کار و من با خانمها رفتم مرکز خرید . خانم آقای کارفرما گفت :" دیگه این مرکز خریدها برای من جذابیتی نداره ، چون ماه قبل همین جا بودم .شما هر جا خواستید بریم ." از ذهنم رد شد که بگم برای من هم هیچ جذابیتی نداره چون ماه قبل ترکیه برای کل زمستون خرید کردم اما فکر کردم که سکوت اولین درس یوگاست . اردیبهشت که با امیر کیش بودیم زیاد سراغ مرکز خریدها نرفته بودیم ، چون حسابی خسته بودیم و رفته بودیم کیش تا استراحت کنیم ، بیشتر وقتمون رو کنار ساحل گذرونده بودیم و قایق سواری و آب تنی کرده بودیم . وقتی هم برگشته بودیم تا دوهقته جزغاله بودیم و انقدر بد سوخته بودیم که حتی نمی تونستیم راحت بخوابیم . درحد یک دور زدن تو مرکزخریدها رفته بودیم و به نظرم زیاد خوب نبود اما این بار که با خانمها بودم همه مغازه ها رو رفتیم داخل و دیدم که میشه چیزهای خوبی هم پیدا کرد ، بیشتر قیمتها نزدیک به تهران هست اما هم میشه جنسی با قیمت کمتر پیدا کرد و هم با قیمت بیشتر . مرکز خرید پردیس یک و دو و مرکز تجاری رو گشتیم . طبق معمول تنها چیزهایی که پای منو شل می کنه و من رو دست به جیب می کنه کیف و کفش هستند . چند مدل پسندیدم اما نخریدم . فقط تو یک فروشگاهی که منتظر پرو لباس همسفرها بودم کمر بند چوبی دیدم که خیلی به نظرم خوشگل اومد و اون رو خریدم .آقایون برگشتند ،یک سیم کارت اعتباری خریدم ، شام خوردیم ، رفتیم ساحل مرجان و بعد هم درحد بیهوشی خوابیدیم .
فردا صبح هم دوباره مرکز خرید ، این بار آقایون از اواسط خرید با ما بودند ، چیزی که معلوم بود خانمها اصلا اهل آب تنی و کنار ساحل نبودند ، بیشتر اهل خرید مرکز خرید گردی بودند .
یه فروشگاهی بود که همه جنسها چینی بود حتی فروشنده ها هم چینی بودند ، از اون فروشگاههایی که همه چیز داره و ارزون ،تنها چیزی که توجه من رو جلب کرد جعبه نخ و سوزن بود که خیلی خوشگل بود ، زنگ زدم به خواهر امیر ازش پرسیدم که وسایل خیاطی خریده یا نه ؟ که گفت نخریده ، گفته بودم دو هفته دیگه عروسیشه ، امیر به من میگه تو امسال دو تا دختر شوهر دادی ، یه دونه جعبه خیاطی براش خریدم .
یه فروشگاهی هم کفش آدیداس داشت که خیلی خوشگل بود اما اصل نبود ، پوشیدم و وسوسه شده بودم که بخرم اما امیر نگذاشت ، گفت به اندازه قیمتش هم برات کار نمی کنه ، دیدم راست میگه تنها خاصیتش اینه که کمر دردم رو تشدید می کنه . آقایون کف کرده بودند که رابطه ما این شکلی هست که من مثلا میخوام یک کفش بیست تومانی بخرم امیر میگه نخر بریم از نمایندگی اصلی بخر . براشون عجیب بود . بعدش دیگه من و امیر رو یه سکویی تو مرکز خرید مروارید نشستیم تا بقیه خریدهاشون رو بکنند ،
عصر آقایون رفتند ساحل که هم آب تنی کنند و هم جت اسکی سوار بشن ، خانمها هم به اصرار من با من اومدند پلاژ بانوان . وقتی رفتیم تو حتی حاضر نبودند که مانتوشون رو دربیارن و انقدر من اصرار کردم که مانتو و روسری رو درآوردند ، من خودم عاشق خرید کردن هستم و ویندوز شاپینگ ، اما تفریحهای دیگه ای هم تو زندگی هست ، وفتی رفتیم کنار ساحل ، اونها رو صندلی نشستند و من رفتم تو آب ، واقعا آب خلیج فارس معرکه هست . شفاف و گرم . کافیه نیم ساعت یک جا بی تحرک وایستی ، ماهیهای کوچیک میان دورت جمع میشن . خیلی خیلی لذت داره . همسفرهای من هم خوششون اومده بود اما فقط دوست داشتند دریا رو ببینند و حاضر نبودند که زیاد رو شنها راه برن تا چهار اونجا بودیم ، بعد برگشتیم هتل . همه اومدند اتاق ما . عکسهایی که تو لپ تاپ داشتم رو بهشون نشون دادم و یک کم گپ زدیم ، تا آقایون برگشتند ،یکی از دستگاهها بوردش خراب بود و قرار بود از تهران براشون بفرستند که هنوز نرسیده بود ، بنابراین اونها هم با ما اومدند و رفتیم پردیس . یکی از دوستهای دبیرستانی امیر تو پردیس دو کار میکنه ، نمایندگی محصولات بهداشتی ، دفعه قبل که رفتیم یک عطر خوب به من کادو داده بود ، به عنوان کادو براش شکلات خریدیم و رفتیم پیشش ، خیلی ازش خوشم میاد ، دیدید میگن مادر رو ببین دختر رو بگیر . من میگم دوست رو ببین پسر رو بگیر . دوستهای امیر همه خوبند از همکارهاش خیلی بهترن ، دوست قدیمی هم زیاد داره که این هم به نظرم خیلی مهمه ، دوست پیدا کردن خیلی راحت تر از دوست نگه داشتنه .
همکار امیر می خواست چمدون بخره که شش نفری رفتیم تو معازه ، کلی شیطونی کردیم و بالاخره یک چمدون خریدیم ، دوباره بنده کیف دیدم و دست و پام شل شد و یک کیف دیگه خریدم ، از عطرباران هم برای امیر اودوکلن خریدم .
یه خانمی هم بود که نامه کمیته ام دا د دستش بود ، در حال تکدی گری . شروع کرد به بد و بیراه گفتن به آقایون . دیگه من رسیده بودم ایستگاه توپخونه و باید پیاده می شدم .وگرنه یه خانمی از خواهران کمیته داشت برای من توضیح میداد که ما چقدر خوبیم و .... من فقط تو او ند وسه دقیقه تونستم بهش بگم :"مشکل اینه که سیستم داره مردم ما رو به این سمت میبره که همه دستشون دراز باشه . کمیته هم اگه میخواد کاری کنه سرمایه گذاری کنه و ایجاد شغل و ... " می دونستم بحث طولانی هست اما دیگه باید پیاده میشدم و فرصت نبود . اما واقعا یاد دادن ماهیگیری خیلی بهتر از اینه که به کسی ماهی بدیم . کاش به جای این کمک ها کارخونه ها تعطیل نمیشد ، این همه جنس چینی تو بازار نبود . تو ترکیه همه چیز از ایران ارزون تر پیدا میشد اما جنس چینی قیمتش در مقایسه با ایران دوبرابر بود و این یعنی احترام به تولید کننده داخلی .در عوض ما همه کفاشها مون بیکارشدند ، شالیزارهامون تبدیل به ویلا شدند ، باغهای پرتقال آفت زده شدند و ....
وقتی هم تلفنها زده شد وکار پیگیری شد ، فهمیدم که هنوز بعد سه ماه کارما انجام نشده !!!!!!!!!!!
نکته جالب این بود که وقتی رفتم پیش معاون اداره ... ازمن پرسید :" استناد شما چیه ؟ " من واقعا نمی دونستم منظورش چیه ؟ پرسیدم :" ببخشید من متوجه منظور شما نمیشم ؟" گفت :"یعنی سمت ثبتی شما تو شرکت چی هست ؟ " نمی دونم من بی سوادم یا اون آقا اشتباه گفته بود ، اما انقدربه من در کل مکالمه چپ چپ نگاه کرده بود که عین موقعی که تو مدرسه باید درس جواب می دادیم من استرس داشتم و به لکنت افتاده بودم .
ساعت شش رسیدم خونه ، برای جلوگیری از تنبلی همون موقع شروع به پوست کندن سیب زمینیها کردم ، گوشت رو از فریزر بیرون آوردم و سیب زمینی سرخ کرده و کتلت درست کردم .لباسها رو اتو کردم و وسایل سفر امروز رو جمع کردم . حدود ساعت ده شب انرژیم به صفر رسیده بود و خوابیدم .
دیروز از اون روزهایی بود که یک پیاده راه رفتم ، بعد رفتم شهر کتاب و یک کتاب خریدم .
البته بعدش هم حالم خوب شد و همراه با غذا یک عدد ایستک خنک و خوشمزه خوردم .
مثبت ترین کار دیروز این بود که بالاخره همه شلوارها رو بردیم خیاطی تا قدشون رو کوتاه کنه ، شش تا شلوار بود هر کدوم هم یک داستان داشت ، شلوارهای امیر باید فقط یه اندازه یک سانت کوتاه میشد ، یکی از شلوارهای من باید پاکتی میشد ، یکی دیگه اوریجینال کوتاه میشد و یکی هم باید طوری کوناه میشد که مدل سنگشورش خراب نشه ، امیدوارم که شلوار امیر برمودا و پاکتی کوتاه نشه و شلوار من به اندازه یک سانت . امروز نتیجه کار معلوم میشه .
شرکت امیر قرار بود که از ما آنتی ویروس بخرن ، ساعت حدود یازده بود مدیر فروش شرکت تو جلسه بود و همه یه جورایی مشغول بودیم ، شرکت ما هم منشی نداره همه مسئول انجام دادن کارهای خودشون هستند و اگر کسی پشت میزش نباشه ممکنه تلفنش بی جئاب بمونه ، موبایلم زنگ زد ، همکار امیر بود ، بعد سلام و احوالپرسی بهم گفت :" این چه شرکتیه شما دارید ،هیچ کس جواب تلفن رو نمیده !!" من هم که شاکی از کارامیر چون دیروز تا بیرجند رفته بود و به دلیل آماده نبودن سایت بعد دو ساعت برگشته بود مشهد و همه حرف من این بود تو روزهایی که همه سفرهاشون رو حداقل میکنند به خاطر ناامنی راهها ،این چه وضعشه که شما کار می کنید ، سریع و حاضر آماده بهش گفتم : " شما با این شرکتی که توش کار میکنید لطفا یه برنامه ای بریزید که کسی هزار کیلومتر راه رو اشتباهی نره ، بعد در مورد شرکتهای دیگه اظهار نظر کنید ! " البته من چون یه وقتی با امیر همکار بودم بیشتر همکاراش رو میشناسم .و این آقا رو هم خوب میشناسم اما بنده خدا امروز مورد حملات سخت گلپری قرار گرفت . رضا همکارم هم برای اینکه دربرابر اونها خودی نشون بدیم امروز کلا از ظهر به بعد دنبال کار اونها بود .
امروز هم تا به خودم اومدم دیدم ساعت پنح و نیمه .البته یک ساعت دیگه هم شرکت موندم . برای اولین بارتو این ساختمون جدید شرکت ماشینم رو گذاشته بودم تو پارکینگ ، پارکینگش واقعا سخته ، نتونستم ازپارکینگ بیام بیرون ، همکارم برام ماشین رو بیرون آورد هرچند کمی غرورم خدشه دارشد اما بهترازاین بود که اسب سفیدم خدشه دار بشه تازه از عمل جراحی گلگیر و کابوت اومده بیرون .امروز همه خاطرات من ماشینی شده .
خبر خوب امروز این بود که داماد جدید شیرینی خرید و رفت دیدن بابا و مسائل به خوبی و خوشی حل شد .
ساعت 4 صبح با صدای موبایل امیربیدار شدم ، همکارش بود که با هم میرن ماموریت ، با خانم همکارش آشنا هستم ،دختر خوبیه ، دفعه آخری که دیدمش بهش گفتم :"شوهر های ما بیشتر از اینکه ما رو ببیند همدیگرو می بینند . " یعنی از هفت روز هفته اقلا 3 روزش رو امیر بیست و چهار ساعته با این همکارش ماموریت هست . با هم تیم خوبی هستند و همین شده مایه تنهایی های من . چون هر جا میرن کار رو درست و خوب انجام میدن آخر سر همه راضی گلپر ناراضی .
برای بقیه کارهای بانکی پیک شرکت رفت ،سیم کارتم رو هم که سوخته همراه با کارت ملی بهش دادم تا تو راه سیم کارت من رو هم عوض کنه ،بیست باری موقع رفتن ازش تشکر کردم و عذرخواهی که بهش کار شخصی دادم ، چهل باری هم وقتی برگشت و سیم کارت جدید رو برای من آورد . هر چند صبح بهش تذکرداده بودم که دیر میاد و کارها رو به موقع انجام نمیده ،اما وقتی کارشخصیم رو انجام داد نمی تونستم ازش تشکر نکنم و وانمود کنم که این هم جز وظایفش هست .
اصلا نفهمیدم که کی ساعت پنج و نیم عصر شد ،از شرکت که اومدم بیرون باد سردی خورد توی صورتم ، امسال هوا خیلی زود سرد شد ، نگهبان ساختمون شرکت که تازگی ازدواج کرده و با خانمش تو ساختمون زندگی می کنند ،اومده بود دنبال من ، التماس دعا داشت برای خانمش یه کاری پیدا کنم . دلم می خواست بهش بگم از فردا بیاد دفتر ، یه کاری براش می کنم اما منطق اجازه نداد . تا برسم ماشین با فکر زن نگهبان و اینکه خدا کنه اونها تو این سرما تو اون کابین روی پشت بودم سرما نخورن و ... سر کردم .
فکر نمی کردم انقدر به موبایل وابسته باشم ، سیم کارت جدید فردا صبح فعال میشه و من بی موبایل تو ترافیک به آهنگهای ستار گوش میدادم ، شاید باورش سخت باشه ، یا خیلی ها فکرکنند چقدر لوسم ، اما تمام راه یاد امیر می افتادم که همش تو راههاست و من هم الان ازش بیخبرم اشکم سرازیر میشد .من واقعا به یک منبع انرژی نیاز دارم .
نزدیک خونه مامان اینها بنزین زدم و دلم نیومد که بهشون سر نزنم .البته دروغ چرا پیش خودم فکر کردم اینجا زوتر می تونم به امیر هم زنگ بزنم و ببینم کجاست . عروس خانم هم اونجا بود ، یک دسته نرگس شیراز خریده بود اومده بود دیدن بابا . بابا باهاش صحبت کرد و من هم کمی پا درمیونی کردم ، یک کم بابا نرم شد ، با هم برگشتیم خونه ، بهش گفتم خونه خیلی کار داره و باید همه جا رو تمیز کنم ، قفسه خریدیم که باید سر هم کنم و ... زنگ زد شوهرش اومد برام فقسه رو درست کرد و من هم یک کم به آشپزخونه سر و سامان دادم .امیر مارکوپولو هم که صبح بیرجند بود برای پاره ای تعمیرات کارخانه *** راه افتاده بود سمت کارخونه مشهد ، شش ساعت تو راه بود ، یه وسیله ای هم برای اونجا لازم داشت که خونه بود ، زنگ زدم آژانس اومد دستگاه رو برد فرودگاه مهرآباد تا باربری ایران ایر ببره مشهد . به این ترتیب بعد از درست کردن کباب لقمه ای به همراه سیزیجات پخته برای نهار فردای خودم و خواهر و شوهر خواهر تقریبا کرکره شنبه رو پایین کشیدم.
| Design By : Night Skin |

