عاشقانه ها

دل عارفان ربودند و قرار پارسایان همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی

اینجا یه نفر بود که میخواست دیگه نوستالژیک ننویسه ، می خواست با خاطرات زندگی نکنه ، اما ....

در حال جمع آوری کتابخونه و بسته بندی بودم ، تعدادی مجله و دفترهای قدیمی رو گذاشتم کنار تا برن به دیار باقی . اما وقتی امیر  دفترهای دانشکده ام رو لابلاشون دید و دفترهای انشای دوران دبستان اونها رو جدا کرد و گفت : " اینها رو باید نگه داشت ."
البته از همه سختی درس آنالیز 1و 2و 3 و جبر 1و 2و 3 برای من تنها ذهنی تحلیلگر مونده و دو تا دفتر سیمی بزرگ که همه قضیه هاو تمرینهای سخت حل شده توش هست . دو تا دفتر تمیز و خوشگل که تیتر هر قضیه با روان نویس آبی نوشته شده و اثباتش با خودکار مشکی ، دو تا دفتر تمیز و خوشگل که  صورت تمرینهاش با روان نویس قرمز نوشته شده و حلش با خودکار آبی .
الان که نگاه می کنم می بینم که ما راستی راستی داشگاه نمی رفتیم ، تو یه دبیرستان بزرگ درس می خوندیم . جو دانشگاه اصلا دوست داشتنی نبود ، تنها کسی که تو اون چهار پنج سال سعی کرد اون دبیرستان بزرگ رو به دانشگاه تبدیل کنه رئیسش بود ، زنی که این روزها هم طرفدارهای سرسختی داره و هم دشمنان سر سخت . من که تو تمام دوران دانشگاه دو سه تا  استاد رو دوست داشتم و درسشون رو مثل درس دانشگاهی می خوندم و غیر از اونها تنها کسی که تو دانشگاه بهش احترام می گذاشتم همون رئیسش بود  و خیلی خوشحال بودم که تو دوره ریاست اون دانشجوی دانشگاه تک جنیسیتی شدم . از دستاوردهای مدیریتش بر دانشگاه کم ندیدیم . شاید یه روزی نوشتم .

اما چیزی که باعث شد از دانشگاه بنویسم شعری بود که روی صفحه اول جزوه آنالیز نوشته بودم ( درسی که با وجود سختی زیادش خیلی دوستش داشتم . )

عشق اصطرلاب اسرار خداست
 
علت عاشق ز علت‌ها جداست
 
عاقبت ما را بدان شه رهبر است
 
عاشقی گر زین سر و گر زان سر است
 
چون به عشق آیم خجل باشم از آن
 
هرچه گویم عشق را شرح و بیان
 
لیک عشق بی‌زبان روشن‌تر است
 
گرچه تفسیر زبان روشنگر است
 
چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت
 
چون قلم اندر نوشتن می‌شکافت
 
شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت
 
عشق در شرحش چو خر در گل بخفت
 
گر دلیلت باید از وی برمتاب
 
آفتاب آمد دلیل آفتاب
 
و روی صفحه اول جبر ( درسی که هیچ وقت دوستش نداشتم ، نه خودش رو ، نه اسمش رو و نه استادهای .... )این بیت رو نوشته بودم :

زیرکی ز ابلیس و عشق از آدم است
 
داند او کو نیکبخت و محرم است
 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢۸ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

داستان از جایی شروع شد که رفتیم خونه خواهرم ، واقعا از رفتن به خونه اش لذت می برم ، و چه حیف انقدر گرفتار بودم که تو این مدت که فاصله خونه هامون سه کوچه ناقابل بود فرصت نکردم ازش زیاد استفاده کنم . قرار شده تو این دو سه هفته ای که ما تو این خونه هستیم بیشتر همدیگه رو ببینیم ، با هم شام خوردیم و گفتیم و خندیدیم ، امیر و مرتضی رفتند سراغ کامپیوتر تا سرعت اینترنت رو چک کنند ، باید برای خونه جدید درخواست اینترنت کنیم ، متاسفانه شاتل سرویس مورد نظر ما رو نداره و باید یک سرویس دهنده دیگه  ای رو انتخاب کنیم یااز سرویسهای گرون شاتل استفاده کنیم .
من و ففر هم مدلهای نقاشی رو میدیدم تا من یکی رو انتخاب کنم که برام بکشه ، باز هم عاشق یک مدل از مونه شدم :" دو مرد قایقران که با تلاش هر چه بیشتر  مشغول پارو زدن هستند ." رسما عاشق این نقاشی شدم . میگه : " چهار ماهی طول میشکه تا تابلوش حاضر بشه " ، و من فکر میکنم ارزشش رو داره .
بعد هم کیکی رو که من پخته بودم با چای و نسکافه خوردیم ، گپ زدیم ، حرف از فروغ شد و اینکه بعد یک سال که رفته فراسه تازه برج ایفل رو دیده برای هر چهار نفرمون عجیب بود که چطور طاقت آورده که زودتر نره و برج رو نبینه در حالیکه تو شهری نزدیک پاریس درس میخونه و ماه اول اقامتش هم کلا  تو پاریس بوده !!!!
نمی دونم چی شد که حرف فلورانس شد ؟! وقتی در مورد فلورانس صحبتی به میون میاد ، تمام وجودم پر از شور میشه ، وقتی فلورانس بودم احساس می کردم باید به دیوارهای این شهر احترام بگذارم ، دیوارهایی که نفس نقش آفرینانی بزرگ رو در خودشون حبس کردند ، احساس می کردم باید روی سنگفرشها با احتیاط راه برم  ، اون زمان هنوز خیلی کتابها رو نخونده بودم و فیلمها و تئاترها رو ندیده بودم ، اما حس غریبی داشتم ، حس می کردم من به این شهر ، به این ساختمونها مدیونم .تنهای تنها بودم ،  دور کلیسای سانتا ماریا چند دور راه رفتم ،ابهت ساختمون بد جوری من رو تحت تاثیر قرار داده بود ، وقتی بعدا فهمیدم که گنبد فلورانس از روی گنبد سلطانیه زنجان خودمون ساخته شده نمی دونستم خوشحال باشم یا نارحت !!!!!!!!!!!!
وقتی به مدرسه میکلانژ رسیدم نفسم تو سینه حبس شده بود ، اون حس ناب رو اولین بار در فلورانس داشتم و بعد از اون تنها یک بار دیگه اون حس رو تجربه کردم وقتی روی تپه های شهر پارسه به خرابه های تخت جمشید نگاه میکردم خودم رو مدیون نیاکانم می دونستم ولی در درونم خون میگریستم . به خاطر دو چیز عزادار بودم : چرا اوضاع جوری هست که من اول باید فلورانس رو ببینم در حالیکه هنوز تخت جمشید رو ندیده بودم ؟!!!!!!  و دوم اینکه چرا..... چرا هنوز از لابه لای سنگفرشها و دیوارها و پنجره های چوبی ساختمونهای فلورانس میشه بوی تمدن رو شنید اما روی ستونهای پر ابهت تخت جمشید فقط میشه دست نوشته های یاد گاری رو دید یا صدای زنی محجبه رو شنید که داره به بغلدستیش میگه ایشالله وقتی رفتی سوریه اگه بری کاخ یزید رو ببینی می بینی که چقدر از تخت جمشید بزرگتر و شیکتره !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ساعت به یازده که  رسید ، خداحافظی کردیم ، ففز یک تیکه کیک برای مامان و بابا و فرنوش برید تا براشون ببریم ، تو ماشین امیر رادیو روشن بود ، اتفاقی که مدتهاست تو ماشینی که من راننده اش باشم نمی افته ،  مجری رادیو پیام در حال بازگو کردن داستان کشته شدن عطار بود ، نمی خوام بگم که چقدر مجری  تسلطش به داستان کم بود و حتی یک بار هم قبلا متن رو نخونده بود ، که این داستان یه روایت تکراری شده که مجریهای  صدا -  و - سیما  از بین بی سوادها و .... انتخاب میشن ، اما وقتی یاد عطار و خیام افتادیم یک بار دیگه یک داستان تکراری دیگه رو با هم بازگو کردیم . من از روزی برای امیر گفتم که برای اولین بار به مقبره خیام رفته بودیم و بابا روی سنگ مقبره خیام رو بوسیده بود و امیر از ماموریت اخیرش به نیشابور که چه بر سر این شهر قدیمی و متمدن اومده و دیگه هیچ بویی از روزگار قدیمش نداره ....
 یادش بخیر ، روزگاری که تو خونه پدری رباعیات خیام می خوندیم و یا مشاعره می کردیم ، یادش بخیر اون شبی که تو مشاعره من برای حرف " ت " خوندم :

ترکیب پیاله ای  که در هم پیوست / بشکستن آن روا نمیدارد دست

بوسه ای که بابا بعد خوندن این شعر رو پیشونیم گذاشت فراموش نشدنیه .

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢٥ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

شنبه بعد از ظهر با خواهر جان قرار خرید داتیم ، می خواست کفش بخره ، رفتم سهروردی اما من زودتر رسیدم ، بنابراین از خیابون عباس آباد سهروروری رو به سمت بالا رفتم ، بوی بهار می اومد ، هوا ملس و شیرین بود ، اما نمی فهمیدم چرا من تو این هوای ملس و شیرین انقدر احساس اضطراب و دلهره دارم ، اول فکر کردم که به خاطر پرواز امیره ، سعی کردم ذهنم رو به سمت مطالب خوب و مثبت سوق بدم تا پرواز امیر تموم بشه ، اما انگار یه چیز دیگه ای درون من رو قلقلک میداد و دلشوره اش وجودم رو می لرزوند ، نزدیک مسجد که شدم ، چشمم به تابلوی ام آر آی افتاد ، بعد هم به ساندویپی زاپاتا ، از فروردین 87 تا اون موقع من دیگه خیابون سهروردی نرفته بودم ، روزیکه پروین با من اومد و رفتیم ام آر آی مغز به خاطر سر دردهام ، روزیکه به شوخی به پروین گفتم بریم یه ساندویچ مغز بخوریم ، مغزم برای ام آر آی قوی باشه ، روزیکه جواب ام آرآی رو گرفتم و از خوندن جوابش پاام سست شده بود . اون زمان اون ام آر آی و جوابش خیلی منو عصبی و داغون کرد اما تلنگر خوبی بود برام تا شیوه های زندگیم رو تغییر بدم ، تا بفهمم که برای دیگران ارزش دارم و باید مراقب خودم باشم ، فروردین و اردییهشت 87 به من نشون داد که پدر و مادرم من رو چیزی خیلی خیلی فراتر از تصورم دوست دارند ، به من نشون داد که همسرم خیلی خیلی خیلی فراتر از اون که فکر میکنم همراه و همدم من هست ، روزهایی که به دنبال دکتر رفتن و پیگیری بیماری کذایی بودم همه با هم همراهیم می کردند  و من فهمیدم که هر لحظه عمر چه لذتی داره و چقدر باید قدرش رو دونست و صرف کارهای بی اهیمت و کینه ورزی نکرد .

وقتی این چیزها رو باخودم مرور می کردم یاد پروین افتادم که اون روز برای همراهی با من اومده بود و از اونجاییکه دیگه همیشه قدر لحظه ها رو می دونم همون جا بهش زنگ زدم و گفتم که به یادت افتادم و خواستم دوباره بابت لطفی که به من کردی ازت تشکر کنم .

همیشه از این اخلاق که هر مکانی برام یاد اور خاطره ای هست ناراضی بودم ، مثلا بعد از سکته بابا هیج وقت به رستوران پیشخوان که رستوران محبوب سالهای اول ازدواج بود نرفتم و هیچ وقت به آهنگهای جهان گوش ندادم که تو روز نه اسفند وقتی بابا تو آی سی یو بود تو اون رستوران گوش دادم . هفته گذشته تمام پیچهای جاده هراز به یاد بابا بودم و خاطرات زیادی که تو سفرهای شمال ازش داشتم ، همش سعی می کردم تا این اخلاق رو از خودم دور کنم و مکان و زمانی رو برای خودم خاطره ساز نکنم تا ذهنم آزرده نشه ، اما دیروز به این نتیجه رسیدم که خوبه که گاهی آدم یه خاطراتی رو با خودش همراه داشته باشه به عنوان تجربه .

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢٢ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

یه بهار دیگه اومد ، هوای ملسش دل هر عاشقی رو شاد می کنه . سی امین بهار زندگی من شاید نقطه عطفی باشه تو زندگیم . زندگی که همیشه بهش عشق ورزیدم ، زندگی که همیشه با من مهربون بوده و حتی روزهایی که بهم نامهربونی کرده روزهای بعدش مهر و محبتش رو اونقدر به من ارزونی داشته که من رو دوباره غرق شادی و عشق به زندگی کرده .
اولین روزبهار رو با دیدار شروع کردیم ، دیدار عزیزترینهای زندگیمون ، روز قبل سبزی پلو وماهیمون رو با مامان و بابا و ففر و شوهرش و خواهر و داداش کوچیکه خوردیم و از مامان قول گرفتم که برای نهار روز اول  غذا درست نکنه ونهارهم منتظر ما نباشه ،‌به هر حال بعد یک سال زحمت بی وقفه حقش بود که روز اول سال استراحت کنه ، اما انقدر من و امیرجان چیتان و فیتان بودیم که دلم خواست برای نهار بریم رستوران . به پیشنهاد دوست عزیزمون رفتیم رستوران نایب فرنگی و به به جای همه خالی . عصر هم رفتیم خونه عروس خانمها . اول خواهرخوشگل خودم که رفتن به خونه اش برام یکی از بهترین خوشیهاست . بعد هم خونه خواهر امیر ، هر دو خونه بوی نویی و تازگی می داد . سالی که نکوست از بهارش پیداست ما که در کنار خانواده گرم و صمیمی بهار خوبی رو شروع کردیم . روز دوم هم عید دیدنی خونه بزرگترها و سوم عید هم سفر شمال و دیدن پدر ومادر شوهرجان .
به شمال که میرسم زندگی تو رگهام جاری میشه ، نمی دونم همه این جوری هستند یا من چون هوای وطن بهم میخوره این حس رو دارم و البته فرصت نشد به سرزمین خودم برم اما فردا امیرکه میره سمت بابل ماموریت باهاش میرم سرزمین پدری .

بعد از اینکه از سفر هم برگشتیم همش به مهمونی  رفتن و مهمونی دادن گذشت .

نوروز خوبی بود و خوش گذشت . فقط دست دردهمش باهام بود و دلیل اصلی ننوشتنم هم همین بود سعی می کنم تا جاییکه میشه کمتر پای کامپیوتر بشینم . و از طرف هم دیگه هم با ورزش یک کم بدنم رو قویتر کنم .

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱٦ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |


Design By : Night Skin