عاشقانه ها
دل عارفان ربودند و قرار پارسایان همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی
جمعه شب کامنت گذاشته بودی که چرا وبلاگ رو آپدیت نمی کنم ؟ نوشته بودی که خواننده خاموشی اما منتظر نوشته های جدید . بعد یکی دو هفته لپ تاپم رو از ففر گرفته بودم ، اما تصمیم داشتم و دارم که زیاد پای کامپیوتر نشینم . پ . ن : نمی دونم چرا برای بعضی کامنت ها که جواب می نویسم جوابم پست نمیشه ، امیدوارم حمل بر بی ادبی من نشده باشه ، تقصیر پرشین بلاگه . تو فقط تو دنیا خوبی ، میدونی ، میدونی به روی چشم من تا چشم یاری می کند دریاست اکنون تو رفته ای ، تو رفته ای ، تو رفته ای ... نام ترانه : نام تو نام آلبوم : دلاویزترین می رسد از دور صدای ساز مرد چوپان امید و امید که جاودان شود بهاران وای به سرزمین خورشید با گل سپیده مهتاب ، طلوع زندگی چو رویاست با غنچه زندگی بر لبم میزند جوانه وای به گوش به من می آید ، صدای ساز مرد چوپان دریا و دریا ، نوازش صدای باران وای زندگی ، آبی بیکران ، قصه بهار مرا تولد دوباره ، وای به گوش من می آید ، صدای ساز مرد چوپان وای چه قصه ها می گوید زناله سرخ بهاران نام ترانه : چوپان نام آلبوم : سرزمین خورشید شیشه پنجره را باران شست چه کسی نقش تورا خواهد شست ؟ نام ترانه : باران نام آلبوم : جاودانه با عشق پ .ن : به سمیه عزیز و همه دوستان : در مورد نوشتن اسم ترانه ها حتما . ولی من پیشنهاد می کنم به جای دانلود ، آهنگهاشون رو بخرید . این هفته باید انقدر سی دی استاد نوری خریده بشه تا نشون داده بشه که چقدر بزرگ بوده ، چقدر عزیز بوده . حیف نیست که حق و حقوقش رو زیر پا بگذاریم و ترانه ها رو دانلود کنیم ؟! با سرزمین خورشید بزرگ شدیم ، نوجوونی رو به جوونی تبدیل کردیم ، جان مریم رو شنیدیم و زیر پوستمون یه حس تازه شور گرفت ، جینگه جینگه جان رو شنیدیم و پر از انرژی شدیم . یادت گرامی که همراه همیشگی لحظه های عاشقی من بودی ، یادت گرامی که به لحظه های عاشقی من موسیقی دادی ، یادت گرامی که ........... نمی تونم باور کنم رفتنت رو استاد نوری عزیز . نمیشه غصه ما رو همیشه تنها بذاره ، دلم از اون دلای قدیمیه ، از اون دلا آواز ، آواز میجوشد در جانم آواز ، آواز تا هستم میخوانم از توست ای عشق گرمی در آوازم از توست ای عشق تا هستم می خوانم داستان کوتاه حکمت خدا یک داستان زیبای واقعی که به ما می آموزد هیچ رویدادی بی دلیل نیست . کشیش تازه کار و همسرش برای نخستین ماموریت و خدمت خود کـه بازگشایی کلیسایی در حومه بروکلین ( شهر نیویورک ) بود در اوایل ماه کتبر وارد شهر شدند . زمانی که کلیسا را دیدند ، دلشان از شور و شوق آکنده بود . کلیسا کهنه و قدیمی بود و به تعمیرات زیادی نیاز داشت . دو نفری نشستند و برنامه ریزی کردند تا همه چیز برای شب کریسمس یعـنـی 24 دسامبر آماده شود . کمی بیش از دو ماه برای انجام کار ها وقت داشتند . کشیش و همسرش سخت مشغول کار شدند . دیوار ها را با کاغذ دیواری پوشاندند . جاهایی را که رنگ لازم داشت ، رنگ زدند و کار های دیگری را که باید می کردند ، انجام دادند . روز 18 دسامبر آنها از برنامه شان جلو بودند و کـارها تقریباً رو به پایان بود . روز 19 دسامبر باران تندی گرفت که دو روز ادامه داشت . روز 21 دسامبر پس از پایان بارندگی ، کشیش سری به کلیسا زد ، وقتی وارد تـالار کلیسا شد ، نزدیک بود قلب کشیش از کار بیافتد . سقف کلیسا چکه کـرده بود و در نتیجه بخش بزرگی از کاغذ دیواری به اندازه ای حدود 6 متر در 5/2 متر از روی دیوار جلویی و پشت میز موعظه کنده شده و سوراخ شده بود . کشیش در حالی که همه خاکروبه های کف زمین را پاک می کرد ، با خود اندیشید که چاره ای جز به عقب انداختن برنامه شب کریسمس ندارد . در راه بازگشت به خانه دید که یکی از فروشگاه های محلّه ، یک حـراج خیریه برگزار کرده است . کشیش از اتومبیلش پیاده شد و به سراغ حـراج رفت . در بین اجناس حراجی ، یک رومیزی بسیار زیبای شیری رنگ دستبافت دید که به طرز هنرمندانه ای روی آن کار شده بود . رنگ آمیزی اش عالی بود . در میانه رو میزی یک صلیب گلدوزی شده به چشم می خورد . رومیزی درست به اندازه سوراخ روی دیوار بـود . کشیش رومیزی را خرید و به کلیسا برگشت . حالا دیگر بارش برف آغاز شده بود . زن سالمندی که از جهت رو به روی کشیش می آمد دوان دوان کوشید تا به اتوبوسی که تقریباً در حال حرکت بود برسد ، ولی تلاشش بی فایده بود و اتوبوس راه افتاد . اتوبوس بعـدی 45 دقیقه دیگر می رسید . کشیش به زن پیشنهاد کرد که به جای ایستادن در هوای سـرد به درون کلیسا بیاید و آنجا منتظر شود . زن دعوت کشیش را پذیرفت و به کلیسـا آمـد و روی یکی از نیمکت های تالار نیایش نشست . کشیش رفت نردبان را آورد تا رومیـزی را روی دیوار نصب کند . پس از نصب ، کشیش نگاه رضایت مندانه ای به پرده آویخـتـه شـده کرد ، باورش نمی شد که این قدر زیبا باشد . کشیش متوجه شد که زن به سوی او می آید . زن پرسید : این رومیزی را از کـجا گرفته اید ؟ و بعد گوشه رومیزی را به دقت نگاه کرد . در گوشه آن سه حـرف گلدوزی شده بود . این ها سه حرف نخست نام و نام خانوادگی او بودند . او 35 سال پیش این رومیزی را در کشور اتریش درست کرده بود . وقتی کشیش برای زن شرح داد کـه از کجا رومیزی را خریده است . باورکردنش برای زن سخت بود . سپس زن برای کشیش تعریف کرد که چگونه پیش از جنگ جهانی دوم ، او و شوهرش در اتریش زندگی خوبی داشتند ، ولی هنگامی که هیتلر و نازی ها سر کار آمدند ، او ناچار شد اتریش را ترک کند . شوهرش قرار بود که یک هفته پس از او ، به وی بپیوندد ولی شوهرش توسط نازی ها دستگیر و زندانی شد و زن دیگر هرگز شوهرش را ندید و هرگز هم به میهنش برنگشت . کشیش می خواست رومیزی را به زن بدهد ، ولی زن گفت : بهتر است آن را برای کلیسا نگه دارید . کشیش اصرار کرد که اقلاً بگذارد او را با اتومبیل به خانه اش برساند و گفت این کمترین کاری است که می توانم برایتان انجام دهم . زن پذیرفت . زن در سوی دیگر شهر ، یعنی جزیره استاتن Staten Island زندگی می کرد و آن روز برای تمیز کردن خانه یک نفر به این سوی شهر آمده بود . شب کریسمس برنامه عالی برگزارشد . تالار کلیسا تقریباً پـر بود . موسیقی و روح حکمفرما بر کلیسا فوق العاده بود . در پایان برنامه و هنگام خداحافظی ، کشیش و همسرش با یکایک میهمانان دست داده و خدا نگهدار گفتند ، بسیاری از آنها گفتند که بازهـم بـه کلیسا خواهند آمد . وقتی کشیش به درون تالار نیایش برگشت مرد سالمندی را که در نزدیکی کلیسا زندگی می کرد ، دید که هنوز روی نیمکت نشسته است . مرد از کشیش پرسید کـه این رومیزی را از کجا گرفته اید ؟ و سپس برای کشیش شرح داد که همسرش سال ها پیش در اتریش که رومیزی درست شبیه به این درست کرده بود و شگفت زده بود که چگونه ممکن است دو رومیزی عیناً شکل هم باشند . مرد به کشیش گفت که چگونه توسط نازی ها دستگیر و زندانی شده و هرگز نتوانسته همسر گم شده اش پیدا کند . پس از شنیدن این سخنان ، کشیش به مرد گفت : اجازه بدهید با ماشین دوری بزنیم و با هم گفت و گویی داشته باشیم . سپس او را سوار اتومبیل کرد و به جزیره استاتن و خانه زنی که سه روز پیش او را دیده بود ، برد . کشیش به مرد کمک کرد تا از پله های ساختمان سه طبقه بالا برود و وقتی جلوی در آپارتمان زن رسید ، زنگ در را به صدا درآورد . وقتی زن در را باز کرد ، صحنه دیدار دوباره زن و شوهر پس از سال ها وصف ناشدنی بود ... آنچه خواندید یک داستان واقعی بود که توسط کشیش راب رید گزارش شده است. اگرچه عشق یک کلمه سه حرفیست اما تو با وجودت ،با اراده ات ، با مهربونیت ، با همتت ، با زحمات بی دریغت ، به هر حرفی از کلمه عشق هزاران معنا دادی . چطور می دونستی که یک دختر شش ساله باید نوار قصه خروس زری پیرهن پری گوش کنه ، یک دختر چهارده ساله باید شعرهای عاشقانه فریدون مشیری رو بخونه و یک دختر بیست ساله داستان زندگی آنت رومن رولان تو کتاب جان شیفته . چطور می دونستی که باید ماهیگیری رو به بچه هات یاد بدی و نه اینکه هر روز براشون ماهی بگیری ؟ یادمه روزی که من رو با خودت میبردی خرید ، خرید مایحتاج خونه ، اون موقع ده یازده سالم بیشتر نبود ، چهار تا میوه فروشی سر راه رو رد میکردیم تا به میوه فروشی برسیم که هم انضافش خوبه و هم میوه هاش . از هر سوپر مارکتی خرید نمی کردی ، چون بعضی ها خوش اخلاق نبودند و بعضی ها هم مواد غذاییشون مونده بود چون مشتری کمی داشتند ، اینها رو تو ده سالگی به من یاد دادی به جای اینکه تو بیست و سه سالگی وقتی ازدواج کردم با من همراه بشی برای خرید مایحتاج خونه ام . وقتی دبیرستانی بودم ، معادله ای میگذاشتی جلوی روی من ، هزینه های خونه رو جمع کنم از در آمد ماهیانه بابا کم کنم و همیشه مانده درآمدت بستانکار بود و آخر هر ماه سودی داشتی بیشتر از ماه قبل . همون روزها به من یاد دادی که همیشه کمتر از دخلم خرج کنم و روز مبادا رو به خاطر داشته باشم . اما هیچ وقت بعد بیست و سه سالگیم نه پرسیدی حقوق شوهرم چقدره و نه پرسیدی حقوق خودم چقدره ؟ هیچ وقت نپرسیدی که پس انداز دارم یا ندارم .انگار مطمئن بودی . اون شبی که بابا رو گذاشتیم تو تخت بیمارستان ، تا صبح زار می زدم و همه فکرم این بود که من ضعیف ، خواهر وبرادر دانشجو ، مادری که رماتیسم زانو داره و دستهاش خیلی وقته از کار زیاد ناتوان شده چه جوری باید از پدری نگهداری کنیم که حالا برای برآورده شدن کوچکترین نیازش احتیاج به ما داره ؟!!!! اون روزها هنوز نمی دونستم که تو در کنار همت و تلاش و بردباری و مهربانی و عشق و.... یک چیز دیگه هم داری به اسم غیرت . عیرتت چهار ساله که تموم نشده و هر روز بیشتر شده ............. دیگه نمی تونم بنویسم ، چون اشک نه فقط چشمهام رو که صورتم رو هم پر کرده ،فقط بگم عزیزترینم ، مادر مهربونم روز اول مرداد برای من مقدسه ، چون وجودی مثل تو پا به این دنیا گذاشته .دوست دارم سالهای سال تو آینده هم این روز بهت تبریک بگم . سلامت باشی که پایه زندگی خانواده ای . تولدت مبارک مهربونم .
از شنبه صبح همش تو فکر نوشتن یک پست تازه بودم ، اول خواستم با توجه به رویدادهای اخیر چیزی بنویسم ، خواستم برات بنویسم که تو همیشه و تو هر موقعیتی برای من همونی هستی که روز اول بودی ، بعد دیدم که تو برای من همونی نیستی که روز اول بودی ،" تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی ." روز اول پر بودم از شک و تردید حالا سر شارم از اطمینان و یقین .
خواستم بنویسم اما فکر کردم شاید برای همه خوندن عاشقانه های ما وقتی همیشگی بشه جذاب نباشه و شاید اصلا نمایش به حساب بیاد ، تصمیم گرفتم که همه اینها رو برات ایمیل کنم ، و در ضمن چون در خواست کرده بودی پستی هم در وبلاگ بگذارم .
تو فکرم به دنبال موضوعی برای نوشتن بودم ، درست تو همین لحظه هاست که هیچ موضوعی برای نوشتن نیست اما اون وقتی که هیچ مجالی برای نوشتن نیست موضوع برای نوشتن زیاده ، وقتی به خودم اومدم دیدم ظهره ، همه ایمیلهای پنج شنبه و جمعه رو جواب دادم ، سندهای آماده شده رو چک کردم ، فایل هزینه ها و درآمد رو با بودجه مقایسه کردم . اما هنوز هیچ چیز ننوشتم .
به برنامه هفتگی غذا فکر کردم ، دیدم خیلی وقته وبلاگ برنامه ریزی رو هم آپ نکردم ، هر هفته برنامه غذایی رو یه ورق رو میزکارم بوده ، خواستم در مورد نوشتن یک برنامه غذایی بنویسم که چطور باید همه عوامل رو توش دخیل کنم ، سلیقه غذایی هر دومون ، برنامه های کاری من و سفر های تو ، مواد غذایی موجود در فریزر و ............ دیدم این موضوع هم موضوعی نیست که بعد این همه مدت که میخوام وبلاگم رو آپ کنم توش بنویسم ، وبلاگی که توش سوگوار رفتن استاد نوری بودم و به خاطر گرفتاری کاری روز هفتم رفتنش نتونستم به عهدم وفا کنم و ترانه ای ازش رو تو وبلاگم بگذارم .
ساعت پنج و نیم که از شرکت اومدم بیرون ، به ذهنم اومد که از کارتو بنویسم و از دلشوره هام که تمومی نداره ، اما تو همون موقع تو راه برگشت از ارومیه بودی و به خودم گفتم بهتره که تواین زمان به جای پرداختن به این موضوع سعی کنم که این خودم رو از دست این دلشوره ها رها کنم ، چون می دونم که اولین بارت نبود که صبح با هواپیما میری یه شهر و عصر هم برمیگردی و میدونم که اخرین بار هم نخواهد بود .
برنامه شام همبرگر و سیب زمینی سرخ کرده بود ، اما قبلش باید لباسها رو از خشکشویی می گرفتم ، ماشین رو برداشتم و دو تایی ، من و اسب سپید رفتیم سمت خشکشویی ، خیلی با خودم کلنجار رفتم که دنبال خرید اساسی نرم و به فکر کمرم باشم و اینکه منتظر باشم که این بار تو پیشنهاد خرید و پرکردن جای خالی مواد غذایی تموم شده رو بدی . به همین خاطر به خریدن نون بسنده کردم و اومدم خونه ، اما وقتی رفتم بالا طاقت نیاوردم و دوباره برای خرید گوجه فرنگی و کاهو رفتم میوه فروشی که همون جا سر گرونفروشی بی حد و حساب فروشنده کلی حرص خوردم و تصمیم گرفتم در باره فروشگاه هایپر استار و قیمتهای خوبش بنویسم ، در مورد اینکه کاش تعداد این فروشگاهها زیاد بشه تا فروشنده های خرد مثل میوه فروشی سر کوچه ما کاهوی کیلویی هشتصد تومان رو کیلویی دوهزار تومان و گوجه فرنگی کیلوی پانصد تومان رو کیلویی هزار تومان نفروشن .
وقتی رسیدم خونه ، تو قبلا اومده بودی ، همبگرها رو گریل کردم ، گوجه ها روخرد کردم ، و شام خوردیم . از سیاست حرف زدیم ، از روزی که بهمون گذشته بود ، در مورد ریختن چای سبزی که تو درست کرده بودی و منتظر بودی که من بریزم تو لیوان کل کل کردیم ، سریال جراحت ماه رمضون رو دیدیم و از بازی آتنه تعریف کردیم و شخصیتش رو توی فیلم با یکی ازدوستان جان ! مقایسه کردیم .
هیچ موضوعی برای وبلاگم پیدا نکردم ، تصمیم گرفتم فردا صبح یک روزمره بنویسم . بعد هم به مامان زنگ زدم و گفت که بابا درد عجیبی تو شکمش داره و شکمش داره بزرگ وبزرگتر میشه ، خیلی عجیب بود !! نیم ساعت بعد فرنوش زنگ زد که اگه میشه شما بیایدد اینجا اوضاع خوب نیست . رفتن ما و اومدن اورژانس و معاینه بابا و .... تا ساعت یک نیمه شب طول کشید . و نهایتا تصمیم این شد که خودمون ببریمش بیمارستان ، و تو مثل همیشه آماده و ازخود گذشته . تا ساعت د و و نیم تو بیمارستان ، بعد هم رفتیم ماشین رو سپردیم دست هادی و خودمون اومدیم خونه اونها ، تاوقتی جواب آزمایش حاضر شد و خواستند برگردند هم ماشین داشته باشن و هم تو باشی برای کمک کردن و پیاده کردن بابا .
تو راه برگشت ، تو آژانس داشتم فکر میکردم که چه عیبی داره که من هر روز عاشقانه ای از تو ، توی وبلاگم بنویسم ، چه عیبی داره که تو که همیشه به فکر زندگی هستی و همه امکانات رومهیا می کنی به فکر پرکردن جاهای خالی یخچال نباشی و ....مهم تر از همه اینکه به این فکر میکردم که من نه به خاطر اینکه تو انقدر به من و خانواده ام محبت میکتی دوستت دارم که وجودت رو دوست دارم ، شخصیت مهربونت رو دوست دارم اگر چه یه وقتهایی زود عصبی میشی قلب پاک و بی ریات رو دوست دارم . ساعت دو و نیم شب تو اتوبان همت وقتی از کنار ساعت بزرگ شهر گذشتیم تصمیم گرفتم که یک عاشفانه برای تو بنویسم .
شاهدان گر دلبری زینسان کنند / زاهدان را رخنه در ایمان کنند
هر کجا آن شاخ نرگش بشکفد / گلرخانش دیده نرگسدان کنند .
موهاشو مثل گل دسته ، به زیر چارقدش بسته
چارقد گلدار که باباش سوغاتی آورده براش
خورشید اومد ، آفتاب اومد ، ماه اومد و مهتاب اومد
سوی گلها بیتاب اومد ،
چقدر قشنگه مثل آسمون ، صاف و یکرنگه
اسفند کنم دود ، نخوره نظر از چشم حسود
پیرهن تافته پوشیده ، چین دار و گل دار
انگار که این یه پارچه گل ، تو فصل بهار یه رنگین کمون به خود پیچیده
غنچه ها رو ناز میکنه ، دونه دونه گل می چینه
به خدا یک خرمن گل ، خدا روز بد نبینه
آسمون وقتی ابریه ، از چشمهاش گوهر بارونه
آسمون پر ستاره ، قصه ما رو می دونه
تو یه روز بی غروبی ، میدونی ، میدونی
تو شکستی پشت سرما رو برام
تو که خورشید جنوبی ، میدونی
نام تو روی لبام گل میکاره
مهربونی از نگاهت می باره
تو به ابرا میگی بارون ببارن
رو زمین طاق ستاره بکارن
تو به رود میگی به دریا برسه
به جنون میگی به صحرا برسه
همه پرستوها وقت سفر
از تو میگیرن نشونی سحر
نام تو روی لبام گل میکاره
مهربونی از نگاهت می باره
نام تو روی لبام گل میکاره
مهربونی از نگاهت می باره
چراغ ساحل آسودگیها در افق پیداست
در این ساحل که من افتاده ام خاموش
دلم تنها غمم دریا
وجودم بسته در زنجیر خونین تعلقها
دلم تنها غمم دریا
وجودم بسته در زنجیر خونین تعلقها
خروش موج با من میکند نجوا
که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت
خروش موج با من میکند نجوا
که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت
مرا آن دل که بر دریا زنم نیست
زپا این بند خونین برکنم نیست
امید اینکه جان خسته ام را به آن نادیده ساحل افکنم نیست .
به روی چشم من تا چشم یاری می کند دریاست
چراغ ساحل آسودگیها در افق پیداست .
من باد را با نام تو می خوانم
من نور را با نام تو می خوانم
من خویش را با نام تو میخوانم .
اکنون تو رفته ای .
در صبحگاهان ، در صبحگاهان
من چشم را با نور تو می شویم
من قلب را با عشق تو میشویم
من آب را با نام تو می خوانم ، با نام تو می خوانم ، با نام تو می خوانم .
من باد را با نام تو می خوانم
من نور را با نام تو می خوانم
من خویش را با نام تو می خوانم ، با نام تو می خوانم .
اکنون تو رفته ای .
صدا، صدای مهتاب
صدا صدای آفتاب
شکوه لاله ها چه زیباست
مرا بهار پر ترانه ، مرا امید بیکرانه
وای چه قصه ها می گوید ، زناله سرخ بهاران
لاله به صحرا پاشید
پرواز و پرواز ، پرستوهای بی آشیان
سوی چشمه خورشید
وای به سرزمین خورشید شکوه لاله ها چه زیباست
با گل سپیده مهتاب طلوع زندگی چو رویاست
رخشان بود هر سو ستاره
از دل من اما چه کسی نقش تو رو خواهد شست ؟
تو گل سرخ منی ، تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری
نه از آن پاک تری .
تو چنان شبنم پاک سحری
نه از آن پاک تری .
ای خدا آخر چه کس باور کرد جنگل جانم را آتش مهر تو خاکستر کرد ؟ آتش مهر تو خاکستر کرد ؟
تو گل سرخ منی ، تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری
نه از آن پاک تری .
تو بهاری ، تو بهاری ، نهههههههههههههه بهاران از توست .
با چراغی در افق روزهای عاشقی رو شروع کردیم ، شکوفه خاطرات ، آواز باعشق .......................
نمیشه این خاطره ما رو تو خواب جا بذاره .
که میشه عاشق کش و پا توی چشمات بذاره .....................................
همیشه وقتی تو رو می بینم ، وقتی زحمات شیانه روزیت رو می بینم ،پر میشم از خجالت و لبریز میشم از عشق به تو ، به تو که الحق خوب عاشقی کردی و میکنی و ما رو عاشق تربیت کردی . حالا اگه من و خواهرم با عشق زندگی می کنیم ، با عشق به امور خونه رسیدگی میکنیم همه رو از تربیت تو داریم ، بدون اینکه سخنی از این مساله به میون بیاری ، وقتی با تموم وجودت به بابا محبت می کردی و به ما کمک می کردی تا هر مرحله زندگی رو پشت سر بگذاریم ، همون لحظات عاشقی کردن و عاشقانه زندگی کردن رو بدون هیچ کلامی و تنها در عمل به ما یاد دادی .
| Design By : Night Skin |

