عاشقانه ها

دل عارفان ربودند و قرار پارسایان همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی

یه بازی جالب وبلاگی در مورد پدر بزرگها و مادر بزرگها ، درست وقتی که ما داریم تمرین می کنیم مثل غربیها پدر ها و مادرهامون رو بسپریم به دست سرنوشت و آسایشگاه و ... در حالیکه غربیها دوباره رو آوردند که خودشون از پدر و مادرهاشون مراقبت کنند ، امیر یه دوست آلمانی داره که تو یه شهر نزدیک مونیخ  زندگی میکنه ، کلی پول خرج کرده تا یه خونه دو طبقه مستقل بسازه برای خودش و پدرش ، تا هم از پدرش مراقبت کنه و هم زندگی خودش و همسرش مستقل باشه ، کاش یه روزی ما یاد بگیریم که  هر چیزی رو کورکورانه تقلید نکنیم و سعی نکنیم یه زندگی رو بنایی و ظاهری از غربیها داشته باشیم . و اما در مورد پدر بزرگها و مادربزرگهای من :

من به ترتیب سن شروع می کنم :

مادربزرگ مادری من : دختر یکی از بزرگترین فئودالهای شهمیرزاد بوده ، دختر پولداری که در زمان خودش جز معدود زنهایی بوده که باسواد بوده ، چون پدرش تاجر بوده یه مدتی بابل زندگی می کردند که اون زمان با عصمت بابلی ( دلکش ) خواننده قدیمی همکلاس بوده ، چون بابای من طرفدار این خواننده بود همیشه با آب و تاب از این خاطره تعریف میکرد . دختر پولداری بوده که مادرش همیشه سعی میکرده که لوس و پر توقع بار نیاد ، برامون تعریف می کرد که یه بار برادرش براش یک پیراهن کشمیر سبز و گردن بند زمرد و کیف و کفش کرم میخره ، مادرش برادرش رو مجبور می کنه که همه رو برگردونه چون اعتقاد داشته این دختر تو خونه باباش همه چیز هست شاید اگه بره خونه شوهر ، شوهرش نتونه همچین چیزهایی براش تهیه کنه . پدر بزرگ سمنانیم عاشق دختر زیبایی میشه که یک سال از خودش بزرگتر بوده و سمنانی هم نبوده و با وجود مخالفت خانواده اش با مادربزرگ من ازدواج می کنه . ثمره ازدواجشون یک پسر هست که میشه دایی عزیز و متین خودم که جز نیکان روزگاره ، و یک دختر که میدونید من چقدرعاشقشم و این دختر تو بیست و سه سال بعد تولدش میشه مامان من یا من میشم دخترش .
مادربزرگم بعد از فوت پدر بزرگم بیشتر با ما زندگی میکرد ، یه وقتایی ازش دلگیر میشدیم ، تو حساب بچگی و جوونی سرش غر می زدیم که امیدوارم ما رو بخشیده باشه . اما وجودش تو خونه مون نعمتی بود .

وقتی که من سال دوم دبیرستان دانشگاه آزاد قبول شدم ، بهم یه سکه جایزه داد و گفت : " شاید من تا دو سال دیگه نباشم ،اما می دونم دانشگاه قبول میشی و این کادو رو زودتر بهت میدم . " آخ که جیگرم آتیش میگیره وقتی یادم میاد روزیکه اسمم تو روزنامه در اومد تو کما بود و دو روز بعدش برای همیشه رفت و ما رو گذاشت با هزار تا شعری که همیشه برامون می خوند و ضرب المثلهای پر حکمتی که برامون تعریف میکرد .
روی سنگ قبرش نوشتیم :
 سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل / بیرون نمی توان کرد الا به روزگاران

پدر بزرگ مادریم : یک آخوند زاده که از دنیا فقط فروتنی و بخشندگی رو یاد گرفته بود ، با اینکه پسر بزرگ خانواده بود راه پدر و پدربزرگش رو ادامه نداد و درس حوزه نخوند ، دبپلم دبیرستانش رو گرفت اما چون به کارهای دولتی علاقه نداشت برای خودش کار میکرد ،‌یه خیاطی داشت تو سمنان ، شبهای جمعه شام میدادند از زمینی که بهشون ارث رسیده بود هر پولی در می اومد خرج شام های شب جمعه می کردند تا هم فامیل دور هم جمع بشن و هم هر کس که محتاجه بیاد و غذا بخوره . خونه اش تو کوچه ای بود که اسم فامیلش روش بود ، مسجد بازار سمنان به نام اونها بود و فکر کنم هنوز هم هست .

کارگر هایی که تو خونه این زن و شوهر بودند همیبشه از کارشون راضی بودند ، انقدرکه اون دو نفر بهشون می رسیدند و رابطه ارباب و رعینی نداشتند .ت

و سال 64 ما رو گذاشت و رفت . داداشم سال بعدش به دنیا اومد و بابام اسم پدرزنش رو گذاشت روش .حالا هادی ما برای مامانم هم پسره هم پدر .

پدر بزرگ پدری من : همه بهش می گفتن : " دایی " انقدر که خواهر زاده هاش دوستش داشتند و انقدر که خواهرزاده هاش تو شهر محبوب بودند همه به احترام اونها و به خاطر مهربونی بابابزرگم بهش می گفتند : " دایی " . خاطره ای که من ازش دارم اینه که همیشه مریض بود و سرش به کار خودش ، اما تو دوران جوونی آدم خوشگذرونی بوده که هم پول خوب درمی آورده و هم خوب خرج میکرده ، و کلا رئیس خانواده نبوده و رئیس خانواده زنش بوده ، به بابام احترام عجیبی میگذاشت و همیشه وقتی میخواست صداش کنه اول اسمش " آقا " میگذاشت . بابام هم همیشه خیلی حرمتش رو نگه میداشت با اینکه خیلی کارهاش رو قبول نداشت ، بابای من که سیگار رو با سیگار روشن میکرد جلوش سیگار نمیکشید و.........خیلی کوچیک بودیم که اون هم رفت .

مادربزرگ پدری من : یه زن جسور که فقط با پدرم 16 سال اختلاف سنی داره ، بر خلاف میل خانواده اش با پدر بزرگم ازدواج کرده بود و البته همیشه چوب این اشتباه رو خورده ، زندگی با برنامه های اون اداره میشد و البته بعد به دنیا اومدن بابای من و آشتی برادرهاش باهاش با کمک برادرهاش . یه زن قوی که تا اونجاییکه من دیدم همیشه مقتدر و مستقل بوده و هست ، حتی حالا که بعد مرگ عموهام و مریضی بابام خیلی مریض و افتاده شده اما هنوزغرور خودش رو حفظ می کنه . بابام رابطه ای که باهاش داره زیاد رابطه مادر و فرزندی نیست ، مثل دو تا خواهر و برادر می مونند که برادر کوچیکه هیچ وقت کارهای خواهر بزرگه رو قبول نداره و بیشتر اوقات با هم در حال کل کل هستند ، کلا رابطه مامانم باهاش خیلی بهتر از رابطه بابامه .   ما هم زیاد نمی بینیمش ، آخرین بار که دیدمش عروسی دختر عموم تو تیر ماه بود ، با اینکه رو تخت خوابیده بود صلابت از حرف و رفتارش می بارید ، با وجود همه مریضیها دوست داره که مستقل باشه و عمه هام برای اینکه بخوان براش کاری بکنند باید کلی برنامه ریزی کنند که ناراحت نشه ، خیلی دوست دارم که خوب و سالم باشه ، چون تا وقتی تو خونه ای بزرگتر باشه ، کوچیکترها دور هم جمع میشن مخصوصا تو خانواده های پر جمعیت مثل خانواده بابای من .

خیلی سعی کردم خلاصه بنویسم . فقط این هم بگم که توجه داشتید که ما خانوادگی و نسل اندر نسل عاشق پیشه بودیم .

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٧ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

تو زندگی همه یه روزهایی هست که میرن تو غار تنهایی و دوست دارند تنهای تنهای باشند ، من از روز شنبه تو غار تنهایی بودم هر چند کل روز شنبه رو تو یه جمع هفت هشت نفره بودم ، گاه گاهی اونی رو که نمی تونم بی اون باشم رو به غارم راه میدادم و کورسوی نور رو تو غارم میدیدم اما حتی همون نور عزیز و دوست داشتنی هم چشمهام رو میزد و از نورش چشمهام بسته میشد و دوباره تو غار تنهایی خودم تنها میشدم .
یکشنبه و دوشنبه هم اگر چه حرف میزدم و غذا می خوردم و سعی میکردم با چنگ و دندون از غار بیام بیرون اما دستهام قدرت نداشت ، هنوز هم دستهام از زوری که زدم تا از غار بیام بیرون درد می کنه ، دیروز اما در ناامید ترین حالت ممکن که فکر میکردم حالا حالاها باید تو این غار بمونم ، انگشتهام رو برای اولین بار برای نواختن روی کلیدهای سفید پیانو گذاشتم ، کلید ها برام پله های نردبونی شدند که نامرئی بود اما سفت و محکم ، درست فشار دادن روی کلیدها رو نمی دونستم اما بلند شدن و بیرون اومدن از غار رو می دیدم و احساس می کردم . بدین سان اولین کلاس آموزش پیانو ی من شروع شد . امیدوارم که بتونم پشتکار لازم برای ادامه شدنش رو داشته باشم . و بتونم با کمک اون به طور کامل از غار تنهایی بیرون بیام و درش رو برای همیشه ببندم .

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٤ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

به تلفن شرکت زنگ زد ، از همون تلفنهای هر روزه که برای احوالپرسی هست و شنیدن صدای همدیگه ، ساعت 12 بود که زنگ زد و گفت که فردا باید بره ملایر ، صبح بره و شب برگرده . همون موقع بهش گفتم که اگه تنها باشی من هم باهات میام ، کارهام رو راست و ریست کردم تا فردا تو شرکت کار معوقه نداشته باشم .
صبح ساعت شش و نیم راه افتادیم ، تو اتوبان قم ، مرکز تفریحی آفتاب صبحانه خوردیم ، صبحانه بوفه بود ، غذاهاش هم خوب بود ، خلاصه بعد این همه مدت یه جایی تو جاده دیدیم که مرتب و منظم اداره میشه اما هنوز خیلی راه داره تا به استانداردهای اماکن سیاحتی دنیا برسه ، چیزی که من رو عاشق اونجا کرد ، بوی سوهان داغی بود که در حال پختن بود و بوش همه فضا رو پر کرده بود ، خیلی تلاش کردم تا به خودم غلبه کنم و سراغ سوهان فروشی نرم ، نیت کردم تا اونجاییکه امکان داره کمتر قند مصنوعی بخورم . بعد صبحانه خوشمزه در کنار یار شفیق و همدم زندگی چشمهام پر خواب شده بود اما یه ده دقیقه ای طاقت آوردم و خواب از سرم پرید ، برای اولین بارتو سفرهام بعد شهر قم به سمت کاشان و اصفهان نرفتیم و رفتیم سمت اراک ، شهر بزرگی که پر از آلودگی بود ، از حاشیه شهر گذشتیم ، دیدن اون همه مجتمع ساختمونی تو اراک برام عجیب بود ، تو حاشیه شهر بودن این همه مجتمع نشون میداد که شهراراک ، شهر  پر جمعیت و شلوغی هست . اما بعد از خارج شدن ازکمر بندی اراک مناظر سبز و زیبا شروع شد ، نیروگاهی که از دور میدیدیم نیروگاه شازند اراک بود و برای من یاد آور خاطره های کودکی وسفرهای کاری بابا . دو طرف جاده پر بود از تاکهای انگور ، کنار شهر مهاجران ، شهری که اسمش برامون خیلی جالب بود ، انگور خریدیم ، و رفتیم به سمت ملایر . شهر زیبایی بود ، امیر کارش رو انجام داد و رفتیم برای گردش کردن توی شهر . باغ سیفیه پارکی هست که از دوران قاجار به جا مونده ، پارک زیبایی که از بالای پله هاش تمام شهر زیر پات بود ، بعد پارک هم رفتیم مرکز شهر ، هیچ رستورانی باز نبود برای نهار ، یه گشنی زدیم و تصمیم گرفتیم که نهار رو تو شهر بعدی بخوریم، من هیچ وقت همدان رو ندیده بودم به همین خاطر امیر پیشنهاد داد که برای برگشت مسیر همدان روانتخاب کنیم و من هم مشتاقانه پذیرفتم . شهر ملایر  همه چیزش خیلی خوب بود ، زیبا بود، مردمش مهربون و مهمون نواز بودند اما رانندگی مردمش خیلی خیلی خیلی .......... بد بود ، اصلا انگار آینه بغل و توقف سر چهارراهها و میدون ها و .... و کلا تبعیت از مقررات راهنمایی و رانندگی هنوز تو ملایر جا نیفتاده بود .

همیشه ذوق دیدن شهر همدان رو داشتم ، هگمتانه قدیمیترین شهر تاریخ ، می خواستم دروازه تاریخ  رو ببینم ، به همدان که رسیدیم ساعت سه بعد از ظهر بود ، تصمیم گرفتیم اول نهار بخوریم و بعد بریم جاهایی که دوست داریم رو ببینیم و رفتیم هتل بابا طاهر ، نمای هتل خوب بود وقنی وارد شدیم انگار دربان هتل دزد گرفته گفت : " بفرمایید در خدمتم . " جملات مودبانه بود اما لحن صحبت ، چیزی درموردش نگم بهتره . تمام فضای هتل پر بود از بوی شوینده های قوی ، برای من که همیشه بو ها تداعی کننده خاطراته ، هتل تداعی کننده روزهایی بود که بابا بیمارستان بود ، من از بوی رستوران راضی نبودم ، امیر از کثیفی و نامرتبی میزها . دو دل بودیم که بریم یا بمونیم ؟ وقتی منو رو آورد مشغول خوندنش بودیم و نکته جالب این بود که این رستوران درجه .... قیمتهاش با قیمتهای یک رستوران خیلی خوب تو تهران برابری میکرد  . هنوز تصمیم نگرفته بودیم چیزی بخوریم که گارسون اومد سر میزمون ، گفتیم هنوز انتخاب نکردیم ، با لحنی شبیه ناظم های مدرسه گفت : " فقط پنج دقیقه دیگه وقت دارید که غذا رو انتخاب کنید چون رستوران تعطیل میشه ." خب جرقه آخر زده شد و ما از رستوران اومدیم بیرون و فقط حسرت خوردیم به حال اون تمدن قدیمی و اون مردم مهربون و آداب دانی که تو کتابها درموردشون خوندیم ، خوندیم که ملیتشون ایرانی بوده .................
زیاد مایل به دیدن قبر بوعلی سینا نبودم ، چه فایده داره قبر یک پزشک عالیقدر تو شهری وسط یه میدون باشه و دورش با زشت ترین نرده ها حفاظ شده باشه ، اما تو ثبت بین المللی متعلق به کشور دیگه ای باشه یا اینکه تو دبی داروخانه های زنجیره ای به نام ابن سینا باشه اما تو مملکت خودمون ...

دوست داشتم تپه هگمتانه رو ببینم ، امیربهم گوشزد کرد که اگه دیدی غصه نخور ، یه تپه با بناهای قدیمی هست که دورش نرده کشیدند ، بهم گفته بود اما تا وقتی که ندیدیم باورم نمیشد که انقدر متروک و غم انگیزه ، من رو یاد خاک سفید تهرانپارس تو سالهای دهه شصت می انداخت . نمیگم که اگه این تپه رو میدادند به دست معمارهای خارجی چه می کردند ، که دیدن خلاقیت اونها تو موزه دبی گویای همه چیز هست ، دبی شهری که قدمتش انقدر کوتاهه که قابل گفتن نیست موزه ای داره که تو رو میبره به سالهای دور و آروم آروم میاره به سالهای نزدیک ، از ماکتهایی که از مردم قدیمی صحرا ساختند تا آهنگری که صداش از بلند گوها پخش میشه و ماهیگیرانی که مشغول ماهیگیری هستند . من نمیگم که کاش تپه هگمتانه رو میدادیم دست طراحان موزه دبی ، میگم کاش می دادیم دست بجه های اونها ، مطمتن هستم که اونها خیلی بهتر می تونستند واقعیت اون تپه رو برای همگان به تصویر بکشند . تو قدیمیترین شهر دنیا که شهر توریستی به حساب میاد نه غذایی پیدا کردیم برای خوردن و نه مکانی جهت دلخوشی . به خوردن چیپس و نوشیدنی بسنده کردیم و آه کشیدیم . ساعت چهار از شهر خارج شدیم ، شهری که پر ازپتانسیل توریستی بود نتونست مارو بیشتراز یک ساعت سرگرم کنه ،
غم دل چه باز گویم که تو را ملال گیرد ، کنم این حدیت کوته که  سر دراز دارد .

و راه برگشت از آوج و رزن و تاکستان و قزوین رد شدیم  ، تو مسافرت یک روزه مون همیشه در کنارمون تاکستانهای انگور رو دیدیم و من همش یاد فیلم پیاده روی در ابرها بودم ،
نیروگاه شازند اراک رو دیدیم ، نیروگاه  همدان و نیروگاه شهید رجایی قزوین و نیروگاه منتظر قائم . نیروگاههای که بابا توی نعمیرات و ساختشنون دخیل بوده ، ابهت نیروگاه برای من تداعی کننده ابهت پدرم بود . هر بار که ازکنار نیروگاه شهید رجایی رد میشیم ، امیر از من می پرسه که من کدوم قسمتهاش رو از نزدیک دیدم و من وقتی براش توضیح میدم که توی برج خنک کننده و بویلر کمکی و تصفیه خونه بودم غرق لذت میشم و نمیدونم که این لذت به خاطر اینه که یاد خاطره شیرین بیست سال  پیشمی افتم که با بابا رفته بودم نیروگاه ، بناهای عظیم رو میدیدم ، همه بهم محبت میکردند و ... یا اینکه عشق زندگیم همیشه با اشتیاق به خاطرات من در مورد اون سفر رویایی کودکیم به نیروگاه گوش میکنه .

تو اتوبان قزوین وقتی دیگه حسابی خسته بودم برای رفع خستگی با امیر مشاعره کردیم و نزدیکیهای کرج با شعر نیما به مشاعره مون پایان دادیم :

می تراود مهتاب / میدرخشد شب تاب / نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک / غم این خفته ی چند / خواب در چشم ترم می شکند / نگران با من استاده سحر / صبح می خواهد از من / کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را / بلکه خبر / در جگر لیکن خاری / از ره این سفرم می شکند / نازک آرای تن ساقه گلی / که به جانش کشتم / و به جان دادمش آب / ای دریغا به برم می شکند.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱٧ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

صبح که از خواب بیدار شدم شاداب و سرحال بودم ، انگار اون رخوت صبح های قبل دلیلش روشن بودن کولر بود ، برای سومین روز متوالی یادم بود وکرم دور چشم و کرم روز رو زدم ، ظرف غذام رو گذاشتم روی جاکفشی تا یادم نره ، حواسم بود که امروز باید برم دفتر خونه ، شلوار پارچه ای و مانتوی رسمی با روسری ساتن پوشیدم ، کفش پاشنه بلند و راهی شدم ، گفته بودم پارکینگ خونه مون که برام روز اول مثل غول بود برام مثل آب خوردن شده ،حالا  دوباره داره تبدیل به غول میشه ، چون همسایه جدید اومده و .............. شاید راه حل همیشگی این نباشه اما امیر ماشین رو برام از پارکینگ آورد بیرون . تو راه شرکت آهنگهای جینگلی مستون گوش میکردم که چراغ بنزین روشن شد و شروع کردم به خوندن که : " مهندس چرا بنرین تموم شد . " البته این مهندس بیچاره گناهی نکرده که صبح ها بخواد ماشین رو از پارکینگ بیاره بیرون و عصر ها ببره پمپ بنزین و باکش رو پرکنه ، اما پمپ بنزینهایی که تو مسیر من هستند همه امتحان شده هستند و همه شون همراه با بنزین مقادیر زیادی هوا می فروشند ، یعنی بنده هر وقت میرم پمپ بنزین ، سی و دو سه هزار تومان پول میدم که میشه پول شصت لیتر بنزین و هوا !!!!!!!!!!!! تا پمپ بنزین میرداماد رفتم ،تو کیفم پول زیاد نبود به سی لیتر بنرین ساده اکتفا کردم ، وقتی رسیدم شرکت ساعت از نه گذشته بود . کارهای روزمره رو انجام دادم ، رفتم دفترخونه برای انجام کارهای اداری اجاره دفتر شرکت . وقتی برگشتم نهار خوردم و یادم اومد که از هفته گذشته قرار بوده به کلاس موسیقی زنگ بزنم و برای ثبت نام برم . زنگ زدم و قرار شد که همون موقع برم و بدین ترتیب بالاخره ثبت نام کردم .
بعد هم به شرکت برنگشتم و رفتم خونه و خوابیدم که البته خواب بدی دیدم که بیدارم کرد و ذهنم رو آشفته کرد . بیدار که شدم امیر اومده بود ، اما انقدر ساکت و آروم نشسته بود پای کامپیوتر که من اصلا متوجه اومدنش نشده بودم ، خونه در حد تیم ملی نامرتب بود ، بدتر از همه ظرفهایی بود که از ماشین ظرفشویی در می آوردم و میدیدم که هیچ کدوم تمیز نشده ، امیر میخواست ظرفها رو بشوره که با کلی التماس !!!!!!!!!!! ازش خواستم که خودم بشورم ، میخواستم فکر اون خواب مسخره ازسرم بیرون بره ، ظرفها رو شستم و آشپزخونه رو مرتب کردم ، لباسهای شسته شده رو تاکردم و گذاشتم سر جاهاشون . امیرهم جارو و بخار شور و ساعت حدود هشت و نیم بود که خونه مون شکل خونه شد .
برای شام هم خودمون رو به کباب ریحون دعوت کردیم و حسابی حالش رو بردیم . شب تو تختخواب من سریال نگاه کردم وامیر هم وبگردی . اما همش ذهنم دنبال خوابی  بودکه بعد از ظهر دیده بودم  و جواب آزمایشم که فردا  باید بگیرم . به این فکر میکردم که من نود و نه درصد می دونم که جواب آزمایشم بد نخواهد بود اما چرا انقدربرای خودم داستان درست می کنم ، به این فکر بودم که دوباره بیماری توهم داره میاد سراغم و باید جلوش رو بگیرم  که .......... خوابم برد .

امروز صبح بیدار شدم ، انقدر این روزها به فکر آزمایشم بودم که امیر رو هم نگران کردم ، وقتی داشت میرفت بهم گفت : "چه ساعتی جواب آزمایش رو میگیری ؟ " گفتم : " دوازده ظهر به بعد . "

باید برای خودم یه فکری بکنم . این جوری نمیشه که من هر وقت اسم ام آر آی میاد تنم می لرزه ، هر وقت آزمایش میدم همش نگران جوابش هستم و ...باید این اخلاق رو تغییر بدم .

 

پ . ن : جواب آزمایش رو گرفتم . همه چیز خوب بود .

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۸ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |


Design By : Night Skin