عاشقانه ها

دل عارفان ربودند و قرار پارسایان همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی

تو دبیرستان یه دبیری داشتیم که خیلی دوستش داشتم ، دبیر ادبیاتمون زن با صلابتی بود و البته از دبیران بنام تهران که همیشه خونه اش پر بود از شاگرد برای کلاس خصوصی کنکور . اینکه چقدر مدیونش هستم که من رو به ادبیات سرزمینم علاقه مند کرد و بهم نشون داد که پدرم راه درستی رو انتخاب کرده که به من سفارش خوندن کتاب از صبا  تا نیما رو میکنه ، اینکه سر کلاسش باید همه شعرهای کتاب رو حفظ میکردیم و به یاد می سپردیم که کجا نقطه داره و کجا ویرگول ، اینکه اولین امتحان open source زندگیم رو سر کلاس اون دادم ، همه اینها و خیلی چیزهای دیگه به کنار ،‌حرفهایی که میزد خیلی برام جالب بود و ازش درس می گرفتم . یه روزی بهمون گفته بود که شما الان میخواهید این روزها خیلی سریع تموم بشه ، برید کلاس دوم بعد هم سوم و پیش دانشگاهی و کنکور و دانشگاه اما غافلید که بعدا چقدر از این گذر زود زمان ناراحت خواهید شد ، اون روز بنده خیلی حکیمانه دستم رو بردم بالا و گفتم : " ای خانم زرگرانی بزرگ بنده اصلا دوست ندارم زودتر به بیست سالگی برسم ، دوست دارم که وقتی به بیست سالگی برسم که به هدفهای امروزم رسیده باشم و عشق زندگیم رو هم پیدا کرده باشم ."
الان که فکر میکنم می بینم که بچه های کلاس حق داشتند که من رو یک شاگرداول خودشیرین ببینند با اون نطقی که کردم ، از طرفی هم از این نطقم خوشحال و راضی هستم ، چون از اون زمان به بعد برای خانم زرگرانی فقط شاگرداول کلاس نبودم و شده بودم سوگلی . مثل همین سوگلی همایونی ، با این تفاوت که ایشون از روسیه اومده ، ما از همین تهران خودمون .

بنده سوگلی تو بیست سالگی به همه هدفهام رسیده بودم ، یه دانشجوی دانشگاه دولتی که تو یه شرکت خصوصی کار میکرد و نرم نرمک هم در حال عاشق شدن بود  .

سال سوم دبیرستان که بودیم خانم زرگرانی حرفی زد که اون موقع نه حسش کردم و نه درکش کردم ،می گفت :‌" شما الان به نظرتون ده سال یه دوره زندگی هست و چهل سال یه عمر طولانی ، ولی نمی دونید که ده سال چقدر زود میگذره و چهل سالگی هم خیلی زودتر از اون که فکرش رو کنید از راه میرسه . "


یه روزی قرار بود من با یه پسری که فکر میکردم اونقدر مناسب هست که من زندگیم رو باهاش بسازم ،‌دو سه سالی صبر کنیم تا از هم شناخت پیدا کنیم و اگه به نتیجه مثبت رسیدیم با هم ازدواج کنیم ، دو سه سال  که می گفتم انگار یه دوره طولانی رو انتخاب کردم برای شناخت ، این روزها که داره میاد خاطرات ده سال گذشته رو به دوش می کشه و من هر روز برای خودم تکرار می کنم که یعنی : " ده سال گذشت !!!!!!!!!!!" گویا سالهای آخر هر دهه برای من شروع دهه تازه ای از زندگیم خواهد بود .

این روزها در حال گذروندن آخرین روزهای دهه سوم زندگیم در حال مرور هر سه دهه زندگیم هستم ، و به فکر شروع دهه چهارم .

 من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هشیار است .

پ . ن : دوست دارم هر روز روزمرگی بنویسم ، اما ......... هر روز ساعت 7و 8 میام خونه و .........

به زودی روزمره هام رو شروع می کنم .

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۳٠ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

داستان از این قراره که منصور دوانیقی خلیفه دوم عباسی بعد از انتقال پایتخت به بغداد تصمیم

گرفت برای دفاع از این شهر دور اونو دیوار بکشه . اما دلش نمی خواست پول ساختن دیوارو از جیب خودش

بده . بنابر این تصمیم خاصی اتخاذ کرد . اون در شهر اعلام کرد که قراره سرشماری بشه و هر کس به تعداد

اعضای خانواده یک سکه نقره دریافت خواهد کرد . مردم که هم طمع کار شده بودند و هم از بس به عوامل

خلیفه مالیات داده بودند خسته شده بودند وقتی مامور ثبت میومد ، اعضای خانواده رو زیاد میگفتند. مثلا

اونی که اعضای خانوادش 4 نفر بودند تعداد رو 8 نفر میگفت و 8 سکه نقره میگرفت . و مامور ثبت بعد از دادن

8 سکه نقره ، یه پلاک رو سر در خونه نصب میکرد و تعداد اعضای خانواده رو روی اون حک میکردند . خلاصه

بعد از اتمام سر شماری مردم سخت خوشحال بودند که سر منصورو کلاه گذاشتن . اما بلافاصله بعد از اتمام

سر شماری خلیفه حکمی صادر کرد که : به منظور حفظ مملکت و دفاع از کیان کشور و ایجاد امنیت ما

خلیفه مسلمین تصمیم گرفتیم که بر گرداگرد شهر دیوار بکشیم . بنابر این هر یک از سکنه شهر میبایست

برای تامین امنیت یک سکه طلا پرداخت نماید . بیچاره مردم شهر تازه فهمیدند چه خبره. حالا اونی که تعداد

اعضای خانواده رو زیاد گفته بود و یک سکه نقره گرفته بود بایستی به ازای اون یه نفر یه سکه طلا که

قیمتش بیشتر از سکه نقره بود می پرداختند!!!!!

 

پ . ن : با ایمیل به دستم رسیده و در مورد صحت حادثه تاریخی اطلاعی ندارم .

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢۸ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

تلویزیون روشنه ، من در حال تمرین با کیبورد هستم ، یورونیوز داره آخرین خبرها رو از شیلی میده ،
تلویزیون روشنه دارم شام درست می کنم ، بی *بی *‌سی داره آخرین اخبار از شیلی رو میده ،
تلویزیون روشنه ،‌همه شبکه های خبری خبر از نجات یافتن معدنچی های شیلی رو نشون میدن ..........

الان نفر هیجدهم داره میاد روی سطح زمین ، چقدر خوشحالم که هنوز یه جایی تو دنیا جون آدمها انقدر مهمه ، حتی اگه اون منطقه کیلومترها با من فاصله داشته باشه ،
ما چرا اینجوری نیستیم ، از کی فراموش کردیم که وجود انسانها مهمترین مساله زندگی هست ، مگه ما به همون زبونی صحبت نمی کنیم که توش شعر " بنی آدم اعضای یکدیگرند " گفته شده ؟
از بالا تا پایین با هم بد رفتار میکنیم ، چه بالاترین مقام ح ک و م ت ی باشیم چه .................
روزی چند بار تو خیابون و کوچه و مغازه و ساختمون محل زندگی و وبلاگ حقوق همدیگه رو زیر پا میگذاریم . چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟//

انسانم آرزوست .

 

پ . ن : نفر هیجدهم هم به زمین رسید .

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢۱ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

یعنی اون موقع که مانتوهای نو و کفش نو رو به پا مون میکردیم و هم شاگردی سلام می خوندیم و دعا دعا میکردیم که کلاس دوست صمیمیمون با کلاس خودمون یکی باشه فکر می کردیم که یه روز پاییزبیاد و تا هفتمین روزش وقت نکنی حتی بهش فکر کنی و همش دلت برای بهترین دوست دوران دبستانت تنگ باشه و نیاز به اجازه کسی هم نباشه اما وقت نداشته باشی که بهش سر بزنی .

یعنی اون موقع که هلوهای درشت آخر سال رو گاز میزدیم و پشتش سیب سبز ترش رو می خوردیم به این فکر می کردیم که باید این سیب رو از کجا بخریم که هم قیمتش خوب باشه و هم کیفیتش خوب باشه .

یعنی اون موقع که با شروع پاییز انار دونه قرمز ملس هر وقت و هر زمان که می خواستیم دم دستمون بود فکر می کردیم که یه روز میرسه که به این فکر کنی انار خوردن وقت مناسب می خواد .

یعنی اون موقع که با ذوق وشوق می رفتیم لیست لوازم التحریر مدرسه رو بخریم فکر می کردیم که یه روزی میرسه که انقدر خط ننوشتیم و تایپ کردیم که دست خطمون شده عین روزهای اول دبستان* .

یعنی اون موقع که کتابهای جدید سال جدید تحصیلی به دستمون میرسید و تند تند ورقش می زدیم و نگاه میکردیم و آرزو می کردیم که ای کاش زودتر این کتاب ها تموم بشن و بزرگ بشیم بریم کلاس بالاتر و بریم دانشگاه و بریم سرکار فکر می کردیم که یه روزی آرزو می کنیم که ای کاش پشت میز مدرسه نشسته بودیم و نه میز کار .

یعنی اون موقع ها که انشا می نوشتیم و موضوع انشا مون این بود که " دوست دارید در آینده چه کاره شوید ؟ " ، وقتی در مورد آینده می نوشتیم و دلمون غنج می رفت از اینکه دکتر شدیم یا مهندس یا معلم و یا ... فکر میکردیم که شاید یه روزی دلمون غنج بره به خاطر شیرینی که اون موقع ها تو خیالمون بود اما حالا تو واقعیت زندگیمونه .

یعنی اون روزهای اول مهر که معلم ما رو به اسم صدا میکرد و ما غرق شادی میشدیم که حتما شاگرد خوبی هستیم که معلم اسم ما رو یاد گرفته ، فکر میکردیم که روزی برسه که از اینکه همه یه دفعه صدامون کنند و باهامون کار داشته باشند خسته و کلافه بشیم* .

این همه اینها رو می بینیم ولی باز هم یادمون میره که قدر لحظه های حال رو بدونیم که برگشت پذیر نیستند به جاش یا حسرت گذشته رو می خوریم یا چشم دوختیم به آینده .
پ .ن : * : مدتی هست که شروع کردم با خودنویس خط نوشتن ، انقدر که دست خطم خراب شده .

** ‌: امروز وقتی با یه گوشم تلفن رو جواب میدادم و با گوش دیگه موبایل ، سه نفر هم در حال صدا کردنم بودند ،‌یه کارتاپل پر از نامه هم جلوم بود که باید امضا می کردم . هیچ وقت انقدر از شنیدن اسم خودم کلافه نشده بودم .

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٧ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

از وقتی اومدیم خونه جدید ، سرویس اینترنت قیمتش بیشتر شده بود و کیفیتش بدتر ، مدتها بود که دیدن فیلم از یو تیوب رو از برنامه وب گردی خارج کرده بودم ، دیدن عکس دوستان تو فیس بوک واقعا سخت شده بود و .... اما هفته گذشته انقدر سرعت اینترنت کم شده بود که حتی صفحه وبلاگم که بسیار کم حجم هم هست باز نمیشد ، امیر مدتی هست که دنبال یه سرویس دهنده بهتره ، اما من از چهارشنبه تصیمیم گرفتم که وقت نازنینم رو که بسان طلایی می مونه که هر لحظه دارم از دستش میدم پای اینترنت نفتی خونه نگذارم تا وقتی که سرویس دهنده رو عوض کنیم ، که فکر کنم دو هفته ای طول بکشه .
اما این روزهای بی اینترنت که فکر می کردم وجودش غیر ممکنه رو چطور می گذرونم ؟

وقتی میرم خونه ، نیم ساعت یه شبکه خبری  انگلیسی زبان رو انتخاب می کنم و اخبار روز از طریق اون پیگیری می کنم ، بعد هم یه چیزی میخورم ، تمرین موسیقی انجام میدم ، به مامانم زنگ می زنم و احوالپرسی می کنم ، تمرینهای کتاب گرامری که تازه خریدم رو انجام میدم و فیلم یا سریال نگاه می کنم ، این روزها دیدن  سریال قلب یخی و قهوه تلخ به برنامه سریالی زندگیم وارده شده و تا حالا که ازشون راضی بودم ، البته قسمت هفتم قلب یخی نکاتی داشت که زیاد خوشایند من نبود اما فکر کنم هنوز زوده برای نتیجه گیری .
بعد هم اگه گرسنه باشیم یه شام مختصر و خواب .

و بدین سان برخلاف تصور قبلیم بدون اینترنت هنوز زنده ام و به زندگیم ادامه میدم . فقط دیشب که رفتم روی ترازو فهمیدم که در حال منفجر شدن هستم انقدر که چاق شدم  و باید یه فکر اساسی برای خودم بکنم .


پ . ن : امروز برای فرار از ترافیک صبحگاهی زود اومدم دفتر و قبل از شروع ساعت کاری این متن رو نوشتم ، به وبلاگ چند نقر از دوستان هم سری زدم و کامنت گذاشتم .

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٥ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |


Design By : Night Skin