عاشقانه ها
دل عارفان ربودند و قرار پارسایان همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی
خونه ای که تمیز و آماد بود نیاز به یک میزبان تمیز و آماده هم داشت ، بعد از اینکه سوار هواپیما شدی ، رفتم دوشی بگیرم تا بعدش موهام رو اتو بکشم ، قصد داشتم که تا صبح منتظرت باشم و آهنگ عقیلی رو زمزمه کنم که " بعد از جداییها فردا تو میآیی . " وقتی با سرخوش از حمومی که همه جاش تمیز بود اومدم تو خونه ای که تمیز و مرتب منتظر صاحبش بود ، خیلی سرخوش برای خودم آواز می خوندم که ناگاه فاصله راهرو تا میز نهار خوری رو لیز خوردم و کنار میز نهار خوری نقش برزمین شدم ، می نویسم تا در تاریخ ثبت شود :" که برای اولین بار از تنهایی و نبودنت توی خونه ترسیدم ، نمی دونستم چی کار کنم ، ربع ساعتی طول کشید تا روحم رو آماده کنم ، و نیم ساعتی هم طول کشید تا قوام روجمع کنم و بدن پخش شده روی سنگ رو بلند کنم . " از درد به خودم می پیچیدم ، موهام رو اتو نکشیدم ، قرص ژلوفن رو خوردم و دم دست ترین لباسی که بتونم با پای له شده ام بپوشمش رو پوشیدم ، فقط یه بار تایم تیبل فرودگاه رو چک کردم ، ساعت رو روی سه زنگ گذاشتم و دراز کشیدم ، تا ساعت دو از درد بیدار بودم ، ساعت سه که موبایل زنگ زد بهت زنگ زدم رسیده بودی ، خوابم برد و ساعت پنج ونیم با صدای زنگ در بیدار شدم ، می خواستم اومدی بشینم یه دل سیر گریه کنم از درد اما : گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم / چه بگویم غمم از دل برود چون تو بیایی . از صبح وقتی به یادش می افتادم ، می رفتم تو خاطره ها ، روز یکشنبه شانزدهم آبان سعی کردم خیلی زود بیام دفتر تا پست جدید تو وبلاگم بگذارم و عکسها رو آپلود کنم . خوشبختانه زود رسیدم و عملیات به روز کردن وبلاگ هم انجام شد . و مشغول کارها شده بودم . مدتها بود که تو دفتر به ملزوماتی احتیاج داشتیم که نمی تونستم خریدشون رو به دست کارپرداز شرکت بسپرم ، پیرمرد از سر لطف همیشه دنبال خریدن جنسهای ارزونی هست که پول کمتری خرج بشه اما هر چی بهش میگم ارزون خریدن ولخرجیه گوشش بدهکار نیست . این بار که میخواست دستمال کاغذی از انواع مختلف بخره ، قسمش دادم ( کاری که بهش هیچ اعتقادی ندارم ) ازش ملتمسانه خواهش کردم که الان که زمستونه و همه پوستهاشون خشک میشه ، یه رحمی به ما کن و دستمال کاغذی جنس خوب بخر . خلاصه رفتم برای خرید ملزومات و ماشین حسابی که از همه مهمتربود رو پیدا نکردم ، البته ماشین حساب زیاد بود اما اونی که من می خواستم نبود . قلب یخی خیلی خوب شروع شد ، اما از قسمت ششم به بعد ضعیف شد ، فیلم پوپک و مش ماشالله هم خوب بود . بعد ازخوردن شام بچه ها رفتند و رضایت روز یکشنبه من به خاطر این بود که خواهرم یک سال بعد از ازدواجش واقعا پخته تر و عاقل تر از سال گذشته بود ، شوهرش هم انگار به جای یک سال چند سال رو پشت سر گذاشته بود ، وقتی داشتند می رفتند خواهری انقدر محکم بغلم کرد که انگار یک کله قند تو دلم آب شد . صبح روز شنبه این هفته من با صدای زنگ موبایل شروع شد ، بعد از مدتها ملودی سونی اریکسون رو از روش برداشتم و هنوز به زنگش عادت نکردم ، اما انقدر موبایل زنگ خورد تا تو خواب و بیداری متوجه اش شدم ، پشت خط آرام جانمان بود که صبح خیلی زود بیدار شده بود و برای فرستادن بسته ای به شهرستان رفته بود ترمینال جنوب ، تو راه برگشت ساعت هفت و نیم به من زنگ زده بود که بیدارم کنه تا دیرم نشه ! * پ .ن : * : بعد از ظهر بهم میگه دیدم که من الان دو ساعته بیدارم تو هنوز خوابی ، گغتم تو رو هم بیدار کنم . ( حالا تصور کنید که با چه شیطنتی تو صورتش این رو تعریف می کنه . ) و اما عکسهای منزل ما : 3- آشپزخانه 4- نشیمن 5- باز هم نشیمن 6- اتاق خواب 7- نهارخوری روز پنج شنبه وقتی دلنشین و دوست داشتنی هست که وقتی چشمت رو باز می کنی در کنارت همسر خوش سیمات رو میبینی که نیمه شب گذشته از سفر کاری برگشته و چشم تو چشمت داره بهت لبخند میزنه ، پرده خوشگل و ضخیمی که هدیه دوست نازنین هم هست مانع از ورود نور خورشید میشه و خورشید هم با تلاشی صد چندان میخواد نورش رو ، روی تختتون بتابونه ، مقاومت کردن در برابر همه کارهایی که تو روز پنج شنبه در انتظارت هست بی فایده هست ، به همین خاطر ساعت هشت و نیم صبح دل از تخت کنده و راهی امور روزانه میشویم . پ . ن : برای کسانی که این کنسرت رو دوست دارند ، کنسرت برای روزهای 18 و 19 آبان تمدید شد . میتونید اینجا خریدن بلیط رو پیگیری کنید . همه چیز خیلی اتفاقی و یکباره شد ، یعنی برای هیچ چیز وقت تصمیم گیری طولانی مدت نبود ، بلیطی که تونستیم بگیریم یک ربع زودتر از بلیط امیر با همون خط هوایی بود ، در کمال ناباوری و برخلاف همیشه که برای هر سفری کلی برنامه ریزی می کردیم و هتل رزرو میکردیم و .........عازم شدیم . ترافیک صبحگاهی اتوبان ستاری انقدر زیاد بود که فکر کردم احتمالا سفر رو از دست دادیم ، سفری که تشنه اش بودم ، هم به خاطر اینکه مدتها بود در آرزوی دیدن نزدیک آنی دختر کوچولوی لیدی جین بودم و هم اینکه خسته از کارهای سنگین روزمره بودم . نه تنها به موقع به فرودگاه رسیدیم بلکه همسر ما که به قول ایرلاین ماهان ، کثیرالسفر می باشد با مدیر پرواز صحبت کرد و قرار شد هر دو با یک پرواز سفر کنیم . به شیراز رسیدیم ، وقتی از هواپیما پیاده شدیم ، از امیر پرسیدم : " تو فرودگاه شیراز هم میشه هتل رزرو کرد ؟ " که همون موقع باجه رزرو هتل رو دیدیم و بدین ترتیب یک اتاق دو تخته در هتل پارس رزرو کردیم با بیست درصد تخفیف . اما جلوی باجه تاکسی ها راهمون از هم جدا شد ،من رفتم سمت خیابون کریمخان زند و امیر هم ترمینال برای رفتن به کازرون ، همه این ها رو بیخیال شدم ، وفتی صدای دوست نازنینم رو شنیدم ، کلی مورد مواخذه قرار گرفتم که چرا هتل گرفتم و .... تا چشم به هم بزنم از خیابون قشنگ چمران رد شدم و به آپارتمان زیبای دوست جان رسیدم ، و واقعا چه لذتی داشت دیدن روی ماه خودش و دختر دوست داشتنیش ، از هر دری صحبت کردیم ، ، نهار خوردیم ، بنده صاحب دو عدد ظرف دسر شدم ، عکس گرفتیم ، دختر کوچولوی عسل برای ما شعر های قصه خروس زری پیرهن رو خوند ، به ما افتخار داد که باهش عکس بگیریم ، نمی تونم از خوشیم بنویسم ، از دیدن منظره قشنگ اتاق مطالعه شون ، از سلیقه دوستم ، از تربیت عالی دخترش ، از کتابخونه دوست داشتنیش ، از عکسهای خوشگل دوران کودکیش و ............ ساعت شش روز چهارشنبه پنج آبان ،من تو ترافیک بودم اما برخلاف همه روزهای قبلش خسته از کار نبودم ، سرشار از انرژی بودم و می رفتم تا این انرژی رو با همسرم که تو راه برگشت از کازرون بود شریک بشم . استخر و جکوزی هتل همون قدر خستگی ناچیز ناشی از سفر رو از تنم بیرون آورد . با امیر رفتیم خیابون آزادی پیاده روی ، هوای ملس پاییز ، نسیم خنک پاییز و عشقی که تو دستهای ما در حال جریان بود ، عالی بود ، محشر بود و واقعا : " خوشا شیراز و وضع بی مثالش ،خداوندا نگه دار از زوالش ."بعد خوردن شام پیاده برگشتیم هتل ، یعنی هوا به اون خوبی و باحالی هیچ چیزی نمی طلبید جز پیاده روی . راستی چرا هیچ جا مثل تهران انقدر ساعت زود نمی گذره ؟ پنج شنبه صبح اس ام اس از لیدی جین رو دیدم که فلش مموریم رو خونه شون جا گذاشتم ، صبحانه رو خوردیم ، یک کم استراحت کردیم ،فکر می کردم که لیدی جین تا ساعت یازده مشغوله و نمی تونم برم پیشش ، اتاق رو تحویل دادیم ، رفتیم خونه دوستم فلش رو گرفتیم ، رفتیم باغ عفیف آباد که متاسفانه تعطیل بود ، رفتیم باغ ارم که تعطیل بود . ( گویا ساعت نهار در شیراز نمیشه از این باغها دیدن کرد ) رفتیم سمت بازار ، سفره خانه شرزه نهار بسیار دلپذیری خوردیم . باغ نظر ، خوردن فالوده کنار ارگ کریمخان ، رفتن به حافظیه ، خریدن یک جلد دیوان حافظ جیبی به عنوان یادگاری ، همخوانی با تصنیف استاد شجریان تو محوطه حافظیه که از نظر من پرانرژی ترین محیط هست ، خوردن چای و تفال به دیوان حافظ ، رفتن به سعدیه ، خرید یک جلد گلستان و بوستان ، خوندن حکایتهای گلستان ،همه ساعت خوشی بود که در شهر زیبا و دوست داشتنی شیراز گذروندیم . همیشه شنیده بودم که باید تو بهار به شیراز رفت ، اما پیشنهاد می کنم پاییز شیراز رو ازدست ندید . پ .ن : شعری که تو عنوان گذاشتم ، جواب حافظ هست به تفالی که امیر زده بود . ساعت نه شده بود و دیگه مجالی برای با ماشین رفتن نبود که می دونستم دیگه بعد از این تو جردن و پارکینگ شرکت هیچ جای پارکی نیست . زنگ زدم به آژانس . ساعت حدود نه و بیست دقیفه رسیدم شرکت .
تعطیلات تابستونی تو خونه مادربزرگ ، زیر اشعه خورشید گرم سمنان ، روی یک طاقچه کوتاه که زیر یک پنجره بزرگ بود می نشستم ، به دیوار کنار طاقچه لم میدادم ، در حسرت حوض بزرگ که میشد پر از آب باشه و خالی بود به حیاط نگاه میکردم اما میدونستم که گرمای ساعت دو و سه بعدازظهر سمنان شوخی بردارنیست . هر از گاهی یواشکی با ففر می زدیم بیرون از کوچه باریک نجفی رد میشدیم و. میرفتیم سمت استخر ، پاهامون رو میگذاشتیم تو آب و خنک میشدیم ، می دونستیم که مامان متوجه نمیشه چون انقدر هوا گرمه که تا برسیم خونه خشک شدیم . یادش بخیر که رفتن به بازار سرپوشیده چه لطفی داشت . اما بیشتر عصرها به خوندن کتابهای کانون میگذشت ، طاقچه خونه مادربزرگ برای من یعنی قصه شوکا و یک هلو هزار هلو ، یعنی اولدوز و شازده کوچولو یعنی همه کتابهای کودکی که اونجا خوندم اما بزرگ شدن من و خانم شدن نوه اول مادربزرگ هم یعنی خوندن داستانهای شاهنامه به زبان ساده روی طاقچه خونه مادربزرگ .
ریختن اشک برای سهراب و سیاوش ، به فهیمه و رودابه فکر کردن و ..... من میخوندم و فرخ از نفاشیهای کتاب کپی می گرفت ، یادگار اون سالها تا سال 75 روی در کمد اتاقمون بود ،یه نقاشی از رزم رستم و سهراب که سیمرغ هم از بالا نگاهشون میکرد ، ( فرخ از روی کتاب نقاشی رو کپی کرده بود ) ، من هم پایینش چند خط از شعر فردوسی رو با قلم و مرکب نوشته بودم .
ساعت هشت دیشب شروع شد ، و علاوه بر همه شیطونیها و خنده ها ، تمام مدت نور دیگه ای تو رگهام جاری بود ، نوری که توش ذوق بود ،ذوق دیدن داستانی از داستانهای شاهنامه ، ذوق دیدن یکی از کارهای خانم صابری عزیز ، ذوق دیدن ................
هنوز پر از انرژی هستم ، شب خوبی رو تجریه کردم که به شما هم توصیه میکنم تجربه کنید .
تئاترشهر ، ساعت 20 ، نمایش رستم و اسفندیار .
خانم صابری دستتون درد نکنه ، بهتر از این نمیشد .
تا بعداز ظهر انقدر گرم کار بودم که اصلا نفهمیدم کی ساعت پنج ونیم شد ، برخلاف اینکه تصمیم داشتم با آزانس نرم خونه تا هم از ونک گل بخرم و هم صرفه جویی کنم اما دیدم با وجود اینکه شب مهمون دارم باید با آژانس برم که به کارهام برسم . تا آزانس بیاد همچنان مشغول کار بودم و وقتی که آژانس رسید خیلی سریع وسایلم رو جمع کردم و رفتم دم در . یک ساعتی طول کشید تا به چهارراه سردار رسیدیم ، خواستم به امیر زنگ بزنم هر چقدر دنبال موبایلم گشتم پیداش نکردم ، یه جورایی مطمئن بودم که موبایل رو برداشتم ، فکر کردم حتما از دستم افتاده زیر صندلی ، تصور اینکه موبایلم تو ماشین آژانس جا بمونه من رو وادار کرد که از راننده خواهش کنم که با موبایلش به موبایلم زنگ بزنم تا با صدای زنگ موبایل ، موبایل رو پیدا کنم . راننده آقای مسنی بود با کمی ته ریش ، وقتی گوشیش رو به من میداد ، با لحن خاصی پرسید : " می خواهید به گوشی خودتون زنگ بزنید ؟ " همون لحظه از کاری که کرده بودم کمی پشیمون شدم ، اما از طرفی هم نمی خواستم که گوشیم تو ماشین همچین آدمی بمونه . وقتی زنگ زدم و همکارم گوشی رو برداشت فهمیدم که موبایلم تو شرکت جا مونده . سریع قطع کردم و در طرفه العینی شماره خودم رو از لیست شماره ها حذف کردم . پشت چراغ قرمز میرزابابایی بودیم که آقا !!!!!!!!! گوشی رو چک کرد ، نمی دونستم وقتی که داشت شماره های گوشیش رو بالا و پایین میکرد بکوبم توی سرش یا بخندم به حماقت اون و هوشیاری خودم . البته راه دوم رو انتخاب کردم .
انقدر دیر رسیدم که فرصت شام درست کردن نبود ، یعنی راستش یا باید شام درست میکردم یا پیانو تمرین میکردم ، من دوباره گزینه دو رو انتخاب کردم ، واقعا این پیانو تو این روزها برای من مثل مسکن و آرام بخش می مونه ، مشغول پیانو بودم که مامان زنگ زد ، یک کم باهاش حرف زدم و گوشی رو داد به بابا ، یواش هم بهم گفت که باهاش زیاد صحبت کن که خیلی حوصله اش سر رفته ، یک کم با بابا درمورد مسائل مختلف حرف زدیم که یه دفعه بابا بهم گفت : " یه خبر خوب دارم شاید بدونی . من دارم عروس دار میشم . " من گفتم : " مبارکه ، خوشحالید ؟ " واقعا بابام خوشحال بود ، کلا گویا مامان و بابام در مورد این مسائل خیلی روشنفکر هستند ، فرنوش که دوستاش اعم از دختر و پسر همیشه ورودشون به خونه ما آزاده و بابا با اونها بیشتر دوسته تا باخود فرنوش ، برای هر کدوم هم مشکلی پیش بیاد مامان و بابای من داوطلب کمک هستند مخصوصا به دوستهای شهرستانیش . برای این ته تغاری یا به قول خودش خان داداش هم که مامانم همیشه بهش میگه برای دوست دخترت کادوی خوب بخر ،بهش زیاد احترام بگذار ،زود عصبانی نشو و........ بابا هم که این جور از وجودش ابراز رضایت می کنه ، خلاصه که پدر و مادر روشنفکر و عروس دوست میخواهید ما یه دونه داریم ، اما فقط یه مشکل هست که داداش یه دونه داریم که اون هم گویا از دست رفته !!!!!
خواهرم و شوهرش از سرکار یک راست اومدند خونه ما . قرار بود ففر خانم تشریف بیارن که با هم برچسیهای دیواری که از ایکیا خریدم رو به دیوار بزنیم ، تو خونه قبلی وقتی استانبول با ساروی کیجا رفتیم ایکیا ، یک سری برچسب خریدم که طرح شقایق بود انقدر دیوار راهرو رو خوشگل کرده بود که دلم نمیخواست از اون خونه بریم ، برای خونه جدید هم خیلی دنبالش گشته بودم اما چیزی پیدا نکرده بودم ، اما تو شیراز تو یه مغازه با قیمت بسیار عالی و باور نکردنی طرح جدیدش رو دیدم و خریدم . اما هر چی فکر کردیم که تو کدوم دیوار بزنیم چیزی به ذهنمون نرسید ، دی وی دی هفت مهران مدیری رو دیدیم ، واقعا خنده دار بود ،این روزها بیشتر وقتمون رو به دیدن دی وی دی میگذرونیم و فقط از ماه*واره اخبار رو دنبال می کنیم . سریال قهوه تلخ کار خوش ساخت ، با بازیهای خوب و دیالوگهای زیبایی هست ، تقریبا هر روز دو سه تا ایمیل در نقدش به دستم میرسه که بعضی ها تمجید هست و بعضی ها هم سرزنش . اما من این سریال رو دوست دارم برخلاف بقیه کارهای مدیری که به نظرم خیلی خوب نبودند ، این داستان ، داستان زندگی خیلی از ماهاست تو موقعیتهایی که هستیم .
پ . ن : به شدت منتظر پنج شنبه و دیدار دوستانم .
خلاصه تو صبح خنک پاییزی دل از اتاق خواب تاریک و دوست داشتنی کندیم و اومدیم سر کار . امیر جان دوباره زنگ زد ، بنده به جای تشکر غر زدم که چرا بیدارم کردی ؟ البته از روی شوخی ، البته این بار زنگ زده بود که به من بگه برای بعدازظهر مرخصی گرفته تا بابا رو ببرن دکتر برای چکاپ . روز کاری شنبه این هفته مصادف بود با روز تولد دستیارم ، تا ساعت ده و نیم یک کم کارها رو روال بخشیدم و به سمت پاساژ آسیا حرکت کردم ، قصد داشتم براش کیف بخرم ، فروشگاه خوبی رو که قبلها تبلیغ کیفهاش رو تو مجله ایده آل دیده بودم پیدا کردم و ازقیمت خوب کیفها جا خوردم ، روز پنج شنبه که دنبال کارهای بیرونی بودیم ، امیر تو جردن کاری داشت و من بیکار بودم ، به همین خاطر ازش جدا شده بودم تا از منگو برای این دخترک کادوی تولد بخرم و واقعا از قیمتهای نجومیش سر سام گرفته بودم . کیفهای این مغازه تنها چیزی که ازاکثر کیفهای منگو کم داشت همون برند بود ، البته قیمت ها مثل قیمت کیفهای منگو تو شعبه های کشورهای دیگه بود ، اما واقعا نمی دونم که چطور مردم دلشون میاد اینجا برای همچین برندی انقد پول بدن ، روز پنج شنبه که من اونجا رفتم ، موقع ورود آنچنان صف بلندی رو جلوی صندوق دیدم که تو حراج هفتاد درصد منگوی استانبول ندیده بودم و پیش خودم کلی خوشحال شده بودم که به به حتما قیمتهای Special offer خیلی خوبه که این همه مردم دارند خرید می کنند !! اما تصورم کاملا اشتباه بود . کیفی که برای دخترک همکار خریدم رو خیلی دوست می داشتم اما قیمتش از کادویی که برای همه بچه ها تا به حال خریده بودیم خیلی کمتر بود ، از طرفی می خواستم خودم هم براش جداگانه کادو بخرم ، چون هم از کارش خیلی راضی هستم و هم می دونم که با حقوق بسیار پایین داره کار میکنه که البته برای اون هم براش یه فکرهایی کردم ، به همین خاطر برای ادامه خرید رفتم صفویه ، واقعا برای آدم تتبلی مثل من که همه جا با ماشین تردد می کنه این یه طرفه شدن ولیعصر و شلوغی جردن جانفرساست . تو صفویه یا لباسها به غایت گرون بود یا به غایت بی کیفیت . از طرف خودم براش اتوی مو خریدم و با بقیه پول بچه های شرکت هم مقادیری لوازم آرایش .
ساعت دوازده با دو بسته بزرگ و یک جعبه کیک طوری وارد دفتر شدم که متولد مورد نظر من رو نبینه و بعد نهار سورپرایزش کنیم .
ساعت سه سورپرایز انجام شد و فکر می کنم که از کادو ها هم خوشش اومد ، همون موقع ها اس ام اس امیر هم به دستم رسید که رسیدند مطب دکتر و همه چیز مرتبه .
عشقبازیّ و جوانیّ و شراب لعلفام / مجلس انس و حریف همدم و شرب مدام
ساقی شکّر دهان و مطرب شیرینسخن / همنشینی نیک کردار و ندیمی نیکنام
شاهدی از لطف و پاکی رشک آب زندگی / دلبری در حسن و خوبی غیرت ماه تمام
بزمگاهی دلنشین چون قصر فردوس برین / گلشنی پیرامنش چون روضة دار السلام
صفنشینان نیکخواه و پیشکاران باادب / دوستداران صاحباسرار و حریفان دوستکام
بادهی گلرنگ تلخ تیز خوشخوار سبک / نُقلش از لعل نگار و نقلش از یاقوت خام
نکتهدانی بذلهگو چون حافظِ شیرین سخن / بخششآموزی جهان افروز چون حاجی قوام
هرکه این عشرت نخواهد خوشدلی بر وی تباه / وآنکه این مجلس نجوید زندگی بر وی حرام!
ساعت 5 بعد از ظهر رفتم به بزمگاه دلنشان ، شاهد هم با باده ای خالی از می اما پر از انگور شاهرودی که براش از شاهرود به عنوان تحفه فرستاده بودند از راه رسید . فرنوش خانم قرار بود که بیاد منزل ما تا موهاش رو براش اتو بکشم ، تو مدتی که منتظرش بودم از فرصت استفاده کردم و برای دوستایی که تقاضای عکس از قصر فردوس برین ما داشتند عکس گرفتم . فرنوش زنگ زد و گفت که نمیرسه که بیاد خونه ما ، مامانم هم زنگ زد و بعد از کلی تشکر از امیربه خاطر همراهی بعدازظهر گفت که بریم انگور برای مامان امیر برداریم و براشون ببریم چون انگورش خیلی خوبه و تا تازه هم هست براشون ببریم . گویا امیر جعبه انگوری رو که از شاهرود رسیده بود برده بود خونه مامانم و بعد هم رفته بودند دکتر . خلاصه شال و کلاه کردیم از خونه مامان اینها انگور رو برداشتیم و رفتیم خونه اون مامان اینها . خوشبختانه ترافیک یاری کرد و زود رسیدیم . انقدر از دیدن ما خوشحال شدند که من خودم هم ذوق کردم که خوب شد رفتیم و اونها رو از تنهایی در آوردیم . و بدین سان روز شنبه شلوغ و شیرین ما سپری شد .
بعد از گرفتن ماساژ درمانی و کمی جابه جا شدن اعصاب گردن و کمر میرم خونه و یک بسته ماهی از فریزر بیرون میگذارم ، برنج رو خیس می کنم تا برای نهار سبزی پلو ماهی درست کنم . بعد از اون هم برای کارهای بیرونی از منزل بیرون میریم که انقدر کارهامون طولانی میشه و گرسنه میشیم که برای روز پنج شنبه هم عطای غذای خونگی رو به لقاش می بخشیم و گرسنگیمون رو با کبابهای بابا میرزا برطرف می کنیم . یک خواب کوتاه عصرانه و دوش و آماده شدن برای رفتن به کنسرت همایون شجریان .
وارد تالار وحدت شدن برام مصادف میشه با شرط و شروط که ای خانم این بار بار آخری خواهد بود که شما رو با وجود پوشیدن مانتویی به این کوتاهی به داخل راه میدهیم ، لااقل موهاتون رو بگذارید توی شالتون . بنده هم یک عدد لبخند از نوع .......... تحویل میدهم و توی دلم میگویم : " اینکه مانتو نیست بارونیه . !!! " .
اما نظمی که موقع چک کردن بلیطها هست ، خیلی خوبه و من و امیر همزمان فکر می کنیم که احتمالا این رویه کاری از گروه دل آواز هست . تمام تلاشها برای جلوگیری از بازار سیاه فروش بلیط انجام شده که به نظر من جای تحسین داره .
تو سالن تالار وحدت اول یاد گلستانه عزیز می افتم و اون دیداری که تو روزهای اول دوستیمون اونجا داشتیم ، بعد هم یاد فیلم سن پطرزبورگ . فیلمی که اگر چه بار فرهنگی زیادی نداشت اما خب بی بند و باری فرهنگی هم نداشت و بازی هنر پیشه هاش عالی بود .
کنسرت وقتی شروع شد که استاد آواز ایران وارد سالن اجرا شد و استقبال مردم که تشویقش می کردند و .... و اگر چه کنسرت با آوازی شروع شد که بسیار زیبا بود ، اما من با شروع آواز " نقش خیال " رفتم تو حس ، آوازی که بارها و بارها شنیده بودمش و باهاش روزهای خوبی رو سپری کرده بودم . گروه نوازندگان هم اگرچه همه جوون بودند اما بسیار حرفه ای ساز می زدند و زیبایی آوازها و تصنیفها رو صد چندان می کردند .
وه که جدا نمیشود نقش تو از خیال من / تا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من
کنسرت با اجرای جدیدی از " مرغ سحر " تموم شد و ما با روحیه ای به توان هزار خوبتر از روحیه قبل کنسرت راهی پارکینگ تالار شدیم .
بعد فوت استاد عزیز محمد نوری و موندن حسرت نرفتن به کنسرت ایشون با خودم عهد کردم که به هر طریقی هست کنسرت استاد شجریان رو از دست ندم ، خوشحالم که با رفتن به کنسرت همایون فرزند خلف استاد راه رو باز کردم و بیصبرانه منتظر کنسرت استاد هستم .
تو راه راننده تاکسی ازم پرسید : " چقدر برای هتل دادید ؟ "یاد ممول افتادم ، هر چی همه توانم رو جمع کردم بگم : آقا این کنجکاوی شما بی مورده ، !!" نتونستم ، متوسل به دروغ شدم ، گفتم : " شوهرم حساب کرد من متوجه نشدم ." البته سریع جلوی دماغم رو گرفتم تا بزرگ تر از اینی که هست نشه !!!! .
تو هتل هم به من که برگه رزرو تو یه دستم ، شناسنامه خودم وامیر تو اون یکی دستم بود ، اتاق رو تحویل نمی دادند ، چون همسرمون حضور فیزیکی نداشتند ، خلاصه کمی اون یکی صدامون رو درآوردیم و تونستیم اتاق رو به دست بیاریم . اما تو آسانسور نمی دونستم از آرزویی که کردم راضی باشم یا وجدانم ناراحت باشه . آخه اون لحظه با خودم گفتم :" ای بابا ، من با این پول می تونستم برم دوبی هتل پنج ستاره تاپ ، وجود خودم بدون شوهرم هم با ارزش بود . "
خوشحالم با وجود همه بی مهری هایی که به شهر شیراز میشه ، هنوز هم پابرجاست و شهری هست که خاطره می سازه ، شهری که راننده های تاکسیش می دونند چطور با توریستها رفتار کنند . ( حالا از دروغی که به راننده تاکسی فرودگاه گفتم پشیمونم ، چون حس می کنم که قصد بدی نداشته .شاید می خواسته هتل چمران رو بهم پیشنهاد بده . )
شهری که مردمش مهربونند و مهمون نواز ، شهری که مردمش ازنسل کوروش و داریوشند و با زمزمه های شعر های حافظ و سعدی بزرگ شدند ، امیدوارم وطن دوستیشون مثل کریمخان باشه .
شنبه رو برخلاف تصورم که چون بعد از مهمونی دوره ای با دوستان خوبم تو روز پنج شنبه و ماساژ صبح جمعه و یک نهار عشقولانه و خوشمزه با همسر و عوض کردن خاک گلدونهام و پر از انرژی شدن و رفتن به سینما با خانواده همسر جان بود ، با کلی خستگی و بی حوصلگی شروع کردم . دلم می خواست تا ظهر تو رختخواب دراز بکشم و داستان ناراحتی خودم رو مرثیه کنم و غمگین باشم . اما ساعت هشت و نیم صبح به نیروهای بازدارنده غلبه کردم ، بلند شدم ، وآرایش مبسوطی کردم ، شال سفید رو انتخاب کردم تا از دیدن خودم انرژی بگیرم . کیفم رو مرتب کردم و ...
همکارم بعد یک هفته از ماموریت برگشته بود و معلوم بود که حسابی میخواد بشینه و برام از نتایج سفر بگه اما من انگار چشمهام بسته بود و گوشهام هم ناشنوا ، خیلی عادی باهاش دست دادم و نشستم پای کامپیوترم . حتی نپرسیدم سفر چطور بود ؟
هر چی به خودم فشار می آوردم کمتر موفق بودم ، تا اینکه ایمیلم روباز کردم ، صفحه compose رو باز کردم و شروع کردم به نوشتن ، گاهی موقع نوشتن چشمهام خیس میشد و اما سریع خودم رو کنترل می کردم . وقتی نوشتن تموم شد و دکمه send رو زدم خیالم راحت شد ، آبی بود که روی آتیش ریختم . مشغول به کار شدم در حالیکه دیگه نه از دست کسی ناراحت بودم و نه انرژیهای منفی من رو احاطه کرده بود .
با همکارم در مورد نمایشگاه دبی حرف زدیم ، بهش گفتم به دلیل بعضی موضوع ها نمی خوام این ماه حقوق رو سر ماه پرداخت کنیم و یه چند روزی دیر تر حقوق ها رو پرداخت می کنیم .
زنگ زدم به یارٍ ده ساله و فهمیدم رسیده ملایر ، نهار خوردم ، دوباره مشغول کار شدم ، بعد از ظهر به مامانم و بابام سر زدم .، شب رفتم خونه برای خودم یک عدد رزرو بلیط تقلبی !!!!!!!!!! درست کردم ، سریال نگاه کردم و پیانو تمرین کردم . کتاب قشنگی که از بهمندخت عزیز گرفته بودم رو کمی خوندم . وقتی خواستم چراغ آباژور رو خاموش کنم ، به صبح فکر کردم و اون همه رخوتی که داشتم ، اون همه رخوت با نوشتن یک ایمیل تموم شد . نمی دونستم از خودم راضی باشم که تونستم با آرامش یک مشکل رو حل کنم و یا از مخاطب ایمیل راضی باشم که رفتارش به من جرات انتقاد رو داده بود . تو همون تخت لپ تاپ رو روشن کردم ، ایمیلم رو چک کردم هنوز جوابی به ایمیلم داده نشده بود ، اما به قول خارجکیها : " Who cares ? " من سبک بودم .تو تختی که در نبود همسر برایم بسان یک تختخواب همایونی بود در حالیکه لپ تاپ روی پاهایم بود خوابم برد .
پ . ن : دیروز این رو نوشته بودم اما فرصت فرستادن نداشتم .
| Design By : Night Skin |

