عاشقانه ها
دل عارفان ربودند و قرار پارسایان همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی
برنامه روز سوم کاملا مشخص بود ، پارک آبی وایلد وادی . یه جای عالی برای تفریح . اگه با تور می رفتیم نفری دویست درهم میشد با هزینه تاکسی رفت ، ما خودمون رفتیم و یک کم گرون تر شد .لاکر یه دونه گرفتیم ، من لباسم رو عوض کردم ، ساکم رو به امیر دادم و امیر رفت رختکن مردونه و لباسش رو عوض کرد و وسایل رو هم توی لاکر گذاشت. می تونستیم دستبندی که بهمون داده بودند رو با پول بیشتری شارژ کنیم و بدون اینکه از کیف پول استفاده کنیم با همون شارژ از خدمات پولی استفاده کنیم ،در آخر هم اگه پولی باقی می موند پول رو بهمون برمیگردوندند ، همه بازیهای پارک و استفاده از جلیقه نجات مجانی بود یا بهتره بگم با همون پول ورودی حساب میشد اما خوردن غذا ، خرید حوله و مایو یا اجاره حوله و مایو و ماساژ با ماهیهای کوچولو پولی بود . بردن غذا و مایعات نوشیدنی هم به داخل پارک ممنوع بود . اوقات بسیار خوشی رو تو پارک آبی داشتیم ، از سرسره آبی با سرعت زیاد آب درحالی رد میشدیم که روی تیوپها نشسته بودیم ، با سرعت هر چه بیشتر از تونلها پرت میشدیم توی آب و دوباره وارد یه تونل دیگه میشدیم ، تو همه مسیرها ازمون عکس می گرفتند و به ازای هر عکس یه دستبند کاغذی ضد آب که بارکد داشت به دستهامون می بستند ،تا موقع رفتن ببینیم و هر کدوم رو که انتخاب کردیم بخریم .سرسره آبی جمیرا سکیرای پارک که می گفتند دومین سرسره بلند دنیاست ، خیلی ترسناک بود ، توصیه کرده بودند که بیماران قلبی و اونهاییکه از ارتفاع می ترسند سوار نشن ، از پله ها رفتیم بالا تا ببینیم که چی هست این سرسره بلند ، من جرات نکردم که روش لیز بخورم ، اما امیر خان در کمال تعجب من رفت روی سرسره خوابید دستها رو گذاشت روی سینه اش و من تا چشم به هم بزنم دیدم یه جوون رعنا با موی مشکی و مایوی قرمز رسیده پایین . مامور سرسره بهم گفت :" می خواهی بری " من هم با جدیتی هرچه بیشتر بهش گفتم: -Never Ever !!! و از پله ها اومدم پایین ، تصور کنید پایین اومدن ازاون پله ها با سرعت تقریبا زیاد پنج دقیقه طول کشید اما پایین رفتن با سرسره کمتراز ده ثانیه طول کشید . رفتیم تو دریای مصنوعی با موجهای مصنوعی ، یه بار رو به آفتاب با پس زمینه برج العرب عکس گرفتیم ، یه بار با پس زمینه هتل جمیرا . رو مسیر رودخونه سوار برتیوپها شدیم و رفتیم زیر آبشار ، دوباره و سه باره و چند باره سوار سرسره های فلاد ریور فلایر شدیم . برای نهار هم همبرگر خوردیم ، موقع نهار خوردن یک فرم نظر سنجی هم بهمون دادند و پرش کردیم ، اون موقع نمی دونستیم که هنوز یک هفته از رفتنمون به پارک آبی نگذشته برامون ایمیلی فارسی میاد و ازمون تشکر میکنند که وقتمون رو تو پارک آبی وایلدوادی گذروندیم و بازهم ازمون خواهش میکنند که نظرمون رو در راستای بهتر کردن پارک آبی براشون بنویسیم . بعد نهار آفتاب گرفتیم و بدینسان در آستانه سی سالگی کمی تا قسمتی ترس من از بازیهای اینچنینی کم شد . عصر هم به قصد دیدن آب نمای موزیکال دبی مال ، در رستورانهای کنار آب نما شام خوردیم و از رقص آب و نور با موسیقی لذت بردیم . روز یکشنبه بعد خوردن صبحانه ، اتاق رو تحویل دادیم و دوباره به سمت دبی مال راهی شدیم که به نظر من بهترین مرکز خرید دبی هست ، روز رو به خرید سپری کردیم ، و گشت زدن تو مرکز خریدی که آکواریوم بزرگ و زیبایی داره ، آبشار دست ساز جذابی داره ، زمین اسکیت داره ، میدان مد داره که با پروانه های آویزان سفید تزیین شده و .... عصر هم کنار آبشار مرکز خرید گروهی اسپانیولی برنامه رقص و آواز داشتند که حسن ختام خیلی خوبی برای سفر مون بود. صبحانه هتل بسیار عالی و دلپذیر بود ، برای من شکمو همیشه صبحانه هتل بخش مهمی از سفر تلقی میشه به همین خاطر وقتی میز خوراکیهای خوشمزه رو دیدم بیشتر از هتلمون خوشم اومد ، مخصوصا که سه میوه محبوب زندگیم یعنی هلو و پرتقال و آناناس به حد کافی موجود بود . در مورد برنامه های تفریحی دبی از دو چیز مطمئن بودم : رفتن به ساحل و پارک آبی ، اما در مورد برنامه های دیگه دو دل بودم ، کلا برنامه هایی که تورها پیشنهاد میکنند اینهاست : - تور سافاری : شنیده بودم که برای مهره های کمر ضرر داره و از اونجا که می خواستم تا آخر سفر سالم باشم ،زیاد به رفتنش مایل نبودم ، البته امیر هم زیاد مایل نبود . - کاباره تهران :که تور لیدر بهمون گفت نریم چون مناسب جوونها نیست و بهمون پیشنهاد پرشین نایت رو داد . - دیدن برج العرب - شام در رستوران گردان - شام در کشتی روی رودخونه - دیدن هتل آتلانتیس و جزیره پالم ( نخل ) : که سفر قبلی دیده بودم ... از طرفی هم بهمون پیشنهاد داده بودند که حتما به مرکز خرید ابن بطوطه بریم ،مرکز خریدی که خیلی از هتل ما دور بود ، حتی از پالم هم دورتر بود ، مرکز خرید ابن بطوطه یک مرکز خرید یک طبقه هست که چند سالن داره ، هر سالن با معماری خاص یک کشور ساخته شده ، کشورهایی که ابن بطوطه که یک جهانگرد عرب بوده بهشون سفر کرده ، از سالن چین شروع میشه و بعد هم هند و بعد ایران و مصر و.... ما برنامه ریزیمون این بود که تا ساعت یک اونجا باشیم ، بعد برگردیم هتل که دوباره بریم ساحل . این بود که بیشتر سالنها رو سریع رد کردیم و به سالن ایران رسیدیم که دو مشخصه مهم داشت : یکی اینکه بسیار زیبا بود و دوم اینکه با داشتن اصطرلاب و نمایی از کهکشان نشون میداد که ایران دانشمندان بزرگی داشته ، هر چند که اونها نوشته بودند : دانشمندان اسلامی !!!!! هزینه تاکسی ما برای رفت خیلی گرون شده بود (پنجاه و پنج درهم) و از اونجاییکه ما تو سفرهامون سعی میکنیم که خیلی چیزها رو کشف کنیم و البته من میخواستم کمی صرفه جویی کنیم تصمیم گرفتیم که با قطار منوریل برگردیم هتل . قطارها بسیار شیک بود اما راهنمایی بسیار کم . دور بودن مسیر و نزدیکی ایستگاهها باعث شد که وقت زیادی ازمون تلف بشه ، در مورد ایستگاهها هم اطلاعات کافی نداشتیم و شانسی ایستگاه الاتحاد پیاده شدیم ، البته از ساختمونها فهمیدیم که نزدیک هتل هست اما نمی دونستیم دقیقا کجاییم ، نقشه هم به ما کمک نکرد . در زمینه حمل ونقل عمومی استانبول بسیار پیشرفته تر هست ، ما تو استانبول همه جا با قطار واتوبوس رفت و آمد میکردیم مگر وقتی که خیلی خسته بودیم که از تاکسی استفاده می کردیم . تو استانبول نباید از تورها استفاده کرد میشه همه چیز رو خیلی ارزونتر خودت پیدا کنی اما تو دبی تورهایی که بهت پشنهاد میدن خیلی قیمتش به صرفه هست . مثلا رفتن به بیوک آدا با تور تو استانبول حدود نفری هفتاد هزار تومان در میاد که ما کلا دونفر با بیست هزار تومان رفته بودیم ، اما پارک وایلد وادی تو دبی اگه با تور بری نفری دویست درهم و ما که خودمون رفتیم برامون نفری دویست و پنجاه درهم دراومد . دوباره آب تنی مبسوطی کردیم و بنده زیر آفتاب چرت دلپذیری زدم و وقتی بیدار شدم با خودم گفتم : " این سی سالگی عجب دلپذیره . " موقع برگشت از جمیرابیچ خیلی خسته بودیم ، پیشنهاد راننده ای که بهمون گفت تا باهاش بریم هتل رو رد نکردیم هرچند که تاکسی دبی نبود ، اما باهاش قیمت رو طی کردیم ، هندی بود ، بهمون پیشنهاد داد که شب بریم globally village , که شهر فستیوال دبی هست ، خیلی تعریف کرد ، گفت اونجا همه جور تفریح هست و ... سعی میکرد ما رو راضی کنه ، قرار شد اگه تصمیم گرفتیم که بریم تا ساعت شش و نیم بهش زنگ بزنیم ، دقیقا تا ساعت شش و نیم مردد بودیم که بریم یا نریم . ساعت شش و نیم زنگ زدیم که بیاد دنبالمون . محل فستیوال تو اتوبان شارجه بود . بیشتر عربها اونجا بودند ، همه کشورها غرفه داشتند و صنایع دستی خودشون رو عرضه می کردند ، رقص های محلی بود و آکروبات بازی . غرفه هند جالب بود ، پر از رنگ . غرفه کشورهای افریقایی رو هم خیلی دوست داشتم .و البته از همه بهتر غرفه ایران بود که با نمای تخت جمشید ساخته شده بود و با فرشهای ایرانی هم تزیین شده بود . دم غرفه چین امیر ازم عکس گرفت ، داشتیم میرفتیم شام که یه دختر عرب با حالت دو خودش رو رسوند به ما ، با یه حالت عصبی درحالیکه دستهاش میلرزید به امیرگفت :" عکسهات رو به من نشون بده " یاد بعضی ها تو مملکت خودمون افتادم ، امیرهم عکس رو نشونش داد ، من بودم و غرفه چین و یه عدد دختر که پشتش به ما بود و کلا یک تیکه سیاه بود، به حالت دستوری گفت :" عکس رو پاک کن ، از خواهر من عکس گرفتی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!" امیر بهش گفت :" من از همسر خودم عکس گرفتم ." اما از اونجاییکه دختر خیلی ... بود و ما هم نمی خواستیم اوقات سفر رو به خودمون تلخ کنیم عکس رو پاک کردیم ، اما خب کمی حالمون از رفتار زشت دختر گرفته شد . بابام همیشه یه چیزی میگه که می دونم اگه اینجا بنویسم چی به سر وبلاگم میاد بنابراین خودم خودمو سانسور می کنم و نمی نویسم . شام رو هم همونجا خوردیم و آخر شب برگشتیم هتل . جای بدی نبود اما راستش خیلی پیشنهاد نمی کنم برید مگر کساییکه همه جاهای دبی رو رفته باشند. پ.ن : دوست دارم به همه کامنتها جواب بدم ، به همین خاظر گاهی تائید کردن کامنتها تا هفت و هشت شب که برسم به خونه طول میکشه ، ببخشید که کامنتهای پر از مهربونیتون یک کم منتظر می مونند . می تونستم با ویزایی که درست بعد از برگشت امیراز اروپا به دستم رسیده بود ، یک بلیط برای فرانسه بگیرم ، برم پاریس رو ببینم ، برم سوئد پیش دختر عموی مامان و بعد هم آلمان کنسرت گوگوش . اما آیا این همه هزینه ارزش داشت وقتی بدون امیر هیچ تفریحی به اندازه ای که باید جالب و جذاب نیست ؟ شاید دیگه بعد از این بهم ویزا ندن ، مهمه یا مهم نیست ؟! تو همین فکرا بودم که هوای بسیار بسیار آلوده عوارضی اتوبان قم من رو از هر فکری بیرون آورد ، به معنای واقعی کمبود اکسیژن رو فهمیدم ، داستان از این قرار بود که ما قصد داشتیم با هم یه سفر به اروپا داشته باشیم اما علیرغم همه برنامه ریزیها ویزاهامون با هم آماده نشد اصرار امیر براین بود که من تنهایی به سفر برم و میل خودم بر نرفتن بود ، در حین گیرودار این تصمیم گیری تصمیم گرفتم به مناسبت سی سالگی یه سفر کوتاه دونفره به یه جای نزدیک داشته باشیم ، نزدیک باشه چون وقتمون محدوده و گرم باشه تا بتونیم آفتابی بگیریم و استراحت کنیم ، دبی اولین و شاید تنها گزینه بود . - English please ! پرسید که بار اول هست میایی دبی ؟ - No , It is second one . - کی اومده بودی دبی ؟ _ On June . پاسپورت رو مهر کرد . چمدونمون اومده بود ، چمدون رو گرفتیم ،از فری شاپ یک پک آب جو خریدیم و از فرودگاه بیرون اومدیم ، از هتل اومده بودند دنبالمون ، هتلمون تو منطقه دیره بود ، منطقه ای که منطقه ایرانی نشین دبی هست البته از منطقه آکسارای استانبول که منطقه ایرانی استانبول می باشد خیلی خیلی بهتره .وقتی هتل رو دیدیم واقعا خوشحال شدیم ، هتل شانزده طبقه با ورودی زیبا ، کارکنان خوشرو و مهربان و اتاقی زیبا . وقت رو هدر ندادیم ، آب جوی مبسوطی نوشیدیم و مایو و حوله رو برداشتیم و با تاکسی رفتیم ساحل . تو دبی برای آب تنی و آفتاب گرفتن دو نوع ساحل هست ، ساحلهای مجانی که گویا دوش ندارند و ساحلهای پولی . دربون هتل وقتی می خواست برامون تاکسی بگیره پیشنهاد داد که به ساحل جمیرا پارک بگیریم که یه ساحل خانوادگی هست ، من در موردش تو وبلاگها هم خونده بودم . ماشینی که باهاش رفتیم تاکسی دبی نبود ، یک عدد ماشین شخصی بود از نوع لکسوس و بدین ترتیب برای اولین بار در زندگیم سوار بر لکسوس شدم ، نکته ای که اون موقع برام باعث خجالت شد والان بهش میخندم این بود که کنسول صندلی عقب پایین بود و من به جای اینکه کنسول رو بدم بالا سعی داشتم از روش بپرم ، .وقتی سوار شدیم امیر بهم گفت : " بابا این کنسول رو که ماشین خودمون هم داره . " البته من به تعداد انگشتهای دستم هم صندلی عقب ماشین خودمون ننشستم . پارک قوانین خاصی داشت که یکیش این بود که تو محوطه ساحل امکان عکس گرفتن نبود ،با لباس شنا نمیشد خارج از ساحل و تو محوطه پارک راه رفت و بعد غروب شنا ممنوع بود و.... رخت کن بخش خانمها اونقدر تمیز بود که برای من وسواسی غیر قابل باور بود ، تو هر استخری که رفته بودم هر آن چیزی که از دستم افتاده بود روی زمین ، بلافاصله برداشته بودم و انداخته بودم سطل زباله ، اما وقتی اونجا سنجاق دامنم افتاد روی زمین با خیال راحت برش داشتم و گذاشتم توی کیفم . نمی خوام زیاد بگم که همه کنار ساحل مشغول آفتاب گرفتن و آب تنی بودند و هم وطنان عزیز مشغول دید زدن و غیبت کردن بود !!!! بیشتر دوست دارم از آب عالی خلیج فارس بگم که خیلی متاسفم که دوستان عرب خیلی بهتر از ما دارند ازش استفاده می کنند . تا ساعت چهار میشد بری تو آب ، اما بعد دیگه آب سرد میشد ، به همین خاطر از آب اومدیم بیرون ، دوش گرفتیم و رفتیم سمت هنل . بخشی از ذات سفر دبی خرید هست ، من هم خیلی از کادوهای تولدم موکول شده بود به سفر دبی ، کوچولوی خواهر امیر هم که تو راهه اولین سوژه و دلیل خرید های ما بود . قبل رفتن خیلی درمورد دبی خونده بودم ، هم تو سایتهای انگلیسی زبان و هم تو وبلاگهای فارسی . خیلی ها رفتن به مرکز خرید لمسی پلازا رو توصیه کرده بودند تاکسی گرفتیم تا به لمسی پلازا بریم ، فاصله زیادی تا هتل نداشت ، راننده تاکسی هم طیق روال عادی تاکسی های دبی پاکستانی بود . شروع کرد به سوال کردن ، چند ساله ازدواج کردید ؟ چرا هفت ساله که ازدواج کردید و بچه ندارید ؟ کار همیشه هست و بچه همیشه نیست و ............ خلاصه فقط همین یه نفر مونده بود که ما رو نصیحت کنه ، من تو این مورد اگر چه هیچ خوشم نمیاد کسی نصیحتم کنه اما خیلی سعی میکنم خویشتن داری کنم و چیزی نگم ، اما یه پسر بیست و چهار ساله که من باهاش هیچ صنمی ندارم رو نمی دونستم چه جوری تحمل کنم ، با خندیدن سعی کردم خودم رو کنترل کنم . پ .ن : خوندن وبلاگهای دوستان قبل سفر انگیزه مهمی برای من شد که من هم از خاطراتم بنویسم شاید روزی کسی ازش استفاده کنه . شیلای نازنین و نوشین عزیزم خصوصا وقتی وبلاگهای شما رو می خوندم که جز دوستان خودم هستید خیلی لذت می بردم . خیلی مطمئن نبودم به دیدنش ، بیشتر جهت احترام به خواسته همسر عزیزم شروع به دیدن کردم ، تیتراژ شروع تصنیف دوران کودکی بود که دایی و مامان زمزمه میکردند ، شروع نوستالژیکی بود ،شروع سریال زندگی استاد تاریخی بود که به سختی میگذشت ، بی توجهی مردم به تاریخ ، نکته ظریف و بسیار جالبی بود ، شوخیها سنجیده و نکته دار بود ، مشتاق شدم سریال رو دنبال کنم ، در هر قسمتی تاکید روی نکته ای بود که ریشه یکی از معضلات امروز ماست ، ایمیلهای زیادی گرفتم بعضی ها تمجید بود و بعضی ها تقبیح ، گفته بودند که تصنیف استاد شیدا رو خوانده ای بدون اینکه نامش را جایی گذاشته باشی ، در تیتراژ اسمش را گذاشتی . به ما زنان هم توجه زیادی کردی ، تمامی ایرادهای ما را نشانه گرفتی و گوشزد کردی اما از نقش ما هم غافل نبودی ، زن ایرانی را از حرمسرا بیرون آوردی و به او نقش دادی . . اما ما : ولد الملک را می بینیم و زور گویی می کنیم ، بیخودی را می بینیم و "بیخودی " نقش بزرگان را بازی می کنیم ، دواُلملک را می بینند و برسر جان انسانها معامله می کنند ، جهانگیر خان دولو را ...................، فخری و خواهرش را می بینیم و نزدیکترین کسانمون رو برای مادیات می رنجونیم و......... قسمت آخر رو خیلی دوست داشتم وقتی که رقص ایرانی زینت بخش مهمانی عروسی شد فهمیدم که قصدتان واقعا کارفرهنگی بوده است . آقای مدیری دست مریزاد ، با لطف شما شبهای شاد و پر محتوایی در خانه هایمان داریم ، من پیش از این هیچ برگه قرعه کشی را پست نکرده بودم یا سریالش را اس ام اس نکرده بودم ، اما از این پس هر بار سریال را بخریم ، سریال قرعه کشی را اس ام اس میکنم تا اعلام کنم که سریال را خریده ام و از شما حمایت میکنم . نمی دونم من که ریاضی خوندم و عاشق درس هم نهشتی ها بودم اینجوری هستم یا بقیه هم مثل من هستند ، برای اعداد قانون دارم ، مثلا به نظرم اعداد زوج اعداد مرتب و منظمی هستند ، اما اعداد فرد اعداد جذابی هستند که همیشه بی نظمی به بار میارن . ضرایب هفت رو دوست دارم و ضرایب عدد ده برام به منزله شروعی خاص هستند ، البته اینکه ضرایب ده برای من به منزله نقطه پایان و ابتداست فکر کنم ناشی از متریکی بودن ذهنمه . سی سالگی خیلی دوستت دارم چون اولین لحظه های با تو بودن رو جوری دارم آغاز می کنم که دوست دارم ، در کنار کسی که دوستش دارم . پ .ن : جواب حافظ در اولین صبح سی سالگی : غلام نرگس مست تو تاجدارانند / خراب باده لعل تو هشیارانند . . . خلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد / که بستگان کمند تو رستگارانند . تو راه برگشت از کاربودیم ، از صبح سردرد داشتیم و هر دو تو این آلودگی هوا کلافه . پشت چراغ قرمز سردار راهنمای راست رو زده بود و قصد داشتیم بریم سمت میرزابابایی ، موتوری وحشیانه و بوق زنان آبنه به آینه از کنار ما رد شد و جلوی ماشین ما با چشمانی بسان چشم گرگ به ما وقیحانه خیره شد ، مردک طلبکار بود که بدون راهنما میخواهد ویراژ بدهد و از چهارراه درحالیکه چراغ قرمز است رد بشو د ، قیاقه زورگیرهای فیلم فارسی های قدیمی رو داشت ، چوب کبریتی کنار دهانش بود و ................ امیر بهش میگه : " چیه ؟ طلبکاری ؟ " من تو دلم میگم : " گمشو ! " میاد کتار امیر ، میگه : "میخوام آینه ات رو بشکونم بچه پر رو "، آینه ماشین رو جمع میکند و فرار می کند ، خلاصه ماشین ما هر چقدر بزرگ باشد و جاگیر ، سرعتش خوب است و قدرتش زیاد ، امیر با نیش گازی به سمتش میرود که می بینم اگر ترمز پرشیایی که از اون سمت چهارراه می اومد خوب عمل نمیکرد جناب آقای زورگیر بی قانون به .............می رفت . اما خودمون هم بد کلافه می شویم ، تا برسیم خونه حرف نمی زنیم ، من با خودم می گویم :" اگر من بودم ، وقتی اومد جلوی ماشین ایستاد ، می زدم بهش ، بیمه که دارم ، از بیمه خسارت می گرفتم . " بعد پبش خودم میگویم : " اون انسان نیست تو چرا اینطور قضاوت می کنی ؟ " بعد به وجدانم نهیب می زنم :" که تاکی ما در مقابل زورگیریها و زورگوییها سکوت کنیم تا شرط انسانیت رو رعایت کنیم . " در همون حین که وجدان و احساسم با هم در جدالند عقلم میاد وسط ، همونی که به نظرم همیشه بهترینها رو نشون میده و بهم میگه : " زن حسابی تو اگه تنها بودی ، باید پاهات پشت ترمز می لرزید و به جناب حضرت آقای موتوری ادای احترام هم می کردی که نکند پیاده شود و چهار تا فحش آبدار که سزاوارخودش هست نثارت کنه . "
- تور گشت دبی : که من تو سفر قبلی رفته بودم ، شهر رو می بینی ، در مورد محله ها و برجهای معروف میشنوی و به موزه دبی میری که اگر چه ساختش فوق العاده و دیدنی هست و هر سالن از دیدن اون همه تکنولوژی شگفت زده میشی ، اما اگه یه ایرانی عاشق وطن باشی ، باید وسط همه اون زیباییهایی که تحت عنوان موزه دبی و تاریخ امارات ساخته شده بشینی و های های گریه کنی . همه چیز اونجا شبیه سازی شده هست و آخرین سالن هم یه ویدیو از مراحل پیشرفت سریع دبی هست . بعد از موزه هم توریست ها رو میبرن به فروشگاه صنایع دستی که از همه کشورها محصولی هست که زیباترینش از نظر من فرش های ایرانی بود .
و....
پنجشنبه ساعت چهار صبح چمدونها رو تو ماشین گذاشتیم و روانه سفر شدیم ، ماشین خودمون رو بردیم ، چون سفر کوتاه بود و هزینه پارکینگ فرودگاه از هزینه یک مسیر تاکسی خونه تا فرودگاه هم کمتر میشد .
موقعی که برای گرفتن ویزا اقدام میکردم ، رزرو بلیط ایرلاین الامارات رو داشتیم و موقع تصمیم گیری در مورد رفتن به دبی روی اون بلیط حساب کرده بودیم ، اما وقتی خواستیم هتل رزرو کنیم دیدیم که هزینه ها خیلی بالا میره ، رو همین حساب رزرو رو کنسل کردیم و تور گرفتیم که هتل و بلیط چارتر بود . هتل پنج ستاره سمایا که قیمتش شبی حدود چهارصد هزار تومان بود رو برای سه شب و پرواز ماهان که حدود سیصد وسی هزار تومان قیمتش بود رو مجموعا حدود یک میلیون تومان گرفتیم . پروازمون ساعت هفت و نیم صبح بود ، ساعت نه و نیم صبح دبی بودیم ، از چشممون اسکن گرفتند ، و رفتیم سمت پاسپورت کنترل ، تو دبی تنها جایی که عربها کار میکنند همین دو بخش اسکن چشم هست و پاسپورت کنترل که با لباسهای محلی و دمپایی مشغول انجام وظیفه هستند ، لباسهای سفید و اتو کشیده شون خیلی خوبه ،اما برای من تصور اینکه آدمی که کاری اینچنین رسمی داره یه دمپایی رو نصفه بپوشه و اون رو موقع راه رفتن روی زمین بکشه . مامور گمرک به عربی ازم پرسید که اولین باره میایی دبی ؟ اون حس ضد عربی در من بیدار شد و از طرفی هم دیدم که خب تو پاسم هست که کی اومدم دوبی ؟ به این ترتیب خیلی جدی بهش گفتم :
جمیرا پارک ، یه پارک فوق العاده زیبا بود ، ورودیش هم نفری پنج درهم یعنی حدود هزارو پونصد تومان بود یعنی از ورودی ساحل کیش پونصد تومان ارزونتر . و ما داشتیم فکر میکردیم برای این پنج درهم چقدر بهمون توضیح دادند تا از پول دادن ناراحت نباشیم.
اما لمسی پلازا ، یک مرکز خرید قدیمی که برندهای معمولی و فروشگاههایی بودند که قیمتهای فروشگاه برند هیچ فرقی با فروشگاههای مرکز خریدهای دیگه نداشت و بقیه هم از نظر کیفیت خیلی بد بودند . اصولا فروشگاههای زنجیره ای که نام یک برند رو یدک میکشند اولین وظیفه شون اینه که قیمتهاشون ثابت باشه ، وهمه باید همزمان با هم حراج داشته باشند ، درصد تخفیف بسته به تاریخ محصول هست و اگر هم محصولی بعد فصل باقی بمونه به کارخونه مرجوع میشه و تحت عنوان outlet با ذکر عنوان outlet به فروش میرسه که تو همه جای دنیا رایج هست و خیلی ها هم اهل خرید ازشون هستند . کمتر از نیم ساعت تو لمسی پلازا بودیم ، از صبجانه تا اون موقع چیزی نخورده بودیم ، با تاکسی رفتیم مرکز خرید سیتی سنتر دیره ، اول از همه رفتیم فودکورت ، بنده از فرط گرسنگی هات داگ و سیب زمینی رو قورت دادم . یک کم تو Magic Planet چرخ زدیم و حسرت خوردیم به حال کودکانی که تو سرزمینمون چشمشون به دنیا باز میشه .
طیق روال زنان ایرانی اولین فروشگاهی که دیدم زارا بود و منگو ................. اما در فروشگاه mother care یک خرید آنلاین با خواهر شوهر داشتیم ، همه چی رو براش تلفنی توضیح میدادم و اون هم می گفت که بخرم یا نخرم ، امیر اول با من همش در حرکت بود اما یه دقعه سرم رو برگردوندم و دیدم نیست ، دیدم رفته یه جایی پیدا کرده و نشسته ، من هم البته تا حدی خسته بودم ،اما دلم نمیومد تلفن رو خلاصه کنم چون مامان ذخترکمون خیلی ذوق داشت پشت خط تلفن . راستی چون سفر کاری نبود ،اصلا موبایل رو روشن نکردم و از سیم کارت محلی استفاده کردیم ، خیلی به صرفه بود . سیم کارت رو از دوستمون گرفته بودیم و با شارژ بیست و پنج درهمی می تونستیم بیست دقیقه ای با خط ثابت تهران صحبت کنیم ، البته اگه به موبایل زنگ می زدیم گرونتر میشد .
از فروشگاه کارفور همون هایپر استار خودمون با وسعتی حدود دو برابر مقادیری چیپس و نوشابه و بستنی خریدیم . من هنوز هم چشمم دنبال میگوهای رنگارنگ و تازه کارفور هست .
شب قبل از اینکه برم تو تخت ،خواب بودم .
امسال اولین هفتواره ( عجب کلمه ای اختراع کردم ) از زندگی من و امیره . یعنی هفت ساله که داریم زیر یه سقف با هم و برای هم زندگی میکنیم .
امسال پانزده تا دو ساله که من دارم نفس می کشم و تلاش میکنم که برای دیگران بهترین باشم و برای خودم هم .
امسال سه تا ده ساله که زندگی می کنم تا ازش لذت ببرم و چشمم رو به خوبی ها باز کنم .
تو بیست سالگی راه درازی رو می دیدم ، می بایست درسم رو تموم میکردم ، می بایست در مورد کسی که اون روزها حس میکردم نیمه گمشده ام هست تصمیم می گرفتم ، می بایست به فکر کار خوب و پر ثمری می گشتم ، می بایست تمرین میکردم که انسان باشم و با وجدان زندگی کنم ، می بایست به علایقم می رسیدم : موسیقی یاد بگیرم ، فیلمهای خوب ببینم ، زبان سومی رو یاد بگیرم ، می بایست به کشورهای دیگه سفر کنم ، می بایست تو زندگیم چند قدم جلوتر از پدر ومادرم باشم و ...............
تو سی سالگی به ادامه تحصیل فکر میکنم که نمی خوام صد در صد آکادمیک باشه اما می خوام واقعی باشه و ازش درسهای واقعی رو یاد بگیرم ، میخوام زندگیم رو با همون نیمه گمشده بیست سالگیم عمیق و عمیق تر کنم ، میخوام تو کارم همچنان سر آمد باشم و سعی کنم که از این که هستم بهتر باشم . به دیگران درست کارکردن رو یاد بدم و از قدیمیها و حرفه ایها درست کاردن رو یاد بگیرم ، تمرین کنم که انسان بودن شرط اول درست زندگی کردنه و برای خودم به عنوان انسان ارزش قائل باشم و دیگران رو هم از این شرط مستثنا ندونم ، تمرینهای پیانو رو ادامه بدم با جدیت وپشتکاری هر چه بیشتر ، زبان سوم رو کمابیش یاد گرفتم این بار زبان مادریم رو قویتر کنم ، سعی کنم برای گردش و تفریح همیشه وقت باز فراهم کنم و ...................
بدین ترتیب به سی سالگی سلام میکنم .
به عقلم میگم : " آفرین عقل جان ، ما زنها ی این سرزمین کجا جرات داریم که سر بلند کنیم و بگیم هستیم !!!!!!! " که ما زنها از کوچکترین حق ها محرومیم تا بزرگترن حق ها .
مردی به زنش بهتان و ناسزا میگوید ، زن در بند این است که شوهر را راضی و خوشحال کند ...............
مردی همسرش را می آزارد ، مادر مرد از هیچ کاری برای دفاع از پسرش کم نمی گذارد ............
مردی به همسرش احترام میگذارد ، مادرش او را سرزنش می کند که پدرت این طور نبود تو چرا این قدر کوچکی زنت را می کنی ...............
در خانه دختر و پسری تحصیلکرده و همترازهستند ، مادر انتظار دارد خواهر جلوی برادر چای بگذارد و ظرف برادر را بشوید ..............
برادر در خانه آزاد است هر کاری خواست انجام بدهد اما خواهر برای راحتی برادرها از انجام دادن کوچکترین کارهای شخصی محروم است ..........
مردی به زنش خیانت میکند ، داستان بالا میگیرد و ............ ؛ همه نفرینهای زنان سرزمین دنبال زن دوم است و این وسط حضرت آقا معلوم نیست سرش به کجا گرم است و مشغول به چه کاری .........................
زنان سرزمین بیایید اول خودمون به هم احترام بگذاریم ، اول خودمون قدر خودمون رو بدونیم ، شاید در سالهای بعد دخترانمون راحت تر زندگی کردند .
| Design By : Night Skin |

