عاشقانه ها
دل عارفان ربودند و قرار پارسایان همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی
آپارتمان ما یه آپارتمان تر و تمیز و امروزیه ، من وقتی میخواستم به این آپارتمان اثاث کشی کنیم قند تو دلم آب میشد ، از اینکه توالت فرنگی هست ، از اینکه آسانسور هست ، حیاط زیبا پر از گلهای رز رنگارنگ و شمشادهای سبز هست ،کمد دیواری بزرگ و .... خلاصه خونه رو خیلی دوست میداشتم و هنوز هم دوست دارم ، اما نکته ای هست که مثبت نیست و این مثبت نبودن یکی دو تا نکته تو آپارتمانهای امروزی غیر قابل اجتنابه ، تو هر طبقه چهار تا واحد هست ، دو واحد رو به رو ، دو خانواده سه نفری هستند که یک خانواده بسیار آروم و آداب دون هست و صدایی از اونها شنیده میشه مگر بستن در آپارتمانشون و باز کردنش . اما واحد بغلی ما ،از سه واحد دیگه کوچیکتره ، سال گذشته همون روزهایی که ما به اینجا نقل مکان کردیم ، عروس و دامادی هم وارد این آپارتمان شدند که تصور من رو از هر عروس و دامادی به هم ریختند ، مرد بیچاره به مجرد اینکه کلید در آپارتمان رو می چرخوند صدای دعوا و ناراحتی خانم بلند میشد ، گاهی می خواستم به خانم عروس بگم بگذار از راه برسه یک آبی بخوره گلوش تازه بشه ، بعد............. در این بین ما هم خیلی سعی می کنیم که رعایت همسایه ها رو بکنیم اما اینکه موفق هستیم یا نه رو باید از همسایه ها پرسید . عروس و داماد قبلی از اینجا رفتند و عروس وداماد دیگری آپارتمان بغلی رو اجاره کردند ، در رفت و آمد هستند ، یه روز یخچال میاد ،یه روز میز و صندلی میاد و صدای اعتراض که ما این رو سفارش نداده بودیم و شما اشتباه آوردید ، یه روز سینمای خانگی رو وصل میکنند ، یه روز ظرفها رو میشورن و توی کابینت ها میگذارن و با هر قدمی که جلوتر میرن ، من قدمهایی رو به خاطر میارم که تو آپارتمان تهرانپارس دی ماه و بهمن ماه 82 ، من و امیر پشت سر گذاشتیم . خلاصه این روزها خیلی دوست دارم از واحد بغلی صدایی بشنوم ، چون میرم به روزهایی که برام شیرین ترین بودند و شیرین ترین هستند . چندتایی عکس از اولین خونه ما ببینید : آدمهای توی فیلم وقتی از ورزش می اومدند و دوش میگرفتند ، دوباره موی سشوار کشیده و مرتب داشتند و من وقتی دوش میگیرم دیگه توانی برای این کار ندارم و باید با خودم کلنجار برم تا این کار رو انجام بدم و اقلا دو ساعتی طول میکشه دوباره تبدیل بشم به یک دختر مو مرتب ، آدمهای توی فیلم وقتی با عجله وشتاب آشپزی میکنند یک عدد آشپز خوش و تیپ و میک کاپ کامل هستد در یک آشپزخانه به غایت تمیز و مرتب ، ولی من همیشه در حالیکه مانتو و روسریم رو درآوردم مشغول آشپزی میشم ، چون میدونم اگه بخوام لباسم رو دربیارم و لباس راحتی خونه رو بپوشم ، ولو میشم روی کاناپه و دیگه با جرثفیل هم نمیشه من رو از جا بلند کرد . خلاصه من به آرزوی دوران نوجوانیم رسیدم ، آرزویی که همیشه به من میگفت تو باید وسط گود باشی و بتونی هدایت کننده باشی . اون موقع ها فکر میکردم که این آرزوی همه آدمهاست که وسط گود باشند و رهبری کنند ، ولی این روزها فرق آدمها رو فهمیدم و میدونم که خیلی ها حتی از اینکه کنار گود باشند هم فراری هستند ، این روزها می دونم که آدمها خیلی با هم فرق دارند ، همه رو مجبور به انجام دادن کاری نمی کنم و البته همه رو هم مستحق موفقیت نمی دونم . این روزها فهمیدم که من یه خواسته ای رو برای خودم تعریف کردم ، و واقعا از صمیم قلبم این خواسته رو خواستم و براش تلاش کردم ، در این بین خیلی خوشحالم که مهره چینی افراد زندگیم هم درست انجام شد و همه درراستای هدفم شکل گرفت و همه خصوصا امیر نازنینم نه تنها سد راهم نشدند بلکه پله های موفقیتم هم شدند ، تو راه چند بار با سر زمین خوردم ، ( شاید باز هم بخورم ) اما کوتاه نیومدم و ادامه دادم . چند وقت پیش تو اوج کار دوست عزیزی برام اس ام اس داد که :" چی باعث میشه که به یاد من بیفتی ؟ این رو برای همه بفرست جوابهای جالبی میگیری ! اما اول جواب من رو بده . " واقعا بازی خوبی بود ، خواهرم نوشته بود : لپهای نرمت برای بوسیدن و لبخند زیبات ، خیلی ازدوستان وبلاگی نوشته بودند : " گلپر " اما چیزی که خیلی خوشحالم کرد و بیشترین جوابی که گرفتم این بود : نمی تونم نگم که چقدر از دیدن همه جوابها خصوصا همین جواب پر تلاش بودن خوشحال شدم ، اون روز با وجود کار خیلی خیلی زیاد و یک جلسه بسیار سخت اصلا خستگی رو احساس نکردم . دو سه هفته ای هست که می خواستم درموردش بنویسم اما .......... یادش به خیر اون روزها که فیس بوک و اورکات نبود و فقط یه پروفایل تو یاهو داشتیم ، پایین عکسم نوشته بودم : دست از طلب ندارم تا جان من برآید
دیوارهای آپارتمان نقش پرده ای ضخیم رو بازی میکنند که تنها مناظر آپارتمان بغلی رو از چشم ها مخفی میکنند اما از نظر صدا هیچ نقشی در فیلتر کردن و مانع بودن ندارند .
خانواده دوم اما پر رفت و آمد و شلوغ ، ساعت ده شب مهمونهاشون از راه میرسند و سه نصفه شب با سر و صدای زیاد خداحافظی میکنند وخواب رو از چشمای ما بیرون میارن ، دختر کوچیکشون هم ما رو از جیغهای بی وقفه بی نصیب نمیگذاره که البته یک بار هم مورد عنایت بنده قرار گرفت و روزی که سر درد شدیدی داشتم و جیغ هاش واقعا برام سر سام آور بود برخورد بسیار تندی باهاش داشتم .
لوسترهایی که نصب کردیم ، لباسهایی که از خونه های پدری به کمد اولین خونه عشقمون منتقل کردیم ، بستنی قیفی های میهنی که تو فریزر صفر کیلومترمون میگذاشتیم و بوی نویی فریزر رو به خودش میگرفت ولی بدون توجه به اون بو با ذوق زیاد می خوردیمش ، همبرگری که روی زمین وقتی منتظر آوردن مبلها بودیم خوردیم ، زرشک پلویی که مامان فرستاد و برای اولین بار غذامون رو تو مایکروفرمون گرم کردیم و هول هولی خوردیم چون بعدش من باید می رفتم پرو لباس عروس ، تلویزیونی که وقتی روشن شد انگار صدای زندگی تو خونه ما روشن شد !!!!!!!!
روتختی قرمز رنگی که فضای کوچیک اتاق رو رنگی و زیبا کرده بود ......................
شدم شبیه آدمهای فیلمهایی که می دیدم و دوستشون داشتم ، یک آدم که از صبح که بیدار میشه مشغول انجام دادن کاری هست تا شب که میخواد بخوابه ، فقط یه فرق کوچولو دارم ، آدمهای تو فیلم در هر حالی و تو همه شلوغیهای زندگیشون با کت و دامن شیک اتو شده و کفش پاشنه بلند می رفتند سرکار ، اما من به لطف کمر درد که اون هم از کار زیاده مدتهاست که با کفشهای نازنینم که پاشنه های ده سانتی نازک دارند خداحافظی کردم و بیشتر کفشهای طبی می پوشم ،
خیلی کم پیش بیاد وارد بازی اس ام اس بازی بشم ، اما اون روز تو اوج کار احساس کردم به یه تفریح کوچیک نیاز دارم ، برای همه دوستام فرستادم ، برای خواهرام فرستادم ، برای فامیل .
دخترم عموم نوشته بود : فارغ از فامیلی ، دوستی ، هست که من رو یاد تو میندازه .
" تلاش زیاد و مصمم بودن "
یا تن رسد به جانان یا جان زتن برآید
| Design By : Night Skin |

