عاشقانه ها
دل عارفان ربودند و قرار پارسایان همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی
بزرگ بود و از اهالی امروز بود و رفت تا لب هیچ امروز دقیقا یک ماه میشه که هیچی تو وبلاگم ننوشتم ، زندگی تو دنیای حقیقی انقدر شلوغ بود که مجالی نمیداد برای دنیای مجازی . اما خلاصه مینویسم از روزهایی که برمن گذشت چونکه در اردیبهشت نود ، در اردیبهشت سی سالگی کارهایی کردم که شاید نقطه عطفی در زندگی من نباشند اما در هر حال وقتی از نمودار زندگیم مشتق دوم بگیرم حتما مشتق دومش مساوی صفر میشه . * - بار دیگر تجربه کردم مزمزه روزهایی که فکر میکنی بیماری سختی رو دچار شدی و این بارهم به لطف تمام خوبیها از واقعی بودن بیماری رستم و بیدار شدم تا بدونم که همه چیز فانی هست و باید در دم زندگی کرد و خوب زندگی کرد و به هر که دوست داشت عشق ورزید و عشق ورزیدن باید بی چشمداشت باشد و ............. - تو روزهای مزمزه کردن تجربه بالا دوستی بود که با تماسهاش و دلداریهاش و پیگیریهاش به من یاد آوری میکرد که دوستی واقعی چه معنایی داره و در ضمن چه لذتی . - ساعت کاریم رو کم کردم ، تصمیم گرفتم در اوج کارهای مهم شرکت و جلسه ها و مناقصه ها و ترخیص ها و رسیدگیهای مالیاتی و .... هفته ای دو روز کار رو ساعت دو بعدازظهر تعطیل کنم و فقط ِفقط برای خودم باشم . - استاد پیانوم رو عوض کردم و واقعا بهترین کاری بود که کردم ،استاد جدید با دقت و ظرافت و حوصله زیاد درس میده و می فهمم که موسیقی رو فهمیده . استاد جدید رو خیلی خیلی دوست دارم و حتی پیانو زدن رو هم چندین برابر از قبل بیشتر دوست دارم . - تصمیم گرفتم به صورت کاملا یک طرفه به یک دوستی خاتمه بدم ، دوستی رابطه ای معنویه که هیچ مادیات طلبی رو برنمی تابه ، بنابراین خداحافظ دوستی که روزگاری تو رو بسیار مهربان و مثبت اندیش فرض میکردم اما حالا می بینم که معیارت برای دوستی نوع اتوموبیل و خونه و زندگی دوستات هست ................ - عزیز جانم دو هفته ای در سفر کاری بود و ما همچنان بسان روزهای اول همخانگی سخت دلتنگ ایشان دراین فراق . دو سه روزی به دیدنشان به شهر تبریز رفتیم . بعد از دیدن روی یار که بهترین خاطره سفر بود دیگر خاطره خوب سفربازدید از قبرستانی بود که متعلق به دوره عصر آهن دو بود و نشان از قدمت شهر تبریز داشت . اما بهتره نگم که این موزه ارزشمند در چه کوچه خاکی قرار داشت و ........... این همه قدمت داریم اینطوری نگه داری میکنیم اونوقت عربها در دبی برای خودشون تاریخ درست میکنند و موزه میسازند که بیا و ببین و سعی کن اشک نریزی از این همه......................... -یه کار مهم دیگه هم کردم ، در راستای گرانی سرسام آور خریدهای هفتگی رو به خریدهای دو هفته یک بار تغییر دادم و سعی میکنم که از خرید برخی موارد غیر ضروری خودداری کنم . اما مشکل اینه که تا حالا بین خریدهام خرید غیر ضروری پیدا نکردم و اصولا هم در خریدهای هفتگی جز موارد موردنیاز هفته خرید اضافه دیگری نمیکردم !!!!!!!!!!!!!!!!! شما بیابید یک راه حل در راستای صرفه جویی به شرطی که زندگی از شرایط انسانی هم بهره مند باشد ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!! * - در نمودارهای ریاضی هرجا نقطه عطف باشد مشتق دوم مساوی صفر است ولی هر جا مشتق دوم صفر باشد لزوما نقطه عطف نداریم .
و باتمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید
صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود
و پلک هاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد
و دست هاش هوای صاف سخاوت را ورق زد
و مهربانی را به سمت ما کوچاند
به شکل خلوت خود بود
و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را برای آینه تفسیر کرد
و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود
و او به سبک درخت میان عافیت نور منتشر می شد
همیشه کودکی باد را صدا می کرد
همیشه رشته صحبت را به چفت آب گره می زد
برای ما یک شب سجود سبز محبت را چنان صریح ادا کرد
که ما به عاطفه سطح خاک دست کشیدیم
و مثل یک لهجه یک سطل آب تازه شدیم
و بارها دیدیم که
با چه قدر سبد
برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت
ولی نشد که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
و پشت حوصله نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب
چه قدر تنها ماندیم
هیج زمانی انقدر خوب این شعر رولمس نکرده بودم ، دایی عزیزم نمی خواستم تا بری که من بعد رفتنت این شعر رو با تمام وجود لمس کنم .رفتن تویی که شاعر لحظه ها بودی برام غیر قابل تحمله . باورش سخته ، سخته سخته ......
متاسفانه یا خوشبختانه من دانش آموخته ریاضی هستم ، مطلق ترین علم روزگار ، هر چند میدونم که هیچ چیزی در دنیا مطلق نیست اما در بیشتر مواقع منطقم بر احساسم غلبه میکنه و من براین منطق جذری نمیگیرم که از روز اول از جذر گرفتن بیزار بودم .مگر گاهی که بخواهم از بدی عزیزی چشم پوشی کنم . اما گاهی وقتها باید جذر بدی رو بگیری با ریشه هزار تا به نتیجه مطلوب برسی ، بس طافت فرساست این جذر گرفتن .
- بعد از دو هفته دوری وقتی عزیز جان از سفر برگشت انگار روح زندگی در آپارتمان ما دوباره دمیده شد هر چند که سه چهار روز بعدش دوباره برای دو روز به سفر کاری رفت .
| Design By : Night Skin |

