عاشقانه ها

دل عارفان ربودند و قرار پارسایان همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی

در عین اینکه بسیار مهربون و صمیمی و احساساتی بودی ، به طرز عجیبی منطقی و واقع گرا بودی ، و برای من که مرید همیشگیت بودم ، گریزی نبود جزاینکه از تو پیروی کنم و منطقی باشم ، در سخت ترین و سخت ترین و سخت ترین لحظه زندگیم ،پاهام رو محکم نگه داشتم ، هر کدوم از دستهام رو پایه دیگری کردم و استوار ایستادم ، در حالیکه از درون شکسته بودم و خرد شده بودم ، نظاره کردم سپردن نازنین ترین نازنین ها رو به خاک .

روزها میگذره ، تاریخ گذشت بیش از بیست روز رو نشون میده و دیگر پاهای من تاب ایستادن نداره ، دستانم قوتی نداره تا حائل دستانی دیگر باشد، اشک گاه و بیگاه مهمون چشمهای بی فروغ من میشه و ......

آموخته های زیادی از تو دارم ، زمزمه شعر پریا با صدای تو در سالهای کودکی هنوز تو گوشم هست :

"زار و زار گریه میکردن پریا
مثل ابرای بهار گریه میکردن پریا ....
"

گفته بودی که با معلم و دوست چطور رفتار کنیم ، تمرینهای ریاضی و فیزیک نوشته بودی و حل کرده بودیم ، کوه نوردی رفته بودیم و اصول کوه نوردی رو بهمون گفته بودی ، گفته بودی که باید قدر هر انسانی رو دونست و وجود هر انسانی قابل احترام هست ، محبت کردن و کینه نورزیدن رو خیلی سفارش کرده بودی ، روزهای اول زندگی مشترک گاه گاهی ، گوشه ای کناری تذکر هایی میدادی که همه کار آمد و لازم بود ، تو کار هر جا موضوع  خاص و پیچیده بود گره مشکل دست تو بود و می گفتی چه جوری گره کور باز خواهد شد ، همه چیز رو گفته بودی ، خیلی چیزها رو یاد داده بودی .............

اما، اما ، اما چرا نگفتی باید در برابر این غم بزرگ چطور استوار بود ، تو عزیزان زیادی رو از دست داده بودی که با یاد اونها زندگی میکردی!!!!!

روزهایی که به یاد دوستان قدیمی و برادر شهیدت بیداد استاد شجریان رو گوش میکردی و اشک میریختی رو به یاد میارم ، و می بینم با وجود همه اونها ایستاده بودی و محکم و استوار ادامه میدادی ، اما من گویا مرید خوبی نبودم چون تاب و تحمل تو رو ندارم در برابر از دست دادن عزیزی چون تو رو .

روز نهم اسفند هشتاد و چهار وقتی لخته خون لعنتی روی مغز نازنینت لونه کرد ، در حالیکه در درون خون میگریستم و تو توانای گفتن حتی یک کلمه رو نداشتی و با چشمانت با من حرف میزدی ، محکم ایستادم تو گوشت زمزمه کردم : " مبارز ، باید مبارزه کنی ، نبردی جدید در راه هست ."

و باز ثابت کردی که مبارزی نستوه و استواری .

روز هفت تیر نود ، وقتی تن خسته و بیمارت رو دیدم ، مفلوک بودم دیگه تاب دیدن زجر کشیدن تو رو نداشتم . اما باز تو گوشت زمزمه کردم  : " قهرمان من خسته نباشی ، عاشقتم ، همیشه ، همه جا ، همه وقت ."

و این آخرین دیدار ما بود .

عاشقان را بگذارید بنالند هنوز
مصلحت نیست که این زمزمه خاموش کنیم
من نگویم که به درددل من گوش کنید
بهتر آن است که این قصه فراموش کنید.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٩ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

چادر نماز سفیدی که مامانبزرگ برام دوخته بود رو سرم میکردم و تو با اینکه میدونم هیچ موافق این کار نبودی ، سد راهم نمیشدی ، لبخند میزدی و مهمون خونه من میشدی ، ظرفهای عروسکی رو پر از آب میکردم و به مهمون عزیزم که در سن سی و چند سالگی خودش رو هم سن و سال من میکرد تا من همبازی داشته باشم چای تعارف میکردم .

عصرروزهایی که از شیفت نیروگاه برمیگشتی ، اگر چه کل شب رو بیدار بودی اما قصه ماهی سیاه کوچولو و اولدوز و کلاغها رو برام تعریف میکردی تا خوابم ببره .

انقدر آموختن رو تو خونه ارزش کرده بودی که همه آرزوی من رفتن به مدرسه بود ، انقدر به معملم هام احترام میگذاشتی و بزرگشون میکردی که هیچ پدر و مادری در زمان ما این کار رو نمیکرد .

از روزی که خاطراتم رو به یاد دارم تو هیچ زمینه ای جبر در کارت نبود ، قبل از اینکه به مرحله انتخاب برسیم ، راه و چاه رو به ما نشون داده بودی و می دونستیم راه کدومه و چاه کجاست .

وقتی کارهای شرکتت رو به من سپردی ، انقدر جدی از من کار میخواستی که انگار من کارمند یک غریبه ام ،و بدین سان آموختم که محیط کار یک فضای جدی هست و باید جدی کار کرد .

روزیکه باهات در مورد امیر صحبت کردم ، اشکت رو گوشه چشمت  دیدم ، نگرانی رو از روی نگاهت فهمیدم ، اما این بار هم تو به من اطمینان کردی و الحق که امیر از اطمینان و امتحان تو سرافراز بیرون اومد .
تو زندگی مشترکم با امیر تو و همسر عزیزت الگوی زندگی من بودید ، که چندین و چند سال ، نه از روی عادت بلکه با عشق و محبت با هم زندگی رو ساختید و مارو بزرگ کردید .

تو روزهای بیماری ، وقتی از کارهای دقیق و سنگین فنی نبود ، دوباره رو به ادبیات و تاریح آوردی و تا اونجا که می تونستی گوش میدادی و فرا میگرفتی .و چه زیبا با مولانا همدل میشدی .

 


بابای خوبم ، انقدر رفتنت برام سخت و ناگواره که نمی دونم چطور بیانش کنم ، میام سر مزارت ، به رسم احترام ، اما تو همیشه و همه جا تو قلب من هستی و هیچ وقت بیرون نمیری .

از دست داده همرهی کاروان صبح!

‌شب همچو کوه بر سر ما ریخت

آواری از سیاهی اندوه

ما سر به زیر بال کشیدیم

تاکی، کجا، دوباره برآید نشان صبح؟

 

پ . ن : دوستان عزیز ، ممنون از همه کامنتهای پر از مهر محبت و اس ام اس های تسلی بخشتون .شرمنده ام که نتونستم به تک تکشون جواب بدم .

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٧ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

اولین دوستم ، اولین آموزگارم ، اولین رئیسم ، پدر نازنینم به آرامش رسید  و من هنوز باور ندارم این دوری مادی را .

به اندازه تمام دریاها دلتنگ دل دریاییش هستم .

دریغا شیرآهن کوه مردا که تو بودی
و کوهوار پیش از آنکه به خاک افتی
نستوه و استوار مرده بودی

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱۱ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

درود ،

میخوام به یاد سالهای گذشته ، به یاد روزهای شیرین آشنایی ، به رسم اون روزها که هر بار سفری می رفتم یا سفری میرفتی برات نامه مینوشتم ، این روزها هم برات نامه بنویسم . در طول این هفت سفرهای کاریت انقدر زیاد بود و امکانات تکنولوژی به یک باره اینقدر پیشرفت کرد که همیشه و همه جا در تماس بودیم و این نامه نگاریهای من رنگش رو از دست داده بود .

ولی هر چقدر تکنولوژی پیشرفت کنه ، هرچقدر اطلاعات در قالب کدها از راه هوایی با صدا و تصویر رد وبدل بشه علاقه من به نوشتن کم نمیشه ، نوشتن همیشه من رو سبک کرده .

عزیزترینم ، این روزها وقتی میری سفر ، دلتنگت میشم ، اما نمیدونم کار زیاد هست یا تجربه که دیگه زانوی غم بغل نمیگیرم که چرا تو رفتی و من تنها شدم ، میدونم و میدونی که این رابطه به عادت تبدیل نشده ، اما داره روز به روز عمیق تر میشه ، حالا یاد گرفتم که اگر تو بعد این همه کار سخت و ماموریت ها ی سنگین اگر ماموریتی به شهری دور اما زیبا بری برات خوشحال باشم و برای خودم هم .
حالا میدونم که در غیاب تو باید وقتهام رو تقسیم کنم و به کارهام برسم ، باید آرزو کنم که تو سفری شاد و خوب داشته باشی و من هم اوقاتی خوش برای خودم فراهم کنم .

خلاصه اینکه سه روز چهار روز از رفتنت میگذره ، روز اول کار بود و کلاس پیانو و خواب . روز دوم کار بود و سردرد و خواب بی هنگام عصر و بیخوابی شب ، تقریبا بیشتر روز با هم چت کردیم و دوباری هم تلفنی صحبت کردیم نمیشد کامل برات درددل کنم ، هر چند مختصری برات تعریف کردم اما این حرفهای غمگین رو نمیخواستم تو سفر برات تعریف کنم تا تو هم ....
دلم خیلی گرفته ، دلم برای خاکی میسوزه که روز به روز داره مهرش برام کمرنگ تر میشه ، دلم برای جایی میسوزه که سالیان سال تو انشاهامون بهش افتخار کردیم ، و حالا ...
نه دلی دارم که برای این خاک بتپه و نه شوقی دارم که در وصف این مکان بنویسم ، این روزها ترجیح میدم بعد کار روزانه هر چه سریعتر به خونه برگردم تا توهینی رو متحمل نشم ، می دونم که تاب و تحمل این توهینها رو ندارم و پاسخی خواهم داد که می دونی و میدونم که قیمت جواب دندان شکن چقدره ؟

کارهای شرکت روبه راهه و طبق روال داره پیش میره ، مثل همیشه اولین کاری که طبق برنامه ریزیم پیش میره کار شرکته ،البته دیروز رفتم کار لیزر پوستم رو هم انجام دادم و ار ترس دست*گیر شدن از دم در کلینیک با آژانس رفتم خونه ، شب فری و شوهرش اومدند پیشم ، یک ساعتی بودند ، با فری یک سواپ راه انداختیم در باب کفشهامون ، حالا من یک کفش پاشنه تخت قهوه ای عسلی دارم و اون هم یک صندل قهوه ای سوخته ، هر چقدر اصرار کردم که این کفش الان حکم تی * ان * تی رو داره باور نکرد و گفت فقط تو شرکت می پوشم چون واقعا هوا گرمه و بهش احتیاج دارم ، واقعا خنده داره که تو این هوای گرم و آلوده ما به جای اینکه به فکر سلامتی و آسودگی باشیم باید به چه چیزهایی فکر کنیم .

و عزیزم هر لحظه که تو این روزهای گرم بهار و امروز هم تابستون نود جلوتر میرم عزمم جدی تر و تصمیمم راسخ تر میشه برای عزیمتی بزرگ ، عزیمتی که سالها در پی تصمیم گیریش جدالی  سخت با خودم داشتم .

عزیزم باز هم برات مینویسم ،شرمنده ام که این بار نامه ای اینچنین تلخ نوشتم ، چاره ای نبود حال این روزهای من این است .

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |


Design By : Night Skin