عاشقانه ها

دل عارفان ربودند و قرار پارسایان همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی

روزها در جریانند و من طبق آنچه که آموخته ام نهایت تلاشم رو میکنم که منطقی باشم . تو شرکت کار حسابرسی دارم و از صبح تا ظهر انقدر با حسابرسان محترم  مشغول هستم که گاهی زمان از دستم در میره . اما وقتی می خوام به مامان زنگ بزنم تا حالش رو بپرسم ، قلبم تیر میکشه ، دیگه کسی اونجا نیست که به مامان بگه :" بهش بگو عصر یه سر به من بزنه ، مهندس خوشگله ( منظورش امیر بود ) رو هم با خودش بیاره ."
سعی می کنم به خاطرات بی توجه باشم و به مامان زنگ می زنم و حالش رو میپرسم .

تا بعد از ظهر مشفول کار میشم ، اما ساعتهای چهار - چهار ونیم  که طبق عادت چندین و چند ساله بعد یه روز کاری یه آلبوم موسیقی رو انتخاب میکنم و بهش گوش میدم ، هر روز یه آلبوم ، و با گوش دادن هر تصنیف و آوازی تو با منی ، باز هم قلبم تیر میکشه ، یه گوشه قلبم خالی شده ، نمی تونم چیزی رو جایگزینش کنم .

عصرها هر کاری میکنم تو بامنی ، همه جا از خودت رد خاطره ای گذاشتی ، باهات زندگی می کنم و سعی می کنم روال زندگی رو به حالت عادی برگردونم ، ساعت از نه که رد میشه و به ده میرسه باز هم قلبم تیر میکشه و می بینم که گوشه اش خالی شده و هر چی میگردم گوشه اش رو نمی بینم .

میلاد خیلی خوب گفت ، همون روزهای اول ، وقتی تو غربت تنهایی عزاداریت رو میکرد تو صفحه فیس بوکش نوشت : " باورم نمیشه که دایی رضا دیگه نیست ، از بس که همیشه بود . "

و تو هنوز همه جا هستی ، انقدر که برای من در هر وجهی از زندگی نقش داشتی .

پ . ن : بابا جونم ، می بینی که امیر چقدر هوام رو داره ، بیخود نبود که انقدر دوستش داشتی .

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢٩ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |


Design By : Night Skin