عاشقانه ها
دل عارفان ربودند و قرار پارسایان همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی
یکی از کارهایی که همیشه ازش لذت میبردم و هنوز هم میبرم ، مهمونی دادن و البته مهمونی رفتنه ، بنابراین تو این روزها که همش تلاشم برگشت به زندگی عادی و روزمره هست ، تو روزهایی که ساکن خونه جدید شدیم که با وجود همه دغدغه های خریدش و نگرانی تعمیرات و ... اون رو به عنوان خونه خودمون خیلی دوستش داریم بهترین کار رو در این دیدم که برای تلاش برگشت به زندگی عادی کسانی که دوست دارم رو میهمان خونه جدید کنم . ساعت سه دو تایی رفتیم پیش بابا و خوشبختانه ترافیک هم نبود تا چهار و نیم برگشتیم خونه و به ادامه کارها مشغول شدم . سس مایونز و خردل و روغن زیتون قاطی شد و سس سالاد آماده شد ، همیشه بر این باور بودم که خیلی از چیزهایی که آرزوی زمان حالمونه ممکنه در آینده که به واقعیتی تبدیل بشه برامون اونقدر جذاب و دوست داشتنی نباشه ، با این عقیده همیشه سعی می کنم که از حال لذت ببرم و در حالیکه برای آینده ای روشن تلاش می کنم امروزم رو فدای فردام نکنم . وقتی از آپارتمان طبقه سوم که اجاره ای منطقی جهت پس انداز خرید خانه داشت ، عزم رفتن کردم ، نیتم این بود که امروزم رو فدای فردا نکنم ، به همه اعلام کردم که کمردرد مجالی برای بالا رفتن از پله ها نمی گذارد ، که البته دروغ هم نبود اما نیت اصلی من پذیرایی از مهمان عزیزی بود که توانایی بالارفتن از سه طبقه پله رو نداشت . آپارتمان جدید زیبا بود ، جا دار بود ، زندگی رو برام راحت تر میکرد وصدالبته که به من آرامشی میداد چون می تونستم با وجودی آسانسوری که کنار در آپارتمان باز میشد پذیرای مهمونی باشم که همیشه آرزو داشتم ازش پذیرایی کنم . مهمون من چند بار اومد خونه مون ، آخرین عکسهایی که ازش دارم که لبخند عمیقی روی لبش هست تو خونه من بود ، به فرنوش گفته بود که به دخترم ، به خونه اش ، به دکوراسیون خونه اش ، به پذیراییش اقتخار میکنم . وقتی می اومد ،خونه ام نورانی میشد ، برکتی بود که می اومد و من رو خوشحال و شاد میکرد . حالا که دارم اینها رو مینویسم ، تو خونه ای هستم که مال خودمه ، طبق آرزوی قدیمی ، طیق سفارش پدر ، اما با اینکه از داشتنش خوشحالم ، اون حسی رو نداشتم که گذشته بهش فکر میکردم ، از خونه اجاره ای که اومدم بیرون ، از دیوارها خداحافظی کردم ، از دری که به روی پدر عزیزم باز شده بود خداحافظی کردم ، از آسانسور که اون رو راحت به خونه من رسونده بود تشکرکردم . خوشحالم که سه سال پیش حالم رو فدای آینده نکردم ، می دونم که تو خونه جدید هم بابای خوبم مهمونم میشه ، عکسش که به دیواره گاه و بیگاه به من لبخند میزنه . پ .ن :این چند وقت که نبودم درگیر خرید خونه و اثاث کشی و مهمون خارجی برای شرکت و اظهار نامه و مناقصه و ماموریت بودم ممنون که جویای احوالم بودید تلاش میکنم که روزمره نویسی رو شروع کنم ، خیلی دوست دارم که از شادیها و خوبیها بنویسم و شرمنده ام که اگر دلتنگیهام باعث مکدر شدن خاطر دوستان خوبم میشه ،شاید دلیل کم نوشتنم هم همین باشه . “The past is history, the future is a mystery, but today is a gift—that's why they call it 'the present'”:
اولین مهمونی رسمی روز سه شنبه بود ، خانواده امیر مهمان بودند و من میزبان ، از روز دوشنبه خودم رو درگیر کارهای مهمونی کردم ، از اینکه ذهنم درگیر این کار مثبت بود راضی بودم ، صبح ساعت ده نشده ، تو فروشگاه امیر بودم و یک عدد زبون و چند تا تکه فیله مرغ خریدم ، نمی خواستم تا عصر منتظر بشم ، ممکن بود که تا عصر مواد مورد نظرم تموم بشه ، خرید ها رو گذاشتم تو یخچال شرکت ، مشغول کارهای روزانه شرکت شدم ، ساعت 5 نشده از شرکت اومدم بیرون . وقتی رسیدم خونه ، هنوز لباسم رو عوض نکرده بودم ، زبون رو شستم ، چربیهای اضافه رو جدا کردم ، یک قابلمه بزرگ رو پراز آب کردم ، دو عدد پیاز ، سه حبه سیر ، زردجوبه ، دارچین ، فلفل و زبون وجراغ گاز رو روشن کردم با شعله کم .
فیله ها رو ریز تر خرد کردم ، بسته بندی شده گذاشتم تو فریزر ، کرم اوله رو که از یکشنبه شب آماده کرده بودم ، از یخچال در آوردم ، نسکافه رو اماده کردم و همون موقع امیر با نون و کیک از راه رسید ، وقتی همسر جان مشغول خرد کردن نونها بود ، با کیک و کرم اوله و نسکافه و پودر کاکائو تیرامیسو رو درست کردم . با پودر ژله آناناس و آب داغ و بستنی وانیلی ژله رو درست کردم ، وقتی دسرها رو گذاشتم توی یحچال ، بادنجان کبابی که از فریزر در آورده بودم ، نرم شده بود ، در حالیکه بادنجونها سرخ میشد ، گوجه های میرزا قاسمی رو خرد کردم و بعد سرخ شدن بادنجونها گوجه ها رو ریختم توی تابه تا اونها هم سرخ بشن و مشغول درست کردن سیر داغ تازه شدم .
ساعت یازده شب ، زبون پخته شده و ورقه شده توی یخچال بود ، میرزاقاسمی اماده بود و فقط باید تخم مرغ بهش اضافه میشد ، صبح سه شنبه راس ساعت هشت بیدار بودم ، هویچ و کلم و قارچ و سس خوراک زبون جداگانه پخته شد ، مرغها سرخ شد و با آبغوره و رب و زعفرون پخته شد ، زرشک خیس داده شد و سرخ شد ، برنج آب کشی شد و دم کشید ، مرغ سالاد سزار گریل شد ، نونهای سالاد سزار با سبزی تست شد و بعد خرد شدن کاهو سالاد سزار و بعد اون هم سالاد فصل آماده شد .
آبلیمو و عرق نعنا و شکر وآب تو پارج مخلوط شد و پایه کوکتل درینک هم آماده شد ، مهمونها اومدند ، نوشیدیم و خندیدیم ، شام خوردیم و خوش بودیم ...........................
اما باز صبح روز چهارشنبه با سردرد بیدار شدم ،سر دردی که میدونم ریشه عصبی داره . امیر رو رسوندم فرودگاه ، تا دم در شرکت رفتم ، اما سردرد امانی نداد تا وارد شرکت بشم و به کار روزمره برسم ، همونجا دوباره برگشتم خونه و تا عصر چهارشنبه با سردرد دست به گریبان بودم .حتی نتونستم کلاس موسیقی برم .
پنج شنبه برای انجام کارهای عقب افتاده شرکت ، رفتم شرکت و نصف بیشتر روز رو تو شرکت بودم ،نهار رو با همکارهای قدیمی شرکت قبلی تو خانه هنرمندان خوردم و خیلی به یاد رهای عزیز بودم و اینکه حتما یه برنامه ای بگذارم که اونجا با هم غذا بخوریم ، شام هم مهمان خواهر جان عزیز بودیم و بسیار خوش گذشت ، تو خونه دو تا معمار با دکوراسیون زیبا ، نور رویایی شمعها که بسیار هنرمندانه طراحی شده بود ، آسایشی که تو خونه خواهر داری ، لطف میزبان که شامل حالت هست و هر کاری دلت خواست میتونی بکنی ، حتی به راحتی میتونی ابراز خستگی کنی و روی کاناپه دراز بکشی ،
مجلس انس و حریف همدم و شرب مدام / عشقبازی و جوانی و شراب لعل فام
همنشینی نیک کردار و ندیمی نیک نام / ساقی شکر دهان و مطرب شیرین سخن
....
هرکه این عشرت نخواهد خوشدلی بر وی تباه
روز جمعه هم درگیر یک مهونی دیگه ، پختن قرمه سبزی و سوپ قارچ و ته چین ، پودینگ شکلاتی و پذیرایی از مهمونها و.....
و اما باز هم اولین ساعات شنبه و بیدار شدن از سردرد و تهوع و .....
هنوز با وجود همه تلاشهام اول خط هستم ، هنوز نتونستم به زندگی عادی برگردم و این رو فقط خودم میدونم وشریک زندگیم و البته همه دوستانی که این نوشته ها رو می خونند .
درد ما را نیست درمان الغیاث / هجر ما رانیست پایان الغیاث
یادمه اولین آموخته ای که از پدرم در مورد زندگی آینده شنیدم این بود که :" سعی کن با اولین پس اندازت برای خودت ملکی تهیه کنی ." و این گفته چون والدی در ذهن من نقش بسته بود ، حتی این روزها که وارد دنیای بازرگانی شدم و تا حدی اعتقادم بر این است که روزگار سرمایه گذاری بر ملک تمام شده اما همچنان در لایه های مغزم به دنبال این بودم که در جایی زندگی کنم که از آن خودمان باشد و حتی باید بگم که یکی از آرزوها و نقشه هایی بود که برای آینده میکشیدم ،
| Design By : Night Skin |

