عاشقانه ها

دل عارفان ربودند و قرار پارسایان همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی

و بدین سان بعد از دوازده روز داغداری و تفکر که چطور می تونم روز تولدم رو بی تو سر کنم ، بعد دوازده روز یاد آوری خاطرات سی جشن تولدی که تو در اون حضور داشتی ، دیشب رفیقت داستان رو برام آسونتر کرد ، وقتی رسیدم خونه ، با چراغهای خاموش و شمعهای روشن کیک تولد روبه رو شدم و هدیه ای بسیار ارزنده .
و بدین سان من با قلبی که چند وقتیه یک حفره بزرگ داره اما امید به بخش دیگرش داره ، سی و یک ساله شدم .


پ . ن :- عزیزم ، عشقم ، ممنون بابت شب قشنگی که برام ساختی .

- بابا جان بهت گفته بودم اگه میتونی به عنوان کادوی تولد بیایی به خوابم ، به خوابم نیومدی اما دیشب در طول 5 ماه گذشته آرومترین و عمیق ترین و شیرین ترین خواب رو داشتم . ممنون که با منی .

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱۳ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

هیجده ساله بودم که رفتم دانشگاه ، درست شش ماه بعد اینکه مدرسه و پیش دانشگاهی رو تموم کردم ، وارد دانشگاه شدم ، داشنگاه دولتی ، که روز ثبت نام نه تنها پولی نگرفت بلکه می تونستیم از کمک هزینه ماهیانه هم استفاده کنیم ،
در مورد لباس و پوشاک هم پدر و مادرم براین عقیده بودند که کم بخر اما خوب بخر ، اول هر فصل هر چی نیاز داشتیم از بهترین فروشگاه ها و بهترین کالاها خریداری میشد و من هیچ نیازی به پول نداشتم اما از روز اولی که وارد دانشگاه شدم ، احساس کردم باید مستقل باشم ، به دنبال کار بودم ، تو سایت کامپیوتری دانشگاه کار میکردم ، حقوقم ساعتی دویست تومان بود که میشد هفته ای دوهزار تومان ( سال 78) ، برای مجله های آموزشی دانشکده خودمون و جاهای دیگه مقاله تخصصی ریاضی و فیزیک ترجمه میکردم ورقی هزار تومان . از درآمد کم یا کار زیاد نا امید نمیشدم ، سال اول دانشگاه که تموم شد ، در حالیکه تو یه شرکت اپراتور کامپیوتر بودم ( کاری بسیار ساده و شاید در نظر خیلی ها دور ازشان دانشجوی ریاضی محض دانشگاه سراسری ) فهمیدم که تو دانشگاه های ایران نمیشه همه چیز رو کامل یاد گرفت ، کلاس زبان ثبت نام کردم ، بعد ازظهر گرم تابستون وقتی ساعت کاری تموم میشد از آرژانتین میرفتم میدون ولیعصر کلاس زبان ، وقتی هم سال دوم دانشگاه روشروع کردم ، یک موسسه بیرون دانشگاه کلاس برنامه نویسی و طراحی وب می رفتم .
آخرای سال دوم دانشگاه بودم که اون شرکتی که کار میکردم تعدیل نیرو کرد و من بیکار شدم ، از اون موقع تدریس رو شروع کردم ، کاری که بهش علاقه ای نداشتم .

وقتی درسم تموم شد و به صورت کاملا جدی رفتم سراغ بازار کار ، دیدم که رشته ریاضی نه تنها تو دانشگاه های ما درست تدریس نمیشه ، بلکه بیرون دانشگاهه ها هم براش کاری نیست ، فقط تدریس هست که اون هم مدرسه های دولتی مختص فارغ التحصیلهای رشته دبیریه و مدارس غیر انتفاعی هم مخصوص دبیران با سابقه و بنام . کلاس حسابداری رفتم ، شش ماه بی وقفه تلاش کردم و درست بعد شش ماه استخدام شدم .

از اون روزها خیلی میگذره ، نزدیک به هشت سال گذشته ، حالا هم کار ثابت دارم و هم در آمد ثابت .حالا از نظر مالی مستقل هستم همونی که در هیچده سالگی دنبالش بودم . این روزها گاهی درمورد ادامه تحصیل فکر میکنم هر دانشگاه پولی هم که بخوام میتونم برم ، کافیه از یک ماه حقوقم صرفنظر کنم ! ، اما غیر اینها موضوعی هست که مدتهاست علامت سوال بزرگی رو تو ذهنم به وجود آورده ؟

دخترهاو پسر های زیادی تو فامیل و دوست و آشنا سراغ دارم که بعد دیپلم وارد دانشگاه شدند ، یا دانشگاههای پولی یا دولتی ، از روز اول ناله سر دادند که استادها خوب نیستند و بی سوادند ،وقتی دوره کارشناسی تموم شد ،گفتند :" کارنیست " و من همیشه بهشون گفتم : " کار هست شما باید توقعاتتون رو پایین بیارید " ، در حالیکه این دوستان هیچ کدوم از استادهای دانشگاه ها رو قبول نداشتند و نتونسته بودند با مدرکی که گرفته بودند کاری پیدا کنند، تقریبا نود و نه درصدشون وارد مقطع کارشناسی ارشد شدند ، و از نودونه درصد ، نود درصدشون برای گذروندن دوره کارشناسی ارشد شهریه هایی پرداخت میکنند که معادل حداقل دو ماه کارکرد یک کارمند متوسطه .

سوال من اینه که دانشگاه رفتن یا جهت کسب دانش هست یا مهارت جهت فعالیت اجتماعی ، وقتی هیچ کدوم حاصل نمیشه ، چه اصراری هست بر ادامه دادنش ، اون هم تو شرایط اقتصادی بد و گذاشتن فشار روی دوش پدر ومادری که از هیجده سالگی به بعد هیچ وظیفه ای مبنی بر تامین مالی فرزندانشون ندارن. خیلی خوشحال میشم نظر شما رو بدونم شاید این علامت سوالها از ذهن من پاک بشه .

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٥ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |


Design By : Night Skin