-امروز رو مي تونم آروم به كارهام برسم و در بين كارهام وبلاگها رو هم راحت بخونم . سومين دسامبري هم كه من تو اين شركت كار مي كنم هم گذشت و من طبق دو سال گذشته با آرامش به همه كارهام رسيدم و هيچ كاريم عقب نموند . البته كارهايي كه بايد براي ايتاليا فرستاده بشه رو همه رو انجام دادم نامه نگاريهايي داخلي يك كم مونده كه امروز با آرامش و سر صبر انجام ميدم . تاكيدي كه روي آرامش امروز دارم به خاطر غيبت يكي از همكارهاست كه انقدر براي انجام كارهاش شلوغ مي كنه و انقدر هم خودش و هم ديگران رو به استرس ميندازه كه واقعا فكر مي كني همين الان ساعت بيگ بنگ از كار مي افته و دنيا تموم ميشه و ................
اصلا دوست ندارم وبلاگم رو با بدگويي ديگران پر كنم ولي اين یکی دو هفته اخير واقعا خل شدم تمام سعيم اين بود كه اين ناراحتي رو به خونه نبرم . نمي دونم موفق بودم يا نه ؟ اما اعصاب خودم به معناي واقعي خط خطيه . تو اين روزهايي كه مجبوري به خاطر زيادي كار اضافه كار هم وايستي بايد تو فاصله يكي دومتريت دائم ايرادهاي جورواجور يكي ديگه رو هم گوش كني و دعواهايي كه با همه داره : مرد و زن و پير و جوون هم فرق نمي كنه . از نظر اون همه يه ايرادي دارند و فقط خودشه كه كارش رو درست انجام ميده . البته در ظاهر با من خيلي خوبه اما نمي دونم همونطور كه پشت سر ديگران اين همه حرف مي زنه پشت سر من هم حرف مي زنه يا نه ؟
-فردا اول ژانويه هست و شركت ما تعطيله . خيلي خوبه . قراره با ففر جون خواهر عزيزم بريم بازار بزرگ هم يه گشتي بزنيم و هم اون وسايل رو نگاه كنه و يه چيزهايي براي خونه آينده اش بخره .فكر كنم سال ديگه اين موقع ديگه تو خونه خودش زندگي كنه .
-نميدونم چرا كسي در مورد عكسي كه گذاشتم تو وبلاگ نظري نداد ؟( عکس حلقه های عروسیمون )
- كادوي تولد خشي آقا هم ادوكلن 212 بود كه در مهماني جشن تولدمون بهش دادم البته قصد خريد كادوي ديگه اي هم تو روز تولدش داشتم كه به دلايلي شديدا در حال پس انداز هستيم و به همين خاطر از خريد كادوي جديد صرف نظر كردم .
- قرار بود براي روز تولد خشي آقا برخلاف مناسبتهاي گذشته که برای نهار یا شام به رستوران می رفتیم ٬ نهار اختصاصي به سفارش ايشان درست بنمايم و براي شوهر عزيزتر از جان دست و پنجه اي نرم كنيم كه متاسفانه به مهماني نهاري دعوت شديم كه از سر تعارف و رودروايسي قبول كرديم و هم اكنون بنده يك نهار به ايشان بدهكارم .
- در راستاي مشكلات كاري و خط خطي بودن اعصاب دچار فراموشي عظيمي شده ام . پرپر خانم ( خواهر شوهر جان ) برايم يك آويز گردن بند با نشان ماه تولدم خريده بود و دو هفته اي بود كه گم شد بود خوش بختانه پيدا كردم . قبض تلفن رو هم گم كردم و درست وقتي از مهلت پرداخت گذشت پيدا كردم . در راستاي اين حواس پرتيها و تا قبل از اينكه دچار آلزايمر بشم براي تقويت حافظه قصددارم روزي يك غزل از حافظ شيرازي حفظ كنم .
