امروز خوندن کتاب پر نوشته ماتیسن رو تموم کردم . دو سه روزپیش وقتی حسابی قاطی کرده بودم شروع به خوندن کتاب کردم .اون موقع خيلی ناراحت بودم . اما در حالی که من حالم خوب شده و بيشتر از هر موقعی اميدوار هستم اين کتاب که خيلی خوب شروع شده بود به ناراحت کننده ترين شکل تموم شد . نمی دونم اين کتاب رو خونديد يا نه ؟ داستان در مورد عشق يک مرد متاهل به يک زن بيوه بود که البته يک عشق کامل و بی ريا بود و بهانه مرد هم برای ادامه اين رابطه عشقی سرد بودن همسرش و نبودن علاقه به اون بود .مرد در راه پيشرفت معشوقش اقدام به اختلاس می کنه و زن هم بر خلاف ميل خودش و بنا به خواست معشوقش تن به خوانندگی ميده. که متاسفانه اين عشق واقعی با وجود تمام گذشتهايی که اين دو برای هم کردند به شکست رسيد و در پايان مرد اقدام به خود کشی کرد و زن هم که در سايه ايثار مرد به يک خواننده معروف تبديل شده بود به يک آدم افسرده تبديل شد . البته نوشته کتاب بسيار عالی بود و من خوندن اون رو به شما توصيه می کنم . اما برداشت من از اين کتاب اين بود که :
خشت اول چون نهد معمار کج

تا ثريا می رود ديوار کج

مسئله ای که از اول اشتباه باشه هر چقدر هم خوب پيش بره در نهايت به بن بست ميرسه .
خيلی وقتها پيش مياد که ما آدمها کار غير اخلاقی می کنيم و با تصور اينکه در نهايت نيت خير داريم و با جور کردن بهانه خودمون رو راضی می کنيم . غافل از اينکه کار بد در نهايت تاثير منفی خودش رو باقی ميگذاره . و اين تاثير منفی بيشتر هم بر روی کسی اثر می کنه که خودش اين کار رو انجام داده . يعنی بد به هر حال بده و نميشه اون رو لای يک زرورق خوشگل گذاشت و به جای يک کار خوب جازد.

اما يک نکته مثبت هم که تو اين کتاب هست خوندن در مورد عشقه و اينکه دو معشوق برای وجود هم چه ايثارهايي که نمی کنند .
با همه اين حرفها اينجا مجال حرف زدن کمه .خوندن اين کتاب رو فراموش نکيد.

منتظر نظرات شما هستم .

پاينده باشيد .