داستان از پنج شنبه صبح شروع شد ، داشتم می اومدم سرکار که امیر زنگ زد و گفت : اینجا هوا خیلی خوبه ،‌تو هم بلیط بگیر و بیا . من گفتم بلیط گیر نمیاد ، مرخصی رو چی کار کنم ؟ خلاصه فکر کردم درحد یه تعارف این رو گفته و بهش فکر نکردم ،‌ساعت 9 اس ام اس داد که چی شد ؟ مرخصی گرفتی ؟ بلیط هست ؟ دیدم قضیه از نظر اون جدیه ؟ با ناامیدی زنگ زدم آژانس هواپیمایی .
- سلام خانم ،‌ برای فردا بلیط اردبیل می خواستم ، جا میده ؟
خانمه سریع چک کرد و گفت چند تایی بلیط داریم . انگار آب گرم سرعین منو طلبیده بود ، برگه مرخصی رو پر کردم ، بلیط رو هم گرفتم و خودم رو برای رفتن آماده کردم . و به این ترتیب بعد از 10 روز امیر رو دیدم و دو روز هم استراحت کردم و برای دردهای دست و گردنم هم به استخر آب گرم سرعین رفتم . حسابی کبایهای خوشمزه خوردم . دیشب هم به اتفاق امیر از سفر برگشتیم .
به این ترتیب بعد از تصمیم یک ساعته برای رفتن به مسافرت بی برنامه به یک سفر دو سه روزه خوب رفتم .

از ماه پیش برنامه سفر شیراز رو برای اردیبهشت ریختیم ،من و امیر ، پرپر خواهر امیر ، خان داداش و جاری جان و داداش کوچیکه با هم قصد رفتن داریم .‌چون باید زودتر بلیط می گرفتیم و نمی دونستیم تا اردیبهشت برنامه های کاری چیه ؟ برنامه رو گذاشتیم برای چهارشنبه شب تا جمعه آخر این هفته ، چون پرپر و جاری جان و امیر پنج شنبه ها تعطیلند من و خان داداش هم شرکتون هر سال روز اول ماه می به عنوان روز کارگر تعطیله ، بلیط هواپیما گرفتیم ، به لطف بلفی عزیز و قاصدک جان هتل پیدا کردیم و رزرو کردیم ، اما گویا به لطف جناب پروفسور بزرگ ، ما به دنیا کاری نداریم ، روزجهانی کارگر هم بیخود کرده اول ماه می هست باید 11 اردیبهشت باشه و به این ترتیب بنده بعد از یک ماه برنامه ریزی حالا نمی دونم می تونم مرخصی بگیرم و به دیدن بهارنارنج و پاسارگاد برم یا نه ؟

همش تو استرس هستم که آقای رئیس بگه : تو دو روز مرخصی بودی ، دیگه نمیشه بری مرخصی . اون وقت 5 نفر دیگه به خاطر من میگن ما هم نمیریم . نمی دونم چی میشه ؟

تو این مملکت برنامه ریزی خیلی خوب عمل می کنه /.