يکی بود يکی نبود زير گنبد کبود دختر خانم قصه ما نشسته بود . اين دختر قصه ما چند وقتی نيومده بود بلاگش رو بنويسه آخه واسه خودش دلايلی داشت .خلاصه اين دختر بلاگر هی ننوشت هی ننوشت تا اينکه يک نفر شروع کرد ازش تعريف کردن که تو خوب می نويسی و از اين حرفای خوب که آدم رو سر ذوق مياره . اين دختر قصه ما هم که کشته مرده اينه که حرفای خودشو مثل مقاله بنويسه تصميم گرفت که دوباره بياد بلاگش رو بنويسه .
خوب اخه بهش حق بديد شما هم اگه بوديد که خيلی از نوشتن لذت می برديد . آدم مهم زندگيتون هم از نوشتنتون نعريف می کرد وسوسه می شديد که دوباره شروع به نوشتن کنيد .

اما بايد به اين بلاگر که يه مدت رفته بود مرخصی وقت بديد تا يه موضوع انتخاب کنه .

پاينده باشيد .