صبح تنها اومدم سرکار ، امیر پنج شنبه ها تعطیله ، طبق معمول هر پنج شنبه بهش گفتم که این چه رسمیه که زن بره بیرون کار کنه مرد خونه بخوابه !! بعد یک سال و نیم رفت و آمد تو اتوبان دیگه دستم اومده که پنج شنبه ها صبح به سمت تهران اتوبان خلوته و ظهر به سمت کرج شلوغه ، از پل مهر شهر تا خروجی ستاری میشه با یک دنده رانندگی کرد . تنها بودم هر چند صدای موزیک ضبط ماشین بلند بود اما من بیشتر در حال فکر کردن بودم .به روزی که برای اولین بار رفتیم کرج تا خونه پیدا کنیم ، هیچ جای کرج رو بلد نبودیم از طرفی تمام پولهایی که تو سه سال جمع کرده بودیم کافی نبود تا خونه ای رو تو تهران بخریم ناچار بودیم که بریم کرج تا ارزش پولمون از اونی که بود کمتر نشه . اولین بار تو اتوبان مثل همیشه سعی کردم که خودم رو قانع کنم و با دید مثبت پیش برم ، گفتم من از این رفت و آمد خسته نمیشم ، وقتی ازتهرانپارس هم می خواستم برم سرکار همین قدر طول می کشید اون جا ترافیک زیاد بود اینجا مسیر طولانی تره .
10 روزی هر روز راس ساعت 4 از شرکت می اومدم بیرون یه جایی تو اتوبان با امیر قرار می گذاشتیم (محل کار امیر تو اتوبان کرجه ) می رفتیم دنبال خونه اما آژانسهای املاک کرج مثل آژانسهای تهران حرفه ای نبودند و کارمون خوب پیش نمی رفت . چون زمستون بود هیچ وقت تو هوای روشن به کرج نمی رسیدیم و زیاد نمی تونستیم محله ها رو بشناسیم . اون روزها مصادف بود با نامزدی خان داداش عزیزمون . خونه جاری جان تو کرج بود ، به لطف پدر ومادر جاری جان آژانس املاک خوبی رو پیدا کردیم که همون شب اول که رفتیم اونجا خونه فعلی ما رو به ما نشون داد و ما که مارگزیده بودیم و 3 ماه قبل یک آپارتمان 70 متری تو بلوار فردوس رو به خاطر سبک و سنگین کردن شرایط از دست داده بودیم و حالا باید با همون پول یه آپارتمان تو کرج می خریدیم ، زمان رو ازدست ندادیم و همون شب قولنامه رو نوشتیم : 13 آذر 85 . روز تولد من .
برای منتقل کردن وام به کرج ، گرفتن نامه از اداره ثبت ،گرفتن نامه از شهرداری و............دردسرهای زیادی کشیدیم ، برای انجام دادن یک کار یک ساعته تو کرج باید یک روز مرخصی می گرفتیم . تو ماههای آذر و دی بیش از 10 روز مرخصی گرفتیم . در نهایت کاری که موند تکمیل پرونده بانک بود تا نماینده بانک بیاد محضر و چک وام ما رو به فروشنده بده و خونه به نام ما بشه . اما بانک کرج کوچیک بود و افرادی مثل ما که وام انتقالی از تهران داشتند زیاد. به همین خاطر باید از صبح زود می رفتیم نوبت می گرفتیم . ساعت 4 صبح امیر جلوی بانک نفر اول بود .۴ ساعت منتظر بود تابانک بازبشه و از این اول بودن برای زودتر انجام شدن کارش استفاده کنه . پرونده تشکیل شد و گفتند بازرس بانک برای بازرسی آپارتمان میاد . من و امیر دیگه نمی تونستیم مرخصی بگیریم ، داداش کوچیکه ، خواهر کوچیکه اومدند و کسی نیومد . از بانک سوال کردیم گفتند نماینده اومده شما نبودید !!!!!!!! دوباره پول به حساب بانک ریختیم و تقاضای بازرسی دوباره کردیم ،این بار مامان امیر اومد ، قدمش خوب بود و بازرس گزارشش رو داد و چند روز بعد هم سند خونه به نام شد.
آب کرج طعمش خوب نبود ، مشکل رو با آوردن آب از تهران حل کردیم . هر روز از جایی خرید می کردیم تا بفهیم کدوم میوه فروشی میوه خوب داره ؟ کدوم سوپر مواد خوراکی بهتر و تازه تری داره ؟
روزهای اولی بود که کرج رفته بودیم ، ماشین رو هم که خیلی وقت پیش فروخته بودیم برای باز کردن حساب پس انداز بانک مسکن برای گرفتن وام . تصمیم گرفتم با مترو رفت و آمد کنم . قسمت بالای بینی من شکستگی داره و خیلی حساسه .
روز های اولی بود که با مترو برمی گشتم خونه ، تجمع آدمها جلوی در قطار خیلی زیاد بود . منتظر شدم تا این قطار بره و من قطار بعدی سوار بشم . وقتی قطار حرکت کرد رفتم جلوایستادم . جایی که قطار بعدی درش رو باز می کنه . قطار اومد من ردیف جلوی صف بی نظم قطار بودم . چند لحظه ای توقف بعد درها رو باز کرد تا مسافرها سوار بشن . اصلا نفهمیدم چطور شد که همه دارن همدیگرو هول میدن . در این حین دستی مجکم خورد به بینی من و دیگه از درد فقط اشکم بود که میومد پایین ( کساییکه شکستگی بینی دارد یا جراحی زیبایی کردند می دونند من چی میگم ؟)
از اون به بعد هر وقت با مترو رفتم ترجیح دادم تا آخر مسیر ایستاده باشم اما دیگه ضربه خوردن به بینی تکرار نشه. البته بیشتر اوقات ماشین مامان دست ما بود و با اون رفت وآمد می کردیم .
سه چهار ماه بعد هم وام خرید خودرو گرفتیم تا هم قرض و قوله هامون رو بدیم و با باقیمونده پول هم یه ماشینی بخریم که رفت و آمد من راحت باشه قصد داشتیم ماشین صفر رو بفروشیم و پول بابای امیر رو بدیم که بابا اون موقع پول رو از مانگرفت و ماشین صفر برای ما باقی موند بعد ها وام دیگه ای گرفتیم و قرضمون رو هم دادیم به این ترتیب قسطهایی که در ماه می دادیم معادل شد با یک ماه از حقوق بنده یا امیر جان .
مهمونی دعوت می شدیم که طبعا بیشترشون پنج شنبه بود ، من هم که تا ظهر سر کار بودم گاهی اوقات می رفتم خونه ، به نهار مختصر و یه دوش لباس پوشیدن و دوباره برگشتن به تهران . گاهی اوقات همه لباسهای مهمونی رو می گذاشتم صندوق عقب ماشین ، امیرظهر می اومد تهران می رفتیم خونه یکی از مامانها و عصر از اونجا می رفتیم مهمونی .
قصد داشتم کلاس ورزش برم . باشگاههای ورزشی از 7 صبح شروع به کار می کنند ، اگه کرج ساعت 7 صبح می رفتم باشگاه ، 9 صبح هم به سر کار نمی رسیدم ، اگه تهران می رفتم باشگاه ( که البته یک ماه این کار رو کردم ) باید ساعت 5 صبح راه می افتادم سمت تهران و دیگه هیچ انرژی برای کار روزمره شرکت نداشتم . اگه هم عصر می خواستم باشگاه برم که به باشگاههای کرج نمی رسیدم اگر هم باشگاههای تهران می رفتم که زودتر از 8 شب به کرج نمی رسیدم .
اوایل که ازهوای خوب و عالی کرج لذت می بردیم به همه تعارف می زدیم که شما هم بیایید کرج خونه بگیرید . چه بسا که اگر ما خانواده ای اهل کرج داشتیم زندگی در کرج شکل دیگری داشت .
هر وقت به پدر و مادر ها سر زدیم ناچار شب رو همون جا سپری کردیم . کاری که نه من دوست دارم و نه امیر . و همین باعث شد که همیشه یه کوله پشتی از وسایل شخصیمون در ماشین داشته باشم و یک دست لباس خواب و مسواک و... هم خونه پدر ومادرها .
آدم برای به دست آوردن بعضی چیزها باید چیزهای دیگری رو از دست بده . من هم برای اینکه صاحب یک عدد آپارتمان بشم نظمی که همیشه دنبالش بودم و هستم ، مطالعه همیشگی ،برنامه ریزی تو زندگی و ... رو تا حدود زیادی از دست دادم .
دردهای دست و گردن و کمر هم اومد سراغم .
روزهای خستگی خودشون رو دارند به من نشون میدن ، هر روز منتظرم تا از ترافیک خروجی فردیس ،ایران خودرو رد بشم و وقتی به بزرگراه حکیم می رسم حواسم باشه اگه مسیر تا خروجی شیخ فضل ا... شلوغه از کوچه پس کوچه های آریاشهر خودم رو به پل آزمایش برسونم .
به این ترتیب بعد از این که خستگی به من یا بهتر بگم به ما رخ نمایاند و همین طور چون اقامت در کرج با یک سری از برنامه ریزیهای ما برای آینده هماهنگ نبود من و امیر تصمیم گرفتیم بعدازاین مدت اقامت در کرج ،خونه رو به عنوان سرمایه ای برای خودمون نگه داریم و چون هنوز توانایی تعویض اون رو با آپارتمانی در تهران نداریم . آپارتمان خودمون رو اجاره بدیم و آپارتمانی در تهران اجاره کنیم .
ماجراهای اجاره دادن خونه ما هم داستانی دارد که به زودی خواهم نوشت . داستان زن و شوهری که سه سال مستاجر بودند و بعد خانه خریدند وحالا می خواهند نقش یک صاحبخونه رو بازی کنند اما چطور ؟ !!!!!!!!!!
