ساعت 4 بعداز ظهر از شرکت می زنم بیرون ، تو ذهنم هزار تا کار جورواجور هست . برا ی تعمیر دوربین عکاسی باید برم خیابون جمهوری ، برای خرید کتاب باید برم انقلاب ، مثل همه خانمهای کارمند به مانتو احتیاج زیادی دارم و تو فکرم اینه که از این حراجیها استفاده کنم و یکی دو تا مانتو بخرم ، دو سه ماهی هست که می خوام برم برای میز نهار خوری خونه مامان اینها صندلی مناسب پیدا کنم . تعداد صندلیهای سالم میزشون به سه عدد رسیده ،میوه های بخچال ته کشده وباید ترمیمشون کنم ،باید عکسهایی که روی سی دی زدم رو بعد چهار پنج ماه ببرم عکاسی تا چاپ کنند . اما فرمان شکم گرسنه خیلی قویتر از مغز عاقله ، از میدون گلها میرم تو کردستان و از اونجا هم مستقیم میرم نیایش ، کم کم مغزم و شکمم با هم به تعامل میرسن که برم خونه یک غذای مختصری بخورم و دویاره برم بیرون سراغ کارهای عقب افتاده اما درست در زمان توافق این دو عضو بدن بنده چراغ بنزین ماشین هم روشن میشه و ماشین هم اعلام گرسنگی می کنه ، میرسم خونه ، ماشین رو میگذارم تو پارکینگ و این یعنی :"بای بای ماشین ،منتظر باش امیر جون بیاد بهت غذا بده ." و میرم بالا تو آپارتمان. گرسنگی طولانی کار خودش رو کرده و نبضی که روی پیشونیم میزنه خبر از شروع یک سردرد میگرنی رو میده ،که البته بعد ازگرسنگی 7-8 ساعته خیلی دور از انتظار نیست ، بی درنگ یک عدد ژلوفن رو میخورم و کمی هم غذای نذری می خورم ، چشم درد هم که بیداد میکنه ، یک عدد کمپرس آب گرم درست می کنم و میگذارم روی چشمم . کمی تا قسمتی خوابم می بره ، امیر میاد ، آش رشته ای که دیروز پختم رو گرم می کنه ، با هم غذا می خوریم دوباره چای دم می کنه و اصرار می کنه که با چای هم چشمم رو بشورم ، با وجود چشم درد و سر درد حال و حوصله ای نمی مونه که بخوام برم بیرون و خرید کنم و به کارهام برسم .
تنها کاری که به ذهنم میرسه مرور سررسید سالهای گذشته است که اگر لازمشون ندارم از کتابخونه به سمت سطل زیاله راهنماییشون کنم . تقویم سال 82 رو مرور می کنم . تقریبا هرروز خاطراتم رو توش نوشتم ، هم خاطراتم و هم همه کارها و خرجهایی که برای عروسی کرده بودم ، اونها رو می خونم و هراز گاهی یه چیزهای جالب که می بینم برای امیر هم بازگو می کنم و به این ترتیب نقبی می زنم به گذشته ، اما امیر در حال تماشای برنامه تلویزیونی در مورد سالهای شروع جنگ است . با افتخار سخنرانی ... را نشون میده که دستور به تعطیلی روزنامه ها میده ، فکر کنم همون روزها روزنامه آیندگان بسته شد ، در مورد روزنامه آیندگان چیزی یادم نمیاد اما روزنامه جامعه رو خوب یادمه که وقتی در میومد سریع می خریدیم و چقدرهمه مشتاق خوندن مطالبش بودیم و چه سریع بسته شد . فیلم افراد مهم مملکتی رو نشون میده که اون روزها میانسال بودند و حالا سالمند هستند و همچنان سالم و سرپا ، فیلم جوونها و نوجوونهایی رو نشون میده که حتی جوونی رو هم نتونستند به خوبی تجربه کنند و خیلی وقت هم هست که در این دنیا نیستند . سر درد میگرنی و حرصی که این فیلم بهم میده طاقتم رو طاق می کنه و ساعت 8 شب میرم تو تخت و سعی می کنم بخوابم .مرور سررسید سالهای گذشته رو هم بی خیال میشم .
خدای من چه کسی گفت :" جنگ نعمت است ؟!!!" در حالیکه هنوز بدترین کابوسهای شبانه من مربوط به خاطرات دوران جنگ و جنگ زدگی است .
عاشقانه ها
دل عارفان ربودند و قرار پارسایان همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی
نویسنده: گلپر - ۱۳۸٧/٧/۳
