ای ساربان آهسته ران کارام جانم ميروود
وان دل که با خود داشتم با دلستانم می رود

من مانده ام مهجور از او بيچاره و رنجور از او
گويی که نيشی دور از او در استخوانم می رود

گفتم به نيرنگ و فسون پنهان کنم ريش درون
پنهان نمی ماند که خون بر آستانم می رود

محمل بدار ای ساربان تندی مکن با ساربان
کز عشق آن سرو روان گويی روانم می رود

او می رود دامن کشان من زهر تنهايی چشان
ديگر مپرس از من نشان کز دل نشانم ميرود

با اين همه بيداد او وين عهد بی بنياد او
در سينه دارم ياد او يا بر زبانم می رود

باز آی و بر چشمم نشين ای دلستان نازنين
کاشوب و فرياد از زمين بر استخوانم ميرود

در رفتن جان از بدن گويند هر نوعی سخن
من خود به چشم خويشتن ديدم که جانم ميرود