می دونی عشق ، تو هر مقطعی از زندگی خودش رو یه جور نشون میده ، یه مدت برای نشون دادن عشق وعلاقه برام اینترنت های ماهیانه می خری ، یه مدت هر بار که می آیی به دیدنم برام گل میاری ، یه مدت برای اینکه ثابت کنی عاشقی و دوست داری زودتر به وصال برسی تلاش روزمره ات رو مضاعف می کنی ، یه مدت به هر خواسته من جواب مثبت میدی ، یه مدت برای اینکه من به خواسته ای برسم مثلا دوره ای رو بگذرونم ساعتهای طولانی تنهایی رو تحمل می کنی و تو همون دوران تو همه کارهای شخصی و خانوادگیم بهم بیشتر کمک می کنی ، یه بار پا به پای من یه وقتهایی هم بیشتر از من از پدر بیمارم پرستاری میکنی ، یه بار حسابی صرفه جویی می کنی تا من به خواسته ام برسم ، یه بار انقدر راحت خرج می کنی تا من هیچ کم و کسری نداشته باشم ، و....
تو هر زندگی نقطه های عطف زیادی هست ، یکی از نقاط عطف زندگی ما بیماری بابا بود ،یکی دیگه اش هم همین روزها بود : این روزها پشتوانه محکمی برای من بودی ، می دونستم که نمی خواهی از قدرتی که حکومت بهت داده استفاده کنی و از من بخواهی که دیگه تو این شرکت کار نکنم ، می دونستم که از فشارهایی که داره به من میاد ناراحتی .
وقتی اون روز بارونی اومدی دنبالم ، وقتی حمایتت رو دیدم همون لحظه جدی شدم و تصمیمم رو گرفتم . همون موقع تو ماشین تو ذهنم نامه استعفام رو نوشتم . بدون اینکه منتظر بمونم تا شرکتهایی که برای مصاحبه رفتم جواب قطعی رو به من بدن . این بار عشق تو پشتیبان من بود تا درس عدم وابستگی کلاس یوگام رو اجرا کنم . بریدم از این رشته فاسد تا همچنان پریدن رو تمرین کنم و روزی نیاد که پریدن رو فراموش کرده باشم .
امیر عزیزم ، عشق زندگیم ، ازت ممنونم .
