در مورد نيمه گمشده زياد شنيده بود . شنيده بود همه آدما يه ستاره ای برای خودشون دارند . اين ستاره يه روز مياد پايين ميشه نيمه گمشده ای که حالا پيدا شده .
آدم اين نيمه گمشده رو از نيمه قبلی خودش هم بيشتر دوست داره . اما اين رو هم شنيده بود که خيلی ها اشتباها نيمه يکی ديگه رو بر می دارن اينجوری ميش هکه هيچ وقت راضی نيستند . يعنی اولاش راضی و خوشحال هستند ولی يه مدتی که ميگذره می بينه که مثل دو تا قطعه پازل هستند که اصلا با هم جور نيستند . يکی مال گوشه راست پازله يکی مال گوشه چپ پازله .
خلاصه در مورد نيمه گمشده و پيدا کردن اون چيزها شنيده بود و کتابها خونده بود . اما دلش غصه داشت چرا اون نيمه گمشده پيدا نميشه ؟ چرا هيچ کس رو پيدا نمی کرد که حرفاشو بفهمه . طرز فکرشون مثل هم باشه . با اون هراه باشه ياورش باشه . حلال مشکلاتش باشه . غمخوار غصه هاش باشه .
بيچاره تو اين دنيای پر از دروغ و ريا ديگه قطع اميد کرده بود که بتونه نيمه گمشده خودشو پيدا کنه.ديگه بی خيال شده بود .
يک مدتی گذشت . ديگه داشت عادت می کرد که به نيمه گمشده فکر نکنه . اما کم کم احساس کرد که يه غريب آشنا داره نزديک ميشه ديد که خيلی به اون نزديکه البته از نظر روحی.
ديد که چقدر اون رو ميفهمه .چقدر کارهای اون براش جالبه .چقدر....
يعنی به اين راحتی به اين نزديکی ميشه نيمه گمشده رو پيدا کرد .انگاری نيمه گمشده تو اين گوشه زمانی و مکانی تو سرنوشتش بوده ..
حالا نيمه گمشده شده وجود خودش . حالا بين اين دو تا نيمه معنايی نداره به يک واحد تبديل
شدند .

حالا فهميده که هر کار خدا يه سببی داره که سبب اون نفعی هست برای بنده ها . حالا که خودش نيمه گمشده خودش رو پيدا کرده ميخواد به همه بگه که اگه نيتتون پيدا کردن نيمه گمشده هست بخواهيد و حتما خالص و پاک باشيد . اراده کنيد که ستاره تو نرو پيدا کنيد .

گفتند يافت می نشود گشته ايم ما
گفت آنچه يافت می نشود آنم آرزوست .

پاینده باشید