اون زمانیکه مامان و بابا بی محابا جلوی ما به هم عشق می ورزیدند و محیت می کردند ما عاشق شدن و عاشقی کردن رو یاد گرفتیم . اون زمان که هنوز خیلی چیز ها رو نمی دونستیم اما میدیدم که هر وقت هر کدومشون از در وارد میشدن با یک بوسه و آغوش گرم از طرف مقابلشون استقبال میشدن .
اون زمانیکه بابا در آمدش عالی بود اما مامان ما رو به سادگی عادت می داد یاد گرفتیم که میشه یک زندگی رو ساده اما درست شروع کرد همون زمانیکه مامان اجازه نمی داد تا لوازم التحریر خوشگلمون که همکار آلمانی بابا برامون می آورد جز در خونه جای دیگه ای استفاده بشه مبادا تو اون روزهای قحطی وسایل خارجی بچه ای هوس داشتن اونها رو بکنه .
اون زمانیکه کارهای خونه بین بچه ها تقسیم میشد یاد گرفتیم که باید وظایفمون رو خودمون انجام بدیم .
روزها زود می گذرن و فقط آدم وقتی حکمت کار بزرگتر ها رو میفهمه که دیگه خودش باید همون کارها رو برای نسلی دیگه انجام بده . هر چند که می دونه شاید نسل بعدی هم حکمت خیلی از مارها رو دیر تز از زمان خودش بفهمه !
تو هفته گذشته خواهرمون عروس شد ، در نهایت سادگی ، وسایل زندگی همه خوشگل و شیک اما همه کاربردی ، هیچ وسیله اضافی خریداری نشد . خونه شون سه تا کوچه پایین تر از ماست ، هفته گذشته همش به چیدن و مرتب کردن خونه اش گذشت ، عروسی هم نگرفت ، امروز از ماه عسل بر می گردند دیشب من و اون یکی خواهرم خونه شون رو پر از گل کردیم ، تو اتاق خوابشون شکلات گذاشتیم و رو میزشون یک کاغذ عشق ، کاغذی که بابا با دستهای نیمه ناتوانش براشون یادداشت گذاشته بود ، بهشون خوش آمد گفته بود و براشون آرزوی خوشبختی کرده بود .
پ .ن : این پست مربوط به دیروزه ، اما دیروز انقدر کارم زیاد بود که ٩ شب رسیدم خونه ، امیر هم ٩.۵ از تبریز رسید خونه . شام نخورده هر دو مست و مدهوش خواب بودیم . به این ترتیب این پست یک روز دیرتر گذاشته شد .
