صبح با صدای موبایل امیر بیدار شدیم ، وقتی به ساعت دیجیتالی رو به روی تخت نگاه کردیم و ساعت 7:45 دقیقه رو دیدیم فهمیدم که خواب موندیم و این یعنی اینکه من نمی تونم ماشین ببرم چون جای پارک نیست و باید خیلی سریع حاضر بشم تا اقلا بتونم با امیر تا میدون پونک برم و از اونجا تاکسی سوار بشم . خواب آلود و با عجله حاضر شدم . فقط وقت کردم لیوان های چای و نسکافه و ... دیشب رو جمع کنم بگذارم تو ماشین ظرفشویی و بدو بدو کفش بپوشم و بپرم تو ماشین امیر .
تو تاکسی خطی های پونک - ونک نشسته بودم ، چشمهام نیمه باز و خواب آلود ، دیدم یه دختری با هیجان و نفس نفس زنان داره سلام میکنه ، پیش خودم گفتم عجب دختریه ، سر صبحی چه خوشحاله که به راننده این جوری سلام میکنه ، برگشتم ببینم دختره چه شکلیه که دیدم : به به ! یک عدد عروس خانم خوشگل هست که دیده خواهرش داره سوار تاکسی ونک میشه اون هم سریع اومده تا بتونه با خواهرش تو یه تاکسی بشینه و برن میدون ونک . سر صبحی با دیدنش خواب که از سرم پرید هیچ ، کلی هم خوشحال شدم . همچین همدیگه رو بغل کرده بودیم که انگار ماههاست همدیگرو ندیدیم تا خود میدون ونک داشتیم با هم یکریز حرف می زدیم . از ماجراهای دیدار خانواده همسر گفت و اینکه اوضاع بد نیست و قراره اونها به زودی بیان تا به خاطر مسائل پیش اومده از بابا اینها دلجویی کنند . خوشحال شدم و امیدوارم که مامان اینها هم یک کم نرم تر بشن .
وقتی اومدم شرکت ، بچه ها نون بربری تازه و خامه خریده بودند ، من هم عسل داشتم صبحانه عالی ومفصلی خوردیم و بنده ساعت نه صبح ،نه خواب آلود بودم و نه گرسنه با انرژی خوبی شروع به کار کردم .
کارهای مختلفی در طول روز انجام دادم اما با وجود صبحانه مفصلی که خورده بودم هیچ میلی به نهار خوردن نداشتم . نهار یک ماست میوه ای و یک لیوان آب پرتقال خوردم .
عصر وقتی رسیدم خونه یک کم استراحت کردم ، بعد از اینکه امیر اومد با هم رفتیم خونه مامان اینها برای تولد داداشی . ته تغاری حسابی بزرگ شده و دوست داشتنی . بعد خوردن شام کادوهاش رو گرفت و کلی شیطونی کرد آخر سر هم شروع کرد به شعر خوندن که " چرا زحمت کشیدید ؟ انقدر کم کشیدید ؟ چرا ژیلا ندادید کنار ویلا ندادید ؟ " بچه 23 سالش شده ژیلا میخواد !!!!
