برای رفتن به میدون توپخونه تصمیم گرفتم که از مترو استفاده کنم ، وسیله نقلیه عمومی ،جمعیت خیلی زیاد بود و قطار خیلی کم . وقتی سوار قطار شدم انواع و اقسام دستفروشها شروع به تبلیغات کردند ، از بدلیجات تا جوراب و شکلات و آدامس و رومیزی و بخارپز جهت پختن شلغم و ...
یه خانمی هم بود که نامه کمیته ام دا د دستش بود ، در حال تکدی گری . شروع کرد به بد و بیراه گفتن به آقایون . دیگه من رسیده بودم ایستگاه توپخونه و باید پیاده می شدم .وگرنه یه خانمی از خواهران کمیته داشت برای من توضیح میداد که ما چقدر خوبیم و .... من فقط تو او ند وسه دقیقه تونستم بهش بگم :"مشکل اینه که سیستم داره مردم ما رو به این سمت میبره که همه دستشون دراز باشه . کمیته هم اگه میخواد کاری کنه سرمایه گذاری کنه و ایجاد شغل و ... " می دونستم بحث طولانی هست اما دیگه باید پیاده میشدم و فرصت نبود . اما واقعا یاد دادن ماهیگیری خیلی بهتر از اینه که به کسی ماهی بدیم . کاش به جای این کمک ها کارخونه ها تعطیل نمیشد ، این همه جنس چینی تو بازار نبود . تو ترکیه همه چیز از ایران ارزون تر پیدا میشد اما جنس چینی قیمتش در مقایسه با ایران دوبرابر بود و این یعنی احترام به تولید کننده داخلی .در عوض ما همه کفاشها مون بیکارشدند ، شالیزارهامون تبدیل به ویلا شدند ، باغهای پرتقال آفت زده شدند و ....
وارد اداره مورد نظر که شدم ،منتظر تلفن یک آشنا بودم تا کارها رو برام راست و ریست کنه نه اینکه اینجا همه چیز براساس روابطه و نه ضوابط . تا وقتیکه آشنا به من زنگ بزنه چند بار برادران جان بر کف ازمن سوال کردند که" شما اینجا چه کار داری ؟ ما کمکتون کنیم ." هر چند قصدشون خیر بود اما نمی دون مچرا همش فکر میکردم اینها میخوان یه جوری زودتر کار من رو راه بندازن تا از اونجا برم . یعنی یه خانم با یه مانتوی کوتاه ، شال .........اوه سبز ، کاپشن اوه اوه اوه اون هم سبز چه معنی داره تو یه اداره دولتی روی یک صندلی بشینه ؟!!!!!!!!!!!!!!!!
وقتی هم تلفنها زده شد وکار پیگیری شد ، فهمیدم که هنوز بعد سه ماه کارما انجام نشده !!!!!!!!!!!
نکته جالب این بود که وقتی رفتم پیش معاون اداره ... ازمن پرسید :" استناد شما چیه ؟ " من واقعا نمی دونستم منظورش چیه ؟ پرسیدم :" ببخشید من متوجه منظور شما نمیشم ؟" گفت :"یعنی سمت ثبتی شما تو شرکت چی هست ؟ " نمی دونم من بی سوادم یا اون آقا اشتباه گفته بود ، اما انقدربه من در کل مکالمه چپ چپ نگاه کرده بود که عین موقعی که تو مدرسه باید درس جواب می دادیم من استرس داشتم و به لکنت افتاده بودم .
وقتی کارم تموم شد خیلی دوست داشتم که وقت داشتم می رفتم موزه گلستان ، و بعد هم یه سری به بازار بزرگ میزدم و چلوکبابی نایب یا شرف الاسلام نهاری می خوردم و می رفتم خونه ، اما کارهای شرکت اجازه نداد . وبرگشتم شرکت .
ساعت شش رسیدم خونه ، برای جلوگیری از تنبلی همون موقع شروع به پوست کندن سیب زمینیها کردم ، گوشت رو از فریزر بیرون آوردم و سیب زمینی سرخ کرده و کتلت درست کردم .لباسها رو اتو کردم و وسایل سفر امروز رو جمع کردم . حدود ساعت ده شب انرژیم به صفر رسیده بود و خوابیدم .
