یعنی به نظرم روزها در حال پرواز هستند ، صبح که از خواب بیدار میشی زندگی رو دور تند شروع به حرکت میکنه تا وقتیکه میخوابی . البته دور تند زندگی موقع خواب انگار صد برابر میشه . اون موقعی که من وامیر با هم همکار بودیم یه دختری هم با ما کار میکرد که خیلی بامزه بود ، همیشه صبح که می اومد سرکار می گفت :" باید با خدا صحبت کنم جدیدا خیلی زود صبح میشه !"
این روزها هر وقت صبح بیدار میشم به یادش هستم و تصمیم می گیرم با خدا صحبت کنم که انقدر زود صبح نشه .
صبح یکشنبه من اما با دارایی و وبسایت مالیات برارزش افزوده ( همون وی ای تی فارسی شده ) شروع شد ، امروز با لباس خواب شروع به کار کردم چون چند روزی بود که تو شرکت مشغول ثبت نام میشدم اما وب سایت شلوغ بود و ثبت نام نیمه کاره میموند ، این بار ساعت هقت و نیم صبح شروع کردم ، به موردی برخورد کردم که مجبور شدم به شماره تلفنی که اعلام کرده بودند زنگ بزنم ، خوشبختانه زیاد پشت خط نموندم و جوابم رو گرفتم ، وقتی بتونی اول صبح از یک ارگان دولتی جواب سوالت رو سریع و درست بگیری باید این عمل رو به فال نیک بگیری و منتظر روز خوبی باشی . امروز صبحانه رو تو خونه و با امیر خوردم ، مربای هویج دست پخت مادر شوهر با خامه و نون سنگک . در حین صبحانه چند تا تماس تلفنی کاری هم گرفتم و از اونجاییکه گویا روز یکشنبه من روز دارایی لقب گرفته بود در راستای تکمیل مدارک وی ای تی به میدان توپخانه رفتم . میدان توپخانه و کل ساختمون ها و آدمها همه پشت دود و غبار محو بودند ، احساس می کردم که جلوم یک کامیون در حال حرکته و تمام دود اگزوزش داره وارد حلق من میشه . تا عصر مشغول کارهای بیرون شرکت بودم . وقتی رسیدم خونه واقعا چشمهام باز نمیشد ، نیم ساعتی خوابیدم .وقتی امیر اومد با هم رفتیم خونه ففر، برای کارشون نیاز به کامپیوترقوی تر داشتند ، امیر قطعات رو خریده بود رفتیم که همونجا براشون اسمبل کنه ،قدیمها که میرفتیم خونه داداش امیر ، همش ازش می پرسیدم:" حس خوبیه می آیی خونه داداشت مگه نه ؟ " الان خودم این حس رو دارم ، احساس می کنم خونه خودممه ، خونه مامانمه ، وقتی آشپزی می کنه دوست دارم بهش نگاه کنم ، چقدر کارهاش شبیه مامانه . تو خونه اش گشت میزنم ، ازش ایراد میگیرم که چرا فلان چیز رو اینجا گذاشتی یا ازش تعریف می کنم که این مجسمه خوشگله و ... امروز قبل شام داشتم به این فکر می کردم که دختر کوچولویی که با صدای الهه ناز بنان می خوابید ، همون دختر کوچولویی که وقتی به دنیا اومده بود من همیشه از خواب بیدارش میکردم تا با هم بازی کنیم ( به همین خاطر مامانم من رو گذاشت مهدکودک ، چون خواب رو به چشم بچه نوزاد حروم کرده بودم انقدر بیدارش می کردم .) دختر کوچولویی که همیشه آروم و ساکت بود ، دختر کوچولویی که یک روز روزنامه آورد و اسمش رو نشون داد که من دارم مهندس میشم ، دختر کوچولویی که وقتی خوابگاه بود ساعت هشت تا نه شب همه بسیج بودیم تا شماره خوابگاهش رو بگیریم تا بابا و مامان که دلتنگش بودند باهاش صحبت کنند حالا چقدر بزرگ شده ، راستی سه سال در شمارشهای عادی چقدر رقم کوچیکیه اما تو تفاوت سنی ما انقدر زیاده ، حس خونه خواهر بودن خیلی دلچسبه ، خیلی دوست داشتنیه .
بعد شام امیر و شوهر خواهر مشغول کامپیوتر بودند ، ما هم مشغول مرتب کردن وسایل قدیمی ففر بودیم ، ایشون از بچگی عادت داشتند همه وسایل رو به عنوان یادگاری نگه دارن به همین خاطر چیزهای جالبی پیدا کردم و کلی خاطره زنده شد ، بهترین چیزی که بود دفتر خاطراتش بود ، یکی مال وقتی بود که چهارده ساله بود ، من میخوندم و همه با هم می خندیدیم ولی تو همون دفتر خاطرات یه چیزی خوندم که خیلی برام جالب بود نوشته بود :" من دختری چهارده ساله هستم که دوست دارم زندگی برایم کند تر پیش برود تا عشق رو در زندگی کشف کنم ،بتونم رازهای درست زیستن رو پیدا کنم ، بتونم از همه خوبیها و زیباببهای زندگی لذت ببرم و ...." احساس کردم این دختر با احساس و نقاش نه تنها الان کوچیک نیست بلکه تو چهارده سالگیش هم خیلی بزرگ بوده و دانا . نکته جالب دیگه هم که باعث خوشحالی زیاد من شد این بود که من تو دفتر خاطراتش نقش زیادی داشتم و همیشه از من به عنوان خواهر بزرگتر یاد کرده بود و شخصیت خوبی تو خاطراتش داشتم .
خواهر جان این دفترچه خاطرات چهارده سالگیت روز من رو ساخت . احساس خیلی خوبی به من داد .
این خواهر جان ما نقاش خوبی هست . نقاشی هم زیاد داره . دو تا از کارهاش رو به من هدیه داده .
این یکی رو به عنوان کادوی ازدواج
این یکی رو هم به عنوان یادگاری
