مدتی بود که حس می کردم چیزی رو گم کردم ، اون حس ناب رو ندارم ، اما وقتی دقیق میشدم می دیدم که اون حس رو گم نکردم ، هنوز هم از دیدنت آنچنان غرق لذت میشم که از دیدن کودکی خردسال ، از شوق دندونهام رو به هم میسابم و با شدت و حدت بهت میگم : " چقدر من تو رو دوست دارم . "

مدتی بود که زندگی به روالی عادی افتاده بود ، شاید بهتره بگم مدتی بود زندگی مدتی از روال عادی خارج شده بود ، همه یه سری ایراد دارن ، من یه عیبی دارم ، تو یه عیبی داری ، اون یکی یه عیب دیگه ای داره ، چطور شده من و تویی که همیشه این عیبها رو می پذیرفتیم و به لطف داشته های بهتر و حسنهای دیگر از عیبها چشم پوشی میکردیم این روزها دائم در حال رو کردن آسهایی از نوع عیب و ایراد همدیگه هستیم .

مدتی بود که بوی گرم غذا تو خونه ما نمی پیجید ، تو خونه ای که زن خونه همیشه اعتقادش بر این بود که بوی غذای گرم بوی زندگی گرم رو به ارمغان  میاره ، مدتی بود که حتی پودر کیک آماده هم دست نخورده باقی مونده بود ؟

اون حس ناب برگشت ، شوخیها ، بازیها و شیطونیها ، آَشپزی ، چشم پوشی از عیبهای کوچیک و بزرگنمایی خوبیها .

امشب فهمیدم که دلیل  اتفاقهای  اون مدت چی بود ؟

امشب که بی تو ، یک لیوان شیر کاکائو با موز خوردم و کنترل  سندهای فارسی رو ادامه دادم ، بعد که رفتم سراغ یخچال با اینکه غذا تو یخچال بود یک لیوان دوغ ریختم و نشستم پای اینترنت ،‌تنهایی غذا خوردن فایده ای  جز اضافه وزن نداره !! ساعتها وبگردی کردم و ایمیلهای شخصی و کاری رو جواب دادم ، بعد هم خیلی آروم و بی صدا بدون اینکه به کسی بگم بیا بریم بخوابیم یا کسی به من بگه بیا بریم بخوابیم ، چراغها رو خاموش کردم و خوابیدم . در واقع تنها وقتی تو ماموریت باشی من چراغها رو خاموش می کنم . *

عزیزم گرچه :‌" تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی " اما تو اون دوران سفرهای مداوم و پیاپی تو ، یک حلقه از زندگی رو انگار گم کرده بودیم .

* : ما همیشه شبها داستانی داریم برای خاموش کردن چراغ ها ، و همیشه برنده مسابقه من هستم که به هر نحوی شده خودم رو زودتر به تخت می رسونم . باشد با این کار من امیرخان رستگار شود و یک عدد لوستر ریموت دار برای راحتی خواب شب خودش بخره .

الان هم امیر ماموریته ، امشب هم خودم چراغها رو خاموش می کنم .

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش .